پاسخبه ابهام روزهداران در مورد تداخلاحتمالی درمانهای دندانپزشکی با روزه
دکتر سیامک شایانامینهنوز بسیاری از ما تکلیف خودمان را با درمانهای پزشکی و مسائل بهداشتی در ماه رمضان نمیدانیم. اینکه به واسطه ابتلا به فلان بیماری آیا مجاز به گرفتن روزه هستیم، یا مصرف داروها را در طول روز چگونه باید با ساعات شرعی هماهنگ کرد تا تداخلی با فرایض این ماه نداشته باشد؟ آیا میتوان علی رغم داشتن روزه به پزشک یا دندانپزشکی مراجعه کرد تا مشکلات پزشکی را باید تا حلول ماه شوال به تعویق انداخت؟
بسیاری از افراد پاسخ روشنی برای شبهات اینچنینی در ذهن ندارند. احکام کلی رساله در مورد روزه پاسخ گوی مشکل آنها در مورد یک بیماری خاص یا راهکار درمانی و داروی مربوط به آن نیست و نه به صرافت این میافتند که در پزشک خود در مورد این مسایل کسب تکلیف کنند. در دسترس ترین راهکار شاید این باشد که روزه شک دار نگیرند! پس کلیه مسایل و درمانهای پزشکی را تا اطلاع ثانوی تعطیل میکنند تا بدون دغدغه از صحت و سلامت روزه خود، به فرایض این ماه بپردازند.
شاید عمده ترین دلیل خلوت شدن مطب ها و کلینیک های دندانپزشکی در ایام ماه رمضان شبهات بیماران در مورد تداخل درمانهای دندانپزشکی با روزه آنها باشد. آنچه در پی میآید مجموعه احکام روزهداری برای بیماران دندانپزشکی است.میتوانید مسواک بزنید
بسیاری از روزهداران در طول روز، از بو و طعم بد دهان خود و احتمال رنجش اطرفیان در عذابند؛ مخصوصا اینکه پیش از موعد رسیدن اذان صبح فرصت مسواک کردن دندانها را نیافته باشند. طبق حکم مراجع، مسواک کردن دندان ها با خمیر دندان در حالت روزه اشکال ندارد، مشروط بر اینکه روزهدار از فرو دادن آب دهان و کف خمیردندان پرهیز کند. اما اگر بدون خمیر دندان هم دندانها را مسواک میکنید، باید توجه داشته باشید که یا مسواک را از دهان خود خارج نکنید و یا رطوبت دهان را فرو ندهید. چراکه با بیرون آوردن و به دهان بردن دوباره مسواک، رطوبت آن رطوبت خارجی محسوب میشود که فرو دادنش موجب ابطال روزه میگردد.وسایل معاینه روزه را باطل نمیکنند
وارد کردن وسایل دندانپزشکی به دهان، و در کل هر جسم غیر خوراکی، حین روزهداری اشکال ندارد. میتوانید دغدغه خاطر برای معاینه دندانها به دندانپزشک مراجعه کنید.نگران تزریق بی حسی نباشد
شاید مهمترین نگرانی بیماران از انجام درمانهای دندانپزشکی، هراس از تزریق ماده بیحسی باشد. بیحسی یکی از لازمههای بسیاری از درمانهای دندانپزشکی است که بهدلیل ورود یک مایع خارجی این توهم را پیش میآورد که ممکن است موجب ابطال روزه شود. مراجعتقلید بر افراد روزهدار احتیاط واجب دانستهاند که از تزریق آمپولی که بهجای غذا بهکار میرود، خودداری کنند. اما به حکم ایشان تزریق آمپولی که عضو را بیحس میکند یا بهعنوان دارو بهکار میرود، در مدت روزهداری اشکال ندارد.خون و ترشحات دندان را فرو ندهید
یکی از عوارض درمانهای دندانپزشکی، در حین یا پس از انجام درمان، حضور خون و دیگر ترشحات در محیط دهان است. کشیدن دندان بارز ترین مثال برای چنین مواردی است. درحالیکه فرو بردن عمدی این خون و ترشحات روزه را باطل میکند، فرو دادن سهوی آنها اشکال ندارد و سلامت روزه را به خطر نمیاندازد. اگرچه بر طبق نظر مراجع، کشیدن دندان و هر کاری که به واسطه آن خون از دهان بیاید یا بیجهت آب یا مایع دیگری در دهان روان گرداند، از مکروهات ایام روزهداری است.نگران خروج خودبخودی چرک نباشد
خروج خودبخودی چرک از مجرای آبسه (فیستول) که به دهان باز میشود، و فرو دادن طبیعی آن همراه بزاق، روزه را باطل نمیکند. اما خروج عمدی اینمواد توسط عملی ارادی که خود بیمار یا دندانپزشک انجام دهند و فرو بردهشدن آن همراه بزاق، بنا بر احتیاط واجب موجب ابطالروزه میشود؛ حتی اگر بهقول فقها «چرک در آب دهان مستهلک شده باشد»!پانسمان موقت دندان اشکال ندارد
پس از پایان برخی درمانهای دندانپزشکی مانند درمانریشه (عصبکشی) یا جراحیلثه، دندانپزشک ممکن است دندان را به صورت موقت پانسمان کند. این پانسمان ممکن است در دراز مدت در بزاقدهان حل شود و حتی مزهگس آن در دهان محسوس باشد. فرو دادن سهوی این مواد در افراد روزهدار اشکال ندارد.نخ دندان را فراموش نکنید
اگر روزهدار از رویعمد، ذرات گیر کرده میاندندانها را فرو دهد، روزهاش باطل میشود. برای پرهیز از ایناتفاق باید پس از صرف غذا از نخ دندان استفاده کنید. هیچ عذری برای عدم استفاده از نخ دندان در ایام روزهداری پذیرفته نیست. استفاده از مسواک، دهانشویه و نخ دندان جزء لاینفک بهداشت دهان و دندان هستند که به عقیده دندانپزشکان در هیچ حالتی نباید از آنها غافل شد. البته توجه داشته باشید که استفاده از نخ دندان در اصل جایگزین مسواک برای برداشتن پلاک و جرم میان دندانهاست، جایی که برسهای مسواک به آنجا نمیرسد، نه بیرونکشیدن ذرات غذا از میان دندانها.
در حین روزهداری سعی کنید از هر قسمت نخ بیش از یک بار استفاده نکنید. چراکه رطوبتی که جذب الیاف نخ شده است، در صورت بیرون آوردن نخ از دهان، رطوبت خارجی محسوب میشود و در صورت آمیختن دوباره آن با بزاق و فرو دادن آن، روزه را باطل میکند. بهتر است از نخدندانهای بدون طعم و اسانس استفاده کنید تا شبهه ای در مورد سلامت روزه تان نداشته باشید.نگران خوردن داروها نباشد
ممکن است دندانپزشک پس از انجام برخی درمانهای دندانپزشکی اقدام به تجویز دارو کند. آنتی بیوتیکها و ضد دردها از جمله این داروها هستند که برای حفظ اثر درمانی خود باید با تناوب زمانی مشخصی مصرف شوند. دندانپزشک در ایام ماه رمضان به سادگی میتواند داروهای طولانیاثر را جایگزین مسکنها و آنتیبیوتیکهای مرسوم کند، بهصورتی که تناوب مصرف آنها به یک یا دو وعده در روز کاهش یابد تا بیمار به سادگی بتواند در بازه بعد از اذان مغرب تا پیش از اذان صبح آنها را مصرف کند.
- ببخشید اقا پماد سوختگی مردانه دارید؟
- ما فقط یک مدل پماد سوختگی داریم.حالا چرا باید حتما مردانه باشه؟
- آخه برای سوزش ادرار می خوام!
- چرا دیگه تو شمال پیوند کبد انجام نمیشه؟
- جگرشو نداریم
- لطفا از این اقا یک نوار قلب بگیرین من ببینم
- نمیخواد.خودم نوار قلب دارم مال بابای خدابیامرزم بوده.همین رو ببینین حال کنین!
- در برخورد با شیرخوار تب دار اولین قدم چیه؟
- اینکه بتونی فرق دماسنج دهانی و مقعدی رو فقط از روی ظاهر بفهمی!
- این دوتا انگشتت شکسته و باید اتل ببندم
- ولی من اینها رو برای نوشتن لازم دارم.نمیشه اون دست دیگه رو گچ بگیری؟
خدا رحم کند به دندان آن بنده خدایی که قرار است توسط این دندانپزشک (یا احتمالا دندان ساز) N2 شود و نه اندو
توضیح اضافه: اندودونتیکس یا درمان ریشه اصطلاح علمی برای عملی است که در میان عامه مردم به عصب کِشی یا عصب کُشی رایج است. دندانپزشکان این عبارت را به طور خلاصه، اندو مینامند.
پ.ن: حتی در شهر تهران که بیشتر از نیمی از جمعیت دندانپزشکان کشور را در خود جای داده (ده تا دوازده هزار دندانپزشک)، هنوز هم تعداد زیادی دندانساز بدون داشتن تحصیلات آکادمیک و تنها به اتکای تجربه و وقاهت، دست در دهان مردم میبرند و فجایعی را میآفرینند که هر دندانپزشکی مصداقهای فراوانی از آن را سراغ دارد. جالب اینجاست در حالیکه دندانپزشکان جوان برای افتتاح مطب یا اجازه کار مشروط در درمانگاههای تهران مجبور به تحمل مشقات بسیار و سپری کردن چندین سال از عمر خود در شهرهای کوچک و دور افتاده هستند، دندانسازها بدون هیچ اجازهای در گوشه کنار تهران مشغول کار دندانپزشکی در مطبهای زیر زمینی و گاه علنی هستند.
دکتر رجالی: با احترام به مطالبی که نگاشته اید وذکر این نکته که همگی آنر ا قبول دارم فقط از نظر اطلاعاتتان می خواشتم بگویم که N2روشی بوده است که در قدیم برای درمان درد دندان به کار می رفته استودر حقیقت روشی شبیه پالپوتومی فعلی بوده است وماده ای تجاری به نام N2 در داخل پالپ شامبر قرار می گرفته است.البته بعید می دانم تابلوی نوشته شده اشاره به این روش قدیمی باشد.
وقتی یک دختر دبیرستانی بتواند در زیرزمین خانهاش با کنار هم چیدن چند تا دیگ و قابلمه انرژی هستهای تولید کند؛ چرا نباید به افتخار این خلاقیت اسم دبیرستانمان را نگذاریم انرژی هستهای؟
عکس از همشهری محله
- اگه فردا صبح زود بیدار بشی میتونی با ما بیای پیوند مغز و استخوان بزنی.
- پیوند؟ کدوم بیمارستان؟
- بیمارستان نمیریم. صبح زود قراره بریم کله پاچه بزنیم به بدن!
- خوب این رو هم که بلد نبودی.بگو ببینم شایع ترین بیماری ستون فقرات چیه؟
- کم خونی فقر اهن!
روز جشن فارغالتحصيلي ما چهل و هشت نفر بوديم. طاها يک سال قبل سر مسايل انضباطي از دانشگاه اخراج شده بود. معصومه اماني هم بعد از ازدواج درس را رها کرد. مرتضي صالحي و امير بنکدار رفتند شهرستان و مطب زدند. الان هم ماهي هفتهشت ميليون درآمد دارند. صادقي و محمد عسگري يک ضرب تخصص قبول شدند. شرمين و سارا زارع با همان مدرک عمومي جذب هيات علمي شدند. سامان زد به کار سياست، الان بايد وزيري وکيلي شده باشد...
* کليه اسامي به صورت اتفاقي انتخاب شده و معادل و حقيقي ندارند.
سلامت و طاووس برگشتند گرگان. اعظم با پسرخالهاش ازدواج کرد و توي مطب اوکار ميکند. رضا هنوز دارد براي امتحان تخصص درس ميخواند. فرشيد جعفري مدير کارخانه پدرش شده، لباس زير توليد ميکند. گرمهاي رفت پي علاقهاش، الان دکتراي روانشناسي ميخواند. پدرام وبلاگنويس بود؛ خودتان حدس بزنيد چه عاقبتي پيدا کرد. ملتي رفت استراليا، خبر حسام و مسعود را از آمريکا دارم. کاظمي هنوز پيپ ميکشد و دچار ياسهاي فلسفي ميشود. شهلا توي دوره طرح ازدواج کرد و همان بندرلنگه ماندگار شد. سارا و الهام و الميرا با مهندس ازدواج کردند. پرديس هنوز شوهر نکرده. احسان يک زن خوشگل گرفت. امير پويا و خواجهنوري زدند به کار ايمپلنت. مصطفي طاهري خودش را متخصص جا زده و در مطبش فقط کار ارتودنسي ميکند. سهراب منعم سرطان گرفت؛ بنده خدا تازه مطب زده بود. طالب و محمدي بورسيه ارتش بودند. هنوز هم سرگردان از اين شهر به آن شهر منتقل ميشوند. جواد يغمايي کارش به طلاق کشيد و بابت هفت هزار سکه مهريه زنش به زندان افتاد. زنش سال بعد با همکار جواد ازدواج کرد. سياوش و سحر هم کارشان به طلاق کشيد. چهار سال در دانشگاه همگروهي بودند، اما زندگيشان چهار ماه هم دوام نياورد. سعيد عندليبي را با منشي مطب گرفتند. بعد از آن رسوايي زنش ديگر به خانه برنگشت. شهرام اصولي يک شرکت واردکننده لوازم دندانپزشکي دارد. منوچهر هم نمايندگي ايمپلنت زد، اما ورشکست کرد. سميرا اما بچهها در خيابان بچه بغل ديده بودند. از آن فيمينيستها بود که ميگفت عمرا ازدواج کنم. پديده هم الان چهار تا دختر دارد. شبنم اما هيچوقت بچهدار نشد. پويا و آنوش هم رفتند مالزي براي تخصص. ليلا را توي مطبش، به قتل رساندند. علي هم يک متري در روزنامه سياسي مينوشت. الان اما هيچکس از او خبر ندارد. دلم براي مینا حسابي تنگ شده. کاش هر جا که هست، خوشبخت شده باشد. اسم بقيه آدمها را هم يا فراموش کردهام يا از آنها بيخبرم. و خودم؟ خودم که روز بعد از جشن فارغالتحصيلي تصادف کردم. داشتم ميرفتم لوازم جشن را پس بدهم که رفتم زير کاميون. الان هم که در خدمت شما هستم.
* این مطلب با الهام از داستان همشاگردیها نوشته حسین ابکنار نوشته شده است
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
بيشتر دندانپزشکان، دردهاي عضلاني-اسکلتي را در قسمتي از دوران کار حرفهايشان تجربه ميکنند. اگرچه ممکن است يک کمردرد يا گردندرد موقتي چندان مورد توجه قرار نگيرد، ولي در صورت ناديده گرفتن دردهاي مکرر اينچنيني، احتمال بروز يک ناتواني پايدار وجود دارد...
اين مسأله در حالتهاي پيشرفته ممکن است حتي موجب جلوگيري از فعاليت حرفهاي دندانپزشک شود. تحقيقات بيانگر يک شيوع 81 درصدي از درد بازو، گردن، کمر و شانه در ميان دندانپزشکان است. (ادامه مقاله)
لینک مطلب در هفته نامه سپید (با نام مستعار)
ادامه مطلب
مرد بقال از من پرسید: چند مَن خربزه، نسیه، میخواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟پ.ن: دیدن این اگهی در روزنامه اعتماد ملی مرا به این فکر انداخت که وقتی ما قرار است کلی محصول و شرکت و موسسه را به اتهام اینکه در تلویزیون ایران اگهی پخش میکنند، تحریم کنیم؛ چرا سردمداران این جنبش نباید از پول یک آگهی چند کادره، با این مضمون، در روزنامهشان بگذرند؟
پنجم مرداد 1352، پنجم مرداد 1388
پیش نوشت: اگر خواننده قدیمی هفتهنامههای سپید یا سلامت بودهاید حتما دکتر کاوس باسمنجی را می شناسید. یکی از تواناترین کارشناسان حوزه سیاست گذاری بهداشت و سلامت که در مطبوعات پزشکی قلم میزند؛ هرچند مدتها بود مقاله از او در این دو نشریه منتشر نشده بود. دکتر باسمنجی معمولا مقالات خود را پس از انتشار، در وبلاگش نیز منتشر میکرد. اما از انجا که این وبلاگ مدتهاست بهروز نمیشود به خودم اجازه دادم این مطلب را پیش از قرار گرفتن در سایت هفتهنامه سلامت (که مطالب هر شماره را با تاخیر دو هفته ای منتشر میکند) در وبلاگم منتشر کنم. ضمن اینکه همین نوشته را بهانهای میکنم برای عرض تسلیت و آرزوی صبر به ایشان. (پیشتر درباره دکتر باسمنجی نوشته بودم)
بچه که بودم، پنجم مرداد برایام شادترین روز سال بود – حتی شادتر از شب عید نوروز یا روز آخر سال تحصیلی. متولد ششم مرداد هستم و نمیدانم کدام حکمت کودکانه در مغز کوچک من جا خوش کرده بود که مقدمات برگزاری جشن تولدم – تمیز کردن خانه و آویزان کردن کاغذکشی – را از اصل قضیه و کیک و هدیه و این جور چیزها بیشتر دوست داشتم. و از بین جشن تولدهای بچگیام، عاشق خاطره تولد هفت سالگیام هستم. کلاس اول را تمام کرده بودم، برای اولین بار در عمر کوتاهام به غیر از بچههای ننر فامیل – که حکم آش کشک خاله را داشتند – همکلاسیهایام را دعوت کرده بودم و حالا داشتم در فراهم کردن مقدمات جشن فردا به مادرم کمک میکردم. یا شاید هم خیال میکردم که کمکی از دستام ساخته است و مادرم هم توی ذوقام نمیزد.
برادر کوچکترم، درست هفت سال و یک روز از من کوچکتر است و لابد خوب میتوانید تصور کنید که مادرم در پنجم مرداد 1352 چه وضعیتی داشت. با این که دو روز بعدش باید وضع حمل میکرد، آنقدر سالم بود که خودش از نردبانی بلند بالا رفته بود، چراغها را تمیز میکرد و کاغذکشیها را میچسباند. من هم از پایین منتظر فرمان بودم تا دستمال یا نوار چسب به دستاش بدهم. این است پررنگترین خاطرهای که از آن روز در ذهنام مانده: زنی جوان و شاد و سر حال، با شکمی حسابی بر آمده که دارد بالای نردبان برای خودش آهنگی زمزمه میکند. شک ندارم که این، شیرینترین پنجم مرداد زندگیام است.
میپرسید تلختریناش؟ همین چند روز پیش بود. ساعت چهل دقیقه بعد از نصفهشب داشتم برای خودم چایی میریختم. توی خانه تنها بودم. بعداً میفهمید چرا. افسرده و بیدل و دماغ سراغ قندان رفتم. اصلاً نمیدانم چرا از بین این همه قندانی که در خانه هست، صاف دست بردم طرف آنی که مادرم چشم روزی روشنی آورده بود و یادم نمیآید به چه مناسبتی. قندان از روی پیشخوان آشپزخانه سر خورد، افتاد روی زمین و هزار تکه شد. قلبام داشت میایستاد. خرافاتی نیستم ولی قبول کنید اگر مادر شما هم درست در همان لحظه در آیسییو با فرشته مرگ دست به گریبان بود، به شگون و فال بد چیزها اعتقاد پیدا میکردید.
عصری رفته بودم بیمارستان و بعد از این که از سر پرستار آیسییو حال و روز مادر را پرسیدم – که هیچ خوب نبود – فکر کردم ماندنام فایدهای ندارد. در بیمارستانهای دولتی با دست به کیسه فتوت بردن و زیر میزی دادن هم نمیشود شبها توی آیسییو رفت. برگشتم خانه و طبیعی است که خوابام نبرد. قندان که به آن روز افتاد، تاب نیاوردم. لباس تنام کردم. زنگ زدم به تاکسی تلفنی و ده دقیقه بعد جلوی در بیمارستان بودم. با نشان دادن کارت نظام پزشکی و روضه به خدا همکار هستیم، درهای بسته باز شد. طبقه پنجم، بخش آیسییو.
در زدم. پرستار مودبی در را باز کرد. از نو کارت را جلوی چشماش گرفتم و توضیح دادم که خودم میدانم چهقدر کار بدی کردهام ولی فقط میخواهم در دو کلمه وضع مادر را بپرسم و اگر اجازه بدهید از همین جا نگاهاش کنم. واضح بود که خانم پرستار بین حریم وظایف حرفهای و حرمت اخلاق انسانی، دو به شک مانده است. درست همان موقع، آقای دکتر قد بلندی داشت از کنار ما دو تا رد میشد. ایستاد. سرش را خم کرد. کارت من را نگاه کرد. قد راست کرد. «آقای دکتر، خیلی وقت است چیزی ننوشتهاید.» آن شب، قطعاً دوزاری همیشه کج من کجتر شده بود. دکتر قد بلند لبخند زد. «نه توی سپید، نه توی سلامت.» ای بابا، چه دل خوشی دارد این دکتر قد بلند. «راستاش، یک کم گرفتار بودم.» جدی شد. آرنجام را گرفت. «برویم دفتر من وضع بیمار را برایتان شرح بدهم.»
بحر طویلی را آغاز کرد مرکب از انواع جزییات و اقسام اصطلاحات فنی. حرفاش را بریدم. «دکتر، حال و روز رزیدنتها و فلوها را خوب میدانم. قیافهتان داد میزند حداقل دو شب است که نخوابیدهاید و الان هم ساعت یک بعد از نصفهشب است. نمیخواهم مزاحم استراحتتان بشوم؛ چون تا صبح حداقل باید چهار بار بیدار شوید و بالای سر مریض بروید. خیلی به من لطف دارید، ولی فقط یک کلمه ازتان میخواهم: پیشآگهی بیمار چهطور است؟» توی چشمام زل زد. «خیلی بد.» لبام را گزیدم. با هم دست دادیم. «آقا، بینهایت متشکرم. رفع زحمت میکنم.» راه افتادم که بروم. صدایاش را از پشت سرم شنیدم. «از نظر من مانعی ندارد تا صبح بالای سر مادرتان بمانید.»
لباس مخصوص آیسییو پوشیدم و کنار تخت مادر رفتم. با سطح هشیاری نزدیک به صفر از میان آن همه لوله که وارد دستگاه تنفسی و گوارشیاش کرده بودند، چیزی را – مثل آن روز بالای نردبان - زمزمه میکرد که فکر میکردم فقط خودم متوجهاش میشوم. پرستار گهگاه میآمد و چیزهایی را اندازهگیری میکرد. میایستاد و معلوم بود دارد به آن اصواتی که من خیال میکردم برای دیگران نامفهوم است گوش میدهد.
یکدفعه حال مادر بد شد. دکتر قد بلند و گروهاش هجوم آوردند. «دکتر، باید سیپیآر کنیم. منظره دلچسبی نیست. اگر تاباش را ندارید، بروید بیرون.» کلهشقی بود یا عاطفه؟ «اگر مزاحم کار شما نیستم، میمانم.» ابروهای دکتر قد بلند بالا رفت. «باشد.» ماندم.
مادر را نمیدیدم و کارهایی را که با او میکردند. صداها را میشنیدم. «سیصدوشصت ژول. برید کنار. شارژ کنید. دوباره سیصدوشصت ژول. آدرنالین.» به صفحه الکتروکاردیوگراف خیره مانده بودم. به همان خطی که حتماً هزار بار در هزار فیلم سینمایی دیدهاید. همان خطی که با نظمی تکرارشونده، آهنگین، آسمانی و معجزهآسا سالها و دههها آن اشکال زیبا، غریب و درکناپذیر را رسم میکند؛ انگار که نه تعدادی صفر و یک در دستگاهی الکترونیک، که گویی خود موجودی زنده و شاداب است – به شادابی و سر زندگی مادر من در روز تولد هفت سالگیام. گروه پزشکی داشت کارش را میکرد و من میدیدم که خط شاداب و جوان خسته شده. خسته. نای ایستادن و برخاستن ندارد. خط، نشست. دراز کشید. خوابید. دیگر بر نخاست.
دستی روی شانهام خورد. «دکتر، تسلیت عرض میکنم.» چه باید میگفتم؟ «ممنون. خسته نباشید.» دکتر قد بلند با دقت بر اندازم کرد. «نمینشینید؟ یک لیوان آب؟ یا شاید یک قرص آرام بخش؟» هنوز کارم به آنجا نکشیده بود. «نه، فعلاً نه.» گروه پزشکی یکی یکی رفتند. نفر آخر، آستینام را آرام کشید. «آقای دکتر، باید لولهها و سوند ادرار را آزاد کنم. لطفاً بیرون باشید. قبل از این که بفرستیماش سردخانه، صدایتان میکنم ببینیدشان.»
یک ربع ساعت بعد، دوباره کنار تخت مادر بودم. دیگر چیزی به او وصل نبود. همان صورت دوستداشتنی همیشگی. هر لحظه – بیهوده - انتظار داشتم صدای نفس کشیدناش را بشنوم. خانم پرستار مهربان آمد کنارم. «خیلی مذهبی بودند؟» شگفتزده شدم. «آره، خیلی. از کجا فهمیدید؟» حواساش جمعتر از آن بود که خیال کرده بودم. «شنیدم که با آن سطح هشیاری پایین مدام علیجانعلیجان میکرد.» لبخندی زدم که طعماش در دهانام عین زهر هلاهل بود. «مادر خیلی مذهبی بود، ولی آن علی که شما شنیدید امیرالمومنین نبود. منظور مادر، علی، پسر چهار ساله من بود که مادر ماهها بود ندیده بودش.» پرستار مهربان نمیتوانست بفهمد. «آخر چرا؟» کم آوردم. آب دهانام خشک شد. «ببخشید. من باید بروم خانه برای کارهای فردا آماده شوم. ممنون بابت همه چیز.»
مادر رفت. درست سیوشش سال پس از آن روز شاد. باز هم نخواهد گشت. دو ماه و دو روز بود که نوه تپل سفید مو فرفریاش را ندیده بود. علی کوچولوی عزیزش را. و تازه، این حد نصاباش نبود. یک بار، یک سال و نیم آزگار از دیدن نوهاش محروم مانده بود.آن شب، من در خانه تنها بودم و آن شب، من و مادر دو ماه و دو روز بود که علی را ندیده بودیم؛ چون بعضی – یا شاید خیلی - از ما آدم بزرگها، گندهبکهای احمقی هستیم که باورمان شده مشکلاتمان را به جای پای میز مذاکره باید در دادگاه خانواده حل کنیم و چون وکلای بسیار بسیار باشرافتی پیدا میشوند که پولی غلنبه میستانند تا به زن یا شوهر – فرقی نمیکند – یاد بدهند محروم نگه داشتن طرف مقابل و ننهبابایاش از دیدن فرزند و نوه، کارآمدترین راه فشار برای رسیدن به مطالبات مالی است.
بخواهیم یا نخواهیم آن خط شاد بازیگوش روزی خسته خواهد شد، بر زمین خواهد افتاد و دیگر بر نخواهد خاست. ولی شاید این حداقل از دست ما خرسهای گنده بر آید که بکوشیم واپسین خستگی آن خط، خستگی دلپذیر دونده پیروزمند دوی ماراتون باشد در لحظه به گردن آویختن مدال قهرمانی، نه خستگی جانکاه محکوم به اعدامی در پای چوبه دار.
- چرا پدرت نیامد مدرسه؟
- آخه باید میرفت. پیوند قلب داشت
- ا..؟ پدرت جراحه؟
- نه، عاقده!
- نمره چشم بچه تون چنده؟
- صفر
- اوه! پس معلومه حسابی تنبله.برو شهریور بیا
- چون بچه تون دوقلو بوده باید دوبرابر هزینه بیمارستان بپردازین
- چرا؟مگه اون دفعه که بچه ام ناقص به دنیا اومد تخفیف دادین؟
هواپیما، گلوله، خیابان، سرطان، انفولانزایخوکی، ندا، اسمائیلفصیح، سهراب، توپولوف، تیم نوجوانان جودو، مهدی آذرییزدی، قطار تهرانمشهد، شاملو، مرگبر انگلیس امریکا و این آخریها روسیه این روزها فقط خبرهای مرگ است که میرسدو هر کلمهای تنها به مرگ است که منتهی میشود.




