روزگاری نه چندان دور عشق معنای دیگری داشت
گفتهاند که روزی ملانصرالدین از شدت دندان درد بی تاب شده، به دندان پزشک مراجعه می کند و از او در مورد اجرت دندان کشیدن سوال می کند. دندان پزشک پاسخ می دهد که در ازای کشیدن هر دندان 10 تومان خواهد گرفت. ملا میگوید من 5 تومان می پردازم. اما دندان پزشک قبول نمی کند و اصرارهای ملا بینتیجه می ماند. بنابراین مستأصل دندانی را نشان می دهد و می گوید این دندان درد می کند. لطفاً بکش. دندان پزشک دندان مورد نظر را می کشد، ملا اعتراض می کند که اشتباه کردهای و دندان کناری درد می کند و باید آنرا هم بکشی. دندان پزشک ناچاراً دندان کناری را هم می کشد. وقتی کارش تمام می شود، ملا بشکن زنان می گوید" خوب شد؛ آخرش بابت کشیدن هر دندان همون 5 تومان رو دادم."
امروز شنبه است. روز پیش از میلاد امام زمان. طبیعتا همگی ما باید منتظر دریافت عیدی باشیم و کدام عیدی برای روزنامه نگاران و خوانندگان مطبوعات بهتر از خبر توقیف یک نشریه؟ همشهری جوان نیز به بهانه انتشار ویژه نامه ای درباره عاشقی به جرگه نشریات توفیقی پیوست. البته مدعی العموم جامعه پزشکی ٬ مثل یک مرغ شوم٬ دیروز پس از عمری ننوشتن در وبلاگ با خبر توقیف سه نشریه آمده بود که دومی شهروند بود و دیگری چشم انداز ایران (و اظهار خوشنودی که از این پس عذاب وجدان نخواندن شهروند را نخواهم داشت. ) که هنوز خبری از توقیف آنها به چشمم نخورده.
طی دو سال اخیر من مخاطب همیشگی همشهری جوان بودم و همیشه تحریریه آنها را بابت خلاقیت و نوآوری در انتخاب سوژه ها و چگونگی پرداخت مطالب می ستودم. اگرچه همشهری جوان این اواخر رونق نشریه زمان علی قنواتی را نداشت اما باز هم دوست داشتنی بود و خواندنی. نمیدانم شاید همشهری جوان زیادی بزرگ شده بود شاید زیادی تاثیر گذار بود و شاید زیادی تند و تیز مینوشت. در هر صورت جوان خوب و خدمتگذاری بود و لحظات شاد و ماندنی زیادی برای من ساخت. خدایش بیامرزاد.
تکذیب خبر
راوی استقلالی بود!
بر خلاف خبر توقیف هفتهنامه همشهریجوان در روز پنجشنبه که در بلاگستان پیچید و مرا همچون برخی رفقا واداشت که در فراغ این نشریه سوگنامه بنویسیم، امروز همشهری جوان روی دکه مطبوعات عرضه شد و این یعنی پایان تمام شایعهها. یک ضربالمثل قدیمی میگوید: اگر بخواهند نشریه پسر حداد عادل را تعطیل کنند پس کدام نشریه باقی بماند؟
سوال از یکی از اساتید پیشکسوت دندانپزشکی در کنگره ای که گذشت: جناب استاد همانطور که مستحضرید مواد گران شده ( مواد دندانپزشکی) و کمپانیهای سازنده مواد و تجهیزات دندانپزشکی به ما نمی فروشند توی کنگره ها راهمان نمی دهند . مردم هم نمی توانند هزینه های دندانپزشکی را بپردازند در نتیجه ما دندانپزشکان جوان بیکار شده ایم شما هم که کاری بلد نیستید حداقل نگران آینده نیستید؟
جواب: نه! برای چی؟
بیمار : دکتر! خیلی می ترسم چون این اولین د ند و نیه که میخواهم بکشم
دکتر : نگران نباش من هم اولین د ندو نیه که می کشم
بخشی از احوالات یکی از مجرب ترین دندان کش های تهران قدیم بنام حاجی استاد که دکان سلمانی داشت از کتاب "تهران قدیم" مرحوم جعفر شهری :
....نیمکتی کنار دکانش بود که صاحب دندان را بر روی آ ن می خوابانید دست و پا هایش را به پا یه های آن محکم می نمود و دو نفر از اهل با زار چه را خبر کرده یکی را روی سبنه و یکی را بر روی پا هایش می نشانید و سرش را خود در میان
دو پا می گرفت و این برای دندانهایی بود که می خواست از پائین در آورد....(گاهی می شد) استاد حاجی که سر کلبتین (فورسپس) به بن دندان مشتری محکم شده بود و مشتری که سر کلبتین در دهانش بود و بیخ زبانی فحش می داد کارشان از( دکان) تا وسط بازار کشیده شده بود دیده می شدند که مشتری خود را از سمتی و استاد حاجی از سمتی می کشید و در در این وقت بود که شلیک خنده و هو هو خلایق بازار چه را پر مینمود که باز در اینجا یا به نحوی دندان بیرون آمده غائله خاتمه می پذیرفت و یا بصورتی شکسته یا کلبتین رها شده با بعضی مشتری ها کار به فحش زن و بچه و کتک کاری و میانجیگری مردم می رسید
چو در رنج از درد دندان شدم
به دندان پزشکی شتابان شدم
یکی از رفیقان والا مقام
که دندان پزشکی است دارای نام
در رحمت خویش را باز کرد
بلافاصله کار آغاز کرد
به دقت نگه کرد و تدقیق کرد
به دندان پر درد تزریق کرد
سپس چرخ بنمودوهی چرخ کرد
به نحوی که ازیاد من رفت درد
سخن از زمین گفت و از آسمان
زمانی که بودست بازم دهان
مریض دهن باز بی گفتگو
بود بهترین مستمع بهر او
مداوای دندان چو می شد تمام
مرا منزلش کرد دعوت به شام
ازاین دعوتش چهره من شکفت
بیاد آمدم بیت سعدی که گفت:
" مخور هول ابلیس تا جان دهد
هرآنکس که دندان دهد نان دهد"
دو بانوی مسن از شوهرهایشان صحبت می كردند. اولی گفت: من از این كه شوهرم ناخن هایش را میجود خیلی ناراحتم . دومی گفت:شوهر منهم این عادت را داشت ولی من تركش دادم . اولی گفت:چطوری ? دومی گفت:خیلی ساده دندانهایش را مدتی قایم كردم.
خانم به دندانپزشك: آقاي دكتر من از دندان كشيدن بيشتر از حامله شدن مي ترسم.
دندانپزشك به خانم: زودتر تصميمتان را بگيريد تا من صندلي را تنظيم كنم.
پ.ن: طبیعتا موبایل من مقصد تمام اساماسهایی است که در آنها حرفی از دندان و دندانپزشکی به میان امده باشد. این هم یکی از آنها بود.
همه ما دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی مشهد خاطرات خوبی از خاندان دکتر درهمی داریم. چه انها که پزشکی می خواندند و تا چند سال پیش در کلاسهای پاتولوژی٬ از محضر دکتر عبدالوهاب درهمی بهره می بردند و چه دانشجویان دندانپزشکی که هنوز یکی از محبوب ترین اساتید دانشگاهشان را دکتر محمد درهمی٬ پسر ارشد دکتر درهمی٬ میدانند. هر دوی این بزرگواران انسان های فرهیخته٬ با مطالعه و پر حافظه ای هستند که جملات نغز و کرامات رفتاری آنها جزء خاطرات جدانشدنی دوران تحصیل دانشجویانشان است.
یادداشت زیر را به طور اتفاقی در پایگاه دندانپزشکی ایرانیان یافتم. خاطره ای کوتاه از دکتر عبدالوهاب درهمی که اگرچه چندان خنده دار نیست اما مرا برگرداند به دوران شیرین دانشگاه. سال ۸۴ از طرف ماهنامه پورسینا مصاحبه ای داشتیم با درهمی بزرگ که از قضا بسیار مورد استقبال قرار گرفت و ماهنامه را به چاپ دوم رساند. یافتن نشانی از دکتر درهمی را بهانه ای قرار دادم برای انتشار متن این مصاحبه در وبلاگم که حتم دارم برای تمام آنهایی که او را می شناسند خواندنی و نوستالژیک است.
کتردرهمی، استاد پاتولوژی ما دردانشگاه مشهد بود. در جلسات متعدد گفته بود که منشأ سرطان همیشه یک سلول است و با جهش یا موتاسیونی که در آن اتفاق می افتد، باعث ایجاد سرطان می شود.
جلسه پنجم یا ششم بود که یکی از همکلاسی های سبزواری، اجازه گرفت و از دکتر پرسید:
"استاد! فرمایش شما صحیح اما نمی شود در آنِ واحد دو یا چند سلول باهم سرطانی شوند؟"
استاد سکوت کرد و در فضای جلوی کلاس شروع به قدم زدن کرد. اقتدار خاص دکتر موجب سکوت محض در کلاس شده بود! حدود یکی دو دقیقه دستها پشت کمر، سر پایین، از چپ به راست و راست به چپ کلاس قدم زد و همه مانده بودند که چه پاسخی خواهد داد و انتظار پاسخ مهمی داشتند!
بعد آمد جلوی ردیف، مقابل آن همکلاسی ایستاد و با حرکات خاص خود، آرام دست را بالا آورد و انگشت سبابه اش را به سمت او نشانه رفت و با صدای بلند فقط گفت:
"تو..... خَ.....ری"!!
پس از دو سه ثانیه شلیک خنده دانشجویان سالن لابراتوار را منفجر کرد!!
بعد هم دکتر درهمی بدون هیچ حرف دیگری، درس جلسه قبل را ادامه داد . . .+ اتوبیوگرافی دکتر عبدالوهاب درهمی
+ مصاحبه با دکتر عبدالوهاب درهمی
+ تقلید بامزه ای از صدای دکتر درهمی: بشنوید. دانلود کنید
رییس جمهور امریکا با نخست وزیر انگلیس یواشکی صحبت می کردن. یه خبرنگار ازشون پرسید درباره چی حرف می زنید؟ رییس جمهور امریکا گفت در مورد جنگ جهانی سوم برنامه ریزی می کنیم. می خواهیم چهارده میلیون نفر و یک دندان پزشک رو بکشیم! خبرنگاره متحیر سؤال کرد: "چرا یک دندان پزشک رو بکشید؟"
رییس جمهور رو کرد به نخست وزیر گفت "دیدی گفتم هیچ کس درمورد 14 میلیون نفر نگران نمیشه!





