تبليغاتX
دندان پزشک کاذب

دندان پزشک کاذب

خیلی ها از من درباره انگیزه انتخاب دندانپزشکی پرسیده اند٬ که چطور حاضرم شده ام روزی ام را از لای جرم و پوسیدگی دندان ملت بیرون بکشم. از روزی که خبر ازدواج نانسی عجرم با دندانپزشک اش در رسانه ها منتشر شده میتوانم سرم را بالا بگیرم و با افتخار به این جریان اشاره کنم. (لینک خبر)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 16:52  توسط سیامک شایان  | 

گر بگویم که مرا با تو دگر کاری نیست/ در و دیوار گواهی بدهد کاری هست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 1:19  توسط سیامک شایان 

_ با اينکه هفت ماهه زير نظر يک متخصص داخلي هستم ولي هنوز زخم معده‌ام خوب نشده.

_ منم که از اول گفتم اين متخصص‌هاي داخلي فايده ندارند. بايد بري خارج درمان کني


 

_ چرا هميشه تنگ‌ماهي‌ها را تا نيمه آب مي‌کني؟

_ مي‌ترسم ماهي‌ها که دلشان گرفت و گريه کردند لبريز بشه


 

_ آنقدر خوابم سبک است که براي خوابيدن ضربان قلبم را روي ويبره مي‌گذارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:13  توسط سیامک شایان  | 

روايت چند تصوير كه شما بعد از مرگتان نخواهيد ديد

1- مات ماندم به ديوار روبرو و رديفي از مورچه‌ها كه در امتداد هم بالا مي‌رفتند. جريان نازكي از هوا در كنارم مي‌گذشت و در گوش‌هايم مي‌پيچيد. چيزي در وجودم آرام آرام شعله مي گرفت. فقط دو جمله: «مرتضي تصادف كرد. مرتضي مرد.»

ذهنم خالي شده بود از فكر، از كاري كه بايد انجام مي دادم، واكنشي كه بايد در قبال شنيدن اين خبر از خودم نشان مي‌دادم. تنها مات و مبهوت به ديوار روبرو و رديفي از مورچه‌ها كه در امتداد هم در تصوير محوي كه موج بر مي‌داشت و خيس بود، بالا مي‌رفتند و همه چيز سياه شد.

2- همه چيز سياه است: ديوار خانه، رنگ پيراهن، موي زبري كه به صورت برادرانت روييده، رنگ كاغذهايي كه در مجلس دست به دست مي‌چرخند، رنگ خرما، رنگ ماشين، رنگ روبان كنار قاب عكست و تيتر ديروز روزنامه در صفحه حوادث:

«سرعت غير مجاز، 3 جوان را به كام مرگ كشيد.» اينجا ميان تمام اين سياهي‌ها تنها يك چيز را سرخ مي‌بينم: چشمان مادرت را كه حالا بي‌رمق كنار ديوار نشسته است و به لبخند محو روي صورتت، درون قاب عكس خيره شده.

3- به عكست، درون قاب روي ديوار نگاه مي كنم. جريان محوي از سوگ درون رگ‌هايم مي‌دود. چيزي گلويم را مي‌فشارد. به صورت تو در انبوه خاطره‌هايي كه از پي هم در ذهنم مي گذرند، خيره مي‌شوم و اه مي كشم. هنوز باورم نمي‌شود كه تو نيستي، تنها به خاطر ميل هميشگي‌ات به سرعت.

4- تاب ماندن در خانه را نمي‌آورم. توي ماشين مي نشينم و سوييچ را مي‌چرخانم. بي هدف به راه مي‌افتم، در خيابان‌هايي كه پر هستند از انبوه آدم‌هايي كه بي‌خيال از روبرويم مي گذرند، بي‌آنكه بدانند در درونم چه آتشي بر پاست. لحظه‌اي به خود مي‌آيم، درست در انتهاي بلوار وكيل آباد روبروي خط ترمزي كه از روي آسفالت تا انتهاي دره امتداد مي‌يابد، ايستاده‌ام. همين جا بود كه بودي و حالا نيستي. نمي‌دانم در خيالت چه مي‌گذشت، آن لحظه كه پدال زير پايت را مي‌فشردي تا خودت را زودتر به ته اين دره برساني. نمي‌دانم در آن لحظه‌هاي اخر اين فرصت را يافتي كه چهره مادرت را به ياد بياوري و تمام كساني را كه حالا از نبودنت به سوگ نشسته‌اند؟

5- به بيمارستان امدادي راهم نمي دهند. وقت ملاقات گذشته است و نگهبان دم در كلافه از آدم‌هايي كه در تلاشند با توسل به هر حيله‌اي راهي به درون بيابند. همان دورها مي ايستم و از پشت در به بيماراني نگاه مي كنم كه در لباس‌هاي آبي رنگ بيمارستان، با دست و پاي باند پيچي شده، از سويي به سوي ديگر مي روند. به دسته هاي گل نگاه مي كنم، به جعبه‌هاي شيريني و قوطي‌هاي كمپوت. به ياد ديس خرما مي افتم و استكان هاي چاي و قهوه و قرآن‌هاي كوچكي كه همراه گلاب‌پاش، در مسير نشست و برخاست مردم در حركتند.

شنيده‌ام كه امبولانس خودش را خيلي زود به صحنه تصادف رساند تا تو را به بيمارستان برساند. شنيده‌ام كه تو حتي تا زمان رسيدن به بيمارستان زنده بودي. اگرچه در كما، اما زنده بودي و زير ماسك اكسيژن نفس مي‌كشيدي. تو را گويا تا روي تخت اتاق عمل هم رسانده‌اند، با سر تراشيده، اما... قلبت پيش از روشن شدن چراغ‌هاي اتاق عمل از حركت باز ايستاده است.

6- پزشكي قانوني، در خياباني كه نامش را نمي‌دانم، پشت بيمارستان امام رضا، ساختمان سنگي دو طبقه‌اي كه هيچ‌گاه فكر نمي كردم روزي به ان وارد شوم و سراغ آمبولانسي را بگيرم كه آيا تو را از بيمارستان به آنجا رسانده است يا نه.

درون ساختمان جايي براي ايستادن يا نشستن نيست. محوطه بسته و كوچكي است كه به يك پيش‌خوان ختم مي‌شود و از پشت شيشه‌هاي دودي آن چند نفر به سوالات مراجعان پاسخ مي دهند. سراغ دكتر كاظميان را مي‌گيرم كه روزگاري مسئوليتي در پزشكي قانوني داشت و حالا مي شنوم كه به تبريز رفته است. بيرون از ساختمان، كنار باغچه، روي زانو مي‌نشينم و خيره مي‌شوم به ماشين‌هايي كه از روبرويم مي گذرند. راستي! خبر داشتي كه اين خيابان را به سمت خيابان بهار يك‌طرفه كرده‌اند؟

7- هميشه دير مي‌رسم. وقتي كه كار از كار گذشته است، اين بار هم. لعنت بر اين ماشين لعنتي كه كه درست روزي كه نبايد، ناغافل خاموش شد و مرا در جاده گذاشت. وقتي ماشين را در پاركينگ بهشت رضا پارك مي كنم و به ساختمان سردخانه مي‌رسم، آمبولانسي را مي‌بينم كه مدتهاست روبروي در ايستاده و رديفي از آدم‌ها كه خيلي هاشان را نمي شناسم، در سايه درختان روبروي ساختمان نشسته‌اند. ناگهان صداي زنانه‌اي گريه سر مي‌دهد. به خوبي مي‌توانم صداي مادرت را تشخيص دهم.

8- آرامگاه خواجه‌ربيع و آدم‌هاي ماتم‌زده‌اي كه هر يك به سويي مي‌روند. دو ساعتي طول مي كشد تا امبولانس روبروي درب شرقي توقف كند. در چشم بر هم زدني حجم انبوهي از آدم‌ها آمبولانس را فرا مي گيرند. پدرت از در جلويي آمبولانس پياده مي‌شود. ديگر نايي براي ايستادن ندارد. چشم در چشم برادر بزرگ‌ترت كه مي‌اندازد، تلو تلو مي خورد و بر زمين مي‌افتد.

باورم نمي‌شود كه همه اين آدم‌ها به خاطر تو آمده‌اند. چند ماه پيش كه با هم براي تشييع جنازه دوستي آمده بوديم، به شوخي آرزو كردي كه اگر نوبت تو رسيد، آدم‌هايي كه براي تشييع تو مي‌آيند بيشتر از اين باشند. حالا تو اينجايي، درون يك تابوت چوبي كه رويش را پارچه ترمه كشيده‌اند. ناخودآگاه لبخند محوي روي لب‌هايم مي نشيند؛ كاش براي خودت آروزي ديگري كرده بودي!

پ.ن: چهار سال گذشت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 8:54  توسط سیامک شایان  | 

من اگرچه علاقه ای به بحران سازی ندارم اما خوشحال میشوم که مطالبم در میان خوانندگان و همکاران نشریات بازتاب داشته باشد٬ گیرم همیشگی بازتاب منفی مطالب به گوش ما می رسد و معمولا کسی برای تشکر و تقدیر به خودش زحمت صرف انرژی و انعکاس نظر را نمی دهد. حتی اگر مدیران نشریه هر بازتابی را به مثابه یک بحران تلقی کنند و از هر بحرانی رویگردان باشند من باز هم از این اتفاق استقبال میکنم. چندی پیش در واکنش به مقاله خطر ریزش دندانپزشک در هفته نامه سپید که به نقد افزایش تعداد دانشجویان دندانپزشکی ایرانی در دانشگاه های خارج کشور پرداخته بود و تبعات آن را پیش بینی کرده بود٬ پدرآمرزیده ای که از قضا دانش اموخته خارج از کشور بود و مطلب من را توهین مستقیم به خود و هم صنفانش تلقی کرده بود تلفن نشریه را گرفت تا یک آفتابه فحش نثار نویسنده مطلب کند. توجیهش هم این بود که بر خلاف تلقی نویسنده سیستم درسی دانشگاه های خارج از کشور انچنان هم نابسامان و هردمبیل نیست که از بازگشت دانش اموختگان این دانشگاه ها به ایران و ورودشان به سیستم بهداشت و درمان کشور بترسیم. اگرچه شناخت من از اینگونه دکترها چیزی جز این را می گوید. همانطور که در مقاله اشاره کرده بودم وضعیت آموزشی بسیاری از این دانشگاه ها بیشتر شبیه یک پیک نیک طولانی مدت است و اگر برای دانشجویان خارج خوانده٬ الزامی در گذراندن کامل دوره های آموزشی در داخل کشور نبود حاصل کارشان قطعا چیزی جز فاجعه نبود. از روی اتفاق آن روز من هم در دفتر نشریه بودم و شاهد سرخ و سفید شدن دبیر تحریریه حین شنیدن انتقادهای تند و تیز دوست منتقد. بازتاب این جریان و یکی دو انتقاد دیگر از مطالب این بود که به شکل خیلی اتفاقی مطالبم چند هفته ای تحریم شوند و زیر چاپ نروند. در شماره این هفته سپید پاسخ کتبی و البته مودبانه همکار دندانپزشکم به مقاله من به چاپ رسید. حالا که هیچ حرفی برای گفتن در وبلاگ ندارم پاسخ او را کنار لینک مطلبم می گذارم تا خودتان بخوانید و قضاوت کنید:

از ماست که برماست / دکتر مهدی مرتضوی

سابق بر اين اگر کسي خارج از حرفه ديگري حرفي ناروا مي‌زد، همکاران در برابر او موضع‌گيري مي‌کردند. حال ما را چه شده که به جاي اينکه به اصل موضوع بپردازيم يعني ناتواني دانشگاه‌ها در جذب دانشجو و ايجاد حق طبيعي براي هر فرد در انتخاب آينده شغلي را بررسي کنيم، همکاران را هدف تير قلم خود قرار مي‌دهيم. متاسفانه نويسنده گرامي مطلب «خطر ريزش دندانپزشک» آقاي دکتر سيامک شايان امين در هفته‌نامه سپيد شماره 112 تاريخ پنجشنبه 3 مرداد 1387 به صراحت قلم برداشته و همکاران فارغ‌التحصيل خارج از کشور را عده‌اي بي‌سواد قلمداد کرده‌اند. کافي است به بخشي از اين مطلب که با عنوان «سونامي دندانپزشکان خارجي و تبعات آن» نوشته شده توجه کنيد. در قسمتي از آن آورده شده: «تحصيل چند ساله رشته دندانپزشکي در بسياري از کشورها بيشتر به يک پيک‌نيک طولاني‌مدت شبيه است.» و يا تهمت بي‌سوادي به به آنان زده و عنوان مي‌دارد: «کيفيت پايين آموزشي اين دانشگاه‌ها و تاثير سوء فعاليت اين افراد در نظام سلامت و بهداشت کشور...!». در اينجا بايد ذکر کرد همکار عزيز، جناب آقاي دکتر شايان امين آيا شما اطلاع کافي از نحوه برگزاري امتحانات دانشگاه‌هاي خارج از کشور داريد؟ از نحوه برگزاري امتحان در بعضي از دانشگا‌ه‌هاي ايران چه‌طور؟....

قصد توهين به هيچ همکاري را ندارم، ولي لازم مي‌دانم در اينجا بيان کنم اينجانب به عنوان يکي از همان فارغ‌التحصيلان خارج از کشور پس از گذراندن امتحانات متعدد در کشور هندوستان که هر امتحان آن به منزله سه امتحان مجزا بوده (کتبي،‌تشريحي، شفاهي و عملي) که نياوردن نمره قبولي در هر کدام از اين مراحل به منزله رد شدن در کل آن درس بود، براي گذراندن دوره تکميلي به يکي از دانشگاه‌هاي سراسري ايران آمدم و به صراحت اعلام مي‌دارم با ساده‌ترين امتحانات به صورت تستي براي يک درس مهم همچون جراحي و يک امتحان شفاهي ساده بدون امتحانات عملي‌، تمامي دانشجويان نمره قبولي مي‌آوردند. امتحان تستي که به صورت تکراري، 20 سوال آن در عرض 2 سال از 50 سوال هميشگي تکرار مي‌شد و خود شاهد بودم که دانشجوي ترم آخر واحد جراحي 5 قادر به کشيدن دندان نبوده و اصلا در پوزيشن صحيح قرار نمي‌گرفت. البته ناگفته نماند که همه دانشگاه‌هاي ما اين چنين نبوده و همکاران خبره‌اي هستند که اينجانب سعادت همکاري با ايشان را دارم.

آقاي دکتر شايان! اگر نگران نظام سلامت کشور هستيد سعي در اين نماييد که از فعاليت دندانپزشکان تجربي که بدون هيچ حساب و کتابي مشغول به درمان بيماران هستند جلوگيري نماييد، نه اينکه همکاري را مورد بي‌احترامي قرار دهيد که قصدش خدمت به هموطنان است. نگران اضافه شدن 40 هزار نفري همکاران نباشيد، چرا که هر کس تجربه و وجدان کاريش خوب باشد در جامعه روسفيد خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:12  توسط سیامک شایان  | 

-  دکترکمک کن اين استرس داره منو ميکشه، ضعف دارم، چشام سياهي ميره...

-  بيا بشين اينجا ببينم مشکلت چيه.

-  نه به خدا من گدام، مريض نيستم. يکم پول بدي همه مشکلاتم حل ميشه.

  

- خانم پرستار شما فشار خون اين مريض رو گرفتيد؟

-  نه، مگه دررفته؟

 

- اتفاقا، بيماران آلزايمري خوشبخت‌ترين افراد اين آسايشگاه هستند.

-  چطور؟

- آخه تنها کساني هستند که هر روز آدم‌هاي تازه مي‌بينند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:52  توسط سیامک شایان  | 

خبر اول: رییس اداره سلامت دهان و دندان وزارت بهداشت گفت: «امروزه ثابت شده است که کیفیت زندگی با وضعیت دهان و دندان و تعداد آنها در ارتباط است.»

خبر دوم: در ایران بیماری‌های دهان و دندان در بزگسالان تا صد در صد شایع است.

خبر سوم: حدود سی درصد افراد سی تا چهل سال، کمتر از بیست دندان دارند.

 

نتیجه‌گیری بهداشتی- عدالتی: اصولا عدالت نسبت مستقیمی با بهداشت افراد دارد.

نتیجه گیری تاریخی- معیشتی: در این برهه از تاریخ ملل، وضعیت معیشتی مثل یک تانک از روی دهان ملت در حال عبور است.

نتیجه‌گیری کیفی- عمرانی: اگر به کیفیت زندگی باشد، دهان همه‌مان آسفالت است.

نتیجه‌گیری اقتصادی- اشتغال‌زایی: سیاست های اقتصادی برای رونق کسب و کار دندان‌پزشکان قابل ستایش است.

هفته نامه همشهری‌جوان شماره 175

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 9:32  توسط سیامک شایان  | 

همیشه از کشیدن دندان‌هایی که هنوز امیدی به ماندنشان هست نفرت داشته‌ام. وقتی یک کارگر افغانی زیر دستم می‌نشیند، دندان پوسیده و ملتهبش را نشانم می‌دهد و برای خلاصی از درد از من می‌خواهد آن را بکشم، سعی می‌کنم رضا ندهم به این کار. از محاسن ترمیم و نگهداری دندان برایش می‌گویم. اینکه هزینه جایگزینی یک دندان کشیده شده به مراتب بیشتر از نگهداری دندان است، درحالی‌که به روشنی می‌دانم او از پس هزینه نگهداری دندان برنخواهد امد و تمام تلاشم برای متقاعد کردن او بیهوده است. اما باز وقتی عجز را در چشمان آنها می‌بینم و نمی‌توانم رضا دهم.

سه شنبه روز کشیدن دندان بود. هر کس از در مطب داخل می‌آمد دست روی گونه داشت و عاصی و رنجور از دردی که در وجودش پیچیده بود و رهایش نمی‌کرد، روی یونیت دندان‌پزشکی می‌نشست و اشاره می‌کرد به دندانی در سمت چپ یا راست دهانش که امانش را بریده بود و سرنوشت او را تنها با یک کلمه رقم می‌زد: بکش!

تقریبا تن ندادم به کشیدن هیچ‌کدامشان. از زیر بار کشیدن همگی طفره رفتم. حتی گفتم حاضرم با همان پولی که در ته جیب داری دندان را برایت نگه دارم و درد را فرو بنشانم تا وقتی که دستت باز شود و بازگردی برای ادامه کار. اما نه آنها از خر شیطان پایین آمدند و نه من حاضر به همراهی آنها شدم. این بود که کلافه، از روی یونیت بلند شدند و احتمالا رفتند به مطب دندان‌پزشکی دیگری در آپارتمان ما که برای کشیدن دندان به هیچ کسی نه نمی‌گفت.

آخرین کسی که آن روز برای کشیدن دندان امد یک جوان حدودا سی ساله بود. سر و وضعش بهتر از آن بود که به خاطر نداری بخواهد دندان بکشد. حدس زدم از آن دسته افرادیست که سال تا سال به دندان‌پزشکی پا نمی‌گذارند و روی همین اصل هنوز نمی‌داند که درمان دندان پوسیده و رنجور، درمان ریشه است نه کشیدن. روی همین اصل شروع کردم به توضیح که چگونه می توان هم از درد خلاص شد و هم دندان را در دهان نگه داشت، اما گوشش به هیچ وجه بده‌کار نبود. صورت گردی داشت با یک عینک پنسی ساده و ته ریش و موهایی که از کنار سر فرق باز کرده و خوابانده بود. قیافه تیپیک دانشجوهای مهندسی. حدسم درست بود. مهندس الکترونیک رشته قدرت. سعی کردم از همین نکته برای قلقلک دادن وجدان و انصراف از تصمیمش استفاده کنم. اما باز هم رضایت نداد. به کل چیزی به نام ترمیم و درمان ریشه دندان را بیهوده می‌دانست و عطف به تجربه‌های قبلی‌اش به این نتیجه رسیده بود که دندانی که به درد افتاد باید کشید.

لجم گرفته بود. گفتم وقتی کسی با این میزان از تحصیلات چنین اعتقادی دارد من چرا باید برای ماندن دندان او اصرار کنم. دندان را بی‌حس کردم، الواتور را به دست گرفتم و افتادم به جان دندان. حرکت وج مانند الواتور کار خودش را کرد و علائم لقی دندان زودتر از آنچه گمان می‌کردم پدیدار شد. پس فورسپس مخصوص دندان را دست گرفتم و روی دندان سوار کردم. تنها چند حرکت باکالی-پالاتالی کافی بود تا دندان در یک غافلگیری تمام عیار، تقی صدا کند و بشکند؛ آن هم به بدترین شکل ممکن. در یک سمت از نیمه‌های تاج و در آن سو تا زیر لثه. طوری که با هیچ طرفندی نتوانستم دندان را از دهان بیرون بکشم. حتی جدا کردن ریشه ها هم برایم ممکن نبود. چیزی کمتر از یک ساعت با دندان گلاویز شدم. دندانی که در حالت عادی کمتر از سه دقیقه برای کشیدنش وقت لازم بود. هر وسیله ممکن را برای بیرون کشیدن دندان به‌کار بردم اما هیچ نتیجه‌ای عایدم نشد. هوا گرم بود و شرجی. از چهار ستون بدنم عرق جاری بود. مهندس زیر دستم دست‌کمی از من نداشت. او هم عرق کرده بود و نیمچه دردی داشت. مهمتر آنکه دهانش مدتها بود که تا آخرین حد ممکن باز مانده بود، طوری که هر لحظه انتظار داشتم از گوشه‌های لب جر بخورد. دلم می‌خواست کار را در همین مرحله متوقف کنم. اما چاره‌ای نبود. راهی بود که تا میانه آمده بودم و امکان برگشت نداشتم. حاضر نبودم اعتراف کنم که نمی‌توانم. تا آن روز در کشیدن هیچ دندانی در نمانده بودم.

دندان در نهایت درآمد. ریشه را تراشیدم تا از هم جدا شوند و بعد یک به یک آنها را بیرون کشیدم. اما تا زمانی‌که کار را با گره زدن آخرین بخیه به اتمام رساندم بارها و بارها خودم را نفرین کردم که چرا برای کشیدن دندانی که تقدیرش کشیدن نبود طمع کردم و دست به کار شدم.  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 13:33  توسط سیامک شایان  | 

ـ يعني چي مدتي دچار شب کوري متناوب شدي؟

ـ يعني بعضي شب‌ها هيچي نمي‌توانم ببينم و بعضي شب‌ها کاملا معموليم.

ـ چيز مهمي نيست،‌ پس از حذف يارانه برق تناوبش از بين مي‌رود.

 

ـ فهميدي 1200 پزشک از طرح پزشک خانواده انصراف دادند؟

ـ پس بالاخره کار پزشک خانواده‌ام به طلاق و طلاق‌کشي رسيد.

 

ـ ببينم، عينک جديد بهت کمک مي‌کند؟

ـ خيلي عاليه. پيش از اين همه جا را تيره و تار مي‌ديدم ولي الان همه چي سياه و شفاف شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:5  توسط سیامک شایان  | 

این متن را میثم چهار سال پیش به نیت چاپ در ماهنامه دانشجویی پورسینا نوشت که من سردبیرش بودم و هفته پیش برای بار دوم در ویژه نامه روز پزشک٬ هفته نامه سپید٬ به چاپ رسید. هنوز هم بعد از چند سال که آن را میخوانم حزن عجیبی تمام وجودم را فرا میگیرد:

چهار ماه و دوازده روز از وقتي كه براي اولين بار گفت «پايم درد مي كند» و من فكر كردم كه باز مثل هميشه از خستگي و كار زياد است و نصيحتش كردم كه بيشتر مراقب خودش باشد و استراحت كند، مي گذرد. بهتر كه نشد معرفي اش كردم به يكي دو تا از اساتيد تا خيال خودم هم راحت بشود. همينطور يكي يكي كورتون بود و مسكن،با همان آرزو و خيال، كه تجويز مي شد. چه كسي آن موقع فكرش را مي كرد كه يك درد پاي ساده، چهار ماه و دوازده روز طول بكشد و آخرش هم به نتيجه نرسد. نمي دانم آخرش به فكر كدام يكي افتاده بود كه يك راديوگرافي ساده هم برايش درخواست كند و تازه اين يعني اول دلهره، يعني اينكه ديگر شوخي بردار نيست. از همان آخ اول هم دلم به شور افتاده بود، ولي به رويم نياوردم. بهترين كاري كه مي توانستم بكنم اين بود كه پيش بهترين متخصص‌ها ببرمش و نگذارم ساده از كنارش بگذرد. سه ماه مثل گربه‌اي كه بچه‌اش را به دندان مي گيرد از اين بيمارستان به آن بيمارستان و از اين مطب به آن مطب، هر كجا مي دانستم رفتم. يواش يواش داشتم درك مي‌كردم چرا همراهي‌هاي بيماران اينقدر پشت در مطب سر و صدا مي‌كنند و به سادگي از كوره در مي‌روند. مي‌فهميدم يك هفته معطل كردن بيمار كه نه؛ حتي يك روز تأخير، وقتي نمي داند چه اتفاقي قرار است بيفتد چه دلشوره اي در دل مضطرب همراهان بيمار ايجاد مي كند، يا وقتي يك تشخيص اشتباه . . . چه مي دانم، هر جا كه مي رفتم نه راضي بودم و نه مي توانستم شكايت كنم. مثل بقيه عصباني مي‌شدم، داد مي‌زدم، جر و بحث مي كردم و وقتي تنها مي‌شدم و كلاهم قاضي مي‌شد هر كار مي كردم جزو محكومين قرار مي‌گرفتم.

دلشوره‌هاو نگراني‌هاي بيماري از يك طرف، ترسها و تشويشهاي ديگر هم جاي خودش. مثل سپند روي آتش ارام و قرار نداشتم، براي گرفتن نتيجه هر آزمايش و تصوير برداري كه مي رفتم از قبل هزار و يك نذر و نياز مي كردم كه اشتباه كرده باشم، كه اينبار هم از آن هزاران اشتباهي باشد كه در اين مدت مرتكب شده بودم و به خير و خوش تمام شده، چه دروغهايي كه اين مدت سر هم نكردم تا كسي سر از اينهمه نگراني در نياورد. هنوز هم نمي‌دانم كاري كه انجام داده‌ام درست بوده يا نه؟ خودم را كه مي‌گذاشتم جاي بيمار فكر مي‌كردم اگر خودم گرفتار چنين مشكلي بودم هيچ دلم نمي خواست كسي اينطور بازي‌ام بدهد و بيهوده اميداوارم كند. هميشه دلم مي‌خواست با چشمان باز با سرنوشت بجنگم، حتي اگر اميدي به موفقيت نداشته باشم. برايم كاملاً بديهي بود كه حق هر بيماري است دانستن بيماري‌اش و مسير درمانش و اينكه بداند چرا اينهمه عكس و آزمايش و MRI برايش انجام مي شود.

احساس بدي است كه فكر كني حق كسي را زير پا مي‌گذاري كه به اندازه جانت دوستش داري؛تنها به خاطر اينكه ضعيفي، به خاطر اينكه جرأتش را نداري مسئوليت نادانسته‌هايت و ناتواني‌هايت را به عهده بگيري، مي‌خواهي فرار ‌كني از سوالات بعدي. يادم است مدتها پيش در دست‌نوشته‌هاي يكي از بيماران بستري در بيمارستان رواني خواندم: «علم واقعي و مفيد آن علمي است كه به مهمترين سوال بشريت يعني چرا رنج مي برم جواب و راه حل ارايه دهد»

قيافه‌اش را مثل كابوس جلوي چشمهانم مي‌ديدم. خوب آدم غصه‌اش مي گيرد وقتي ببيند بين تو و يك آدم بيسواد چيزي بيشتر از اين تفاوت نيست كه نهايتاً مي‌تواني اضطراب و تشويش را بيشتر كني. براي همين است كه مي ترسي ، مي‌ترسي كه نه مرهم بلكه درد باشي، مي ترسي و فرار مي‌كني، كه ترجيح مي‌دهي با او چشم توي چشم نشوي، يا اگر شدي فقط لبخند بزني و دروغ هايي بگويي كه هميشه از آن متنفر بوده‌اي، كه وقتي گزارش پاتولوژي را مي گيري كسي نفهمد آن دو سه ساعتي كه تلفنت را قطع كردي و كسي نتوانست پيدايت كند كجا بودي و چرا تنها توي اتاق تاريك نشستي و زل زدي به شمع نيم‌سوزي كه ذره ذره آب مي‌شد و اشك ريختي و گوشه برگه جواب بيوپسي را روي آخرين شعله‌هاي شمع گرفتي تا بسوزد، اينكه تنها تو مي‌داني و تو كه چه اتفاقي افتاده و دارد مي‌افتد و تا مدتها چطور بار اين راز را كه مثل خرچنگ به گلوي تو هم چنگ انداخته و دارد آرام آرام تمام سلولهاي بدنت را پر نبض مي‌كند و نمي‌تواني كسي را پيدا كني كه حتي برايش تعريف كني كه از فردا درد است فقط و شيمي‌درماني و درد و ضعف و لاغر شدن و درد و رنج و شمارش معکوس تا . . . شايد هيچكس نتواند بفهمد، همانطور كه خودت هزاران بار شنيده‌اي و ديده‌اي و تنها يك باافسوس يا چيزي كمتر آن را از سر گذرانده‌اي. شايد هيچوقت نمي‌توانستي تصورش را بكني كه روزي كسي اينچنين دوستش داري از تو بپرسد: اين كانسر متاستاتيك كه توي جواب آزمايش نوشته يعني چه؟ و تو مجبور باشي سرت را بگرداني طرف پنجره و همانطور كه با خودكارت بازي مي كني، بگويي: چيزي نيست، يكجور عفونت ساده است، ان شاالله با دارو خوب مي شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 22:43  توسط سیامک شایان  | 

_مگه نگفتی میخوای بری خارج؟ چرا به جای زبان و درس خواندن همه اش میری باشگاه بدنسازی؟

_چون هیچ جا پزشک نمیخوان.مجبور شدم به عنوان بیماربر پذیرش بگیرم

 

_ممکنه مریض ادم ریه بدون درمان زنده بمونه؟

_اره, فقط به این شرط که آبشش داشته باشه

 

_خود رییس بیمارستان اجازه داد من به جای روپوش سفید پیراهن مشکی بپوشم

_چرا؟

_اخه بالای سر هر مریضی میرم بلافاصله فوت میکنه!

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 8:46  توسط سیامک شایان  |