- واقعا فکر نمیکردم این قرص های ویتامینی اینقدر روحیه ادم رو عوض کنه
- مگه چه ویتامینی میخوری؟جدیده؟
- آره.قرص ویتامین ایکس
- کنفرانس الزایمر چطور بود؟مقاله ات رو ارائه دادی؟
- اوه!!!!!امروز بود؟
- حالا بستری شدن تو بیمارستان اموزشی به همون بدیه که میگن؟
- نه!همه چیز خوبه.درسته کسی حالم رو نمیپرسه ولی روزی سی نفر میپرسن اسهالت چطوره؟
9صبح- دو روز تمام استراحت کردهام و حالا میروم تا یک روز شاد و موفق را اغاز کنم.
9:15- در کلینیک به همه سلام میدهم و لبخند میزنم.منشی از من رو بر میگرداند. پس حتما بابت بلوایی که روز چهارشنبه سر کوتاهی و کارشکنیهای او راه انداختهام، از من ناراحت است.
9:17- همه چیز در اتاقم بههمریخته است. سعی می کنم عصبانی نشوم و از پرستار میخواهم تا همه چیز را جمعو جور کند.
9:20- اولین بیمارم یک بچهی سهساله است که بههیچ وجه حاضر به نشستن روی صندلی دندانپزشکی نیست. او را مرخص می کنم. حالا مجبورم نیمساهتی تا رسیدن مریض بعدی بیکار بمانم.
9:30- طبق معمول من از بیماران ویزیتی سهم ندارم، مگر کشیدن دندان یا چسباندن روکش؛ مخصوصا با بلوای روز چهارشنبه.
10:00- مریض بعدی رسید؛ یک دختربچه لوس و نازکنارنجی. احتمالا منشی عزم کرده تا حال مرا بگیرد.
10:10- دخترک همکاری نمیکند، مدام نق می زند و میخواهد دست مادرش را بگیرد. پرستارم دست و پا چلفتیست. مجبورم تنهایی دخترک را کنترل کنم.
10:15- یک نفر را برای ویزیت سراغ من میفرستند. همانطور که حدس میزدم؛ یک جوان کراکی که اصرار دارد دندان پوسیدهاش را بِکشم. برایش آنتیبیوتیک تزریق میکنم و ردش میکنم.
10:30- ویزیتی بعدی باز هم یک دختربچه است؛ اینبار یک کودک عقبماندهی ذهنی که تشنج دارد و نمیتواند روی صندلی آرام بگیرد. او را به یک متخص اطفال معرفی میکنم.
10:35- پرستارم را تهدید میکنم اگر یک بچه دیگر پایش را داخل اتاق من بگذارد، قلم پای هر دوشان را خورد خواهم کرد.
10:36- پرستار میزند زیر گریه و به حالت قهر از اتاق خارج میشود.
10:37- در را پشت سرش میبندم و بلند، جوری که او هم در بیرون از اتاق بشنود اعلام میکنم دیگر حق ندارد پایش را داخل اتاق من بگذارد تا تکلیف او را با مدیر مجموعه روشن کنم، امروز را هم می خواهم بیپرستار کار کنم.
10:50- یک ویزیتی دیگر، یک پیرمرد حاجیبازاری که میخواهد برای ترمیم تمام دندانهایش یک رقم کلی بهاو بگویم و کلی تخفیف بدهم. می دانم این جماعت مشتریبشو نیستند. یک رقم گنده میپرانم تا خودش بلند شود و بیرون برود.
11:00- پیرمردی برای تحویل دستدندان آمده؛ اما پروتزش بههیچ وجه در دهانش گیر ندارد. میخواهم برای ریلاین پروتز از او قالب بگیرم اما از اینکه باز هم مجبور است چند روزی را بدون دست دندان سر کند شاکی میشود و داد و قال راه میاندازد.
11:05- دیگر نمیتوانم غرولندهای پیرمرد را تحمل کنم و جوابش را میدهم. دستدندان را بهطرف من پرتاب میکند، در را بههم میکوبد و بیرون میرود.
11:06- برای یک لحظه جهره منشی را می بینم که لبخند موذیانهای به لب دارد. میدانم همه این اتفاقات زیر سر اوست.
11:30- دو مریض باهم از راه می رسند. هر دو ادعا میکنند در همین ساعت وقت داشتهاند. سعی میکنم بر اعصابم مسلط باشم. به هر دو بیحسی میزنم و یکی را به این بهانه که دندانش کاملا بیحس شود بیرون میفرستم.
11:31- دنبال راهکاری میگردم تا بتوانم حال منشی و پرستارم را با هم بگیرم.
12:05- خانم جوانی برای امتحان روکش دندانش آمده اما هرچه میگردم روکش را پیدا نمیکنم.
12:15: انگار مجبورم منت پرستارم را بکشم تا بیاید و روکش را پیدا کند.
12:20- پرستارم راضی میشود که داخل اتاق بیاید و دنبال روکش بگردد. چشمانش پف کردهاند. اما او هم چیزی پیدا نمیکند. تازه معلوم میشود کار هنوز از لابراتوار نرسیده است.
12:21- عصبانی میشوم و پرستار را از اتاق بیرون میاندازم.
12:35- منشی در اتاق را می زند. لبهایش از دو طرف تا بناگوش باز شده. خبر میدهد که رییس کلینیک در اتاقش منتظر من است. میدانستم دست آخر زیرآب مرا خواهند زد.
12:36- حالا که قرار است توبیخ شوم تصمیم میگیرم دست پیش بگیرم و به بهانه ناکارامدی سیستم و عدم کفایت مدیر مجموعه از کلینیک استعفا دهم.
12:38- در اتاق رییس را میزنم و وارد میشوم. تمام همکاران کلینیک با یک کیک بزرگ کشلاتی منتظر من هستند.
12:40- آقای مدیر درحالیکه بادی به غبغب انداخته، اعتراف میکند تمام اتفاقات امروز نقشهای بوده که او کشیده تا مرا در روز تولدم غافلگیر کند.
13:00- بعد از روبوسی و فوت کردن شمعها و بریدن و خوردن کیک، پیش رییس میروم و برایش اعتراف میکنم که امروز روز تولد من نبوده و این توطئهست که با همکاران کشیدهبودیم تا از او شیرینی بگیریم.
13:01- سعی میکنم پیش از آنکه دیر شود از جلوی چشمانش دور شوم.عکس از فتوبلاگم (i am dentist)
- تو قند نداری؟
- چرا. انفاقا قندم بالاست.
- اگه دستت نمیرسه بگو کجاست خودم بردارم. چاییام سرد شد
- راستی سیامک هم مرد
- طفلکی.زن وبچه داشت؟
- نه! سرطان داشت.
- اون مریض تخت سه رو مرخص کردی؟
- نه. یکساعت پیش فوت کرد.

