تبليغاتX
دندان پزشک کاذب

دندان پزشک کاذب

بقیه آنها که در کار روزنامه اند را نمی دانم، اما برای من یکی از بزرگ ترین لذت های روزنامه نگاری زیر ابی رفتن در کار تهیه و تدارک مطلب است؛ نمی خواهم اعتراف کنم که چگونه. نمیخواهم فردا که چشمم در چشم سردبیر و دبیر صفحه که افتاد، مطلب تازه ام را بکوبد توی سرم چون قبلا آن را در جایی خوانده یا خبر چاپ همان مطلب یا مشابهش را شنیده! در عوض خاطره ای از ترکمون یکی از دوستان قدیمی ام را بخوانید که کامنت یکی از دوستان برای پست قبلی مرا به یاد آن انداخت.

حوالی سال هشتاد دو و سه، من از معدود کسانی بودم که در میان رفقای همکلاسی دانشگاه و روزنامه دوربین دیجیتال داشت. جذابیت دست گرفتن اسباب بازی ای که دیگران ندارند و علاقه وافرم به عکاسی موجب میشد که دوربین را همه جا با خودم داشته باشم و از در و دیوار به هر بهانه ای عکاسی کنم. حاصل این شور پایدار، برایم یک ارشیو غنی از عکس ساخته بود که حین بستن صفحات هفته نامه شهرآرا، حسابی به کار می امد. دوستان دیگر تحریریه نیز از این فیض بی نصیب نبودند و صفحه را با تصاویری از همین مجموعه می بستند و روزگار به خوشی می گذشت. آن زمان در هفته نامه در دو دره بازی و به آب بستن صفحات با هم رقابتی تنگاتنگ داشتیم و هر هفته شاهکار تازه ای رو می کردیم. در امتداد همین رقابت بود که یکی از دوستن من باب بستن دهان دیگران، برگ زرینی رو کرد و یک یک عملیات ژانگولر، با یکی از عکس های مجموعه من مصاحبه مفصلی ترتیب داد. پیرمرد ژنده پوشی که یک خرس عروسکی به دست گرفته بود.

شهرآرا هفته نامه ای بود در هیات روزنامه همشهری و متعلق به شهرداری مشهد، که هیچ خواننده ای نداشت مگر بچه های تحریریه و تنها فلسفی وجودی اش، جدا از پز شهرداری برای داشتن یک هفته نامه، آوردن نان در سفره بچه های تحریریه بود. اما با سرمایه گذاری غافل گیر کننده شهرداری در توزیع رایگان شهرارا در سطح شهر مشهد، از همان شماره ای که مصاحبه دوست من با عکس پیرمرد به چاپ رسیده بود، شمارگان پنج هزارتایی هفته نامه به صد هزار افزایش یافت!  طبیعی بود حالا جدا از اعضای تحریریه، نشریه به دست شمار بیشتری از افراد، و از جمله فک و فامیل ان پیرمرد کذایی هم برسد.

ناگفته می توان غائله ای که با این خبط بزرگ در سطح تحریریه و بخش فرهنگی شهرداری مشهد به پا شد را پیش بینی کرد. دوست شریف ما که از قضا پزشک عمومی هم هست، علنا قبر خودش را وسط تحریریه کنده بود! هیچ جای توجیهی هم باقی نگذاشته بود. عکس یک بنده خدا را وسط مصاحبه ای چاپ کرده بود که از خود ساخته بود. داستان پیرمرد فداکاری که مشابه قصه هایی که تمامی ما بارها شنیده ایم، فقیر و ندار است اما به عشق فرزند کوچک و بیمارش که ارزوی در اغوش کشیدن یک خرس عروسکی بزرگ را سالها با تن رنجور خود کشیده، مصایب بسیاری را به جان میخرد تا عروسک را برای دخترش بخرد. اما فاجعه دقیقا همین جا رخ داده بود. پیرمردی که من از او عکس گرفته بودم و دوست شریفم با ان عکس مصاحبه کرده بود، پیمرد متمولی از آب درآمد که چندین و چند باب خانه و مغازه دارد و از روی شفقت چندین یتیم را سرپرستی می کند و بعضی روزها با لباس مبدل در شهر میگردد و عروسک می فروشد!

وقت بسیاری برد تا دسته جمعی بر شاهکار آقای دکتر ماله بکشیم. ماجرا در آن مقطع زمانی ختم به خیر شد اما تا چند ماه بعد، همزمان با تغییر سیاست های نشریه و تعویض سردبیر، به تدریج عذر تمامی ما را در ان هفته نامه کذایی خواستند. ما به شکل آبرومندانه ای از هفته نامه بیرون آمدیم اما این ماجرا هیچ گاه موجب عبرت ما نشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:44  توسط سیامک شایان  | 

معمولا به نوشتن (و نه گرفتن) مصاحبه و متن سخنرانی و پیام تن نمی دهم.اینکه به جای یک مدیر یا مسئول یا کلا آدمی که فکر میکند خر مهمی در مملکت شده، اما خودش و خودم میدانیم که هیچ پخی نیست و حرفی برای گفتن ندارد و از سر اتفاق یا موج سواری به جایی که جای او نیست تکیه زده، من حرف بزنم و بنویسم و نظر بدهم. اما خوب، این مورد اخری تا حدی فرق می کرد. طرف یکی از دوستان معظم است که چند ماهی است دور خیز کرده برای خدمت گذاری به ملت یران از روی صندلی مجلس. اگرچه هر دو می دانیم که ارتفاع این صندلی بلندتر از ان است که او بتواند روی ان بنشیند، اما باید به او حق داد که احساس تکلیف و تعهد رهایش نکند تا از روی وظیفه عزم به خدمت گذاری از پشت سنگر مجلس کند. در مملکت ما هم که خودتان میدانید با توجه به شور انقلابی ملت، وقوع هیچ اتفاقی بعید نیست. نوشتن اراجیف برای روزنامه ها و مجلات هم که کار هر روزه من است، پس چه اشکالی دارد با یک مصاحبه ناقابل، دانه ای در زمین خدمت گذاری به ملت بکارم، شاید فرصت خوشه چینی هم برای ما فراهم شود!

جای شما خالی مصاحبه جنجالی و جذابی از کار در امد. چه اینکه با شناخت کاملی که از مصاحبه شونده داشتم توانستم چند جا، اساسی گیرش بیندازم و چند تا جمله داغ از زبانش بیرون بکشم! فکر میکنم اگر متن مصاحبه به صورت کامل چاپ شود، ابروهای بسیاری را به هم گره بزند و خلق خیلی ها را تنگ کند.

خاطره جالبی هم دارم از این مصاحبه نوشتن. یکی از دوستان روزنامه نگار که در صفحه اخر روزنامه شان ستونی دارند برای گپ و گفتی کوتاه با هنرمندان، اویزان یکی از دوستان نویسنده ام شده بود که خودت سه چهار تا سوال طرح کند و با جواب برایم بفرست برای چاپ در یکی از شماره های اتی. دوست نویسنده هم نامردی نکرده بود و در همین مجال اندک، یک بحث چالشی با خودش ران انداخته بود. جالب اینکه در سوال دوم به طرح نظریه ای پرداخته بود و در جواب خودش شدیدا با نظر مصاحبه شونده مخالفت کرده بود که: از شما بعید است که اینقدر کوته فکرید آقای روزنامه نگار!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 22:49  توسط سیامک شایان  | 

درست به همان اندازه که از شخصیت و منش محمد صالح علاء متنفرم، که با ان موهای درهم و چرب و ژولیده و صدای اوا خواهری و پر کرشمه، یک دو جنسی را برایم تداعی می کند تا هنرمند، به هنرش اعتقاد دارم و آن را می ستایم که همیشه دو قدم جلوتر از زمانه خودش گام می زند.

همزمان با حضور کمرنگش در رادیو پیام و اجرای جنگ شبانه «دو قدم مانده به صبح» از شبکه چهار، با تکیه کلام مشهور «بینندگان جان!»، در کار انتشار ماهنامه ای است با عنوان «نشانی» که بیشتر از یک سال از انتشار آن می گذرد. نشانی یک نشریه مینی مال و متفاوت است که تصویر بیشتر از کلمه در ان نقش بازی می کند و به همین دلیل هیچگاه در سبد خرید بسیاری از کسانی که صرفه ی خرید یک نشریه را با تقسیم قیمت روی جلد بر تعداد صفحات یا  حجم کلمات می سنجند، نمی گنجد. تفاوت های نشانی جنس کاغذش آغاز می شود که گلاسه نازک است، شماره صفحات هر شماره اش امتداد شماره پیشین است، فهرست مطالب در لابلای خطوط یک ترانه چیده شده اند، صفحات به ظاهر پرت فراوانی دارد که در هر شماره تکرار می شود که جدول برنامه ریزی هفتگی از ان جمله اند.

نشانی حاوی چندین و چند صفحه متفاوت است، سرمقاله، که یک شماره صفحه ای کاملا سفید است و شماره دیگر تصویر دو پیکره سفالین با این زیر نویس: این پیکرک سفالین آوازه خوان، بخشی از سرمقاله این شماره را در هزاره سوم پیش از میلاد به اواز خوش خوانده است. دروغ های محترم، مکانی برای بیان رازهای مگو و اعتراف به دروغ هایی که پیش تر گفته ایم. مصاحبه ها از قالب سوال و جواب و لید و سو تیتر بیرون آمده اند و تا حد ردیف شدن جملات کلیدی و های لایت شده مصاحبه کوچک شده اند.

یکی از دلچسب ترین مطالب نشریه برای من، گفتگوی کوتاه با متصدی دستشویی مجموعه تاتر شهر در شماره 11 است که با احترام از جایگاه کلیدی و فلسفه وجودی دستشویی در مجموعه های هنری و مخصوصا تاتر شهر روایت می کرد و به شکل در لفافه اما نیش داری، وضعیت هنر جامعه و مخصوصا تاتر را به سخره گرفته بود.

+ جشن اولین سالگرد مجله نشانی

+ پریدن با یک بال – گفتگوی بیژن صف سری با محمد صالح علاء

+ با مخاطب زلف گره می زنم- دیدار با محمد صالح علاء به روایت هلیا قاضی میرسعید

+ کاریکاتور چهره محمد صالح علا به قلم حسین صافی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:44  توسط سیامک شایان  | 

مروری بر حضور پزشکان در برنامه های تلویزیونی 

ارتباطهای تلفنی یکی پس از دیگری با استادیو برقرار می شود. مضمون سوالات بسیار متفاوت است اما مورتون مظاهری، با لبخندی که حاکی از اعتماد به نفسی بی پایان است، با زبانی عامیانه و همه فهم به تمام سوالات پاسخ می دهد. اگرچه تمامی مخاطبین او را با عنوان دکتر متخصص می شناسند اما پس از گذشت سال ها، هنوز عنوان تخصص او برای بینندگان تلویزیون های ماهواره ای مشخص نیست، چه اینکه اظهار نظر او درباره تمامی دردها و درمان ها، از بیماری قلب گرفته تا ناتوانی جنسی و مشاوره قبل از ازدواج، بسیاری از مردم عامه را به شک انداخته است که «مظاهری دکتر همه چیز است»! اما توجه به توصیه های گهربار این دکتر همه چیز دان، ثابت می کند که او چندان شق القمری هم انجام نمی دهد. توصیه استفاده از جوشانده فلان و داروی بهمان و البته تمرینات بدنی مختلف است، راهکارهایی است که در قوطی هر عطاری یافت می شود. جالب اما این است که تمامی پاسخ های مظاهری به یک توصیه کلیدی ختم می شوند: استفاده از کرم ها، داروها و فراورده های تولیدی دکتر مظاهری که خواص موثر و حتی جادویی آنها توسط چندین موسسه تحقیقات دارویی در سطح جهان به اثبات رسیده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 18:46  توسط سیامک شایان  | 

ردیابی اخبار زرد رسانه ها در حوزه سلامت و بهداشت 

چه کسی از جمعیت در ظاهر منفعلی که حتی در مطالبه حقوق صنفی خود، گاه به دلیل مشغله کاری و جایگاه اجتماعی و نجابت ذاتی، چشم پوشی می کنند؛ در برابر انتشار یک یادداشت موهون در ویژه نامه پنج شنبه های روزنامه شرق که حیثیت این صنف را نشانه گرفته بود،  انتظار واکنشی اینچنین داشت؟ آنچنان که مدیران روزنامه را وادار به انتشار سه توضیح و سه جوابیه در شماره های آتی کند؟ یادداشت «دردم نهفته به ز طبیبان مدعی» که به شکلی کاملا علنی به هتک حرمت از جامعه پزشکی پرداخته بود، تنها نمونه ای از مطالبی است که سهوا یا عمدا منجر به تخریب وجهه علمی و اجتماعی جامعه پزشکی یا انتشار شایعات و اخبار و باورهای غلط  می شود. در روزهای اخیر نمونه های دیگری از اینگونه مطالب در روزنامه های قدس، اعتماد ملی، جوان و هفته نامه همشهری خانواده به چاپ رسیده است.

چندی پیش كامران باقري لنكراني، وزير بهداشت، در جمع خبرنگاران و اصحاب رسانه های جمعی، با انتقاد از رواج اخبار غلط و شایعات بی اعتبار پزشکی در سطح رسانه ها گفت: اخبار زرد و برخواسته از شايعات و باورهاي غلط و غير علمي در مقوله سلامت زياد است و وظيفه ماست كه با انتشار اخبار صحيح دانش و آگاهي مردم را بالا ببريم. وی افزود: موفقترين فعاليتهاي نظام سلامت جاهايي است كه آگاهي رساني به مردم و مشاركت خود آنها توانسته‌ايم شاخصهاي سلامت را ارتقا دهيم، كه كاهش بيماريهاي واگير، مرگ و مير مادران و نوزادن از آن جمله است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 16:0  توسط سیامک شایان  | 

عبارت psudo dentist یا دندان پزشک کاذب، صفتی بود که دوستانم در دوره اموزشی خدمت سربازی مرا به ان خطاب میکردند. شاید به این دلیل که هیچ کدام از مشخصاتی که از یک دندان پزشک معمولی در ذهن داشتند را در من نمی دیدند. که بیشتر اهل نوشتن و روزنامه بازی و شیطنت بودم تا درس مشق. هنوز هم به درستی نمی دانم هویت من یک دندان پزشک روزنامه نگار است یا روزنامه نگار دندان پزشک.

psudo dentist  را بد ندیدم برای انتخاب نام وبلاگ. هم نامی نامعقول و نامعمول است و هم نشانگر حرفه ای که دارم و طنزی که گاهگداری در نوشته هایم پیداست. در هر صورت بنا دارم چند صباحی هم در این وبلاگ بنویسم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:58  توسط سیامک شایان  |