تبليغاتX
دندان پزشک کاذب

دندان پزشک کاذب

هیچ کس نفهمید که گم شدن دندان های پدربزرگ حاصل توطئه کلاغ ها بود یا شیطنت عمو و عمه زاده ها. فاجعه یک روز صبح با فریاد گوشخراشی که در سرتاسر خانه پیچید و همه را به وحشت انداخت آغاز شد. فریادی که از یک پیرمرد نود ساله که سالهاست روزشمار عمرش به پایان رسیده است بعید بود. تنها آرزوی پدربزرگ این بود که تا زمان مرگ هیچ تنابنده ای او را بدون دندان نبیند. جست و جو برای یافتن دست دندان نتیجه نداد. هیچ کدام از ساکنین خانه حاضر به اعتراف نشد و دهان پدربزرگ همچنان بی دندان ماند. نشانه های مرگ آرام آرام در وجود او ظاهر می شد. تصمیم بزرگان فامیل بر این شد که پیش از انکه پیرمرد ریق رحمت را سر بکشد دندان مجددی برایش ساخته شود و اینچنین بود که من به عنوان تنها دندانپزشک فامیل به خدمت فراخوانده شدم.

چیزی حوالی مهرماه بود که علی رغم میل باطنی، کاسه و همزن و آلژینات را زیر بغل زدم و برای قالب گیری اولیه به حضور شرفیاب شدم. پدربزرگ حجمی از پوست و استخوان بیشتر نبود. رعشه تمام وجودش را در بر گرفته بود. نمی توانستم درک کنم که دندان به چه کار این پیرمرد می آید. نمی دانستم با ریج تحلیل رفته و استخوان فرسوده او چه باید بکنم. آب و آلژینات را در کاسه ریختم و هم زدم و قالب را پر کردم. تمام وحشتم از سرازیر شدن آلژینات به سمت حلق پدربزرگ بود؛ اتفاقی که به سادگی مرگش را رقم می زد. حتی پیش از آنکه قالب را در دهانش ببرم می دانستم که آلژینات چیزی در دهان او ثبت نخواهد کرد. قالب گیری تکرار و تکرار شد اما بدون نتیجه. تا آنجا که پیرمرد از تک و تا افتاد. مجبور شدم پیش از انکه او از تکرار قالب گیری های بی نتیجه قالب تهی کند کار را متوقف کنم. همه چیز به روز دیگری موکول شد. اما باز هم بدون نتیجه.

روزها از پی هم گذشت و کار ساخت پروتز پدربزرگ کم کم تبدیل به پروسه ای مزمن و بدون نتیجه شد. اما بیش از خستگی و وقت گیری این رفت و آمدها، بدنامی ام در میان اهالی فامیل بود که آزارم می داد. خبر تقریبا به تمام فامیل های سببی و نسبی رسیده بود که نوه زاده بزرگ حاج صادق یکی دو هفته ایست که مشغول خاک بازی در دهان پدربزرگ است و هنوز به هیچ نتیجه مشخص و قابل قبولی نرسیده است. قبول این حقیقت که چگونه شاگرد ممتاز دانشکده دندان پزشکی با چند سال تجربه از پس ساخت پروتزی که دندان سازهای اطراف حرم در دو یا نهایتا سه جلسه آن را به بیمار تحویل می دهند بر نمی آید برای آنها مشکل بود. می دانستم که کارم به نتیجه نخواهد رسید اما بر خلاف انتظارم هیچ خللی در اراده پیرمرد وارد نشد. حتی تا روزی که او را به سمت قبله خواباندند. آرزوی او برای مردن با دندان به نتیجه نرسید و در نهایت پدربزرگ بدون آنکه دندانی در دهان خود داشته باشد، جان داد.   

+ دندان کاغذی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:34  توسط سیامک شایان  | 

عجایب صنعتی دیدم در این دشت (۱)

سراغ ندارم دندان‌پزشکی را که تابه‌حال کاری برای خودش انجام داده باشد، مگر تزریق بی‌حسی پای یکی از دندان‌های بالا و در متهورانه‌ترین حالت، بی‌حسی بلاک در فک پایین. بر خلاف دندان‌پزشکان اما صنف آرایشگر، که در کلام طنز و هجو، برخی دوستان نیاکان مشترکی را برای آنها با دندان‌پزشکان در نظر می‌گیرند، اصرار خاصی به کوتاه کردن مو و سر و شکل دادن به سر و صورت خویش دارند. شاید دست به قیچی بردن برای سر خودشان را وسیله‌ای برای ابراز اعتماد به نفس می‌دانند یا اینکه هنر و مهارت هیچ یک از همکارانشان را به اندازه خودشان قبول ندارند.

تنها مثال نقض این ادعا وقتی رخ داد که دختر جوانی از صنف محترم آرایشگر، هوای خدمت در سنگر دندان‌پزشکی به سرش زد و کسوت منشی مطب دندان‌پزشکی من را پوشید. جوان بااعتماد به نفسی که در مدت کوتاهی، روی علاقه و قدرت یادگیری بالایی که داشت بسیاری از فوت و فن‌های کار در مطب دندان‌پزشکی را از من آموخت. علاقه خاصی به آموزش دادن دارم و همیشه من باب بالا بردن کیفیت کارم، منشی‌های مطب را مثل شاگرد پای منبر می نشاندم و اصطلاحات و جزییات کار را به آنها آموزش می‌دادم. اما شاگرد تازه‌ام قدرت یادگیری عجیبی داشت. طوری که در چشم برهم‌زدنی دانسته‌هایش را تا حد یک بهداشتکار دهان و دندان تکمیل کرد. اعتمادم را به حدی جلب کرد که نه‌تنها کار گرفتن عکس‌ها را به او سپردم، که قالب‌گیری پروتزهای دندانی و نشاندن و چسباندن روکش‌های بیماران را نیز شخصا انجام می‌داد و تنها نظارت من بر حسن انجام کار کافی بود. بااین وجود جسارتش گاه برایم درد سر ساز می‌شد و اطلاعاتی که او من‌باب پس دادن درسش از مراحل کار من روی بیمار، پس می‌داد روی اعصابم می‌رفت. مثلا وقتی که با شعف از اتاق رادیوگرافی فریاد می زد: دکتر فایل توی کانال دیستالی اور است یا فورکای دندانی را پرفوره کرده‌ای! هیچ گاه نتوانستم توجیهش کنم که برخی خطاهای کاری باید تا حد امکان محفوظ بماند و نباید در حضور بیمار، و آن هم از طرف منشی مطب، افشا شود. با این وجود همکاری ما ادامه داشت تا عصر روزی که هنگام ورودم به مطب یک عکس رادیوگرافی را به من داد و نظرم را در مورد کیفیت درمان ریشه‌اش پرسید. عکس از دندان پره مولر مندیبول بیماری بود که به شکل بد و کاملا ناشیانه‌ای درمان ریشه شده بود. به خیال اینکه عکس از دندان‌ بیماری است که برای درمان‌ریشه مجدد به سراغ من آمده سراغ بیمار را گرفتم اما او با لبخند به خودش اشاره کرد. نیازی نبود که اعتراف کند. پانسمان تازه روی دندانش را که دیدم همه چیز را فهمیدم. اگرچه تصورش برایم ممکن نبود اما معلوم بود که کار درمان‌ریشه دندان‌اش را خودش شخصا انجام داده. روی یونیت دندانپزشکی نشسته یک آینه بزرگ روبرویش گذاشته و شروع کرده به تراشیدن دندانش با توربین و سپس درمان ریشه دندان.جسارتش برایم تحسین‌برانگیز بود اما بیشتر از آن بود که بتوان نام حماقت روی آن نگذاشت. اعتراف کرد مدتی است در فاصله تعطیلی ظهر تا عصر مطب برای خودش طبابت راه‌انداخته و دندان دوستان و آشنایان‌اش را رایگان ترمیم و جرم گیری می‌کند. نیمه راست فک‌اش هنوز بی‌حس بود. او را روی یونیت نشاندم، ریشه دندان را خالی و دوباره پر کردم. کار دندانش که تمام شد برگه تصویه حسابش را دستش دادم و اخراجش کردم. توبه کردم که دیگر هیچ منشی مطبی را تا سطح دکترا آموزش ندهم. 

کامنت برگزیده‌ی من: کارمن:این شخص باید مسئول اجرایی کمپین یک میلیون امضا بشه! جسارت، حماقت و صداقت رو یکجا با هم داره.

+ دندان کاغذی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 14:34  توسط سیامک شایان  | 

- سرسخت ترين مريضي كه داشتي كدوم بود؟

- پيرمرد باغبوني كه هرچه سعي كردم راضي نشد ((گل مژه اش)) رو درمان كنم

 

× هوا كه سرد مي شود سلولهاي بدن انسان اواره اغوشش  را براي ويروسهاي بي خانمان باز مي كند

 × گل يخ تب كرد و مرد

 × ميكروب بازنشسته براي فرار از عذاب وجدان در كارخانه واكسن سازي مشغول به كار شد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 9:11  توسط سیامک شایان  | 

انگار كه روي يك نقاشي از صورت يك ادم آب ريخته باشي، كاغذ نقاشي مچاله مي‌شد و رنگ‌ها در هم مي‌آميخت. به عينه مي‌ديدم كه چهره خوش آب و رنگ دختري كه تا همين چند لحظه پيش زير دستم نشسته بود، در حال چروك خوردن و در خود جمع‌شدن است. مات مانده بودم كه چه بايد كرد. در حالي‌كه صداي نامفهومي از ته گلويش به گوش مي‌رسيد، وحشت‌زده دست به صورتش مي كشيد و با چشمان از حدقه بيرون زده من را نگاه مي كرد. هنوز شك داشتم چيزي كه مي‌بينم در خواب است يا بيداري. انگار كه به جاي آمپول، اسيد به او تزريق كرده باشم، صورتش آرام آرام خورده مي‌شد و از بين مي‌رفت.

به او دلداري دادم كه همه درد براي همين چند لحظه است و تمام. تحمل كرد تا كار تزريق چند سي‌سي آمپول دگزامتازون درون حجم لثه و در مجاورت ريشه‌هاي دنداني كه اندو (عصب‌كشي) كرده بودم تمام شود. از روي يونيت بلند شد و سمت آینه دستشویی رفت. داشتم دست‌كش‌هايم را از دست مي‌كندم كه با صدای جیغش به سمت او برگشتم. دستش را كه از روي گونه سمت راستش برداشت خشكم زد. گونه و گوشه سمت راست لب‌اش افتاده بود پايين. درست مانند كساني كه نيمه صورتشان فلج شده باشد، پوست صورتش در يك حركت آرام و پيوسته چروك مي‌خورد و پايين كشيده مي‌شد. پوستش سفيد شده بود از ترس، قطرات اشك روي صورتش يخ زده بود. نمي توانست روي پا بند شود. تلو تلو مي‌خورد. جلو دويدم و گرفتمش و نشاندمش روي يونيت دندان‌پزشكي. پرستارم مات و منگ مانده بود كنار يونيت. تنها به فكرم رسيد كه دلداري‌اش دهم، اگرچه خودم نيز از شدت ترس حس و حال بهتري از او نداشتم. حادثه همان چيزي بود كه بارها در فيلم‌ها مي ديدم. آدم‌هايي كه ناگهان با اشاره‌اي تجزيه مي‌شوند و بدنشان در چشم بر هم زدني از هم مي‌پاشد. حالا من روبروي كسي ايستاده بودم كه تنها با تزريق چند سي‌سي مايع، كه از شيشه دودي رنگ آمپول دگزا داخل سرنگ كشيده بودم و به لثه‌اش تزريق كرده بودم، در حال چروك خوردن و مچاله شدن بود.

نمي‌دانم  چند لحظه به همين منوال گذشت، تا جريان وحشت‌انگيز چروك خورن صورتش وتوقف شد و صورتش دوباره آرام آرام از هم باز شد و به حالت عادي برگشت.

این را به عنوان یک لم کاری یاد گرفته بودم که می‌توان براي كاهش درد و ناراحتي پس از درمان‌ريشه دندان، چند سی‌سی دگزامتازون در اپکس دندان تزریق کرد. تزريق البته دردناك است اما از تجربه يك درد جان‌كاه در روزهاي بعد از درمان ريشه مي‌كاهد. من هم به روال هميشه حجم كمي از آمپول را داخل سرنگ كشيدم. اما نيدل سرنگ بر خلاف هميشه كه انتظار برخورد به استخوان را داشتم، به شكل خوشايند اما عجيبي، پايين رفت و به هيچ حجم سختي برخورد نكرد.

بعد از تمام شدن ساعت كاري‌ام كه فرصت بيشتري براي تحليل ماجرا داشتم، فهميدم در عين حماقت سر سوزن را احتمالا تا عمق استخوان فك و مجاور عصب فاسيال پايين برده‌ام و حجم دگزامتازون را همان‌جا تزريق كرده‌ام تا عصب دچار فلج موضعي شود و نيمه سمت راست صورت را براي لحظاتي از شكل و شمايل بياندازد.

+ دندان کاغذی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:16  توسط سیامک شایان  | 

در خدمت و خیانت دندان‌پزشکان به هم‌صنفان

 

پیش از آمدنش صدایش می‌آید. تا سر بگردانم از اتاق انتظار گذشته و خودش را به آستانه اتاقم رسانده. خروشان و برافروخته است. مشت گره کرده‌اش را جلوی سینه گرفته. نگاهش که می‌کنم لحظه‌ای مکث می‌کند. انگار که شرمگین شود، نفس عمیقی می‌کشد، سرش را پایین می اندازد و گامی عقب می‌گذارد و از دایره دیدم پنهان می‌شود.

مرد چهل ساله یکی از بیماران جدید من است. دو هفته پیش اول بار با صورتی ملتهب که از شدت درد چروکیده بود پیش من آمد. ریشه درد عفونتی بود که یکی از دندان‌های پیش بالا را در خود کشیده بود. آمده بود به نیت کشیدن دندان. دندان را نکشیدم. او را مجاب کردم که با درمان ریشه می‌توان درد را ساکت کرد؛ هرچند ضایعه کیستیک انتهای ریشه ممکن است کار را ختم به یک جراحی اپیکو در سال‌های آینده کند. تن داد به درمان پیشنهادی من داد و به یاد دارم که حین خروج از مطب خم شد تا دستم را ببوسد که دستم را پس کشیدم.

از جا بلند شدم و به سمت بیمار برافروخته‌ام رفتم. کار دندان او را طی چند جلسه تقریبا به آخر رسانده بودم. درمان ریشه را کامل کرده بودم، با یک پست فایبر ساختار از دست رفته دندان را بازسازی کرده و برای بردن دندان به زیر روکش از آن قالب گرفته‌بودم. در چنین شرایطی انتظار نداشتم انطور که او حکایت کرد دندان دوباره دچار دردی حاد شود؛ طوریکه او را نیمه‌های شب جمعه از تخت‌خواب بیرون بکشد تا دربه‌در خیابان کند برای یافتن یک دندان‌پزشک. آنطور که حکایت می‌کرد وقتی همکارم نتوانسته علت روشنی برای انفجار دوباره درد زیر دندان مذکور بیابد شروع به گرفتن سابقه از بیمارم کرده است. بیمار مثنوی درمان دندانش را با زبان عامیه شرح می‌دهد و البته اشاره می‌کند به استفاده من از کلاف به‌هم پیچیده سفید رنگ و باریکی که حین قالب‌گیری از دندان با یک قلم دندان‌پزشکی به زیر لثه او فشرده‌ام که برای او مشکوک و غیر قابل توجیه آمده و درد دندان شاید از همان روز شروع شده. نمی‌دانم همکار گران‌قدرم در آن نیمه شب تعطیل طبق چه منطقی با شنیدن توضیحات بیمار از تعجب شاخ درآورده است که: نخ کرد توی لثه‌ات؟ تا او را به حقانیت کار من مشکوک کند و با کمی دست کاری دندان و تزریق یک بی حسی، پنجاه هزار توامن حق ویزیت بگیرد و بیمار صبح روز شنبه، به خون‌خواهی سراغ من بفرستد.

گرچه سعی کردم برای بیمار توضیح دهم که نخ‌گذاری دندان یکی از مراحل معمول قالب‌گیری از دندان است که البته توسط خیلی از دندان‌پزشکان رعایت نمی‌شود، همکار نیمه شب من، چنان او را پخته بود که بیمار قانع نشد و توضیحات مرا، ماله‌کشی روی احمالم قلمداد کرد. همچنان برافروخته از مطب خارج شد و دیگر نیامد تا روکش دندانش برای من به یادگار باقی بماند.

بعدها در نقد این جریان، همکارانم راهکار‌های متفاوتی را برای حل اینگونه بحران‌ها پیشنهاد کردند. اما پیشنهادی که به دلم چسبید این بود که از بیمار بخواهم شماره دندان‌پزشک نیمه شبش را بگیرد و گوشی را به من بدهد تا چند عبارت چارواداری نصیبش کنم که بیمار و همکارم حساب کار دستشان بیاید و به کار بی‌احمال من شبهه وارد نکنند.  


+ دندان کاغذی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 16:15  توسط سیامک شایان  | 

- آقازاده چه کاره هستند؟

- کوچیک شما هنرمنده, آرتریت داره! تو سبک روماتیسم هم کار میکنه

 

- ببین این مریضه یهو چقدر قرمز شد

- پس حدسم درست بود! اسیدوز کرده

- از کجا فهمیدی؟

- اخه یک‌ساعت پیش بهش تورنسل تزریق کردم

 

- ببخشید از اون داروهای چیز دارید؟ اسمش یادم نیست ...

- بله آقا! خارجی‌اش هزار تومان داخلی‌اش سیصد تومان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:17  توسط سیامک شایان  | 

صبح های پاییز کتاب و جزوه ها رو پهن میکردم تا جلوشون چرت بزنم واسه رزیدنتی
پ.ن: چهار سال بود جزوه‌ای در کار نبود هضم کلمات را فراموش کرده ام 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:32  توسط سیامک شایان  | 

آداب معامله دندان‌پزشکی با اهالی ‌بازار

 

 

- همه‌ش با هم، چند دکتر؟

دندان‌پزشکان زیادی هستند که هر روز بارها در برابر این پرسش بیماران قرار می‌گیرند. وقتی بیماری برای معاینه به سراغ‌شان می‌آید که شمار دندان‌های پوسیده و نیازمند درمانش از انگشتان یکی دو دست تجاوز می‌کند. بسیاری علاقه دارند تخمینی از کل هزینه‌ درمانشان داشته باشند. روی همین اصل گویی که خواسته باشند یک گونه سیب زمینی یا یک دسته غاز را از دندان‌پزشک‌ بخرند، رو می‌کنند به او و می پرسند: همه‌ش چند دکتر جان؟

بیماران معمولا از این سوال دو منظور دارند، یا  منتظر است رقم نجومی ای بشود و چون از پس پرداخت آن برنمی‌آید برای خود دلیلی بتراشد و فارغ از دغدغه ذهن و عذاب وجدان، قید کارهای دندانی‌اش را بزند و یا باب چانه‌زنی و تخفیف خواستن را باز کند و هزینه درمان را تا جایی پایین بکشد که از پس پرداختش برآید. همه مردم البته این عادت را ندارند اما اهالی بازار را باید در صدر افرادی نشاند که معمولا رقم کلی درمان را طلب می کنند و بعد انتظار گرفتن تخفیف کلی دارند.

بسیاری از دندان‌پزشکان برای ورود جماعت بازاری به مطب‌شان آغوش می‌گشایند. مخصوصا آن جماعتی که در اصطلاح عامه «حاجی‌بازاری» لقب گرفته‌اند. همان بازاریان و حجره داران پیشکسوت و سن و سال دار که در چند ویژگی مشترک اند: شکم برآمده، سر طاس، ریش و تسبیح و صد البته دندان‌های خراب. اینکه دندان‌های خراب حاصل تدخین و افیون است یا سطح پایین بهداشت و بی‌توجهی به سلامت دهان و دندان، مهم نیست؛ مهم این است که شمار دندان‌های درب و داغان این جماعت از انگشاتان دو دست تجاوز می کنند و هزینه درمان دندان‌هاشان را به یک عدد شش هفت رقمی می‌رساند. انبوهی از دندان‌های پوسیده و جرم گرفته که نیازمند درمان ریشه و ترمیم و روکش هستند یا باید کشیده شوند و جای خود را به بریج های سه تا هفت واحدی یا دست دندان بدهند. اما وضعیت لثه پیرامون دندان‌ها به اندازه‌ای خراب است که برای هیچ کدام از درمان‌های پیش‌بینی شده طول عمر درازی نمی‌توان پیش‌بینی کرد، چراکه به زودی فرو می‌ریزند و به‌ناچار جای خود را به درمان‌های گسترده تر و پر هزینه‌تر خواهند داد.

در نگاه اول اگرچه پیوستن اینگونه افراد به جرگه بیماران هر دندان‌پزشکی شعف‌انگیز است، اما به شخصه تجربه شیرینی از ارائه خدمات به این دسته افراد ندارم. برخورد و کار با این بیماران راه و رسم خاص خود را دارد و به معنای دقیق کلمه یک معامله است.

شک نباید کرد که پس از معاینه و تخمین نرخ خدمات باب چانه‌زنی با شما را می‌گشایند. این همان اتفاقی است که در غالب ایام در مغازه یا حجره خود آنها نیز می‌افتد. پس جندان بعید نیست که آنها هزینه درمان را بالا بدانند و انتظار داشته باشند از رقم پیشنهادی خود اندکی پایین بیایید؛ مخصوصا که حاضر نیستند متغیری به نام کیفیت را در معادله (معامله) چند مجهولی ارائه خدمات دندان‌پزشکی‌شان در نظر ب‌گیرند و انتظار دارند از زبان شما همان رقمی را بشنوند که دندان‌پزشک (یا دندان‌ساز)ی دیگر در نقطه دیگری از شهر به آنها پیشنهاد داده. در جدال با بیمار برای تعیین رقم نهایی درمان، تسلط دندان پزشک بر بازی‌های زبانی برای اقناء و مجاب کردن بیمار نقش موثری دارد. زبان گرم و شیرینی که با خنده و تعارف درآمیزد و شاهین ترازو را به سمت دندان‌پزشک پایین بکشد.

حتی اگر در خان اول این بازی شمای دندان‌پزشک باشید که پیروز از میدان بیرون می‌آیید در غالب ایان خان‌های بعدی بازی متعلق به حریف است. وقتی فضای غالب بازار خرید اقساط و چکی و پرداخت تدریجی است نباید انتظار داشت که بیماران حجره‌دار شما چیزی جز این از شما بخواهند. حتی اگر قاعده بیشتر مراکز دندان‌پزشکی پرداخت نقدی نرخ خدمات باشد. هر چه نباشد بیماران ویژه‌ی شش هفت رقمی شما، انتظارهای ویژه‌ای نیز از شما دارند. این درست همان نقطه‌ای است که دندان‌پزشکان تازه‌کاری مثل من همیشه از آن ضربه خورده‌ایم.

همه چیز با خنده و صمیمیت پیش می‌رود. بیمار شما روزهای متناوبی از هفته میهمان مطب شماست و کارهای درمانی آرام آرام انجام می‌شود. در جلسات ابتدایی احتمالا مبلغی به عنوان پیش‌قسط دریافت می کنید اما در ادامه جلسات از پرداخت نقدی هزینه خدمات خبری نیست درحالی‌که پروسه درمانی به قسمت‌های انتهایی خود نزدیک می‌شود. در اینگونه مواقع نشانه‌های نگرانی آرام آرام در وجودتان پیدا می‌شود. اما اگر مبادی آداب و برخی ارزش های فراموش شده اجتماعی باشید ممکن است دم بر نیاورید و همه چیز را به آینده حواله دهید.  مثنوی درمان‌ دندان‌پزشکی فرد مذکور به پایان می‌رسد درحالی‌که سیاهه‌ای از خدمات بی اجر و مزد شما در پرونده بیمار به ثبت رسیده است.

از امروز شما هستید که نگران حال عزیز بازاری و ساعت و تاریخ آمد و شد او به مطبتان خواهید بود. تاخیرها و وقفه‌ها آرام‌آرام نمایان می‌شوند و کار به جایی می‌رسد که تماس‌های تلفی منشی مطب بی‌جواب می‌ماند.

شما می‌مانید، شناور در حوض مطب با پرسشی که مدام در ذهنتان تکرار می‌شود: دکتر جان، همه‌ش با هم چند؟   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 23:13  توسط سیامک شایان  | 

_بابایی!چرا تو بهشت هیچ کس نمیمیره؟

- چون اونجا دکتر نداره!!

 

_چرا میخوای از شوهرت طلاق بگیری؟

_ آخه فهمیدم ایدز گرفته

_ ای بابا سرطان که نگرفته! ایدز الان به خوبی درمان میشه

 

_ خوب اگه حوصله بازی ندارید بیاین دکتر بازی کنیم

_چطوری؟

_من میشم دکتر تا شیش ماه دیگه هم به هیشکی وقت نمیدم.حالا برین خونه هاتون

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 13:58  توسط سیامک شایان  | 

هنوز نمي‌توانم درک کنم که مادرم بر طبق کدام منطق تن داد به خواسته من و حاضر شد براي ترميم دندانش بنشيند زير دست پسر بي‌تجربه‌اش. مادرم وقتي که پا به دانشگاه گذاشتم برايم اعتراف کرده بود که سال‌هاي سال، وقتي گذارش به دانشکده دندانپزشکي مي‌افتاده و روي يکي از نيمکت‌هاي درون راهرو مي‌نشسته و دانشجويان دندانپزشکي را مي‌ديده که با روپوش سفيد ميان بخش‌هاي مختلف در رفت و آمدند، آرزو مي‌کرده که کاش روزي هم پسر خودش را ببيند که در راهروهاي دانشکده از مقابلش مي‌گذرد. به صرافت افتاده بودم حالا که به سال چهارم رسيده‌ام، ديگر موعد برآورده کردن آرزوي ديرينه مادرم رسيده است....

 پس با اعتماد به نفس زياده از حدي که حالا از آن به جنون ياد مي‌کنم، از مادرم خواستم که کارهاي دنداني‌اش را به پسر ارشدش بسپارد و به ياد مي‌آورم که او معصومانه تسليم خواسته من شد. سال چهارم، اولين سالي بود که به‌طور رسمي‌ بيماري را روي يونيت دندانپزشکي مي‌نشانديم تا برايش کار درماني انجام دهيم. تمام افرادي که زير دست ما قرار مي‌گرفتند يا قربانياني بودند از قشر محروم جامعه که توان پرداخت هزينه درماني را نداشتند يا افراد ساده‌لوحي که از ترس ابتلا به ايدز و ساير بيماري‌هاي واگيردار، کار در يک مرکز آموزشي دولتي را به مطب‌ها و کلينيک‌هاي بيرون ترجيح مي‌دادند، بي‌توجه به اينکه دانشجويان بي‌تجربه دندانپزشکي چه بلايي ممکن است سر دندان‌هاي بيچاره آنها بياورند. پيش از آنکه مادر را روي يونيت بنشانم و کار را آغاز کنم، به خود مي‌باليدم. حالا مي‌توانستم وسيله برآوردن يکي از آرزوهايش باشم. سعي مي‌کردم در همان حال که پيش‌بند را دور گردنش مي‌بندم، افتخار نسبت به داشتن چنين پسري را در چشمانش بخوانم و نور پنجره‌‌اي را که به صورت نقطه روشني در چشمانش انعکاس مي‌يافت نشانه‌اي از افتخار فرض کردم. کار ترميم دندان مادرم به سادگي آنچه مي‌پنداشتم نبود. پوسيدگي وسيع‌تر از چيزي بود که من توان ترميمش را داشته باشم. دست و پايم را گم کرده بودم. وزن دانه‌هاي عرق را روي پيشاني‌ام حس مي‌کردم. مايوسانه به دنبال استادم دويدم تا به کمک دندان مادرم بيايد. اما چون خارج از برنامه بخش شروع به کار کرده بودم، تنها به چشمان وحشت زده‌ام لبخند زد و اميدوارم کرد که تنهايي مي‌توانم از پس کار برآيم. کار را مذبوحانه به پايان بردم. به روشني مي‌دانستم که چه بر سر دندانش آورده‌ام. آنقدر نگران سرانجام کارم بودم که وقتي از روي يونيت بلند مي‌شد فراموش کردم در چشمانش حس افتخار از داشتن يک پسر دندانپزشک را بجويم.

صداي تاري که آن روز زده بودم، پس از شش ماه درآمد؛ کار دندان به درمان ريشه (عصب‌کشي) و روکش کشيد. اما جالب اينکه اين اتفاق شوم ذره‌اي از اعتماد به نفس من نکاست. با همين پشت‌گرمي ‌به سراغ ساير دوستانم رفتم. قربانيان البته يکي دو تن نيستند، اما همين جا يادآور شوم که ميان تمامي ‌اين جرم و جنايت‌ها، بودند دوستاني که به سلامت از زير دست من گذشتند.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:6  توسط سیامک شایان  | 

60 دقيقه گفت‌و گو درباره مرحوم دکتر رضا حائريان

 

سال هشتاد و چهار انتشار ماهنامه‌ای را برای مدیریت فرهنگی دانشگاه علوم پزشکی مشهد مدیریت می‌کردم با نام «پورسینا». در صفحه مصاحبه یکی از شماره‌ها، مصاحبه ای داشتم با همسر دکتر رضا حائریان، یکی از اساتید فقید دانشگاه که در ان ایام چیزی کمتر از چهل روز از مرگش می‌گذشت. دکتر حائریان را البته نمی‌شناختم و بودن یا نبودنش، مثل هر آدم ناشناس و معمولی دیگری ممکن بود برایم اهمیت نداشته باشد. اما می‌دانم مانند هر مرد دیگری برای خانواده‌اش دری بود که از دست رفت. این بود که در تنظیم این مصاحبه تلاش کردم از او اسطوره‌ای خلق کنم ماندگار. 

برای موفق خواندن یک متن می‌توان تعریف های متفاوتی داشت. متن این مصاحبه را یکی از بهترین قلمی‌هایم می‌دانم. چراکه مرا به هدفی که می‌خواستم رساند. شنیدم که توانسته‌ام با این مصاحبه، برخی خواننده‌ها را که حتی مرحوم حائریان را نمی‌شناخته‌اند، چنان تحت تاثیر قرار دهم که نفسشان داغ شود و شاید اشکی گوشه چشمشان را تر کرده باشد.

این روزها که گاهی به مرگ فکر می‌کنم ناغافل یاد این مصاحبه افتادم. هوس دوباره خواندنش چند روزی با من بود تا امروز که آن را یافتم و بد ندیدم افراد دیگری را هم در این غم شریک کنم. ( همیشه دلم می‌خواسته روزی که نوبت به خود من رسید کسی ،بی‌آنکه اشک خانواده‌ام را درآورد، لطف مشابهی در حق من انجام دهد. تا ان کس کدامیک از شما باشید. )  

 

نامت سپيده‌دمي است که بر پيشاني آسمان مي‌گذرد

- متبرک باد نام تو-

و ما دوره مي‌کنيم شب را

و روز را

هنوز را

دکتر رضا حائريان

1384-1316

 

... ولي زمانش نبود، خيلي ناگهاني اتفاق افتاد، طوري‌که همه ما را غافل‌گير کرد. هنوز خيلي مي‌توانست براي همه مفيد باشد. و دوباره سکوت.

فضاي خانه را غربت عجيبي فراگرفته فرا گرفته. خيره مي‌شوم در چشمان مهرباني که از درون قاب گوشه اتاق ما را در اتاق نشيمن خانه‌اش مي‌نگرد و به ما لبخند مي‌زند. هواي سنگين اتاق پر شده از حجم انبوه خاطرات 68 سال زندگي مردي که سال‌هاي عمر خود را وقف زندگي بيمارانش کرد و در تمام اين سال‌ها از خودش فراموش کرده بود. دکتر فاضل سر تکان مي‌دهد و در همان حال که گويي سال‌ها و سال‌ها خاطره‌هاي با هم بودن را در ذهن مرور مي‌کند، مي‌گويد: ، با همه مهرباني مي‌کرد به‌جز خودش. کانسر بيماريي نيست که علايمش يک روزه بروز کند. اما او به همه بيمارانش رسيدگي مي‌کرد و خودش را به‌واقع فراموش کرده بود. شايد اگر کمي زودتر به‌فکر رسيدگي به خودش مي‌افتاد...

گفت و گو با خانم دکتر زهرا فاضل و آقاي دکتر علي‌رضا فاضل به بهانه گذشت چهل روز از درگذشت دکتر رضا حائريان انجام شد. لطف هماهنگي اين گفت‌و گو را سرکار خانم پروين‌دخت هروي بر عهده گرفتند که درهمين‌جا از ايشان سپاسگذاريم.

 

 همسرش گفت‌و گو را با مرور کوتاهي بر زندگي دکتر آغاز مي‌کند:

- رضا در دي‌ماه 1316 در اردکان يزد و در يک خانواده فرهنگي متولد شد. يعني پدر و پدربزرگش هر دو معلم و مدير مدرسه بودند و تا پايان دوره ابتدايي در همان شهر بود. پدرش را در همان دوران کودکي ازدست داد.پدر بزرگ سرپرستي خانواده را بر عهده گرفت و براي آنکه خانواده از هم نپاشد عموي رضا را تشويق کرد تا با مادر رضا ازدواج کند. تحصيلات متوسطه را در مشهد گذراند، بالافاصله کنکور داد و وارد دانشکده پزشکي شد. در سال 1343 از دانشکده پزشکي فارغ‌التحصيل شد. حدود يک سال و نيم بعد ما با هم ازدواج کرديم، در فروردين ماه 45. در ان زمان او رزيدنت نورالژي بود. چهار سال بعد دوره تخصصي را به پايان رساند. در سال 1971 براي ادامه تحصيل به نروژ رفتيم. رضا پس از دو سال در دانشگاه اسلو فوق‌تخصص الکتروآنسفالوگرافي و الکتروميوگرافي را گرفت. من نيز در آنجا تحصيل در رشته درماتولوژي را آغاز کردم. در بازگشت به عنوان استاديار دانشگاه علوم‌پزشکي مشهد به کارش ادامه داد. اولين کسي بود که الکتروآنسفالوگرافي و الکتروميوگرافي را در مشهد راه‌اندازي کرد. همچنين او به همراه دکتر عرب‌شاهي و دکتر اعتمادي و دکتر هويدر پايه‌گذار بخش اعصاب دانشگاه مشهد بود . مدت 17 سال نيز مديريت گروه اعصاب و روان را برعهده داشت، تا سال 1374 که بازنشسته شد.

- اما چرا مشهد، اين جابجايي از اردکان به مشهد به چه دليل صورت گرفت؟

پس از يک مکث کوتاه به اين نکته اشاره مي کند که عموي دکتر نيز پزشک هستند؛ از آن‌دسته پزشکاني که ابتدا به مدت چهار سال در دانشکده بهداشت تحصيل کرد و پس از گذران چند سال  وانجام تعهد کاري، دوباره به دانشگاه بازگشت و در رشته پزشکي ادامه تحصيل داد. و مي‌افزايد: وقتي عموي رضا در دانشکده بهداشت مشهد پذيرفته شد، تمام خانواده به مشهد کوچ کردند.

هومن به اگهي هايي اشاره مي کند که در زمان درگذشت دکتر در روزنامه چاپ شده‌بود و در تعدادي از آنها با اشاره به عموي دکتر، از ايشان به عنوان پدر و مرشد ياد کرده بودند.

خانم دکتر فاضل تصريح مي‌کند: عموي دکتر که در واقع جاي پدر ايشان بودند پس از اتمام تعهد کاري، در بازگشت به دانشگاه، با رضا در دانشکده پزشکي همکلاس شدند و مي‌افزايد: از آنجا که ايشان در جمع کلاس از همه مسن‌تر بود و در عين حال شخصيتي بسيار مهربان و بزرگوار داشتند، همه دانشجويان ان دوره به ايشان نگاه مرشد و بزرگ‌تر کلاس را داشتند. محتواي اين آگهي‌ها نيز به اينجا باز مي‌گردد.

هومن از هم‌دوره‌‌اي‌هاي دکتر مي‌پرسد. دکتر فاضل پس از چند لحظه تامل به دکتر جعفر اميني، مرحوم دکتر سيدي، دکتر غفاري، دکتر تقي‌نيا، دکتر ايرج گنجي، دکتر کدخدايان، دکتر عبدالصالح صالحي و ... اشاره مي کند.

دانسته سوالي مي پرسم که پاسخش را پيشتر شنيده‌بودم: و شما نيز همکلاس دکتر بوديد؟

- نه، در سال ورود من به دانشگاه ايشان فارغ‌التحصيل شده بودند.

- پس سال اول تحصيل شما در دانشگاه با سال اول دوره رزيدنتي دکتر همراه بود؟

تاييد مي‌کند: بله، و در واقع آشنايي ما در همان دوره بود. من دانشجوي سال اول بودم و امتحان گياه شناسي داشتم. ايشان علاوه بر اينکه رزيدنت بودند، از دوران دانشجويي به علت علاقه‌اش در بخش گياه‌شناسي کمک آزمايشگاه بودند.

و لبخند محوي مي‌زند: و آنجا، امتحان گياه‌شناسي سبب‌ساز آشنايي ما با هم بود.

صداي زنگ آيفون وقفه‌اي مي‌اندازد ميان صحبت ما. از جا بلند مي‌شود و لحظه‌اي بعد به اتفاق دکتر فاضل، برادرش بازمي گردد. به احترام از جا بلند مي‌شويم. وقتي به او معرفي مي‌شوم، اولين کلام دکتر با من طرح اين پرسش است که: ما با هم همکلاس بوده‌ايم؟ و من مي‌مانم که ما در کدام کلاس ممکن است کنار هم نشسته‌باشيم. هومن که ترديد من را مي‌بيند، پيش‌دستي مي‌کند: نه، ايشان سال اول علوم‌پايه را مشهد نبوده‌اند.

گفت‌گو را با طرح اين پرسش ادامه مي دهم: اگر قرار باشد تا کسي که فرصت و امکان شناخت دکتر را نيافته، در کمترين و کوتاه ترين عبارات ، او را از زبان همسرش بشناسد، او را چگونه تعريف مي‌کنيد؟  در همان حال که به حلقه اشک درون کاسه چشماني که روبرويم نشسته، چشم دوخته‌ام، اينگونه مي شنوم: جوان‌مرد، مهربان و کمک حال.هيچ‌کس نبود که از او کمک بخواهد و جواب نه بشنود.

و اين کلمات را طوري بر زبان مي‌آورد، گويي از عمق جانش بر مي‌آيند.

- و به عنوان يک پدر؟

- فداکار، مهربان، از خود گذشته. همه چيز را براي بچه‌هايش مي‌خواست و همه کارهايي را که ممکن بود براي آسايش آنها انجام مي‌داد.

از دغدغه‌ها و علايق دکتر مي‌پرسم. کارهايي که در دوران فراغت از کار و دانشگاه انجام مي‌داد.

- مهمترين علاقه‌اش بعد از خانواده، مطبش بود. تک‌تک مريض‌هايش را واقعا دوست داشت، از سرنوشت تک‌تکشان اطلاع داشت و جريان زندگي‌شان را دنبال مي‌کرد. حتي مي‌توانم بگويم بيشتر از آنکه به عنوان بيمار به آنها نگاه کند، يک رابطه انساني و دوستانه ميان آنها حکم‌فرما بود. غير از اين مطالعاتي در زمينه اجتماعي داشت. نگاهم روي پيانوي کنار سالن مات مي‌ماند.

- به هنر خاصي علاقه نداشتند؟

پاسخ مي‌دهد: نه. اما با ترديد از برادرش که کنار ما نشسته، مي‌پرسد: علاقه داشت؟ و خودش دوباره پاسخ مي‌دهد: نه. يادم نمي‌آيد هنر خاصي را دنبال کند، بيشتر کتاب مي‌خواند. تمام کتاب‌هاي اجتماعي که در زمينه ايران و انقلاب ايران منتشر شده است را خوانده بود.

اما دکتر فاضل اضافه مي‌کند: برادر خانمش را هم خيلي دوست داشت!

لبخند يک لحظه در ميان جمع تقسيم مي‌شود. و در مقابل ترديد من، به خاطر فراموشي سوال بعدي مي‌افزايد: و به ماشين هم خيلي علاقه داشت. به ظاهر خودش هم خيلي اهميت مي‌داد. نمي‌دانم، شايد شنيده باشيد که هميشه خيلي شيک‌پوش بود و بهترين ماشين‌ها را سوار مي‌شد.

از همسر دکتر مي خواهم تا يک روز از زندگي او را در دوران بازنشستگي که از سال 74 آغاز شده است مرور کند.

- صبح خيلي زود از خواب بيدار نمي‌شد، کسي بود که شب‌ها بيدار مي‌ماند و صبح‌ها بيشتر مي‌خوابيد. تا ظهر به کارهاي شخصي و کارهاي خانه مي‌رسيد و از ساعت 2 به مطب مي‌رفت تا هشت و نيم. در خانه کمي مطالعه مي‌کرد.

از تاليفات دکتر مي‌پرسم. اشاره مي کند به تعداد زيادي مقالات و تزهاي تحقيقاتي که در مجله‌هاي داخلي و خارجي چاپ شده است. تا دو سه سال پيش تمام نورولوژيست‌هاي دانشگاه مشهد دانشجويان او بودند. و کتابي با نام مباني الکتروآنسفالوگرافي

اما علت انتخاب رشته اعصاب و روان از کجا ناشي مي‌شد؟

- فکر مي‌کنم علاقه زيادي به اين رشته داشت. وگرنه اين رشته چنان مشکل است که کسي بدون علاقه نمي‌تواند به آن وارد شود. و اعتراف مي‌کند که خودش هرگز نتوانسته آناتومي اعصاب را ياد بگيرد، و در دوره دانشجويي تنها در آن حد به اعصاب پرداخته که بتواند نمره بگيرد.

روي ديوار راه‌پله که پيچ مي‌خورد و به طبقه دوم مي رود سه قاب عکس نصب شده، عکس پسر، دختر و داماداش. مي‌خواهم که اشاره‌اي نيز به فرزندانش بکند.

- در شهريور 47، من دانشجوي سال پنجم بودم که پسرم به دنيا آمد. در سال 52 که من رزيدنت پوست بودم صاحب يک دختر شديم. در سال 63، با تلاش فراوان براي پسرم ويزاي تحصيلي گرفتيم و پهلوي برادرم، به کانادا فرستاديم. آنجا دوره دبيرستان را در عرض يک سال به اتمام رساند. در دانشگاه مک گيل به رشته دندان‌پزشکي وارد شد و در امريکا تخصص ارتودنسي گرفت. پس از آن از دانشگاه ميشيگان PHD بيماري‌هاي دهان گرفت. در حال حاضر هم استاد دانشگاه ميشيگان است. دخترم بعد از دوره دبيرستان وارد دانشکده پزشکي مشهد شد. در امريکا تخصص اينترنال مديسن را گرفت. در حال حاظر هم در دوره فوق‌تخصص اندوکرين مشغول تحصيل است. صاحب يک نوه 9 ماهه نيز هستيم.

- ميانه دکتر با تدريس چگونه بود؟

- خيلي به دانشجوها علاقه داشت و بچه‌ها هم خيلي دوستش داشتند، به‌طوري که خيلي از آنها در روز معلم يا پزشک با يک شاخه گل به مطب او مي‌آمدند. يا زماني‌که به مسافرت مي‌رفتيم در هر شهري دانشجويانش تمام تلاششان را مي‌کردند تا به ما خوش بگذرد، با اينکه سال‌ها از زمان بازنشستگي‌اش مي گذشت. ضمن اينکه در تمام اين سال‌ها ارتباطش را با مجامع علمي حفظ کرده‌بود و به صورت مداوم در کنگره‌ها به عنوان سخنران يا هيات رييسه دعوت مي‌شد و شرکت مي‌کرد. حتي در اخرين سفرش هم، در اوايل خرداد ماه، براي شرکت در دو کنگره به هند دعوت شده بود.

وقتي از خاطرات دکتر در زمان حضور و تدريس در دانشگاه مي‌پرسم، نکته خاصي را به خاطر نمي‌آورد. مي‌پرسم: اصلا خود شما هم شاگرد ايشان بوديد؟ که سر تکان مي‌دهد و مي‌افزايد: من در يک دوره يک ساله در کلاس درس ايشان بودم، در همان سال نخست تحصيلم در دانشگاه، در آزمايشگاه گياه‌شناسي دکتر قريشي، که البته در آن زمان او تدريس نمي‌کرد و رزيدنت بود. 

بيماري‌هاي اعصاب و روان ارتباط ويژه‌اي با توده جامعه دارد.شناسايي مردم، آداب وسنن، تفکرات. اين شناخت در يک سري قالب‌هاي خاص به‌دست مي‌آيد، معمولا خيلي‌ها آن را در زمينه سينما مي جويند، همان سايکو سينما،بعضي‌ها کتاب‌هاي جامعه شناسي را انتخاب مي کنند و ... مي‌خواستم ببينم آقاي دکتر منابع برداشتي‌شان در اين زمينه خود مردم بودند يا ...

خانم دکتر فاضل پاسخ را از ميانه سوال آغاز مي‌کند: به شما گفتم که دکتر خيلي کتاب مي‌خواند، يعني غير از کتاب‌هاي علمي که مي‌خواند علاقه خاصي به مطالعه کتاب‌هاي غير علمي داشت. اما هيچ وقت دراز کشيده و به عنوان استراحت کتاب نمي‌خواند. هميشه لباس مي‌پوشيد، مرتب سر ميز مي‌نشست و کتاب مي‌خواند. يعني کتاب‌خواندن را به عنوان کار انجام مي‌داد؛ نه استراحت.

- در ميان بيماري هاي اعصاب به کدام بيماري بيشتر علاقه داشت يا روي آن بيشتر کار کرده بود؟

اين سوال را هومن محمدزاده مي‌پرسد.

- يکي اپي‌لپسي، که روي آن خيلي کار مي‌کرد و مقالاتي هم که در اين زمينه منتشر کرده بود، زيادند و يکي هم MS. شايد به اين دليل که اولين کسي بود که در مشهد الکتروآنسفالوگرافي را آغاز کرد. در آن زمان هم که ما به نروژ رفتيم، به اين دليل بود که در اين کشور يک مرکز مهم الکتروآنسفالوگرافي وجود داشت، که در بقيه دنيا نبود. در آنجا روي الکترو به عنوان يکي از راه‌هاي تشخيص اپي‌لپسي تاکيد مي‌شد. خيلي از بيمارانش هم دچار همين بيماري بودند، به تمام مريض هايش هم علاقه‌مند بود و کاملا مي‌دانست که مثلا حسن حسيني در فلان تاريخ از ساري خواهد آمد، يا مثلا دو سال پيش ازدواج کرده.

دکتر محمد زاده مي‌پرسد: هيچ زماني پشيمان نبودند از اينکه رشته‌اي را انتخاب کرده‌اند که در آن مجبورند هميشه با اعصاب‌خوردي مردم سر و کار داشته باشند؟

- نه. هيچ‌وقت شکايتي نداشت.

- غير از وقتي که در مطب مي گذاشتند، آيا دغدغه‌شان نسبت به بيماران تا منزل هم امتداد پيدا مي‌کرد؟

- بله. خيلي اتفاق افتاده بود که تلفن مي کردند و مجبور بود براي ويزيت بيمار برود يا آنها را در خانه بپذيرد. با وجود اينکه من زياد با اين روند موافق نبودم، نه به اين خاطر که آنها بيمارند، به اين خاطر که آنها را نمي‌شناختم. دوست نداشتم که آدم غريبه‌اي وارد خانه‌ام شود.

و ادامه مي‌دهد: رضا خيلي راحت موارد اورژانس را در روزهاي تعطيل يا اخر شب مي‌پذيرفت. هميشه تلفن بالاي سرش روشن بود و هيچ زماني نبود که تلفنش را جواب ندهد. با وجود اينکه من شخصا اعتقاد داشتم دکتر زماني که به خانه آمد بايد ارتباطش را با بيمار قطع کند و بيمار نبايد موبايل دکتر را داشته باشد، اما شماره تلفنش را هميشه در اختيار بيمارانش مي گذاشت و هميشه در دسترس بود.

اگرچه اعتراف مي کند که شايد رشته خودش چنين مسايلي را ايجاب نمي‌کرده.

اين‌بار رو مي‌کنم به سمت دکتر فاضل که آرام در کنار ما نشسته بود و با دقت و علاقه به صحبت‌ها گوش مي کرد: شما به عنوان برادر همسر دکتر، شخصيت ايشان را چگونه تعريف مي‌کنيد؟

- مرد بسيار مهرباني بود. اين تنها تعريفي است که مي توانم از او بکنم، با همه مهرباني مي‌کرد به‌جز خودش. براي مثال در مورد بيماري خودش، کانسر که بيماريي نيست که علايمش يک روزه بروز کند. اما او به همه بيمارانش رسيدگي مي‌کرد جز خودش. شايد اگر کمي زودتر به‌فکر رسيدگي به خودش مي‌افتاد مي‌شد از اين اتفاق جلوگيري کرد.

و باز مي گردد به گذشته‌تر: از روز اولي که وارد خانواده ما شد صميميت خاصي ميان ما برقرار بود. تقريبا اولين دوستش بودم و محرم راز هم نيز بوديم. استاد خوبي هم بود، تمام دانشجويانش به او علاقه‌مند بودند. در مسند مديريت گروه هم دورادور شاهد بودم که همه از او رضايت داشتند.

هومن به نکته زيبايي اشاره مي کند: ميان کسي که فيزيولوژي اعصاب درس مي‌دهد و کسي که روي بيماري‌هاي اعصاب کار مي‌کند به طور حتم گفت‌و گوهاي علمي خاصي بوده است...

اما دکتر فاضل جمله‌اش را با اين يادآوري ناتمام مي‌گذارد: يک ويژگي خاص شخصيت او اين بود که به‌هيچ وجه غرور علمي نداشت. خيلي پيش مي‌آمد که مثلا در رابطه با مسيرهاي عصبي خاص و نوروترانسميترها از من سوال مي‌کرد و با هم بحث مي کرديم. يک بار در جريان يک کنگره علمي شاهد بودم که اشاره کرد فلان مطلب را من از فلاني ياد گرفته‌ام؛ در صورتيکه به‌هيچ وجه لزومي نداشت که به چنين نکته‌اي اشاره کند.

رو به همسر دکتر مي کنم و با ترديد از يادآوري خاطره‌هاي تلخش مي‌پرسم: خيلي‌ها شايد علاقه‌مند باشند از روزهاي اخر عمر ايشان بدانند. و مي‌خواهم مرور کوتاهي داشته باشد بر آن روزها.

- آنقدر بيماري رضا ناگهاني و پيشرونده بود که همگي‌مان غافل‌گير شديم. از زماني که به سرفه‌هاي شبانه و لاغري او شک کرديم تا زمان فوتش فاصله زيادي نبود. عکس راديوگرافي ريه‌اش را دو تن از متخصصان بيمارستان قائم ديدند اما معتقد بودند که هيچ جايي براي نگراني نيست. اما به خاطر سرفه‌هاي شديدش و حجم سيگاري که مي‌کشيد، رضا سي سال heavy smoker بود، هميشه اين لرزش در تنم بود که مبادا دچار مشکلي باشد، بنابراين با اصرار من پيش دکتر توحيدي رفتيم. دکتر به تفاوت ميان عکس‌هاي راديوگرافي که با فاصله دو ماه، اول فروردين تا اول خرداد ماه، گرفته بوديم مشکوک شد و اظهار علاقه کرد که بعد از تعطيلات نيمه خرداد يک برونکوسکوپي انجام دهد. اما به اصرار من فرداي همان روز، يعني هفتم ژوئن، انجام شد. در روي مانيتور به ادم جداره برونش مشکوک شد. بيوپسي برداشت تا براي بخش پاتولوژي بفرستد. من اما منتظر نتيجه بيوپسي نماندم و همان روز از خواهرم در کانادا خواهش کردم که از يک متخصص ريه در دانشگاه مک گيل وقت بگيرد و براي تهيه بليط به آژانس تلفن زدم. اما رضا با اين سفر ضرب‌الاجل موافقت نکرد و براي رسيدگي به امور بيمارانش يک هفته فرصت خواست. طبيعي است که هيچ کسي فکر نمي کند در عرض يک هفته اتفاق خاصي بيفتد، پس ما همه کارها را يک هفته به تعويق انداختيم؛ اگرچه فاصله ميان انجام برونکوسکوپي در ايران و کانادا به دو هفته هم نرسيد. در برونکوسکپي دوباره برونشي که مقداري ادم و اروزيون داشت، کاملا بسته شده بود و لبي که برونش به ان ختم مي شود را کلاپه کرده بود. در همان‌جا دکتر تشخيص کانسر را صد در صد دانست، با اين‌همه بيوپسي انجام داد. متاسفانه محل ضايعه بالا بود، کنار آئورت و پري‌کارد. به همين‌خاطر دکتر گفت که اين ناحيه قابل عمل نيست و خواست تا دنبال تهيه سي‌تي‌اسکن باشيم تا در صورت متاستاز شيمي‌درماني کنيم و در غير اين‌صورت راديوتراپي را آغاز کينم که تصميم بر اغاز راديوتراپي شد.

حالا سرخي چشم‌ها و گونه‌هاي دکتر به روشني به چشم مي‌آيد. تشخيص را در حضور خودش اعلام کردند: آدنوکارسينوما. اما وقتي به خانه برادرم برگشتيم به زن برادرم گفت هيچ چيز خاصي نبوده، يک عفونت مزمن است که به سادگي درمان مي‌شود. به هر کسي هم که از مشهد زنگ مي زد همين را مي‌گفت. البته خودش هم نمي توانست قبول کند که سير بيماري اينقدر سريع باشد. منتظر اين بود که درمان شود. چراکه وقتي که براي درمان راديوتراپي به بيمارستان مي‌رفتيم به من گفت که بعد از راديو تراپي بليط بگير که براي دو هفته به ايران برگرديم.

حتي روز آخري که حالش بد شده بود و به بيمارستان رفتيم، تاکيد کرد به به همه بگوييد که ما براي خريد رفته‌ايم. يعني دلش نمي خواست که هيچ احدي درباره او نگران شود.

و دوباره تاکيد مي کند که : بيماري خيلي سريع پيشرفت کرد. ما فقط چهار روز بيمارستان بوديم.

حالا حتم دارم که از پشت پرده اشک به ما مي‌نگريست و سخن مي گفت. ترديد داشتم که بايد صحبت را در همين جملات ختم کنم يا باز هم ادامه دهيم.

- اما چيزي که من را آرام مي کند اين است که مي‌دانم کانسر ريه يکي از آن بيماري‌هايي است که خيلي درد داشت و او را زجر مي‌داد. گروه پزشکي هم به من يادآوري کرده بودند که حداکثر شانسي که مي‌توانند به او بدهند 30 درصد است، آن هم با زجر و روي تخت بيمارستان. 14 تا 15 ماه هم اميد به زندگي. اما رضا بدون اينکه درد بکشد، بدون اينکه تنگي نفس داشت باشد و خيلي آرام از دنيا رفت. فقط شب آخر کمي تنگي نفس داشت که ما اورژانس خبر کرديم و در بيمارستان تنگي نفسش خوب شد، از اتاق اورژانس به بخش منتقل شد. همان شب آخر هم خواست نوه‌اش را ببيند که ديد و بعد خيلي آرام خوابيد و صبح ديگر بيدار نشد.

- چه تاريخي بود؟

- اول اگوست، دهم مرداد.

سکوت براي چند لحظه فضاي اتاق را پر مي کند. نمي‌دانم ديگر چه چيزي براي پرسيدن مانده. سکوت را با اين سوال مي‌شکنم: واکنش دوستانشان چه بود؟

- همه شوکه شدند. واقعا. همه شوکه شدند. هيچ کس اصلا باور نمي کرد...

بغض گلوي همه ما را گرفته. خيره مي‌شوم در چشمان مهرباني که کمي ان‌سوتر از درون قاب به ما لبخند مي زند. همسرش بغض را فرو مي‌دهد: ... ولي زمانش نبود، اصلا، هنوز خيلي مي‌توانست براي همه مفيد باشد. و دوباره سکوت.

- واقعا نمي دانم که جاي پرسيدن اين سوال هست يا نه، اما مشتاقم بدانم که دکتر قبل از مرگشان وصيتي براي شما يا فرزندانشان داشتند؟

- همان شبي که حالش بد شد و رسانديمش به بيمارستان، دستگاه را روي دهانش گذاشتند تا تنفسش راحت‌تر شود، در همان حال که نمي‌توانست حرف بزند خواست که قلم و کاغذ برايش بياوريم، من و برادرم انجا بوديم. بچه‌ها هنوز نرسيده بودند. همان‌جا قلم را دست گرفت و روي کاغذ نوشت به حامد و حاله که: با مادرتان مهربان باشيد. همين.

 هومن محمدزاده عذرخواهي مي کند تا اخرين سوال اين گفت‌و گو را بپرسد: در مورد انتخاب محل دفن دکتر هم اگر امکان دارد برايمان توضيح بدهيد.

- سه سال پيش يک روز به من گفت که دکتر فريد را ديده‌ام که از دوستان دکتر گلستاني است. شايد او بتواند واسطه‌اي شود تا در منطقه گلستان به من قبر جا بدهند. خوب، طبيعي بود که عکس‌العمل من اين باشد که بگويم اين حرف‌ها چيه و چرا اين کارها را مي کني؟ گفت که دلم مي خواهد در گلستان دفن شوم. براي اين کار شايد دو سه ماه وقت و انرژي صرف کرد. چون گويا گورستان آن منطقه مختص مردم همان منطقه است و به مردم غير بومي فروخته نمي شود. در نهايت با سختي شوراي شهر را مجاب کرد تا در عوض يک کمک چهار ميليوني به انجمن شهر يک قبر جا در اختيار او قرار بگيرد. البته اين کمک هم اثربخش نبود و در نهايت با هماهنگي برادرم اين قبر جا در اختيار ما قرار گرفت.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:37  توسط سیامک شایان  | 

- این مریض چرا راه میره؟سریع اماده اش کنید تا یکساعت دیگه تو نوبت عمل باشه

- ولی من نظافتچی جدید بخشم.به خدا مریض نیستم

- اشکال نداره,یکساعت وقت داری تا اون مو.قع اطاق عمل رو هم یک جارو بزن

 

- مگه وقتی ازت پرسیدم برای سوزش سر دلم چکار کنم خودت نگفتی از اون کپسول قرمزا بخور؟

- اره ولی منظورم امپرازول بود نه کپسول آتش نشانی!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:11  توسط سیامک شایان  | 

عاقبت تسلیم وسوسه ادامه تحصیل شدم. فاصله چهار ساله با فارغ التحصیلی کافی بود برایم تا آنقدر دلتنگ درس و دانشگاه شوم که دوباره به صرافت خواندن بیفتم. هرچند که طی این چند ساله دیوار آزمون دستیاری دندانپزشکی انقدر بلند شده که گذشتن از ان به سادگی امکان پذیر نباشد. اما چاره ای نیست، دندانپزشک عمومی ماندن در این زمانه که میل به تخصص‌گرایی حتی میان بیماران روز به‌روز بیشتر می‌شود، به عذاب مداومی می‌مانست که از همین سال‌های آغازین کار درمان به آن مبتلا شده بودم.

اما هنوز با نشستن و ساعت ها درس خواندن چنان عجین نشده‌ام که بتوانم کار و زندگی‌ام را به کل تعطیل کنم و پای کتاب بنشینم. این است که قید قبولی امسال را زده‌ام و از حالا دور خیز کرده‌ام برای سال بعد. تا آن زمان هم وقت انقدر هست که موتورم را آرام آرام گرم کنم و خودم را از مرحله چرت زدن پای جزوه برسانم به ده ساعت خواندن مفید در روز. روزهای هفته را کار میکنم، شبها را درس میخوانم و روزهای جمعه به کلاس میروم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 15:53  توسط سیامک شایان  |