تبليغاتX
دندان پزشک کاذب

دندان پزشک کاذب

سلول‌های سرطانی انهایی هستند که فراموش کرده‌اند چگونه بمیرند

یکی از پرستارهای بیمارستان رویال مارسدن این‌طور می‌گوید
آنها مردن را فراموش کرده‌اند
پس حیات مرگبارشان را می‌گسترند
من و تومورم
صمیمانه با هم می جنگیم
و امیدواریم که یکی زنده بماند

فاتح جنگ میان هارولد پینتر، برنده جایزه نوبل ادبیات در سال 2005، با سرطان کبداش، سرطان بود. چون او 24 دسامبر مرد.

شعر را در هفته نامه همشهری جوان  شماره 196 دیدم و خیلی به من چسبید.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 1:42  توسط سیامک شایان  | 

1- حالم از صدای زنگ اس‌ام‌اس به‌هم می‌خورد. بس که این چند روزه این صدا را گاه‌و بی‌گاه شنیده‌ام. اما هر بار هم که از سر کنجکاوی سراغ گوشی‌ام رفته‌ام کنف شده‌ام. تبلیغ نام فلان و دعوت به شرکت در انتخابات نظام‌پزشکی در حمایت از ائتلاف بهمان. اس‌ام‌اس‌ها مثل اسپم به گوشی‌ام هجوم آورده‌اند. امروز رسما حاضر شدم در وبلاگم اعلام کنم که آقای نظام‌پزشکی {...} خوردم که شماره‌ام را توی برگه ثبت مشخصات اعضای شما نوشتم، گفتم شاید هر از گاهی بخواهند همایشی برگزار کنند ما هم به این وسیله خبردار شویم. چه می‌دانستم که گوشی تلفن‌م را تبدیل به مستراح عمومی می‌شود و هر انجمن علمی و صنفی و شرکت و موسسه آموزشی می‌تواند در ازای پرداخت حق‌حساب به حضرت‌عالی بیاید روی درش یادگاری بنویسد. ولم کنید. {...} هم بخورم اگر روز جمعه، بیست و هفتم دی‌ماه بیایم و اسم کسی را در صندوق شما بریزم.

2- وسط تمام این مزخرفاتی که به نام تبلیغ (یا ضد تبلیغ) به خورد ملت دادند بلاهت‌بار تر از همه وعده اعطای وام کم‌بهره و بلاعوض و ارائه گزارش کاری صندوق وام سازمان نظام‌پزشکی، آن هم به مناسبت سی‌امین سالگرد انقلاب اسلامی، بود. جالب‌تر اینکه بیشتر همکاران پزشک و دندان‌پزشک، اعم از متمول یا گرسنه، با حضور در سازمان نظام‌پزشکی فرم مربوطه را پر کرده و تحویل آقایان داده‌اند تا در قرعه‌کشی این وام‌ها شرکت کننند.

حتی خودمان از نقطه ضعف خودمان سوء‌استفاده می‌کنیم. جالب اینه شرمی هم در کار نیست از عیان گفتن آن؛ که حتی ما، جامعه پزشکی صد و پانزده هزار نفری این مملکت، هم گرسنه‌ایم و دنبال یک لقمه مفت می‌گردیم تا مثل کفتار دور بنشینیم و بخوریم و شاید از دست هم بقاپیم و دزدکی بخوریم. ضیافت شام در رستوران آ.اس.پ را بگو، که نه یک شب، گویا دو شب متوالی با حضور پر شور همکاران گرسنه و مفت‌خور جامعه پزشکی برگزار شده است. نمی‌دانم باید از آنهایی بنالم که همکارانشان را خر فرض کرده‌اند که با یک شام هر چند مفصل و مجلل، نمک‌گیر می‌شوند یا از آنهایی گله کنم که این دعوت را لبیک گفته‌اند. جالب اینکه حتم دارم تعداد کل شرکت‌کنندگان در انتخابات نظام‌پزشکی تهران حتی به اندازه نصف شرکت کنندگان در این میتینگ انتخاباتی، به نفع یک ائتلاف خاص، نخواهد بود.

3- با وجود تمام این گلایه‌ها، از سیاسی شدن انتخابات یک تشکل (در ظاهر) صنفی بسیار خوشحالم. بر خلاف دیگرانی که از آلوده شدن تشکل‌های صنفی به ویروس سیاست نگران و منزجر هستند، من از این اتفاق خوشنودم. چراکه هر تشکل صنفی و خاصه سازمان نظام‌پزشکی، به عنوان یکی از قدیمی‌ترین و بزرگ ترین تشکل‌های صنفی و غیر دولتی کشور، نیازمند مدیران لایق و توامند است که بتوانند با روابط و لابی‌های گسترده خود، اهداف و منافع جامعه تحت تکفل را دنبال کند. چنین انتظاری جز از مردان سیاست‌پیشه بر نمی‌آید و تجربه نشان داده مردان صنفی‌کار و دانشگاهی از پس چنین پدرسوخته‌بازی‌هایی بر نمی‌آیند. ممکن است مردان سیاست‌زده منافع جناح خود را بشناسند و دانشگاهیان سیاست‌زدایی‌شده منافع (احتمالا) تمام صنف را. اما در نهایت دسته اول هستند که توانایی جلو بردن این کشتی پهلو شکسته جامعه پزشکی را در دریای طوفان زده امروز کشور دارند.

پ.ن: به این دو تا تیتر دقت کنید:

ثبت نام 4هزار نفر براي كانديداتوري انتخابات نظام پزشكي

آغاز رقابت 4400 پزشك برای انتخابات نظام‌پزشکی

این دو تیتر را اگر بگذارید کنار خبر رد صلاحیت گسترده نامزدهای این انتخابات، به این نتیجه می‌رسید که پزشک جماعت از ازل تا ابد مخ ریاضیات بوده‌اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:30  توسط سیامک شایان  | 

کمترین اتفاقی که ممکن است بیفتد این است که مجبور نباشیم در هر شماره ماهنامه نظام‌پزشکی عکس یک خودشیفته را چیزی بین سی تا چهل و چهار بار در فیگورهای مختلف، و مخصوصا حین قیام به احترام پخش سرود ملی، ببینیم. شاید برای کسانی که این مجله را تا امروز دست نگرفته‌اند باور این ماجرا سخت باشد اما باور کنید که عکس جناب رییس سازمان مثل ویروس در تمام صفحات منتشر شده است. (آمار دقیق‌تر را اینجا بخوانید)

اسامی کاندیداهای ائتلاف سپید

آخرین اخبار انتخابات نظام‌پزشکی در سایت پزشک نیوز

Dr.ghanbarzadeh: بابا ولمون کن آمو
پدر صاحابمون رو در اوردن از بسکه اس ام اس میدن به این رای بده به اون رای بده ما هم از حول دریافت اس ام اس عاشقانه بدو بدو میریم سراغ گوشی بعد مجبور میشیم یکی یکی ارواح خانواده ائتلاف سپید و سیاه و خاکستری رو مورد عنایت قرار بدیم
اینها هم دست کمی از اون یکی خود شیفته ندارن اقلاً اون عقده دلشو خالی کرده تا حالا ، مثلاً همین دکتر اقبال جون خودمون خیلی آدم نازنینیه ها ولی تو همون دوره مدیریت دانشگاه ما باید میدیدی چطور سنگ رو سنگ بند نبود
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:21  توسط سیامک شایان  | 

نکته عجیب بعضی مراسم عزاداری این است که جزییات برنامه، آدم های حاضر و  حتی اتفاقات غیر منتظره ای که در انها می افتد در طی سالهای مختلف کاملا مشابه است! برای همین است که وقتی پس از گذشت سه سال از تجربه حضور شاسکول در یک مراسم عزاداری در حومه مشهد، همراه او به همین برنامه پا میگذارم درست همان اتفاقات و آدم هایی را ببینم که او سه سال پیش دیده بود. پس به خودم زحمت ندادم و من باب ثبت خاطره امسالم از ظهر عاشورا عین روایت او از رخدادهای سه سال پیش همین مراسم را در وبلاگم می گذارم:

ممکنه مجلس عزاداری امام حسین زیاد رفته باشین.معمولا تو اینجور مجلسا عزاداری می کنن و بعدشم یه غذایی بین ملت توزیع می شه و همه تو صف مرتب وا می ستن و غذاشونو می گیرن و خوشبخت و خوشحال می رن سر کار و زندگیشون اما خوب قضیه تو مشهد به این سادگی ها نیست و یه جورایی خیلی فرق فوکوله. فرقش اینه که تو مشهد یه غذای مخصوصی می دن که اسمش هست “شله”. یه نوع آش مخصوصه که فقط ایام عزاداری امام حسین درست میشه و در نوع خودش اگه خوب درست بشه خیلی هم خوشمزه است. (البته اینم بگم که اگه تو درست کردنش از مواد مرغوب استفاده نکنن معجونی درست می شه که اگه سگ رو با لانچیکو برقی بزنی نمیاد بخوره)اما نکته این داستان متفاوت بودن نوع غذا نیست. نکته تفاوت فرهنگه. تو مشهد خوب اصولا از صف تو هیچ جا خبری نیست ولی این قضیه اینجا خیلی مشهودتره. تو چنین مجالسی آنقدر خر توخر می شه که سگ صاحابش رو نمیشناسه (البته این سگ با اونی که با لانچیکو می زنن یکی نیستن و فقط تشابه اسمیه).خلاصه هجوم ملت به یه وضعی می رسه که صاحب مجلس به شرایطی می رسه که احساس مورد تجاوز واقع شدن بهش دست می ده.تصور کنین شما صاحب چنین مجلسی هستین . طبیعیه که نمی تونین هیچ تناسب بین جماعتی که سطل به دست (در چنین مجالسی شخص مدعو علاوه بر اینکه توقع دارد به وفور از متریال “شله” در محل میل کند بسیار اصرار می ورزد که یک سطل به اندازه هیکل خودش را هم پر کند.) وایستادن و خونه شما رو با سفارت دانمارک عوضی گرفتن و حجم محدود غذا برقرار کنین.کار به جایی می رسه که جلوی روتون بهتون فحش خواهرمادر میدن. نمونه:”مرتیکه …کش ! تو که عرضه نداری مجلس آقا بگیری واسه چی مردمو علاف می کنی؟”البته یکی از صاحبان مجلس که هر سال پشت دستش را داغ می کند که دیگر همچین غلطی نکند با همان لهجه مشهدی تابلو به من گفت:”آقا هم همی سطلا کمر دیگ ر مشکنه”.خلاصه این مقدمه رو داشته باشین تا بریم سر جریان امسال.

امسال یکی از دوستای خیلی نزدیک بابام که یه جورایی با هم فامیل هم هستیم و خلاصه خیلی پیشش ارج و قرب داریم زنگ زد ک آقا آب دستتونه روز عاشورا بزارین زمین بیاین خونه ما یه مجلس شله خیلی گنده داریم که بدون شما اصلا هیچ لطفی نداره و هزار و یک جور تعارف تیکه پاره کردن که حتما سطل بیارین. آقا ما رو می گی خوشحال روز عاشورا بشکن زنان در حالی که به اندازه یک دوجین سطل قدو نیم قد همراهمون بود رفتیم خونه این بابا.. جمعیت مثل مور و ملخ ریخته بود طوری که از هفت تا حلقه امنیتی باید می گذشتی تا برسی سر سفره.با هزار و یک دردسر و به لطف آشنایی خانوادگی با صاحب مجلس رفتیم تو جاتون خالی حقیر یه 4 بشقابی خوردم به طوریکه یه بند انگشت هم جا تو معده و روده و نای شش هام خالی نموند.تو این فکر بودم که اگه الان اینجا بترکم شهید راه آقا امام حسین حساب می شم یا نه که یکی از آشناها آروم در گوشم گفت “فلانی اگه سطل داری همین الان باید سطلاتو ببری زیرزمین کنار دیگ ها تا برات پرش کنن..آقا بدو بدو رفتیم با داداشم سطلا رو از تو ماشین آوردیم و با هزار و یک بدبختی خودمون رو به سر دیگ ها رسوندیم.. اینجا لازمه یه توصیف دقیق از وضعیت اون زیرزمین براتون بگم . اولا که درا رو بسته بودن و حدود 50 نفر آدم بیرون سطل به دست به در می کوبیدن به این امید که شاید در باز شه بتونن سطلشونو پر کنن.. حدود 50 نفری هم تو بودن که اکثرا مثل ما به واسطه آشنا بودن و پارتی و این حرفا تا اونجا پبشروی کرده بودن و منتظر بودن سطلشون پر شه.چند نفر داشتن دیگای خالی رو می شستن که حدودا یه هشت تایی می شد. دقت که کردم دیدم یه دیگ دیگه مونده که توش غذا داره و کم کم داره غذای توش تموم می شه.داشتم موقعیت رو ورانداز می کردم که داداشم گفت که از بغل دستیش شنیده که علاوه بر این دیگ آخر یه دیگ دیگه هم هست که قاطی دیگای کثیف قایم کردن تا الکی بگن غذا تموم شده شاید ملت بی خیال شن برن تا بعد سر فرصت بین خودیا تقسیمش کنن..دقت که کردم متوجه شدم تمام جماعتی که اون دور و بر بودن و مثلا قرار بود سرشون گول مالیده شه از این قضیه خبر دارن. حتی یه عده از اونایی که بیرون بودن با لهجه مشهدی داد می زدن “یره دیگ آخر ره چرا باز نمکنی؟”. حتی یه عده رو می دیدم که خیلی طبیعی می رفتن کنار دیگ آخریه تا بهش دست بزنن و از وجود غذا مطمئن شن.یه دفعه چشمم افتاد به صاحب مجلس همون دوست بابام . دیدم داره تند تند سیگار دود می کنه و کارد بزنی خونش در نمیاد بدجوری عصبانی بود.بالاخره این پلتیک استتار دیگش نتیجه نداده بود و همه کلاغای کور هم از وجود دیگ آخر اطلاع داشتن.قیافش مثل آتشفشان خاموشی بود که آماده فورانه .از چشاش خوندم که فقط دنبال یه بهانه واسه ترکیدن می گرده که البته این بهانه رو شخص شخیص بنده در اختیارش گذاشتم !!!
از اونجایی که استفاده بهینه از وقت همیشه یکی از اصول زندگیم بوده با خودم گفتم:”ما که اینجا حالا حالاها علاف باز شدن این دیگ آخریه و پر شدن سطلامون هستیم .ته این دیگی که دارن می دن هم یه خورده داره پس بیایم بازدهی رو بالا ببریم و تو این مدت یه بشقاب دیگه بخوریم!(ای کارد بخوری) یه بشقاب تمیز برداشتم گرفتم جلوی اون یارو که غذا می ریخت و ملاقه دستش بود . خیلی صحنه بامزه ای بود از هشت طرف هشت نفر هشت تا سطل گرفته بودن جلوی یارو که سطلاشونو پرکنه و یارو منگ مونده بود تو کدوم بریزه یه دفعه بشقاب خالی من هم به مجموعه هشت تا سطل اضافه شد.. تو این هیر و بیری چشم صاحب مجلس به این صحنه افتاد. یه نگاهی به سطل ها کرد یه نگاهی به بشقاب و آخر سر هم یه نگاهی به صاحب بشقاب که من باشم . در کسری از ثانیه مغزش یه تحلیل سریع انجام داد.تحلیله این بود: “این پسر دوست عزیز من هنوز حتی نهار نخورده اونوقت این جماعت دنبال پر کردن سطلاشون هستن” آقا سطل یکیشونو گرفت محکم کوبید تو دیگ و انواع فحشای خواهر مادری رو که من بعضیاشون رو حتی یه بار هم نشنیده بودم نثار جماعت سطل به دست کرد .آقا تمام جماعت سطل به دست پاپیون کردن.یه آن دیدم هر کی اون دو و بر بود داره یه جورایی سطلشو غلاف می کنه و متواری می شه . طفلی داداشم هر کار می کرد سطلا رو پشت سرش قایم کنه نمی تونست.خلاصه طرف اینقدر فحش داد تا دهنش کف کرد بعد می دونین اولین کاری که کرد چی بود؟ بشقاب رو از من گرفت و گفت “آقا من واقعا شرمنده ام شما هنوز نهار نخوردین. خواهش می کنم بفرمایی اون گوشه میل کنین.”

پ.ن: یکی از دوستان افاضات فرمودن: میگن اگه بخوای یک مشهدی رو بکشی، دست و پاش رو ببند بگو ته کوچه شله میدن. زجر کش میشه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 10:23  توسط سیامک شایان  | 

ساعت از نه شب گذشته که کسی وارد کلینیک می شود؛ مرد چرک و خمیده ای که دست روی گونه چپش گذاشته و کاسه چشمانش پر از اشک است. منشی او را نمیپذیرد:«داریم تعطیل میکنیم دکترامون رفته اند.» پیش از آنکه گام ها را بچرخاند سمت در صدایش می کنم. می خواهم روی یونیت بنشیند. منشی اشاره ای به ساعت می کند. «درد داره بنده خدا بذار ببینم چشه». «من هم شوهر دارم دکتر, خونه راهم نمیده.» اعتنایی به غرولندش نمیکنم: «کار اگه دست زن جماعت بیفته نصف مریضا از شدت درد تلف میشن.»

نیاز نیست دهانش را باز کند تا از روی تعداد دندان های پوسیده و انبوه ریشه های باقی مانده بفهمم که معتاد است. چند صباحی که بی اینگونه افراد سر و کار داشته باشی به طرفه العینی میتوانی رد افیون را در چهره و رفتار و البته دهانشان ببینی. چیزی به رویش نمی آورم. آینه را دست می گیرم و داخل دهانش نور می اندازم. عامل درد ریشه باقی مانده ای در فک ÷ایین است که امیدی به نگهداری اش نیست. خودش پیش از انکه دهان باز کنم تجویز را در دستم می گذارد: «دکتر جان بکِش و راحتم کن.»

همکارم چشمکی می زند و طوریکه تنها من بفهمم پیشنهاد می کند که بنده خدا را بپیچانم. پیشنهاد او تجویز دارو است. همیشه در چنین مواقعی چند تایی پنیسیلین تزریقی برای بیمار نسخه می کند و با این ادعا که دندان عفونت دارد و تا خوابیدن عفونت امکان هیچ نوع درمانی برای او وجود ندارد، او را دست به سر می کند؛ مخصوصا برای افراد معتاد که بی حسی گرفتن از دندان عفونی انها با وجود مصرف تریاک تقریبا محال است. اما راضی نمیشوم که او را با این درد بیرون بفرستم. دلم هیچ گاه رضا نداده به پیچاندن بیمار یا دست به سر کردن کسی که با درد به سراغم آمده. بی حسی را تزریق می کنم. تا بروم و برگردم بی حسی کار خودش را کرده، چشمانش را بسته و روی یونیت به حالتی میان خواب و نشئگی فرو رفته. احتمالا یکی دو شبی را با همین درد سر کرده و چشم روی هم نگذاشته. حس خوبی به من دست می دهد؛ چیزی افتخار به وجدان و تعهد خودم. لب و دهان بیمار بی حس شده. آرامش را می توانم در چشمانش ببینم. اما به دندان که دست می زنم دوباره از جا می پرد. درد چند دقیقه پیش دوباره جان می گیرد و صورتش را در هم می کشد.

پرستارم بی تاب رفتن است. دوباره از او یک کارپول بی حسی می خواهم. با بی میلی از جا بلند می شود و کارپول را توی دستم می گذارد. اما تزریق بعدی هم اثر نمیکند. سراغ بی حسی های تکمیلی می روم. اما باز هم نتیجه ای نمی گیرم. دندان نسبتا بی حس شده اما به محظ اینکه با الواتور تکانی به دندان می دهم درد از نو زنده می شود. نیم ساعتی به همین منوال می گذرد اما کار هیچ پیشرفتی نمیکند. هم پرستار و هم بیمار عاصی شده اند. عاقبت این دوست معتادم است که کاسه صبرش لبریز می شود: «دکتر جان تو که کار بلد نیستی {...} خوریی دست به دندون من زدی» بلند می شود و همچنان که فحش های رکیکی نثار من و پرستارم می کند از در بیرون میرود. نگاه سنگین پرستارم یادآوری میکند: تا تو باشی که نصفه شب به داد آدم معتاد برسی.

+ آرشیو دندان کاغذی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:15  توسط سیامک شایان  | 

«دکتر جان بالاخره عصب‌کِشی درسته یا عصب‌کُشی؟» سوال غریبی نیست. از همان روزی که اسمم در رشته دندان‌پزشکی درآمد بارها و بارها این سوال را شنیده‌ام. در جواب دوستم خطابه غرا سر می‌دهم.صدایی از پشت سر خطاب به دوستم می‌گوید: «شما همراه بیمار هستید؟ میشه بیرون تشریف داشته باشید؟»
- ما آشنای دکتر هستیم خانم. دکتر جان، اشکالی نداره که من اینجا کنارتون بایستم؟
معمولا آدم کم‌حافظه‌ای نیستم و چهره بیشتر آدم‌ها تا سال‌ها در ذهنم می‌ماند. اما این مرد... هر چه در خاطرات دور و نزدیکم جست‌و جو می‌کنم او را به‌یاد نمی‌آورم. از در که وارد شد چنان گرم برایم آغوش گشود که گویی رفیق دیرینه است. شرمنده شدم از اینکه اعتراف کنم او را نمی‌شناسم. پس به‌رو نیاوردم و به همان گرمی که به من سلام کرد جواب سلام او را دادم. «والا ... هرطور مایلی، فقط اینجا ممکنه سر پا خسته بشی، کارم ممکنه طول بکشه»
- اشکال نداره، همین‌جا می ایستم، گفتم همین‌طور که داری واسه خانومم کار می کنی یک گپی هم با هم زده باشیم. آخه خیلی ساله تو رو ندیدم.
پرستارم از دور چشم غره می‌رود. خودم بارها و بارها به‌او تاکید کرده‌ام که همراه بیمار را بیرون بفرستد تا مزاحم کار من نشود. اما حالا در برابر مردی که ادعای رفاقت دیرینه‌ای با من دارد خلع سلاح شده‌ام.
- دکتر می‌گن جرم‌گیری به دندون آسیب می‌زنه، درست میگن؟
به صورت دوست کنجکاوم لبخند می‌زنم و برایش شرح می دهم چرا جرم‌گیری به دندان‌ها آسیب نمی‌زد و حتی برای سلامت آنها مفید است.
- دکتر الان این چیه باهش دندون رو می تراشی؟ چرا از اون یکی مته استفاده نمی کنی؟ شما دندون سالمو هم می‌تراشی؟ آخه بابام یک‌بار رفت دندون‌پزشکی دکتره همه دندونشو الکی سوراخ کرد.
- توضیح می‌دی الان داری چه‌کار می‌کنی؟ و سرش را از پهلوی من پیش می‌آورد تا داخل دهان زنش. سوالات پشت سر هم قطار شده‌اند و مسلسل‌وار به‌سمت من شلیک می‌شوند. اغلب دوست دارم با بیمارانم در مورد درمانی که برایشان انجام می‌دهم صحبت کنم، حتی وقتی دل و دماغش را دارم خودم پا پیش‌ می گذارم و بی‌آنکه از من چیزی بپرسند شرح ماوقع را به زبان ساده برایشان بازگو می کنم. اما وقتی کسی مثل کارآموز کنار دستم می‌ایستد و سوال‌پیچم می‌کند، ناخودآگاه عصبی می‌شوم. سوال‌ها ادامه می‌یابد و حتی تخصصی‌تر می‌شود: احتمال کروژن پین برنجی، مقاومت دندان زیر فشار جویدن، دلیل کوتاه‌کردن کاسپ و درباره هر حرکتی که از من می‌بیند، می‌پرسد و جواب می‌شنود.

وقتی بعد از گذشت نیم ساعت کار زنش به اخر می‌رسد هنوز او را به‌خاطر نیاورده‌ام. تنها کشف کرده‌ام مهندس متالورژی است و البته حالا پس از گذران یک دوره فشرده نظری یک دندان‌پزشک نصفه نیمه. پرونده را که می‌نویسم سنگینی نگاهش مانع می‌شود قیمت معمول را برای همسر دوستی که به خاطر نمی‌آورم درج کنم. وقت خروج دستی به پشتم می زند و می‌گوید: دکتر دمت گرم، ان‌شاء‌الله بازم میام پیشت، به شرطی قول بدی با ما «قیمت همکار» حساب کنی. و من هنوز درگیر اینکه این مرد کی بود.

+ آرشیو دندان کاغذی
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 1:3  توسط سیامک شایان  | 

- ببخشيد خانم، دماغ شما رو دكتر شايان عمل كرده؟
-  نخير، دماغ من خدادادي قشنگه. چطور مگه؟
-  هيچي، فقط مي خواستم ببينم دكترهمينطور كه شايعه است افتضاح عمل مي كنه يا نه

- شما هيچگونه سابقه عمل جراحي يا بيماري خطرناك ديگه اي نداريد؟
- نه فقط دوبار ازدواج كردم
                         
- ما كادوهاي مامان رو گرفتيم،من يك اب ميوه گيري گرفتم سيامك هم بلوز، تو چي؟
- من هم‌زن گرفتم
- بعله؟ چي؟ براي كي؟
- براي مامان! از همون هم‌زن برقيهايي كه خودش قبلا مي‌خواست بخره

- خونه قشنگيه ولي چرا اينقدر دستگيره درها بالاست؟
-  چون خانمم ديسك كمر داره نمي تونه واسه ديد زدن از سوراخ كليد خم بشه

کاریمدیکاتورهای قبلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:52  توسط سیامک شایان  | 

علاقه مفرط مرا به ژست های ژانگولر جلوی دوربین هیچ کسی جدی نگرفت جز آرمان انزان‌پور که حالا با یکی از همین ژست‌های ژانگولر در دوسالانه عکس ایران پذیرفته شده است.

ماجرا مربوط به زمان مرگ مرتضی ممیز و تشیع جنازه‌اش در خانه هنرمندان است که دو عکاس‌ جو گیر برای پوشش بهتر مراسم از یک باجه تلفن عمومی بالا رفته بودند.

+ عکس در نمای بزرگ‌تر

+ باقی عکس‌های دوسالانه در سایت عکاسی‌دات‌کام

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 23:35  توسط سیامک شایان  | 


می‌گویم: اوضاع کار خیلی خراب شده، از عصر که اومدم کلینیک حتی یک ویزیتی هم نداشتم. با این اوصاف خدا باید آخر و عاقبت قسط‌های آخر ماه را به‌خیر کنه. نگاهم نمی کند. چشم دوخته به صفحه شطرنج. ادامه می‌دهم: پارسال این موقع وضع خیلی بهتر بود. اما الان ماه به‌ماه خراب‌تر میشه. درحالی‌که به ریش بزی‌اش دست می‌کشد، سر تکان می‌دهد: وضع مردم خرابه دکتر جان. بنده‌های خدا نون ندارن بخورن، اونوقت بیان واسه دندونشون خرج کنن. و سرباز جلوی وزیر را یک خانه جا‌به‌جا می‌کند.
خنده ای می‌کنم: باز زدی تو کار سیاست دکتر. خانه شاهم را با رخ عوض می‌کنم و قلعه می‌گیرم. سر بلند می‌کند: نه‌ به‌خدا، راست میگم. همین مریض قبلیم، جوون بنده خدا چهارصد تومن حقوق شرکت می‌گیره از کجا بیاره صد و پنجاه تومن واسه عصب کشی و روکش دندون زنش بده؟ راستش خود من هم که دارم این پولو از ملت می‌گیرم عذاب وجدان دارم. اما چه می‌شه کرد، مردم از زور نداری می‌ذارن کارد به استخوانشون برسه بعد میان دکتر. اسبش را جا‌به جا می‌کند.
- والا نمی‌دونم چرا این دخترا تا شووهر می‌کنن یاد دندونشون می‌افتن. بیست سی سال خونه باباشون بی‌کار نشستن، دندون‌پزشکی نمیرن همین که شوهر کردن یادشون می‌افته باید به دندون‌ها برسن. یک پیاده از او می گیرم تا راه وزیرم باز شود.
- من اگر جای این جوون‌ا بودم دختره رو می‌فرستادم دندون‌پزشکی واسه چک آپ قبل از ازدواج. اگه دندون خراب زیاد داشت نمی‌گرفتمش. همان سربازم را با پیاده می‌گیرد.
- باز خوش به حال تو که همین چهارتا مریض رو از قدیم داری. اون یکی کلینیک که توش کار می کنم از صبح تا شب مریض کشیدنی میاد، همه هم دفترچه به‌دست. بعد هم که قیمت رو می‌شنون غیب می‌شن. و اسب را از صف مهره‌های بیرون می‌کشم و پیش روی سربازش می‌گذارم.
- سمت تهران‌پارس که دیگه نمیشه کار کرد. تعداد مطب‌های دندون‌پزشکی اونجا از تعداد سوپری‌ها هم بیشتر شده. شب می‌خوابی صبح پا میشی میبینی جلوی خونه‌ات یک مطب تازه باز شده. و فیل سیاه را جلوی اسبم می‌گذارد.
از حرفش خنده‌ام می‌گیرد: هر جور حساب می‌کنم می‌بینم با دندون‌پزشکی نمیشه ادامه داد. باید رفت دنبال یک شغل درست و حسابی. اسب را بر می‌دارم و سمت راست صفحه در یک خانه سفید می‌گذارم.
- دنبال کدوم شغل بنده خدا؟ از تو غیر از دندون کشیدن مگه کار دیگه‌ای هم ساخته است؟ وزیر را پیش می‌کشد و کنار اسبم می‌نشاند.
- نمی‌دونم، مثلا بزنیم تو کار ساختمون، مثل بقیه دکترا. وزیرم را می‌گذارم پشت اسب.
- خیلی حالا وضع ساختمون سازی خوبه و تو هم سرمایه داری؟ بهتره بزنی به همون کار روزنامهنگاری، از بی‌کار نشستن توی کلینیک که بهتره. دست می‌برد سمت وزیرش، آن را بلند می‌کند: البته بد نیست توی وقت فراغتت یک کمی هم شطرنج تمرین کنی. وزیر از میان تمام مهره‌ها می‌گذرد و روبروی شاهم قرار می‌گیرد: کیش و مات.

پ.ن: ارواح عمه‌ام خواستم داستان‌واره‌ای بنویسم برای ستون دندان‌کاغذی در هفته نامه سپید. شما جدی نگیرید.

+ آرشیو دندان کاغذی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:43  توسط سیامک شایان  | 

1: - ببین از این دوتا رباطی که از این زیر رد شده یکی رو شانسی قطع کن ببین چه اتفاقی میفته
- هیچ اتفاقی نیفتاد استاد
- خیلی خوب پس مواظب باش تا اخر عمل به یکی دیگه دست نزنی که آئورت مریض قطع میشه!

2: - این‌همه مدت توی دریا کار میکردی چقدر مروارید صید  کردی؟
- صید که زیاد بود. ولی همه اش رفت. الان فقط اب مروارید دارم.

3:- من از این اصطلاحات علمی چیزی سرم نمیشه.به زبان عامیانه بیماری من چی میشه؟
- تب یونجه
- آهان. پس اسم خارجی اش روهم بگویید اگر در و همسایه پرسید جواب بدیم.

کاریمدیکاتورهای قبلی
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 15:17  توسط سیامک شایان  | 

با اکران فیلم «غیر منتظره» در دی‌ماه 86 یک چهره تازه به سینمای ما معرفی شد، دانیال عبادی، همکلاس دوران دبیرستان من که سال‌ها از او بی‌خبر بودم. فیلم را هیچ گاه ندیدم اما با تصور اینکه دانیال هم یک چشم‌آبی تازه برای سینمای ماست، در وبلاگم حسابی از خجالت این دوست قدیمی درامدم. (بچه خوشگل مدرسه ما سوپر استار شد)

شب آخر پاییز، در میهمانی مجلل موسسه ابن‌سینای بزرگ، که به مناسبت انتشار شماره 200 هفته‌نامه سلامت، در هتل انقلاب تهران، برگزار شد میان انبوه چهره‌های سرشناس سیاسی، علمی و فرهنگی، با دانیال رخ‌به رخ شدم. همدیگر را در آغوش کشیدیم و گپ کوتاهی زدیم. همچنان که از گذشته و حال خودم برای او می گفتم، به حالت مشکوکی از من پرسید: دندان‌پزشک کاذب را تو می نویسی؟ من که نوشته سال پیش خودم را به‌کل از یاد برده بودم، سرخوش از اشتهار وبلاگم برای یک ستاره سینما، سر تکان دادم. حالت چهره‌اش که برای یک لحظه تغییر کرد تازه یادم آمد از شاهکار سال پیش خودم.
دیشب که دوباره نوشته سال پیشم را مرور کردم، چیزی جز توهین و افترا در ان ندیدم؛ آن هم به یک دوست و هم کلاسی قدیمی که حالا از سر اتفاق یا تقدیر، اشتهار و سینما با هم به روی او آغوش گشوده‌اند. با آنکه چنان از این نوشته آزرده شده بود که آن را پس از گذشت یک‌سال با جزییات دقیق در خاطر داشت، چیزی جز یک گلایه دوستانه به‌رویم نیاورد، حتی با هم عکس گرفتیم و شماره تلفن خصوصی‌اش را به من داد. رفتاری که مطمئن نیستم از من در یک موقعیت مشابه سر می‌زد.
با دیدن همین برخورد کوتاه مطمئن شدم که دانیال عبادی تا مدتها ستاره سینمای ما خواهد ماند، چون علاوه بر سیمای خوش و صدای گیرا، شخصیت و ظرفیت ستاره شدن و ستاره بودن را نیز دارد. تنها امیدوارم که بازی در فیلم‌های گیشه‌ای بسنده نکند و همان مسیری را طی کند که بهرام رادان و محمدرضا فروتن پیمودند.

+ امشب شب مهتابه؛ فیلم تازه دانیال عبادی و مهناز افشار

+ آلبوم عکس فیلم امشب شب مهتابه

+ مصاحبه با دکتر محمد هادی کریمی کارگردان « غیرمنتظره » و « امشب شب مهتابه »

پ.ن و توضیح تصویر: بریده باد دست تمام رفقا که نمی‌توانند جلوی خودشان را بگیرند و ضایع شدن ما و ماله‌کشی بر اوضاع را به رخ‌م می‌کشند. این هم عکس همان شب که به لطف میثم محمدی عزیز عکاس هفته‌نامه سلامت به دستم رسید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 0:40  توسط سیامک شایان  |