تبليغاتX
دندان پزشک کاذب

دندان پزشک کاذب

خطاب به پسر ۵ساله ای که مادرش در اتاق انتظار مطب صدای مرا نمی شنود: تو که مسواک نمیزنی٬ غلط میکنی که دندون خراب نداری.

پ.ن: یاد گله آن معلم قزوینی افتادم که از شاگردش: درس که نمیخونی٬ باغ هم که نمیای٬ نمیدونم آخر سال چطور میخوای نمره قبولی بیاری...

mohandes
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:52  توسط سیامک شایان  | 

قسم می خورم اگر به خاطر آوازه بازی «لونا شاد»، مجری خوش سیمای شبکه خبری VOA ، در فیلم «فریاد مورچه ها» نبود، دیگر هیچ گاه حاضر نمیشدم پای یکی از فیلم های محسن مخملباف بنشینم. مخصوصا که حین تماشای «سکس و فلسفه» با دوبله ضایع ایتالیایی و زیرنویس پر غلط فارسی، فقط حرص خوردم و خودم را بابت این بلاهت که پای فیلم او نشسته ام نفرین کردم. از همه آزار دهنده تر اینکه حجم زیادی از زمان این دو فیلم به شعار دادن، آن هم به صورت مستقیم و بدون حاشیه چینی گذشت. انبوهی از کلمات قلنبه و به ظاهر روشنفکرانه از دهان شخصیت های فیلم بیرون می پرید و به سوی مخاطب بدبخت پرتاب می شد.

در میانه فیلم سکانسی هست که جان، شخصیت محوری فیلم، پای صحبت های یکی از معروف ترین شاعران ترکمنستان نشسته است. ناگهان چند جوان مشتاق و علاقه مند به شعر استاد را شناسایی می کنند و برای گرفتن امضاء و شنیدن یکی دو شعرش به سوی او هجوم می اورند. استاد هیچ توجهی به آنها نمی کند و از دستشان می گریزد. جان تعجب می کند و از استاد می پرسد که چرا حاضر نشد پنج دقیقه به این چند جوان وقت بدهد؟ استاد در جواب می گوید:

اینها دوستداران شعر من و قاتلین وقت من هستند. تمام عمر من با این پنج دقیقه ها به هدر رفت. «دقیقه ها اسمشون وقته اما ماهیتشون عمره.» عمر کوتاهه و برای حفظ عمر نباید رودربایستی کرد.

این درست همان احساسی بود که پس از دیدن دستپخت محسن به من دست داد.

mohandes
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:49  توسط سیامک شایان  | 

در صندلی کنار من در آرایشگاه مرد پنجاه ساله ای به نیت رنگ کردن موهایش نشسته بود. درست لحظاتی پیش از آنکه سر صحبتمان باز شود و او اعتراف کند به موهای سیاه و پر پشتم غبطه می خورد، با خودم فکر می کردم کاش گوشه هایی از موهای من ریخته بود یا سپید شده بود، اینطور سن و تجربه ام بیشتر نشان می داد. بیماران دندان پزشکی که زیر دستم می نشستند راحت تر به من اعتماد می کردند و به طرح درمان پیشنهادی ام تن می دادند.

mohandes
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:41  توسط سیامک شایان  | 

 منوكسيد كربن همچنان در کمین جان انسان ها

طرح: فیروزه مظفری

 چرا ما می میریم؟

قیافه و حرف های اقای ایمنی چنان برای همه ما تکراری و ملال اور شده که به مجرد انکه چهره او را با کلاه زرد رنگ و لبخند ابلهانه روی صفحه تلویزیون میبینیم کنترل را دست میگیریم و کانال را عوض می کنیم. اما چرا علی رغم آنکه توصیه های ایمنی در مورد مصرف وسایل گازشوز را بارها و بارها شنیده ایم، باز هم منوکسید کربن ما رو غافل گیر می کند و میمیریم؟ شاید برای انکه با اعتماد به نفس هرچه تمام تر، گمان می بریم مرگ از ما دور است و عزرائیل همیشه سراغ همسایه ها را میگیرد! 

قاتل خاموش زمستانی در سال هشتاد و سه 713 نفر در نقاط مختلف کشور به کام مرگ کشید. در سال هشتاد و چهار این آمار به 907 نفر و در 10 ماهه اول سال 85 به 745 نفر رسید تا ثابت شود که ایرانیان نه تنها از مرگ هموطنان خود بر اثر سهل انگاری در استفاده از وسایل گاز سوز عبرت نمی گیرند، که با رشد سالیانه بیست درصد به مدد مسمومیت با گاز منوکسید کربن به دیار باقی می شتابند

در این میان موج بی سابقه سرما در آستانه نیمه دوم دی ماه و کاهش شدید دمای هوا مردم را در بسیاری از نقاط کشور غافل گیر کرد. سرمای شدید و یخبندان بسیاری از مردم را ناچار به استفاده از بخاری ها و وسایل گرمایشی غیراستاندارد کرد. این سهل انگاری موجب شد  سوانح گازگرفتگی در این ایام نسبت به مدت مشابه سال گذشته دو برابر افزایش یابد. بر اساس آمارهای موجود در سازمان پزشکی قانونی کشور،  در روزهای 16 تا 21 دی ماه، 68 نفر بر اثر مسمومیت با گاز CO جان خود را از دست دادند. علی رغم تمام هشدارها این آمار در روزهای پایانی دی ماه همچنان ادامه یافت تا گاز گرفتگی در عرض پانزده روز بیش از صد نفر را به کام مرگ بکشاند.

اینکه منوکسید کربن چگونه تولید می شود و چگونه می کشد و چگونه میتوان از چنگال آن فرار کرد، محتوای مقاله ایست که می توانید در ادامه این پست بخوانید


ادامه مطلب
mohandes
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:15  توسط سیامک شایان  | 

 

کارت پایان خدمت را گرفته ام، پس حالا می توانم برای تبدیل پروانه موقت اشتغال به دائم اقدام کنم. یک روز کاری را مرخصی می گیرم تا به دنبال کارهای اداری بیفتم.

ماشین را روشن می کنم و راه می افتم. در میانه راه یادم می اید که باید چیزی حدود دویست هزار تومان را به بهانه های مختلف در حلقوم وزارت بهداشت و دارایی سر ریز کنم اما به قدر کفایت پول همراه ندارم. ناچار جلوی یک بانک توقف میکنم تا از عابر بانک پول برداشت کنم. دست که داخل کیف پول میبرم تازه به یاد می اورم کارت عابر بانکم را در خانه جا گذاشته ام. بر می گردم سراغ ماشین تا به خانه بر گردم اما لاستیک پنچر چرخ جلو غافلگیرم می کنم. درحالیکه چند فحش آبدار نثار اقبال بلندم می کنم شروع میکنم به پنچر گیری. هوا سرد است و پوست دستانم خشک شده. حین چرخاندن پیچ جک، جک از زیر ماشین در می رود و دستم را زخمی می کند. به هر جان کندنی هست چرخ را عوض میکنم و راه می افتم. به جلوی درب خانه که می رسم به یاد می اورم کلید را نیز فراموش کرده ام. یک ساعتی زمان را هدر میدهم تا از یکی از دوستان به قدر کفایت برای رتق و فتق امور اداری پول قرض بگیرم. به اداره صدور پروانه های وزارت بهداشت که می رسم حین مرور مدارک لازم، دو مورد کسری می آورم. یکی گواهی پایان طرح است که باید از ساختمان وزارت بهداشت در شهرک غرب بگیرم. دومی پروانه اشتغال به کار موقت که از قرار گم کرده ام. از متصدی مربوطه مراحل اداری می پرسم. پاسخ اینگونه است: جمع اوری استشهاد محلی، تعهد محضری و درج آگهی در روزنامه کثیرالانتشار. در این صورت تلاشم برای گرفتن پروانه دست کم تا یک هفته دیگر به تاخیر خواهد افتاد. دست از پا درازتر از ساختمان خارج می شوم. به صرافت می افتم تا دست کم برای گرفتن گواهی پایان طرحم اقدام کنم. پس از نقطه ای در مرکز تهران راهی شمال غربی شهر می شوم. در میانه راه جلوی یک اپاراتی می ایستم تا تکلیف لاستیک پنچرم را روشن کنم. اوستا لاستیک پنچر را در حوضچه آب فرو می کند. فس لاستیک از بغل در می اید. اوستا سری تکان می دهد و می گوید لاستیک قابل ژنجر گیری نیست و باید داخل لاستیک تویوپ بیاندازم. در حالیکه نگاه حستر باری به عاج های نساییده ی لاستیک نو ماشینم می اندازم سر تکان می دهم تا مجوز خارج شدن پنج هزار تومان از جیبم را صادر کرده باشم.

به ساختمان وزارت بهداشت می رسم. در طبقه دهم، پاسخ کارمند مربوطه پتک دیگری بر سرم فرود می اورد: برای گرفتن گواهی باید تشریف ببرید به دانشگاه محل تحصیل! و توضیح می دهد که چند ماهی است که من باب رفاه حال ارباب رجوع، به دانشگاه ها برای صدور این گواهی تفیذ اختیار شده. از ساختمان وزارت که بیرون می آیم چشمم به یک نانوایی می افتد. به صرافت می افتم تا من باب انجام یک کار مثبت در طول روز، بعد از مدتها چند نان بربری تازه بخرم.

ماشین را جلوی خانه پارک میکنم. داخل خانه کسی نیست تا در را به رویم باز کند. فرصتی هم که برای نهار نمانده. شال و کلاه می کنم به سمت ورامین. قرار است تا برای تصویه حساب با مطبی که طی هفت ماه پیش در ان کار می کرده ام به انجا بروم. یک ساعت و نیم مسافت را در سرما طی می کنم. دو بار تاکسی و یک بار خط مترو را عوض می کنم تا به ورامین برسم. اما از دکتر صاحب مطب خبری نیست. منشی درحالیکه نیش اش تا بناگوش باز شده می گوید: آقای دکتر نیم ساعت پیش زنگ زدند و فرمودند امروز  کسالت دارند و تشریف نمی آورند. اینکه تکلیف من با قسط آخر ماه و چک لابراتوار چه می شود را خدا می داند. با عجله راه رفته را بر می گردم تا به محل کار جدیدم برسم. در ره بازگشت مترو ناغافل تکان تکان می خورد و از حرکت باز می ایستد. نیم ساعتی به خاطر خرابی مترو در دالان میان دو ایستگاه، در انتظار می مانیم. گوشی موبایلم هر چند دقیقه زنگ می خورد و منشی مطب ترافیک بیمار را یاداوری می کند. قطار عاقبت راه می افتد. از ایستگاه مترو که بیرون می ایم ترافیک خیابان عباس آباد غافلگیرم می کند. علی رغم سرمای هوا یک موتور میگیرم و خودم را به مطب می رسانم. پیشانی یخ کردم نوید یک سینوزیت اساسی را به من می دهد. از پله ها بالا می روم و در مطب را باز میکنم. در اتاق انتظار کیپ تا کیپ آدم نشسته. چهره برافروخته منشی را که از غر زدن های بیماران کلافه شده به رو نمی آورم و به رختکن می روم تا رپوش بپوشم. بیمار اول روی یونیت نشسته است. باید کار عصب کشی یکی از دندان هایش را ادامه دهم. دهانش را باز می کنم و بی حسی را تزریق می کنم. هنوز پنج دقیقه ای از شروع کارم نگذشته که برق می رود! تمام فضای مطب در ظلمات فرو می رود. چراغ الکلی کنار دستم را روشن می کنم. از پنجره مطب نور چراغ های آن طرف خیابان پیداست.  پس فقط برق سمت راست خیابان رفته و ساختمان های ان طرف خیابان برق دارند. منشی با اداره برق تماس می گیرد تا تکلیف کارمان روشن شود. مشکل اساسی تر از ان است که طی چند ساعت آینده حل شود.  به ناچار همه مریض ها را مرخص می کنم و همان جا روی صندلی گردان مطب می نشینم. خوشحالم که همه جا تاریک است و کسی چهره مرا نمی بیند! 

   

پ.ن: فکر نمی کنم جا برای مصیبت دیگری باقی مانده بود وگرنه به سرم می امد!

پ.ن۲: حکایت حوادث امروز من حکایت داستان های کوتاه فرورتیش رضوانیه است که در روزنامه شرق و بعدها در ویژه نامه مسافر روزنامه همشهری می نوشت. اوار شدن مسلسل وار همه مصیبت ها و بدشانسی ها روی سر یک نفر که در اخر داستان او را به مرز جنون می رساند.  

بعد از تحریر: یعنی آدمی که این همه بلا در یک روز بر سرش اوار شده حق ندارد تصویه را تسفیه بنویسد؟ کمی منطقی باشید لطفا و اینقدر گیر ندهید!

mohandes
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:41  توسط سیامک شایان  |