- نخیر اقا نمیشه، برای ثبت نام مدرسه شناسنامه بچه باید باشه.
- خوب هنوز وقت نکردم شناسنامه اش رو بگیرم، ولی سونوگرافی جنینیاش رو ببین،دقیقا شش سال و هفت ماه تمام داره.
ساعت ده و نیم شب، کار آخرین بیمارم تمام میشود. بهسرعت همهچیز را جمع و جور می کنم و لباس می پوشم. تلفنم برای صدمین بار زنگ میخورد تا همسرم برای صدمین بار یادآوری کند که چیزی به اتمام جشن تولد خواهرزادهاش نمانده و اگر تا ده دقیقه دیگر در میهمانی نباشیم بهتر است تا ابد گورم را از جلوی چشمان او گم کنم. لیست بیست نفره بیماران امروز را نگاه میکنم و از شدت خستگی آه می کشم. هنگام خروج منشی به آخرین بیمارم اشاره میکند که برای پرسیدن چند سوال هنوز در اتاق کارم منتظر ایستاده. وارد اتاق که میشوم دختر جوان با شیفتگی مرا در کت و شلوار مشکیام تماشا میکند. چشمانش برق میزند. از من میخواهد نحوه صحیح مسواکزدن را به او اموزش دهم. درحالیکه حلقه ازدواجم را در انگشت میچرخانم . میگویم امروز وقت این کار ندارم و از مطب بیرون میزنم.
فرصت برای دوش گرفتن نمانده. مجبورم خودم را با بوی نامطبوع اوژنول و دندان تراشخورده به مردم تحمیل کنم. وقتی به میهمانی میرسم همه مشغول خوردن شام هستند. سعی میکنم خودم را میان افراد فامیل گم و گور کنم و بیشترین فاصله را از زنم داشته باشم. هنوز لقمه اول را در دهان نگذاشتهام چند نفر از زنان جوان فامیل دورهام میکنند تا درباره سفید کردن دندان بپرسند. درحالیکه نگاه خشمناک زنم را از دور احساس میکنم. لقمه درون دهانم را فرو میدهم و درباب عواقب جبران ناپذیر بلیچینگ سخنرانی غرایی میکنم. ترجیح میدهم تا به جمع بزرگان فامیل داخل شوم شاید از گزند سوالات دندانپزشکی خلاص کنم اما گیر سوسن جون، یکی از پیردختران فامیل میافتم که با روی گشاده مرا به سمت خود میخواند تا درباره دست دندان ژلهای که گویا تازه به بازار آمده بپرسد. میگویید که از ماجرا اطلاعی ندارم. میروم در جمع جوانترهای فامیل که گوشهای دوره نشستهاند و بلوتوسبازی میکنند. یکیاز پسرهای فامیل خودش را نزدیک میکند و درحالیکه از خجالت سرخ شده قیمت نگیندندان را میپرسد. بهاو چشم غره میروم و اشاره میکنم که اول رد شیر را از گوشه دهانش پاک کند.عموی زنم در بالکن سیگاری تعارف میکند و درباره شانس موفقیت درمان ایمپلنت برای افراد سیگاری میپرسد و میشنود که هیچ شانسی برای ایمپلنت ندارد. دهانش را جلوی شما باز میکند تا آبسه پای یکیاز دندانهای خلفیاش را نشاندهد. بوی تند پیاز توی صورتم میزند.
سوال و جوابهای دندانپزشکی تا روی راهپلهها و وقت خداحافظی ادامه مییابد. نفس راحتی میکشم که از شر فامیل کنهام رها شدهام. اما هنوز سوار ماشین نشدهام که تلفنم زنگ میخورد. یکی از دوستانم دنداندرد شدیدی گرفته و دنبال راه چاره می گردد.
پ.ن: این فقط یک داستان است و من هنوز زن ندارم!
دخترک زير دستم نفسنفس ميزند. دست ميگذارم روي سينهاش. قلبش مثل گنجشک ميزند. پدرش غرولند ميکند: «دکتر! دوشبه که از درد مثل ماده سگ به خودش ميپيچد و نميگذارد بخوابيم. دندان لامصباش را بکش و راحتمان کن.» سعي ميکنم لحن صدايم آرامشبخش باشد: «دهانت را باز کن، عزيزم.» مرد بالاي سر دخترک ميايستد. دستش را جلو ميآورد و سعي ميکند با انگشت دندان دردناک دخترک را نشانم دهد...
دستش را پس ميزنم: «شما بفرماييد، خودم دندان را پيدا ميکنم.» با آينه ميان دندانهايش ميگردم. پوسيدگي مثل آفت در تمام دهانش پخش شده. در همان حال که موهايش را نوازش ميکنم، ميپرسم: «کدوم دندونت درد ميکنه، عزيزم؟» ميخواهد حرف بزند، اما گلويش از بغض پر شده. مرد دماغش را ميخاراند و ميگويد: «همون دندون آخره، همون رو بکش.» پيدا کردن عامل درد کار سختي نيست. آبسه پاي دندان، آن را از همصنفان پوسيده ديگرش مشخص ميکند. به چشمان پر اشک دخترک نگاه ميکنم و ميگويم: «دندانش کشيدني نيست آقا، آبسه کرده اما با عصبکشي درست ميشود.»
«دکتر پول ندارم پاي دندان اين توله بدهم.» به چشمان قرمز و صورت دود گرفته مرد نگاه ميکنم. امتناع ميکنم، اما ميگويد: «دکتر بکش و راحتم کن. چند شبه به خاطر نالههاي اين، سر زمين نگذاشتهام.» شگفتزده ميشوم از اينکه ميبينم،يک نفر تا چه حد ميتواند خودخواه باشد، به چشمان دخترک نگاه ميکنم. قطرههاي اشک بيصدا روي گونههايش ميافتد.
دخترک به من نگاه ميکند. من حالا ژانوالژان هستم، تنومندتر و قويتر از پدرش. آن قدر بزرگ و قوي که دست بيندازم و يقه مردک را بچسبم و از جا بلندش کنم. حتي چند تا ليچار بارش کنم، از همانها که هميشه بار دخترک ميکند و پرتش کنم روي يونيت دندانپزشکي: «اگه خيلي به دندون کشيدن علاقهداري، بگذار دندان خودت را بکشم.» حملهور ميشوم سمت تنادريه، مردي که تازه ميفهمم پدر تني او نيست. يک عملي دزد که نان زن و بچهاش را خرج دواي خودش ميکند. کوزت با شادي به من نگاه ميکند که چگونه انتقامش را از تنارديه ميگيرم. من اولين کسي هستم که او را «عزيزم» خطاب ميکند. او حتي از من عروسک نميخواهد، اينکه پدرش باشم يا دست او را بگيرم و از اين زندگي نکبتبار بيرون ببرم. تنها ميخواهد که حساب اين مردک را کف دستش بگذارد و او بتواند دندانش را داشته باشد. اين را در نگاهش ميبينم. بايد کاري بکنم براي اين کوزت کوچولو که مثل يک گنجشک کوچک و بيپناه زير دست من نشسته است. به پدرش ميگويم: «لازم نيست پولي بدهي، دندان دخترتان را مجاني برايش درست ميکنم.» اين را که ميشنود، دندانهاي زردش از ميان لبها پيدا ميشوند. کوزت حالا کمي آرامتر شده است.
دو راه مانده برایم که اختیار کنم
دو راه: در بروم! یا که نه، فرار کنم
تو فرض کن که من از شهر زشتتان رفتم
خودم اگر بروم... با دلم چه کار کنم؟به روایتی، از مهدی موسوی
اینرنت سپنتا را دوست دارم، نه برای اینکه سرعت اینترنت ADSLاش محشر است؛ نه نیست، برای اینکه در عوض نصف سایتهایی که روی آدرسشان کلیک میکنم و به دستور مقامات قضایی فیل.تر شدهاند، یک لطیفه خنک تحویل آدم میدهد که وسط مزهمزه یک فحش رکیک، دهانت را شیرین میکند.
امروز روز تولد شماست. همیشه از سه چهار روز جلوتر پیامهای تبریک تلفن همراه شما را پر می کرد. برایتان جالب است امسال هیچ پیامی برایتان ارسال نشده. در عوض اینکه از این اتفاق دلگیر شوید، ته دلتان غنج میرود. شما همیشه طرفدار تولدهای متفاوت و غافلگیر کننده بودهاید. حتم دارید که امسال هم دوستان و خانوادهتان برای شما برنامه ویژهای ترتیب دادهاند. حمام میروید و اصلاح میکنید. کتو شلوارتان را تن میکنید. سعی میکنید از همین اول صبح خودتان را برای غافلگیری روز تولد اماده کنید. پشت رل ماشین مینشینید و استارت میزنید. باتری ماشین خالی کرده و هرچه میکنید ماشین روشن نمیشود. با تاکسی تلفنی خودتان را به دانشگاه میرسانید. با دانشجویان سال پنجم کلاس پروتز پارسیل دارید. انتظار دارید کسی پای تخته شعر یا پیام تبریکی نوشته باشد. اما کسی داخل کلاس نیست. ذوق مرگ میشوید از اینکه دانشجویان شما هم ممکن است غافلگیرتان کنند اما هرچه در اطراف میگردید هیچ دانشجوی سال پنجمی نمیبینید. با عصبانیت سراغ آموزش دانشکده میروید تا پیگیر ماجرا شوید اما مسئول اموزش با تعجب شما را نگاه میکند. تازه میفهمید امروز پنج شنبه است و کلاسی در دانشکده برگزار نمیشود. به مطب تلفن میزنید تا برنامه مریضها را از منشی بگیرید. کسی گوشی را بر نمیدارد. شماره همراه منشیتان را میگیرید. مرد خوابآلودی گوشی را بر میدارد و در جواب چند فحش ناموسی تقدیمتان میکند تا بهخاطر داشته باشید مزاحم زن شوهردار نشوید. تصمیم می گیرید به مطب بروید. نگهبان تازهوارد است و شما را نمیشناسد، پس اجازه ورود به شما نمیدهد. از این همه اتفاق عجیب که در روز تولدتان میافتد خندهتان میگیرد. اما همچنان امیدوارید که غافلگیر اصلی باقی ماندهباشد. کاری برای انجام دادن ندارید. ترجیح میدهید روز را بیرون خانه سر کنید تا خانواده و دوستانتان فرصت تدارک مراسم تولد در خانهتان را داشته باشند. تصمیم میگیرید سوار اتوبس شرکت واحد شوید و دور شهر بچرخید. یک اتوبس را اتفاقی سوار میشوید. همینطور که روی ساختمانها چشم میگردانید خوابتان میبرد. چشم که باز میکنید در بهشتزهرا هستید. من باب تفنن سعی میکنید چرخی میان قبرها بزنید.
جمعیت زیادی که یک گوشه از قبرستان جمع شده است توجه شما را جلب میکند. حدس میزنید مرده مهمی در انجا دفن شده است. جالب آنکه یکی دو چهره آشنا را از دور تشخیص میدهید. حدس می زنید شاید شما هم مرده را بشناسید، پس بهآن سمت میروید. هرچه بیشتر سوی هسته جمعیت میروید چهرههای آشنای بیشتری را میبینید. همه ایستادهاند و در سکوت به شما خیره شدهاند. وحشت زده میشوید. دیگر مطمئن شدهاید مرده باید یک اشنای نزدیک شما باشد. به سمت سنگ قبر مرده میدوید. روی سنگ قبر یک پارچه ترمه کشیدهاند و با کیک شکلاتی و شمع تزیین کردهاند. سعی میکنید نوشته روی کیک را بخوانید: تولدت مبارک، دکتر!
امروز شنبه است، دوم خرداد، تا يک ساعت ديگر بايد صفحه دندانپزشکي را ببندند و هفتهنامه را بفرستند براي چاپ. همانطور که ميبينيد هنوز مطلب ستون دندان کاغذي نوشته نشده است. يکي دو سوژه داشتم براي نوشتن که در اين چند روزه هيچ کدامشان به نتيجه نرسيد...
در واقع ترسيدم از نوشتن آنها، يکي درباره يک خانم دکتر جوان و تازه کار که در يک کلينيک دندانپزشکي مردانه شروع به کار ميکند. مردانه از اين جهت که تمام همکاران دندانپزشک کلينيک و حتي چند نفر از پرستاران همگي مرد هستند. طبيعتا پذيرفتن يک خانم دکتر که اعتماد به نفس کاذب هم دارد، در يک کلينيک مردسالار کمي مشکل است. مخصوصا که همکاران ديگر بخواهند يک خوشامدگويي جانانه از خانم دکتر داشته باشند، پس بيماران به صورت انتخابي به سوي خانم دکتر فرستاده ميشوند. يک بچه غيرهمکار، يک پيرمرد خنزر پنزري، يک جوان معتاد که قرار است دندان عقلش را بکشد و دندانش بيحس نخواهد شد، يک زن باردار که دچار پريکرونيت شده و... تصورش را بکنيد، چه حالگيري محشري خواهد شد. ميخواستم در انتهاي کار حتي اشک خانم دکتر را در بياورم، اما خوب در اين جامعه زنسالار که در هفتهنامه سپيد، خانم دکتر خالقي، پرچمدار آنهاست، چه کسي جرات دارد که خانم دکترها را تخريب کند و بتواند همچنان در اين هفتهنامه قلم بزند؟ تازه اگر مطلب چاپ ميشد، از اول هفته آينده بايد منتظر بازخوردهاي مطلب ميمانديم که مطمئنا چندان محبتآميز نخواهد بود. نه فقط زنها که مردهاي زن ذليل هم به خونخواهي جامعه زنان به رويم شمشير ميکشيدند. نمونهاش همين رفيق گرمابه و گلستان ما، دکتر ميثم جوادي که کاريمديکاتوريهاي ـ تازگيها ـ بيمزهاش را در صفحه 16 ميخوانيد و يکي دو هفتهاي است زن گرفته و اين روزها، در شمال کشور، در ماه عسل تشريف دارند. اما شک ندارم هفته آينده که از ماه عسل برگردد، منباب خودشيريني جلوي همسر پزشکش هم که شده، رفاقتش را با من قطع ميکند. حتي مادرم که از هفتهنامه سپيد، تنها ستون من را ميخواند، احتمالا برايم رو ترش ميکند که: «تو مگه خودت نميخواهي زن بگيري که همه خانمدکترها را ميتاراني؟» سوژه بعدي هم عرض ارادت طنزآميزي بود به برادران انجمن دندانپزشکي که همايش بينظيرشان را هفته پيش در ميان استقبال سرد دندانپزشکان و شرکتهاي مربوطه برگزار کردند، اما در حالي که جاي زخم گزارش همايش سال گذشته هنوز روي تنم باقي است، چهطور ميتوانم درباره همايش امسال بنويسم؟
ضمن اينکه همينطوري هم عمر اين ستون و حتي صفحه دندانپزشکي آفتاب لب بام است، چه رسد به اينکه بخواهم به روال سال گذشته تند و تيز بنويسم و با بعضي آدمها شوخي کنم. فکر کنم به حد کافي اراجيف نوشته باشم. شرمنده از اينکه سوژههاي داستاني اين هفتهام به سرانجامي نرسيد.
نهیب میآید که: بِکِش! چند مرد نخراشیده مرا کشانکشان میبرند تا کنار یونیت دندانپزشکی و فورسپس گداخته را در دستانم میگذارند. نه فقط دستم، که تمام وجودم گُر میگیرد. از شدت درد فریاد می کشم. اشک کاسه چشمانم را پر می کند. به دست راستم نگاه میکنم که فورسپس در آن فرو رفته و با گوشت و پوستم یکی شده. حجم انبوهی شبیه یک مرد روی یونیت نشسته است. دهانش را چنان باز کرده که میتوانم تا انتهای حلقش را ببینم. دوباره نهیب میآید: بِکِش! نگاهی به دندانهای مرد میاندازم که همه سفید و سالمند. میگوید: دکتر همه را بکش. می خواهم خودم را راحت کنم و دستدندان بگذارم. سرم را بالا میکنم و انگار که دنبال کسی باشم که نهیبش به من امر به کشیدن میکند، میگویم: این دندان را نمیکِشم، سالم است، هنوز جا دارد برای ماندن. صدایم بارها و بارها در فضا انعکاس مییابد: نمیکِشم، نمیکِشم... صدای قهقهه میآید، از همهسو، در یک لحظه انگار تمام زمین و زمان به حرفم میخندند: نمیکِشه، نمیکِشه، سالمه، سالمه...
نگاه میکنم به کسی که روی یونیت نشسته و خط ممتدی از آدمها که از همان پای یونیت پیچ و تاب می خورد و تا دورها امتداد مییابد. همه نگاهم میکنند و نیشخند میزنند. منتظر ایستادهاند تا یکی پس از دیگری روی این یونیت بنشینند تا دندانهاشان را یکی یکی از استخوان بیرون بکشم و قالب بگیرم برای پروتز کامل.
چارهای ندارم جز آنکه پیش بیایم و فورسپس را حلقه کنم دور دندان. با آنکه میدانم دندان از تاج میشکند و ریشه درون استخوان فک باقی میماند. این اتفاقی است که هر روز، بارها و بارها برایم میافتد. تقدیر من این است؛ کشیدن دندان و دندان، یکی از پی دیگری، طی زجری مداوم.
باد می وزد و هرم گرما را به صورتم میپاشد. قطره های عرق روی پیشانیام میغلتند و پایین میآیند. فورسپس را دور دندان می اندازم و به چپ و راست فشار میآورم. دندان تکان نمیخورد. انگار که با استخوان فک یکی شده باشد. فشار میدهم و فشار میدهم و تاج دندان میشکند. تمام آنها که در نوبت کشیدن دندانشان ایستادهاند شروع می کنند به تکرار یک کلمه: اگزودنتیست... اگزودنتیست...
این نام را یکی از همکاران کلینیک روی من گذاشت و باقی ماند. چراکه برای کشیدن هیچ دندانی درنگ نمیکردم.
با الواتور ميافتم به جان دندان. ساعتها وقت ميگذارم تا ريشهها را از استخوان بيرون بکشم. مرد از جا بلند ميشود و جاي خود را به نفر بعد ميدهد. به نفسنفس افتادهام. دیگر تاب ایستادن ندارم. روي زمين مينشينم. نهيب ميآيد که: « بلند شو!» فرياد ميکشم: «خستهام! رهايم کنيد! تا کي بايد تقاص گناهانم را پس دهم؟»
دست می کشم روی پیشانی و قطرات عرق را پاک می کنم. بغض گلویم را چنگ می زند و راه نفس کشیدنم را میبندد. ميخواهم فورسپس را به زمين بيندازم اما چنان در گوشت دستم فرو رفته که جدا نميشود.
حجم عظيم و بيشکلي روبهرويم ميايستد. طوریکه تمام جثهام در سایه اش قرار میگیرد. با خشم فرياد ميزند: «بلند شو! همه اينها منتظرند.» تکان نميخورم. تازيانه درون دستش با صداي مهيبي هوا را ميشکافد و بر صورتم فرود ميآيد. چارهاي جز برخاستن ندارم. دستم را به يونيت ميگيرم و ميايستم.
ميدانم که مردهام و بيرون کشيدن دندان اين جانداران نخراشيده تقاص تمام دندانهايي است که در عمر بيست و چند ساله کار دندانپزشکي، بیدلیل، از دهان ديگران بيرون کشيدهام؛ بیهیچ بهانهای. شاید تنها به این دلیل که حس نگهداشتن انها را نداشتم یا نمی خواستم بر سر قیمت درمان دندان با صاحبش راه بیایم. بايد قدري در کشيدن دندانها مکث ميکردم.
اما کاش تمام این اتفاقات يک خواب بود. يک خواب شوم و کشدار که هرچه می کنم تمام نمی شود. نمیدانم چرا بیدار نمیشوم. شاید هم مرده باشم و باید تا ازل همچنان به کشیدن زجرآور دندانها ادامه دهم.
* اگزودنتیست واژه خود ساختهایست به معنای دندانپزشکی که زیاد دندان می کشد.
لینک مطلب در هفتهنامه سپید
روزنوشت شرکت در کنگره دندانپزشکی
روز قبل از کنگره:
فردا کنگره دندانپزشکی داریم. اسام اس زده بودند که ظرفیت تمام شد و ثبتنام حضوری نداریم، لذا تشریف نیاورید. گفتم زکی! مثلا میخواهند برسانند که بله شدت استقبال به حدی بود که دیگر جا نداریم. ما که هر سال میرفتیم و جا بود. نه اینکه ما هم مشتاق شرکت در کنگره هستیم. به خدا اگر زور تمدید پروانه نبود عمرا کسی بابت این برنامهها پول میداد.
سپردم جعفرآقا ماشین را ببرد کارواش و کت و شلوارم را از خشکشویی بگیرد. به منشی هم گفتم برنامه مریضهای صبح را کنسل کند و بگوید دکتر برای شرکت در کنگره علمی رفتهاند.
روز اول کنگره:
بعد از مدتها مجبور شدم هشت صبح بیدار شوم. به سرم زد حالا که صبح بهاین زودی بیدار شدهام بچهها را بفرستم یک دست کلهپاچه بگیرند، اما یادم آمد باید خودم را برسانم برای ثبتنام.
وقتی به سالن همایشها رسیدم تا کیلومترها اطراف ساختمان اصلی جا نداشت. نمیدانم این همه آدم علاف کی خودشان را به اینجا رساندهاند. بالاخره ماشین را یک جایی چپاندم و دویدم سمت باجه ثبتنام. هر سال دریغ از پارسال، بلبشویی بود که نگو و نپرس. همه دور خودشان میچرخیدند. نزدیک صد تومان پول بابت ثبت نام دادم اما در عوض فقط یک فولدر و کمی کاغذپاره گرفتم. خیلی زورم گرفت.
زنگ زدم یکی یکی بچه ها را پیدا کردم. یکیدو تا هم از شهرستان امده بودند. کلی از شرکت در کنگره احساس شعف کردم.
سری اول پانلها در حال برگزاری بود. حس و حال گوش کردن به سخنرانیها را نداشتم. رفتم سراغ نمایشگاه و چرخی زدم. غرفههای امسال زیاد نبود. میگفتند شرکتها کنگره امسال را تحریم کردهاند. نشد همه خریدهای مطب را انجام دهم. اما کمی هدیه و اشانتیون گرفتم. با رفقا رفتیم برای پذیرایی و کلی بلوتوس تازه ریختم روی گوشی. کتابچه مقالات را نگاه ها کردم. مقالههای امروز به هیچ کارم نمیآمد. شنیدن سخنرانی را گذاشتم برای فردا. تا وقت ناهار هم در لابی نشستیم و قهوه خوردیم. بعد از ناهار پریدم توی ماشین و خودم را رساندم به مطب. دو تا از مریضها آمده بودند.
روز دوم کنگره:
صبح دیر بیدار شدم. حس و حال شرکت در کنگره نبود. رفتم مطب.
روز سوم کنگره:
دلم میخواست امروز حتما در کنگره شرکت کنم. یکی از دوستان قدیمی زنگ زد و گفت امروز برای خرید میآید کنگره. خواست یک قرار ناهار بگذاریم و گپی بزنیم اما به مریض وقت داده بودم و نشد که بروم. فردا روز اخر است. باید یک سری به کنگره بزنم شاید برگه امتیاز بازاموزی را همان جا بدهند.
روز چهارم کنگره:
دیشب میهمانی تا ساعت سه شب طول کشید. صبح که چشم باز کردم ساعت دوازده بود. زنگ زدم به یکی از رفقا. گفت یک ساعت دیگر اختتامیه است. سپردم برگه امتیاز من را هم بگیرد. حس رفتن نبود. پتو را روی سرم کشیدم و خوابیدم.
مرد درحالیکه کاغذ درون دستش را روی میز می کوبد، فریاد می کشد: من کاری ندارم اقای دکتر، دندون خانومم رو سالم دست شما سپردم، حالا هم می خوام سالم تحویلم بدی.
درحالیکه سعی می کنید آرامش خودتان را حفظ کنید کاغذ را می گیرید و متن روی ان را میخوانید:
همکار محترم، با سلام، به اطلاع میرساند متاسفانه دندان بیمار ارجاعی شما به دلیل پرفوریشن وسیع ناحیه فورکا قابل نگهداری نمیباشد.
سعی میکنید لبخند بزنید، شاید بتوانید تا حدی خشم مرد را کنترل کنید. با خودتان فکر می کنید، پیشترها متخصصین اندو معرفت بیشتری داشتند و آبروی داری می کردند، نه اینکه کاغذ بدهند دست مردم که گندی که دندانپزشک شما زده، لاپوشانی نمیشود.
به زن بیچاره نگاه میکنید که صمالبکم گوشه اتاق ایستاده و رجز خوانی شوهرش را روبروی شما تماشا می کند. خودتان هم فکر نمیکردید که چنین بلایی سر دندان کسی بیاورید. شب بازی پرسپولیس و الغرافه قطر بود که درمان ریشه دندان زن را آغاز کردید. دندان درب و داغانی که اگر فراموش نکرده بودید به بیمار گوشزد میکردید شانس چندانی برای ماندن ندارد. اما میزباننوازی دروازهبان پرسپولیس که به هیچ توپ مهاجمان قطری نه نمیگفت، برای شما به عنوان یک طرفدار دوآتشه قرمزها، حال و حوصله کار نگذاشته بود. درست مقارن با خوردن گل پنجم پرسپولیس بود که بیمار جیغ کوتاهی از درد کشید. به داخل دندان که نگاه کردید توربین درون دستتان خشک شد. از وسط دندان خون مثل چشمه می جوشید و بیرون میزد.
حالا که متخصص اندو طی یک نامه افشاگرانه، دست رد به سینهتان زده بود نمیدانستید جواب شوهر بیمار را چه باید داد. به چشم های گره کرده مرد نگاه می کنید و یاد یک دقیقه سکوت بازیکنان تیم استقلال پیش از بازی دیروز، به احترام مردی که پس از باخت آبیها پای تلویزیون سکته کرد، میافتید. آرزو میکنید کاش پرسپولیسیها نیز همینقدر مرام برای شما بهخرج بدهند.
مرد یقه شما را گرفته و فریاد می کشد که منشی داخل میشود و خبر میدهد آقایی به نام سیامک حبیبی تشریف آوردهاند. ناخوداگاه با دست چنان محکم به سرتان می کوبید که شوهر بیمارتان هم جا میخورد و یک لحظه از حرکت میایستد. چیزی بیشتر از یک ماه سعی داشتید مدیر اجرایی هفتهنامه سپید را ترغیب کنید تا برای ترمیم دندانهایش پیش شما بیاید، شاید بتوانید خارج از محیط شلوغ روزنامه و حین ترمیم دندانهایش یکی از دختران دو قلوی او را خواستگاری کنید. پیشبینی تان این بود که این بهترین روش برای جواب گرفتن از حبیبی است؛ چراکه او از امپول بیحسی می ترسد و تاب مقاومت در برابر خواسته شما را ندارد و حالا پس از یک ماه، درست در همین موقعیت او سر رسیده است.
هیچ راهی برای فرار از این مخمصه ندارید. آینده کاری و زناشویی شما در خطر است و اگر زودتر نجنبید زندگی تان به فنا میرود. پس کاغذ پیش نویس مطلب این هفته دندان کاغذی را پاره میکنید و میگویید: اصلا این هفته به سپید مطلب نمیدم حبیبی هم اگر غر زد یک جوری دمشو میبینم.


