تبليغاتX
دندان پزشک کاذب

دندان پزشک کاذب

اینطور که روزنامه ها می گفتند قرار نبود تا رسیدن بهمن ماه و جشنواره فیلم فجر، فیلم تازه ای روی پرده سینماها برود؛ اما فیلم «غیر منتظره»، به مثابه نامش، به شکل غیر منتظره ای از سر در سینماهای تهران بالا رفت. از بیلبوردهای فیلم در سطح شهر و نام عوامل سازنده فیلم کاملا پیداست که غیر منتظره هیچ حرفی برای گفتن ندارد، در فصل سوخته اکران روی پرده رفته و مسلما بدون فروشی دندان گیر از پرده سینماها پایین خواهد آمد.

نکته جالب این فیلم برای من اما حک عبارت «با معرفی دانیال عبادی» در اولین خط معرفی عوامل فیلم است. شما البته دانیال را نمی شناسید، اما چهره جوانی با موهای بور و چشمان میشی و ته ریش که نیمی از مساحت  بیلبوردهای این فیلم را اشغال کرده تا برای دختران جوان ایرانی دلبری کند و آنها را به سالن های سینما بکشاند، برای من آشناست، همکلاسی سال های اول و دوم دبیرستان. هنوز هم باور نمی شود که بچه خوشگل مدرسه ما ستاره یک فیلم سینمایی شده باشد. در ان سال ها البته به اندازه امروز، تکه ای دندان گیری نبود اما وسط هفتاد هشتاد تا نوجوان با کله های کچل، پشت لب های سبز شده و صدای دو رگه، آنقدر جذابیت داشت که سال بالایی ها هوایش را داشته باشند و معلم ها روی چشم بنشانندش.

حیف که نادیده پیداست فیلم جز کلوزآپ هایی از صورت دختر کش او چیزی برای تماشا ندارد وگرنه من باب زنده کردن خاطرات سال های اول دبیرستان هزار و پانصد تومان می دادم و داخل سالن تاریک سینما می شدم.

+ عکس با ابعاد بزرگ تر

++ گپ و گفتي با بازيگر فيلم «غير منتظره» در باره زيبايي و زيبا شدن

+++ دانیال عبادی به پرسش های کاربران سايت پاسخ می دهد

mohandes
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:21  توسط سیامک شایان  | 

ترجیح دادم به جای نوشتن یک پست جدید کمی غر بزنم، بابت اینکه از زمان وصل شدن به اینترنت لعنتی تا باز شدن صفحه مدیریت وبلاگم، مجبور شدم بیست دقیقه زمان را پای مانیتور تلف کنم. تف به این زندگی که مجبورم وقتم را به جای هر نوع لذت و تجربه ای به خاطر سرعت تخمی اینترنت اینگونه بگذرانم!

mohandes
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:38  توسط سیامک شایان  | 

    

این توله سگ برادر هفت ساله منشی مطبی است که در ان کار می کنم. منشی ام اینطور روایت می کند که برادرش، خودش رفته اتلیه و این تیپ رو برای خودش انتخاب کرده و عکس انداخته. این حجم از حس استقلال در یک بچه هفت ساله برام قابل هضم نیست. زمانی که ما بچه بودیم کجا این حق را داشتیم یا در مخیله مان می گنجید که می توانیم این حق را داشته باشیم که انتخاب کنیم؟ یا این اعتماد به نفس و قدرت عمل که تنهایی به یک آتلیه برویم و عکس بیندازیم؟ من هنوز که هنوز است سر انتخاب های کوچک، مثلا خرید یک دمپایی، دست و دلم می لرزد که آیا دارم درست انتخاب می کنم یا نه و جالب اینکه در نهایت گند می زنم به همه چیز و اگر کسی بابت انتخاب و تصمیم احمقانه ام، چیزی به رویم نمی آورد، از بزرگ منشی اطرافیان است نه حسن انتخاب و تصمیم من.

پ.ن: طرح دستمال سر و تفنگ و بک گراند این عکس یک مقدار مرا نگران میکند. تهاجم فرهنگی که میگن همین نیست؟

mohandes
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:22  توسط سیامک شایان  | 

«همشهری مسافر» به برف این چند روزه صفت «پرنیان سپید» را داده، اما من با تمام وجود از این پرنیان شوم که مثل اوار بر سرم ریخت و کسب و کار مرا به نابودی کشاند متنفرم.
اخر کدام آدم عاقلی است که در سرمای منهای چند درجه زیر صفر، گرمای خانه اش را رها کند و  پا در خیابان های یخ زده بگذارد من باب امدن به مطب دندان پزشکی و درمان دندان هایش؟ خودم را که جای آنها می گذارم کاملا حق می دهم که وقت درمانشان را بی خیال شوند و مرا با مطب سرد و خالی تنها بگذارند.

mohandes
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14:58  توسط سیامک شایان  | 

بیست ماه تمام انتظار رسیدن دوم دی ماه را کشیدم، روزی که کارت پایان خدمت را در دست بگیرم و از کسوت «مقدس» سربازی بیرون بیایم. همیشه گمانم این بود که این روز یکی باشکوه ترین لحظات روزهای اخیرم باشد، اما اینگونه نشد. مقارن با رفتن من از پادگان، یکی از بهترین همراهان بیست ماهه خدمتم نیز از پادگان بیرون رفت. محمد به نیت یک سفر دو روزه از پادگان بیرون زد اما برای همیشه پا از دایره زندگی هم بیرون گذاشت. در برگه تشخیص پزشکی قانونی نوشتند: مرگ بر اثر گاز گرفتگی. و بدین ترتیب خدمت سربازی من تمام شد.

mohandes
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:2  توسط سیامک شایان  |