وقتی به مادره گفتم علت وجود این همه دندون خراب توی دهان بچهاش رژیم غذایی بد دخترش بوده، غم عالم توی سینهاش نشست. به عینه دیدم که یک لکه نور شروع کرد به دو دو زدن توی چشمهاش.
بغضاش رو فرو داد و گفت: آقای دکتر توی همه این سالها، من همیشه از دهن خودم میزدم و میگذاشتم توی دهن این بچه. سعی کردم هیچی براش کم نذارم. نه غذا نه میوه نه فلان. حالا شما میگی ...
یادم نیست که بغض او نگذاشت جملهاش را تمام کند یا من وسط حرفش پریدم. در هر صورت برایش توضیح دادم که: احتمالا بچهات با شیشه شیر توی دهن خوابش نمیبرده؟ یک بار هم شد بهجای شیر یا آب قند، آب خالی بریزی توی شیشهاش تا مواد قندی روی دندوناش نمونه؟ احتمالا توی این روزها تنها چیزی که میخوره شکلات نیست؟ خوب رژیم بد غذایی یعنی همین. حالا برو اشک چشم هاتو پاک کن خواهر جان. یک فیش پنجاه تومن هم از صندوق بگیر تا کار دندون بچهات رو شروع کنم.
_ خوب اگر توی یک مرکز دورافتاده بودیم و دستگاه شوک نداشتیم وقتی قلب مریض از کار افتاد چه کار کنیم؟
_ هیچی! فقط میتونین بزارین دنده دو هلش بدین
_ هرچی میخورم بدمزه است
_ آنتی هیستامین بخور
_ چه ربطی داره؟
_ آبریزش بینی ات بند میاد مشکلت حل میشه
با پیرزنی که دم پیری یاد ایام جوانی افتاده و هوس کرده به هر ترتیب ممکن سن و سال را برگرداند به بیستسی سال پیش چطور میتوان کنار امد؟ وقتی مدعی است که دهانش غنچهای بوده و محیط بیرونی دندانها همانند قوس هلال ماه. نمیدانم چطور باید به این بنده خدا حالی کرد که باید از دستهای مصنوعی، چه ثابت و چه متحرک انتظار معقول و منطقیای داشته باشد؟
پ.ن: هنوز نمیدانم لبهای غنچهای و ردیف نیم هلال ماه دندانها به چهکار یک زن پنجاه ساله میآید.
قسمتی از شکواییهی زن برای مدیر کلینیک. در تصویر شکل شماتیک دندانهایی که برای او ساختهام را در مقابل ایدهآلی که مدنظر او بوده است میتوانید با هم مقایسه کنید. (تصویر را بزرگتر ببینید) (اصل نامه را ببینید)
قسمتی از متن شکواییه:
... من پول دندان درجه یک را دادم، از شما انتظار داشتم دندان خوب و مواد درجه یک برای من درست کنید. اما کسی که میخواست برای من دندان درست کند از لثه من عکس نگرفت. لب من بسته و غنچهای، مثل نیل حلال ماه بود، چهار تا دندان جلو صاف و بلند و تو رفته ساخته و لب را بزرگ و تو رفته کرده. انتظار نداشتم روکش را از مواد درجه دو و کج و بزرگ درست کند. چهار دندان جلو را خیلی سنگین ساخته که لثه من طاقت آن را ندارد و هر روز باید دو تا مسکن بخورم و غذا هم نمیتوانم با آن بخورم و مواد سیاه روکش خیلی اذیت و در دندان زشت است {؟} و حجم آن را سنگین کرده است. آقایی که میخواست برای من دندان درست کند {منظور مسئول لابراتوآر دندانسازی است} چرا اصلا چهره لب مرا ندیده است. چرا زیر روکش سفیدک زده است و معلوم است که از مواد درجه دو استفاده شده است و مواد اضافه زیر دندان را پاک نکردند. خیلی ناراحت هستم اگر اینطور بود جای دیگر میرفتم خیلی برایم تمیزتر و خوبتر درست میکردند...
_بیا دستتو بده فالت بگیرم مهندس
_برو بابا !تو همین پریر.ز مطب من بودی چیزی نفهمیدی اتز کف دستم چی میخوای بفهمی؟
_این چند تاست؟
_بستگی داره!
_خوبه!چشمهات هیچ ایرادی نداره.ولی داروهای اعصابت رو قطع نکن
جایی از اتوبان همت در ترافیک گیر افتادهاید. از قرار ناهار با یک نگاه مهربان و شرمگین باز میگردید. خشنود و سرمست از اقبالی که بهشما رو کرده است، سعی میکنید به آینده ی که حالا بیشتر از هر زمانی در دسترس شما قرار گرفته، فکر کنید. تلفن که زنگ میخورد با گمان اینکه صاحب آن نگاه شرمگین است که میخواهد خبر بهخانه رسیدنش را بهشما بدهد و بابت روز خاطره انگیزی که برایش ساختهاید از شما تشکر کند. اما سرمستیتان با شنیدن صدای خشمگین و زمخت رییس کلینیک ی که در آن کار میکنید، ناگهان از سرتان میپرد. تازه متوجه گذر زمان میشوید. یک ساعت است که شیفت کاریتان آغاز شده و شما هنوز یک ساعت دیگر تا رسیدن به محلکار فاصله دارید. رییس احمق دهانش را باز میکند و شما را بهباد ناسزا میگیرد. موقعیت شغلیتان مانع از آن است که جوابش را بدهید. تلفن که قطع میشود دستتان را روی بوق میگذارید تا شاید راننده خرفت هیوندای جلویی کمی خودش را تکان بدهد. در آینه ماشین جلویی که چشم در چشم راننده میشوید او را به جا میآورید. یکی از بیماران قدیمیتان که با هفتصد هزار تومان بدهی شما را قال گذاشته حالا کنار یک خانم جوان در یک هیوندای آخرین مدل نشسته است. انگار او هم شما را میشناسد چون بهمجرد باز شدن ترافیک گاز ماشین را میگیرد و دور میشود. خون در چشمانتان میدود. تصمیم میگیرید او را دنبال کنید تا جایی در ترافیک گیرش بیندازید. راننده در خروجی چمران میپیچد. دستتان را روی بوق میگذارید و با سرعت هرچه تمامتر دنبالش میکنید.
سرنشینان جوان یک پیکان گوجهای رنگ این تعقیب و گریز را مراسم عروس کشان میپندارند و بوق زنان دنبال شما میافتند. بهزودی چند جوان موتوری هم اضافه میشود و کارنوالی از بوق پشت سر ماشین هیوندا در بزگراه راه میافتد. تلفن همراهتان دوباره زنگ میخورد. شماره کلینیک را روی گوشی میبینید و جواب نمیدهید. تعقیب و گریز به اتوبان حکیم میرسد. مرد بدهکار خیال ایستادن ندارد. ماجرا برایتان حیثیتی میشود. انگار که هیچ چیز دیگری جز خفت کردن او برایتان مهم نیست. شماره کلینیک دندانپزشکی دوباره روی گوشی شما میافتد. حس میکنید چیزی گلویتان را میفشارد. بهسختی نفس میکشید. در یکآن تصمیم میگیرید قید همهچیز را بزنید و جواب تمام توهین و تشرهای مردک را بدهید.
دکمه سبز گوشی را میزنید و طرف را به بد و بیراه میگیرید. میگویید از این زندگی سگی خسته شدهاید و دیگر تن به خفت با او بودن نمیدهید. تاکید میکنید که دیگر بهآنجا برنمیگردید و او بهتر است برود بهجهنم. صدای زنانهای آنطرف خط زیر گریه میزند و گوشی را قطع میکند. تمام تنتان کرخت میشود طوریکه گره ترافیک پیشرویتان را نمیبینید یا میبینید و نمیتوانید پا را رویپدال ترمز بگذارید. ماشین بهشدت با یک پراید تصادف میکند. آخرینتصویری که پیشاز مرگ در ذهنتان ثبت میشود چهره مرد بدهکار است که با دندانهای روکششدهاش بهشما نیشخند میزند.
یک ساعت تمام است که درگیر کشیدن یک دندان هستید. دندان در حفره استخوان گیر کرده و بیرون نمیآید. منشی مطب هر چند دقیقه یکبار وارد اتاق میشود تا بهشما یادآوری کند که دو بیمار وقتی دیگر در اتاق انتظار منتظر نشستهاند. از اینکه در چنین چاهی افتادهاید احساس خوبی ندارید. وقتی در ذهن بدشانسیهای مروزتان را می شمارید مطمئن میشوید که امروز روز شما نیست. از حفره دندان مثل چشمه خون میجوشد و با هیچ راهکاری هم بند نمیآید. تلفن همراه شما بیوقفه زنگ میخورد. عاقبت عاصی میشوید و با همان دستکش خونآلود گوشی را از داخل جیبتان در میآورید و جواب میدهید. از اینکه پشت خط تلفن صدای سیامک حبیبی، مدیر اجرایی هفتهنامه سپید، را میشنوید حالتان گرفته میشود. مدیران سپید عزم کردهاند تا بهمناسبت انتخابات نظامپزشکی یک ویژهنامه منتشر کنند و حبیبی از شما میخواهد یک مطلب تند و تیز در نقد عملکرد برخی از آقایان بنویسید. از اینکه بدون نگاه کردن به شماره مخاطب به تلفن جواب دادهاید خودتان را لعنت میکنید. سعی میکنید او را بپیچانید و به کارتان ادامه دهید اما او پا را توی یک کفش کردهاست که تا یک ساعت دیگر مطلب را میخواهد. چند بار پشت تلفن الو الو میگویید انگار که صدا قطع و وصل میشود و بعد تلفن را قطع میکنید. دوباره فورسپس را در دست میگیرید و از دندان بیمار زیر دستتان آویزان میشوید. زن زیر دستتان بال بال میزند. اما شما به آن توجهی نمیکنید. دوست دارید هرچه زودتر از شر دندان خلاص شوید. منشی دوباره وارد اتاق میشود. پیش از انکه دهان باز کند سرش فریاد میکشید. دخترک برای لحظاتی مات در جا میماند و بعد با چشمان گریان از در بیرون میزند. دوباره به دندان فشار میآورید. دندان تکان مختصری میخورد و ناگهان از کمر میشکند. خون به صورت و روپوش سفید شما میپاشد. زیر لب فحش میدهید و خودتان را بابت این بدشانسی ندامت میکنید. زن زیر دستتان ناله میکند. حالا هیچکس برای دادن وسیله کنار شما نیست. با همان دستکش خونی داخل کشو دست میبرید و یک کارپول بیحسی برمیدارید. کارپول را تزریق میکنید. بیمار ناگهان دچار تشنج میشود. دست و پایتان را گم میکنید. منشی را صدا میزنید اما او جوابتان را نمیدهد. پشتی صندلی یونیت را میخوابانید تا بیمار به حالت درازکش روی صندلی قرار بگیرد. زن تنگی نفس دارد. گره روسریاش را باز می کنید و او را باد میزنید تا بهتر نفس بکشد. ناگهان در باز میشود و یک مرد عظیمالجثه داخل اتاق میشود. از دیدن صحنه داخل اتاق دچار سوءتفاهم میشود. درحالیکه فحشهای رکیک میدهد، یقه شما را میگیرد. زبانتان از وحشت بند آمده. اخرین چیزی که بهياد میآورید این است که شما را به زمین میکوبد و زیر مشت و لگد میگیرد. بیهوش میشوید.
با صدای زنگ تلفن بههوش میآیید. پرستار و مرد عظیمالجثه با نگرانی شما را نگاه میکنند. مرد سعی میکند از شما عذرخواهی کند. سرتان هنوز گیج میرود. تلفن را از جیب درمیآورید تا جواب بدهید. سیامک حبیبی پشت خط سراغ مقاله را میگیرد.پ.ن: تمامی حوادث و شخصیتهای این نوشته جز سیامک حبیبی ساختگی هستند.
پ.ن: جهت تنویر افکار عمومی عرض شود که هر جفت از تصاویر متعلق به یک بیمار است.








