بوچر، مککراکن، بیشارا، نویل، پترسون و ... ترابینژاد. میان انبوه نام مولفین روی کتابهای مرجع دندانپزشکی فقط نام یک ایرانی وجود دارد؛ پروفسور محمود ترابینژاد. و حالا این نام روی پارچهای در بالای در ورودی تالار اجتماعات دانشکدهمان نشسته بود، میان یک عبارت خوشآمدگویی ساده و کوتاه. همه میآمدند و از جلوی پرده می گذشتند، بیآنکه نگاهی به متن روی آن بیندازند. شاید هم میدیدند و آمدن و نیامدن مردی که حضور غیرمنتظرهاش را به دانشکده دندانپزشکیمان خوشآمد گفته بودند برای آنها هیچ فرقی نمی کرد. همه چیز ان روز دانشکده عین روزهای پیشین بود، همه سرشان به کار هر روزه گرم بود و هیچ کس از جزییات ماجرا خبر نداشت.
اتفاق به سادهترین شکل ممکن افتاد. بیآنکه برای ورود مشهورترین دندانپزشک ایرانی تشریفات خاصی پیشبینی شود. پرفوسور ترابینژاد، یک روز ظهر، بیسر و صدا به دانشکدهمان آمد، به تالار اجتماعات رفت و برای دانشجویان مشتاقی که تا آن روز هیچیک از مولفان کتابهای مرجعشان را ندیده بودند سخنرانی کرد. بیآنکه حتی جمع اساتید بخش اندودنتیکس در جلسه سخنرانیاش کامل باشد.
هر بار که کتاب اصول و درمانهای اندودنتیکس را دست می گرفتم، حس مطبوعی به من دست میداد؛ اینکه نام یک هموطن، بهعنوان مولف روی کتاب مرجع درسیمان حک شده، کتابی که در حدود چهل دانشکده دندانپزشکی به عنوان کتاب مرجع علم اندودنتیکس تدریس میشود. اینکه رييس آكادمي اندودنتيكس كاليفرنياي جنوبي و رييس بخش تخصصي اندودنتيكس انجمن اندودنتيكس آمريكا بوده و از ماده ساخته او با نام MTA، تا حد یک معجزه در علم دندانپزشکی یاد میشود. اما هیچگاه تصور نمی کردم پرفوسور ترابینژاد، مرد شصت و چند ساله ایرانی را ملاقات کنم. ترابینژاد البته ارتباط مستحکمی با مراکز تحقیقاتی دانشکدههای دندانپزشکی و انجمن اندودنتیستهای ایران دارد و هر از گاهی از دانشكده دندانپزشكي لومالينداي آمريكا به ایران میآید. اما ملاقات او در اولین سالهای دانشجویی برای من شگفتآور و افتخارآمیز بود.
قد بسیار بلند، صورت استخوانی، بینی عقابی و موهای جوگندمی فرداراش هنوز در خاطرم هست. بی هیچ تشریفاتی پشت تریبون رفت و خیلی صمیمانه سخنرانیاش را آغاز کرد. معرفی MTAD، یک ماده جدید که براي شستوشوي داخل كانالهاي دندان از مواد عفوني و زايد استفاده ميشود و به پيشرفت پيش آگهي درمان كمك ميكند. سخنرانیاش بیشتر از نیمساعت طول نکشید و چون به ساعت شروع کار بخشهای دانشکده نزدیک شده بودیم ان را خلاصه کرد. تشویق شد و پایین آمد. دو ساعت بعد او در فرودگاه بود. همراه زنش و یک چمدان کوچک سیاهرنگ. به نیت گرفتن یک مصاحبه خودم را به انجا رسانده بودم. انتظار نداشتم از جمع تمام اساتید دانشکده تنها دو نفر برای بدرقه او آمده باشند. گویا سایر اساتید بزرگوار حضور در مطب و خدمتگذاری به بیمارانشان را به بدرقه یکی از بزرگ ترین مردان علمی ایران ترجیح داده بودند. تا زمان پروازش چیزی نمانده بود. مصاحبه مکتوب را به پرسیدن سوالهای شفاهی ترجیح میداد. با عجله چند سوال روی یک برگه نوشتم و همراه آدرس پستی به او دادم. وعده کرد که پاسخ آنها را خواهد داد. همراه زنش به سمت تشریفات پرواز رفت. لبخند زد و برای جمع سه نفره بدرقه کنندهاش دست تکان داد و رفت.سخنراني پروفسور ترابي نژاد در دانشكده دندانپزشكي تهران
رونمایی از ويرايش جديد كتاب «اصول ادندونتيكس» تالیف پروفسور ترابینژاد
پ.ن: جالب اینکه حاصل جستو جوی نام او در وب بیشتر عکسهای محمود احمدینژاد بود تا ترابینژاد.
سهشنبه پیش، عید سعید قربان، همان روزی که یک گوسفند به جای اسمائیل قربانی شد، علی کاظمیان، کاتب وبلاگ سهشنبه نویسیها را در هیات یک مرغ سر بریدند و بهاین ترتیب کرکره این وبلاگ پایین کشیده شد. بیتوجه به اصرار این بودای کوچک برای تاکید بر نقش مقدس سهشنبه در زندگیاش، هنوز نمیتوانم درک کنم چرا، به مثابه ان جماعتی از نسوان که وبلاگ نویسی را وسیله شوهریابی کردهاند، باید به مجرد کامیابی وبلاگ را تعطیل کند. تا تبریک و تاسف مرا توامان برانگیزد.
در هر صورت عید و تاهل هم به او و هم به مجید علاییگهر مبارک.
پ.ن: عاشقانهی ناآرام (5) از وبلاگ سهشنبه نویسیها:
"تا لحظاتی ديگر قطار مشهد- تهران شمارهی 339 از سكوی يك به مقصد كازابلانكا حركت میكند."
...
همفری بوگارتِ درونم که چشم دوخته به درِ ايستگاه
نيك میداند؛
اينگريد برگمن نخواهد آمد.
نمیدانم حق بود یا ناحق؛ که بر علیه استاد توطئه کنیم و او را از منبر پایین بکشیم. استاد کلاس رزیدنتیمان کسی نبود که در ابتدای تشکیل کلاسها وعده کرده بودند. همین بهانهای شد برای شورش. من به روال تمام سالهای دانشگاه، یک ساعتی دیر به کلاس رزیدنتی رسیدم، وقتی که عریضهای بیرون از کلاس میان معترضان دستبه دست میشد. من هم امضا کردم و کاغذ بالا رفت تا به رویت ریاست موسسه برسد. کلاس در موعد استراحت لغو شد و همه به خانه برگشتیم. نمیدانم حق با ما بود که پول دادهایم پس میتوانیم استاد کلاس زریدنتی را تعیین کنیم یا با متخصصی که تدریس را به کار در مطب و اتاق عمل ترجیح داده بود و ما شآن وشخصیتش را با شورش خود لگدمال کردیم.
1- براي بچه اي كه تب چهل درجه كرده از چه دارويي به عنوان تب بر استفاده مي كنيم؟
- قيچي!
2- از وقتي دماغت رو عمل كردي قيافه ات خيلي تغيير كرده ها!
- آره، تازه ارتروز گردنم هم خوب شده
3- آقاي دكتر اين چه عينكيه به من داديد؟ از وقتي ميزنم همه چيز رو دوتا دوتا ميبینم - خوب من هم گفتم با اين عينك ديدتان دوبرابر خواهد شد
4- واقعا عمل جراحي زيبايي اينقدر موثره كه اينقدر لاغر و سرحال شدي؟- آره،از وقتي مجبور شدم براي پول عمل ماشينم رو بفروشم مجبورم روزي 2ساعت پياده بروم سركار
خبر حتی کلاغهای کور دانشکدهمان هم رسیدهبود پیرمردی که برای ساخت پروتز کامل پیش من میآمد شیفته بیمار دیگری شده است که برایش پروتز پارسیل میساختم. باورش برایم سخت و البته خنده دار بود. شده بودم واسطه کامیابی پیرمرد و پیرزنی که در سالهای بیدندانی، تازه یاد چلچلی افتاده بودند. ترم اخر تحصیلم در دانشکده دندانپزشکی بود که بیشتر وقتم را برای رتق و فتق کار پایاننامهام میگذاشتم و ترجیح میدادم در اولین فرصت ممکن بخشها را بپیچانم. این بود که متوجه نشدم پیرمرد باغداری که صبحها برای ساخت دستدندان به بخش پروتز دانشکده میآمد چطور شیفته زنی شدهاست که در شیفت بعدازظهر برای ساخت دستدندان میآمد.
پیرمرد روستایی بود و باغو املاک فراوانی در حومه شهر داشت اما از آنجا که دندانپزشکان را مشتی شیاد میدانست که پول جیب مردم را مثل زالو میمکند، عهد کرده بود که برای ساخت دستدندانش حتی یک قران هم پرداخت نکند، پس سه ماه پس از کشیدن آخرین دندانش در نوبت مانده بود تا بتواند پروتز کاملاش را در دانشکده دندانپزشکی، مجانی بگذارد. جالب این بود که هیچ قید بندی برای پوشاندن عقیدهاش نداشت و در همان حال که برایش کار میکردم به شماتت جماعت دندانپزشک میپرداخت. بیمار دیگرم زن پا بهسن گذاشتهای بود که جز سهچهار دندان پیش و نیش، دندان دیگری در دهان نداشت و من قرار بود با اتکا به همان چند دندان در دهانماندهاش برایش نوع دیگری از پروتز را بسازم که به پارسیل موسوم بود. بیوهي مسکینی که مشاعر درست و حسابی نداشت و شیرینعقل میزد اما بر خلاف من، حتما پیرمرد چیزی در او دیده بود که دلسپردهاش شود .
آقای پروتز کامل هر روز ظهر، نزدیک به پایان ساعت کاری بخش، خرامان به دانشکده میآمد. خشم و تهدید من فایدهای نداشت و او کار خودش را می کرد و من چارهای جز حرص خوردن و انتظار برای تشریففرمایی بیمارم نداشتم. میآمد و بعد از تعطیلی بخش روی نیمکتهای راهروی دانشکده منتظر مینشست تا روز از نیمه بگذرد و ساعت کار بخش پارسیل فرا برسد. با دوستان همکلاسی از دور او را میپاییدیم که چگونه وقتی بیمار دیگرم از دور پیدا میشد گل از گلاش میشکفت و دستو پایش را گم میکرد. اگرچه بههم نزدیک نمیشدند اما از دور هوای هم را داشتند و گاه گداری نگاه یا لبخندی بههم تحویل میدادند.
کم کم آوازه دلدادگی آقای کامل و خانم پارسیل در تمام دانشکده پیچید. همه در انتظار روزی بودیم که پیرمرد پا جلو بگذارد و پیشنهاد آخر را به دلدادهاش بدهد. اما داستان به همان خوشی که آغاز شدهبود به انتها نرسید. یک روز ظهر زن چاق و خشمگینی از در دانشکده وارد شد و سراغ بخش پروتز را گرفت تا شوهرش را روی نیمکت دانشکده غافلگیر کند و چنان بلوایی در دانشکده راه بیاندازد که پای نگهبان و پلیس را به ماجرا باز کرد. آن روز گذشت اما دیگر نه آقای کامل به دانشکده پا گذاشت و نه خانم پارسیل. من ماندم و دو جفت دستدندان نیمهکاره که روی دستم ماند و مجبورم کرد بخش پروتز را دوباره بگذرانم.
+ دندان کاغذی
- نبوددیگه.ولی این ست پانسمانهایی که قرار بود استریل بشه پیدا شد
- پس چرا معطلب؟!بدو تا بچه نسوخته فور رو از برق بکش!
2 - دكتر عمل موفقيت آميز بود؟
- آره،ما موفق شديم یک توده نیم کیلویی از توی شکمش خارج کنیم. ولی مریض موفق نشد دیگه نفس بکشه
کاریمدیکاتورهای قبلی
- ولي تا جايي كه من يادمه اون خدابيامرز همچين...؟
- درسته اونم خيلي بي ريخت بود.ولي با پولي كه به ارث گذاشت هركدوم از بچه ها هفت هشت تا عمل جراحي پلاستيك كردند تا اين شكلي شدند.
2 - خانم پرستار اين مريض تخت بيست و سه من كجاست؟
- تا فردا بر ميگرده، اخه حالش خوب نبود مرخصي استعلاجي گرفت رفت.
کاریمدیکاتورهای قبلی

آقای دکتر رحمانی، همکار محترم، سلام. همین اول کار بگویم هیچ احساس خوشایندی از اینکه باید شما را همکار خودم بنامم، ندارم. البته من هم مانند شما دندانپزشک هستم. اما حس میکنم جدا از تجربه و سن و سال، تفاوت دیگری هم با هم داشته باشیم و آن رگه ای کمرنگ از وجدان کاری است که در وجود من باقی مانده، حسی که حتم دارم سالهاست در وجود تو مرده است.
تا امروز از این احساس پدرم غافل بودم، اینکه خوش ندارد هیچ کس، به هیچ قیمتی او را بدون دندان ببیند. شرمی که امروز در چهرهاش دیدم وقتی که ناغافل او را با دندانهای بیرون از دهان غافلگیر کردم، دلم را فشرد. به یاد عصر جمعهای در ده سال پیش افتادم که پدرم خواست مانند همه ما به بلال درون دستش گاز بزند. مقارن با اولین گاز درد جانکاهی در تنش پیچید آنچنان که صورتش را فشرد و بلال را زمین گذاشت. مراجعهاش به دندانپزشک خبر بدی را برای همه ما بههمراه داشت؛ بیماری پیشرفته لثه، تحلیل استخوان و لقی دندانها. همه ما در چنین موقعیتی به دنبال یک آشنا یا فرد قابل اعتماد میگردم که گره از این معضل بگشاید و راهحلی پیشپایمان بگذارد. اینچنین شد که او بهسراغ تو آمد. عصر آن روز یکی از شومترین روزهای زندگی امروز من است؛ وقتی در همان ویزیت اول به او پیشنهاد کشیدن تمام دندانها و استفاده از دستدندان را دادی و حتی گام اول را برداشتی. باورم نمیشد که پدرم بدون چند روزی درنگ با مشورت با خانواده یا یک دندانپزشک دیگر تن به پیشنهاد تو داد. شاید برای اینکه تو تنها دندانپزشک فامیل بزرگ ما بودی و روی رفاقت دیرینهتان به تو اعتماد داشت. آقای دکتر رحمانی وقتی که بیست و سه دندان پدرم را در طی دو جلسه کشیدی چه احساسی داشتی؟ این درست که بیماری شدید لثه داشت اما آیا تمام دندانهایش کشیدنی بود؟ آیا پیشنهاد دیگری برایش نداشتی؟ اینکه برخی از دندان ها را باقی بگذارد یا سراغ درمان پر خرجی مانند جراحی لثه و ایمپلنت برود؟ یعنی طمع بیرون کشیدن پول یک دست دندان از دهان یک بیمار آنقدر جلوی چشمانت را گرفته بود که حتی به یک آشنا رحم نکردی؟ جالب اینکه پول ساخت پروتزش نصیب تو نشد و دست دندانش را به اصرار من در دانشگاه گذاشت.
امروز، پس از گذشت ده سال هنوز هم با دندانهای عاریهاش کنار نیامده و حس میکنم دغدغه تمام صبحهایی که از رختخواب بر میخیزد این باشد که کسی رو را بیدندان نبیند. این روزها هر بار که بیماری برای کشیدن دندان سراغ من میآید و اصرار می کند که دندان سالمش را بیرون بیاورم و سر باز میکنم و تلاش میکنم او را برای باقی گذاشتن دندانها توجیه کنم، یاد پدرم میافتم که چگونه به خاطر وجدان کاری تو بیدندان شد. نمیدانم پیش پای چند بیگناه دیگر چنین راه حلی را گذاشتی. اما بدان که بابت تمام دفعاتی که پدرم از نداشتن دندان و دیدن دندان در دهان همسنو سالان خودش احساس شرم و سر خوردگی کرد از خیانت تو به خانوادهمان نمیگذرم.
* عنوان مطلب وامدار داستانی است از سالینجر در کتاب دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم (تقدیم به ازمه، با عشق و نکبت)
+ دندان کاغذی
این خاطرهاست از دوران خدمت سربازیام که امروز به نیت انتشارش در هفتهنامه سپید از
آرشیو وبلاگ سابقم بیرون کشیدم. اگرچه بابت طعم تلخاش خواندن آن را توصیه نمیکنم!
مچ دست راست
را با دست چپ گرفته بود، وقتي هراسان از در بهداري وارد شد. چند دقيقه پيشتر با
تلفن خبر داده بودند كه در آشپزخانه اتفاقي افتاده و آمبولانس خواستهبودند. اما
تا راننده خپل بهداري خواست به خودش بجنبد و شلوارش را بالا بكشد، خودش را با
يك پيكان به بهداري رساند. هر كس كه او را ميديد نگاهش ميرفت به سمت چهره
مضطربش، و نه مچي كه با دست چپ گرفته بود. اما مشكل اصلي در همان پايين بود، جايي
كه تكهاي گوشت از مچ آويزان بود و در هوا تاب مي خورد؛ و نه چهرهاي كه دانههاي
عرق روي آن نشسته بود و چشمهايي كه داشت از حدقه بيرون ميزد. دست را كه از روي
مچ برداشت با شگفتي ديديم كه دست راست به همين جا، به كمي بالاتر از مچ ختم ميشود،
و چيزي در ادامه نيست. كشانديمش به اتاق اورژانس. پزشكمان هراسان پيش دويد و انگار
مي خواهد يقيه بنده خدا را بگيرد فرياد كشيد: دستت كو؟ بقيه دستت كو؟ انگار او
عروسكي بود كه حين دويدن و به در و ديوار خوردن، قطعه انتهايي دسستش از مچ جدا شده
و جايي در ميانه راه افتاده است. فرمانها يكي پس از ديگري صادر ميشد: رگ
بگيريد... سرم شستشو... بخوابونش روي تخت... ترامادول، زود يكي تزريق كنيد... دستت
كو؟ بقيه دستت كو؟
دست از بالاي
مچ نبود. تنها حجم خود چكان و سرخي بود كه انگار گوشت باقي مانده باشد، از ساعد
آويزان بود. پسر بنده خدا مات مانده بود. هنوز گيج ميزد و انگار از بريدن انگشتش
مضطرب باشد فقط زوزه ميكشيد. از سربازان همراهش كه پرسيديم گفتندش بالاي سر چرخگوشت
بوده. مشغول چرخ كردن سبزي نهار فردا. دستكش درون دست چپ و رپوش چرك ابياش نيز
مويد همين نكته بود كه از آشپزخانه آمده است. دستش خونريزي چنداني نداشت. اگرچه
بيست و پنج سانتيمتر از دستش چرخ شده بود. اما نسج بههم پيچيده و آشو لاشي كه
باقي مانده بود، رگها را بسته بود و جلوي خونريزي گرفته شده بود.
تنها اقدامي
كه در اتاق اورژانس انجام شد اين بود كه رييس درمانگاهمان يك دستكش جراحي روي دست
بنده خدا كشيد. او را نشاندند توي آمبولانس، به همراه يك پزشك وظيفه، كه تازه
امروز اولين روز خدمتش در پادگان بود، و يكي دو سرباز بهداري. قرار شد رگ را درون
آمبولانس از او بگيرند و در صورت لزوم سرمي به او وصل كنند تا حجم از دست رفته
خونش جبران شود. آمبولانس اما چند دقيقهاي لفلف كرد تا راه بيفتد. براي اعزام به
نزديكترين بيمارستان، كه در مالكيت نيروي هوايي بود، برگه اعزام لازم بود، كه تا
مهر و امضا شود چند دقيقهاي گذشت. اگرچه طي شدن اين مراتب اداري اصلا به كار نيامد.
بيمارستاني با عظمت غول چراغ جادو، يك جراح ناقابل هم نداشت تا به داد بنده خدا
برسد. لاجرم او را نپذيرفتند تا آمبولانس ده دقيقهاي كنار خيابان معطل بماند تا
دوباره برگه اعزامي براي بيمارستان بقيةالله صادر شود و راننده ديگري آن را به
آمبولانس برساند تا جوان در حال احتضار داستان ما به بيمارستانی در آنسوي شهر
روانه شود.
آمبولانس را
كه روانه كردند، رييس بهداري و سرهنگ مسئول آشپزخانه درون يك پيكان پريدند تا
بروند سراغ چرخگوشت. خوش خيالانه انتظار داشتند قسمتي يا تمام دست بنده خدا را
بتوانند از لاي تيغ چرخگوشت بيرون بكشند و براي پيوند. اما تنها چيزي كه در
آشپزخانه انتظارشان را ميكشيد حجم انبوهي سبزي چرخشده اغشته به گوشت و استخوان
بود.
فضاي غمبار بعد از خالي شدن بهداري
را فراموش نمي كنم. فکر اینکه این جوان بنده خدا از این پس باید با دست چپ بنویسد
تا ساعت ها با من بود. نيمي از نيروهاي بهداري راهي بيمارستان شده بودند و نيمي
ديگر افتاده بودند دنبال دست جامانده از تن. من مانده بودم و دو سرباز بهت زده و
خون نديده كه حتم دارم دل و رودههان بعد از تجربه چند دقيقه قبل به پيچش افتاده
بود و لكه هاي خون روي موزاييكهاي كف بهداري كه انگار به تن آنها پيوند خورده بود
و هر چه طي را روي آنها ميكشيدند پاك نميشد.




