تبليغاتX
دندان پزشک کاذب

دندان پزشک کاذب

اینرنت سپنتا را دوست دارم، نه برای اینکه سرعت اینترنت ADSL‌اش محشر است؛ نه نیست، برای اینکه در عوض نصف سایت‌هایی که روی آدرس‌شان کلیک می‌کنم و به دستور مقامات قضایی فیل.تر شده‌اند، یک لطیفه خنک تحویل آدم می‌دهد که وسط مزه‌مزه یک فحش رکیک، دهانت را شیرین می‌کند.

خودتان امتحان کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 3:19  توسط سیامک شایان  | 

امروز روز تولد شماست. همیشه از سه چهار روز جلوتر پیام‌های تبریک تلفن همراه شما را پر می کرد. برایتان جالب است امسال هیچ پیامی برایتان ارسال نشده. در عوض اینکه از این اتفاق دل‌گیر شوید، ته دلتان غنج می‌رود. شما همیشه طرفدار تولدهای متفاوت و غافلگیر کننده بوده‌اید. حتم دارید که امسال هم دوستان و خانواده‌تان برای شما برنامه ویژه‌ای ترتیب داده‌اند. حمام می‌روید و اصلاح می‌کنید. کت‌و شلوارتان را تن می‌کنید. سعی می‌کنید از همین اول صبح خودتان را برای غافلگیری روز تولد اماده کنید. پشت رل ماشین می‌نشینید و استارت می‌زنید. باتری ماشین خالی کرده و هرچه می‌کنید ماشین روشن نمی‌شود. با تاکسی تلفنی خودتان را به دانشگاه می‌رسانید. با دانشجویان سال پنجم کلاس پروتز پارسیل دارید. انتظار دارید کسی پای تخته شعر یا پیام تبریکی نوشته باشد. اما کسی داخل کلاس نیست. ذوق مرگ می‌شوید از اینکه دانشجویان شما هم ممکن است غافلگیرتان کنند اما هرچه در اطراف می‌گردید هیچ دانشجوی سال پنجمی نمی‌بینید. با عصبانیت سراغ آموزش دانشکده می‌روید تا پی‌گیر ماجرا شوید اما مسئول اموزش با تعجب شما را نگاه می‌کند. تازه می‌فهمید امروز پنج شنبه است و کلاسی در دانشکده برگزار نمی‌شود. به مطب تلفن می‌زنید تا برنامه مریض‌ها را از منشی بگیرید. کسی گوشی را بر نمی‌دارد. شماره همراه منشی‌تان را می‌گیرید. مرد خواب‌آلودی گوشی را بر می‌دارد و در جواب چند فحش ناموسی تقدیمتان می‌کند تا به‌خاطر داشته باشید مزاحم زن شوهردار نشوید. تصمیم می گیرید به مطب بروید. نگهبان تازه‌وارد است و شما را نمیشناسد، پس اجازه ورود به شما نمی‌دهد. از این همه اتفاق عجیب که در روز تولدتان می‌افتد خنده‌تان می‌گیرد. اما همچنان امیدوارید که غافلگیر اصلی باقی مانده‌باشد. کاری برای انجام دادن ندارید. ترجیح می‌دهید روز را بیرون خانه سر کنید تا خانواده و دوستانتان فرصت تدارک مراسم تولد در خانه‌تان را داشته باشند. تصمیم می‌گیرید سوار اتوبس شرکت واحد شوید و دور شهر بچرخید. یک اتوبس را اتفاقی سوار می‌شوید. همین‌طور که روی ساختمان‌ها چشم می‌گردانید خوابتان می‌برد. چشم که باز می‌کنید در بهشت‌زهرا هستید. من باب تفنن سعی می‌کنید چرخی میان قبرها بزنید.
جمعیت زیادی که یک گوشه از قبرستان جمع شده است توجه شما را جلب می‌کند. حدس می‌زنید مرده مهمی در انجا دفن شده است. جالب آنکه یکی دو چهره آشنا را از دور تشخیص می‌دهید. حدس می زنید شاید شما هم مرده را بشناسید، پس به‌آن سمت می‌روید. هرچه بیشتر سوی هسته جمعیت می‌روید چهره‌های آشنای بیشتری را می‌بینید. همه ایستاده‌اند و در سکوت به شما خیره شده‌اند. وحشت زده می‌شوید. دیگر مطمئن شده‌اید مرده باید یک اشنای نزدیک شما باشد. به سمت سنگ قبر مرده می‌دوید. روی سنگ قبر یک پارچه ترمه کشیده‌اند و با کیک شکلاتی و شمع تزیین کرده‌اند. سعی می‌کنید نوشته روی کیک را بخوانید: تولدت مبارک، دکتر!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:32  توسط سیامک شایان  | 

امروز شنبه است، دوم خرداد، تا يک ساعت ديگر بايد صفحه دندانپزشکي را ببندند و هفته‌نامه را بفرستند براي چاپ. همان‌طور که مي‌بينيد هنوز مطلب ستون دندان کاغذي نوشته نشده است. يکي دو سوژه داشتم براي نوشتن که در اين چند روزه هيچ کدامشان به نتيجه نرسيد...

 در واقع ترسيدم از نوشتن آنها، يکي درباره يک خانم دکتر جوان و تازه کار که در يک کلينيک دندانپزشکي مردانه شروع به کار مي‌کند. مردانه از اين جهت که تمام همکاران دندانپزشک کلينيک و حتي چند نفر از پرستاران همگي مرد هستند. طبيعتا پذيرفتن يک خانم دکتر که اعتماد به نفس کاذب هم دارد، در يک کلينيک مردسالار کمي مشکل است. مخصوصا که همکاران ديگر بخواهند يک خوشامدگويي جانانه از خانم دکتر داشته باشند، پس بيماران به صورت انتخابي به سوي خانم دکتر فرستاده مي‌شوند. يک بچه غيرهمکار، يک پيرمرد خنزر پنزري، يک جوان معتاد که قرار است دندان عقلش را بکشد و دندانش بي‌حس نخواهد شد، يک زن باردار که دچار پري‌کرونيت شده و... تصورش را بکنيد، چه حال‌گيري محشري خواهد شد. مي‌خواستم در انتهاي کار حتي اشک خانم دکتر را در بياورم، اما خوب در اين جامعه زن‌سالار که در هفته‌نامه سپيد، خانم دکتر خالقي، پرچمدار آنهاست، چه کسي جرات دارد که خانم‌ دکترها را تخريب کند و بتواند همچنان در اين هفته‌نامه قلم بزند؟ تازه اگر مطلب چاپ مي‌شد، از اول هفته آينده بايد منتظر بازخوردهاي مطلب مي‌مانديم که مطمئنا چندان محبت‌آميز نخواهد بود. نه فقط زن‌ها که مردهاي زن ذليل هم به خون‌خواهي جامعه زنان به رويم شمشير مي‌کشيدند. نمونه‌اش همين رفيق گرمابه و گلستان ما، دکتر ميثم جوادي که کاريمديکاتوري‌هاي ـ تازگي‌ها ـ بي‌مزه‌اش را در صفحه 16 مي‌خوانيد و يکي دو هفته‌اي است زن گرفته و اين روزها، در شمال کشور، در ماه عسل تشريف دارند. اما شک ندارم هفته آينده که از ماه عسل برگردد، من‌باب خودشيريني جلوي همسر پزشکش هم که شده، رفاقتش را با من قطع مي‌کند. حتي مادرم که از هفته‌نامه سپيد، تنها ستون من را مي‌خواند، احتمالا برايم رو ترش مي‌کند که: «تو مگه خودت نمي‌خواهي زن بگيري که همه خانم‌دکترها را مي‌تاراني؟» سوژه بعدي هم عرض ارادت طنزآميزي بود به برادران انجمن دندانپزشکي که همايش بي‌نظيرشان را هفته پيش در ميان استقبال سرد دندانپزشکان و شرکت‌هاي مربوطه برگزار کردند، اما در حالي که جاي زخم گزارش همايش سال گذشته هنوز روي تنم باقي است، چه‌طور مي‌توانم درباره همايش امسال بنويسم؟

ضمن اينکه همين‌طوري هم عمر اين ستون و حتي صفحه دندانپزشکي آفتاب لب بام است، چه رسد به اينکه بخواهم به روال سال گذشته تند و تيز بنويسم و با بعضي آدم‌ها شوخي کنم. فکر کنم به حد کافي اراجيف نوشته باشم. شرمنده از اينکه سوژه‌هاي داستاني اين هفته‌ام به سرانجامي نرسيد.

لینک مطلب در هفته نامه سپید

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 22:2  توسط سیامک شایان  | 


نهیب می‌آید که: بِکِش! چند مرد نخراشیده مرا کشان‌کشان می‌برند تا کنار یونیت دندان‌پزشکی و فورسپس گداخته را در دستانم می‌گذارند. نه فقط دستم، که تمام وجودم گُر می‌گیرد. از شدت درد فریاد می کشم. اشک کاسه چشمانم را پر می کند. به دست راستم نگاه می‌کنم که فورسپس در آن فرو رفته و با گوشت و پوستم یکی شده. حجم انبوهی شبیه یک مرد روی یونیت نشسته است. دهانش را چنان باز کرده که می‌توانم تا انتهای حلقش را ببینم. دوباره نهیب می‌آید: بِکِش! نگاهی به دندان‌های مرد می‌اندازم که همه سفید و سالمند. می‌گوید: دکتر همه را بکش. می خواهم خودم را راحت کنم و دست‌دندان بگذارم. سرم را بالا می‌کنم و انگار که دنبال کسی باشم که نهیبش به من امر به کشیدن می‌کند، می‌گویم: این دندان را نمی‌کِشم، سالم است، هنوز جا دارد برای ماندن. صدایم بارها و بارها در فضا انعکاس می‌یابد: نمی‌کِشم، نمی‌کِشم... صدای قهقهه‌ می‌آید، از همه‌سو، در یک لحظه انگار تمام زمین و زمان به حرفم می‌خندند: نمی‌کِشه، نمی‌کِشه، سالمه، سالمه...
نگاه می‌کنم به کسی که روی یونیت نشسته و خط ممتدی از آدم‌ها که از همان پای یونیت پیچ و تاب می خورد و تا دورها امتداد می‌یابد. همه نگاهم می‌کنند و نیشخند می‌زنند. منتظر ایستاده‌اند تا یکی پس از دیگری روی این یونیت بنشینند تا دندان‌هاشان را یکی یکی از استخوان بیرون بکشم و قالب بگیرم برای پروتز کامل.
چاره‌ای ندارم جز آنکه پیش بیایم و فورسپس را حلقه کنم دور دندان. با آنکه می‌دانم دندان از تاج می‌شکند و ریشه درون استخوان فک باقی می‌ماند. این اتفاقی است که هر روز، بارها و بارها برایم می‌افتد. تقدیر من این است؛ کشیدن دندان و دندان، یکی از پی دیگری، طی زجری مداوم.
باد می وزد و هرم گرما را به صورتم می‌پاشد. قطره های عرق روی پیشانی‌ام می‌غلتند و پایین می‌آیند. فورسپس را دور دندان می اندازم و به چپ و راست فشار می‌آورم. دندان تکان نمی‌خورد. انگار که با استخوان فک یکی شده باشد. فشار می‌دهم و فشار می‌دهم و تاج دندان می‌شکند. تمام آنها که در نوبت کشیدن دندان‌شان ایستاده‌اند شروع می کنند به تکرار یک کلمه: اگزودنتیست... اگزودنتیست...
این نام را یکی از همکاران کلینیک روی من گذاشت و باقی ماند. چراکه برای کشیدن هیچ دندانی درنگ نمی‌کردم.  
با الواتور مي‌افتم به جان دندان. ساعت‌ها وقت مي‌گذارم تا ريشه‌ها را از استخوان بيرون بکشم. مرد از جا بلند مي‌شود و جاي خود را به نفر بعد مي‌دهد. به نفس‌نفس افتاده‌ام. دیگر تاب ایستادن ندارم. روي زمين مي‌نشينم. نهيب مي‌آيد که: « بلند شو!» فرياد مي‌کشم: «خسته‌ام! رهايم کنيد! تا کي بايد تقاص گناهانم را پس دهم؟»
دست می کشم روی پیشانی و قطرات عرق را پاک می کنم. بغض گلویم را چنگ می زند و راه نفس کشیدنم را می‌بندد. مي‌خواهم فورسپس را به زمين بيندازم اما چنان در گوشت دستم فرو رفته که جدا نمي‌شود.
حجم عظيم و بي‌شکلي روبه‌رويم مي‌ايستد. طوری‌که تمام جثه‌ام در سایه اش قرار می‌گیرد. با خشم فرياد مي‌زند: «بلند شو! همه اينها منتظرند.» تکان نمي‌خورم. تازيانه درون دستش با صداي مهيبي هوا را مي‌شکافد و بر صورتم فرود مي‌آيد. چاره‌اي جز برخاستن ندارم. دستم را به يونيت مي‌گيرم و مي‌ايستم.
مي‌دانم که مرده‌ام و بيرون کشيدن دندان اين جانداران نخراشيده تقاص تمام دندان‌هايي است که در عمر بيست و چند ساله کار دندانپزشکي، بی‌دلیل، از دهان ديگران بيرون کشيده‌ام؛ بی‌هیچ بهانه‌ای. شاید تنها به این دلیل که حس نگه‌داشتن انها را نداشتم یا نمی خواستم بر سر قیمت درمان دندان با صاحبش راه بیایم. بايد قدري در کشيدن دندان‌ها مکث مي‌کردم.
اما کاش تمام این اتفاقات يک خواب بود. يک خواب شوم و کش‌دار که هرچه می کنم تمام نمی شود. نمی‌دانم چرا بیدار نمی‌شوم. شاید هم مرده باشم و باید تا ازل همچنان به کشیدن زجرآور دندان‌ها ادامه دهم.
* اگزودنتیست واژه خود ساخته‌ایست به معنای دندان‌پزشکی که زیاد دندان‌ می کشد.

لینک مطلب در هفته‌نامه سپید
+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:4  توسط سیامک شایان  |