تبليغاتX
دندان پزشک کاذب

دندان پزشک کاذب

الان شده برایم یک کابوس٬ از مرگ نوشتم٬ از پدر نوشتم و از خسرو شکیبایی و حالا یک روز نگذشته او مرده است.

پ.ن: یادداشت میثم در این زمینه٬ عطف به مطلب قبلی این وبلاگ:

تجربه ثابت کرده هروقت دیدید بعضیها خبر مرگشان دلشان برای شما تنگ شده و یادتان افتاده اند باید بترسید. چون یا کاری برایتان دارند یا خبر مرگتان در راه است

 

پ.ن۲: جالب بود برایم که پیش از انتشار جزییات دقیق مرگ خسرو شکیبایی پیش بینی کردم که خواهد گفت: مرگ در منزل شخصی و بر اثر عارضه قلبی. الان که خبرها را مرور میکردم عین همین عبارت را دیدم.

 

پ.ن۳: از این تیتر خوشم اودم: مرده پرست های عزیز٬ حمله!

mohandes
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:12  توسط سیامک شایان  | 

با اینکه من غالب ایام از طرفداران سیاست‌های دولت نهم بوده‌ام اما دیگر نمی‌توانم تاب دو بار بی‌برقی را طی کمتر از هجده ساعت بیاورم و ساکت بنشینم. نکته عجیب برایم اینجاست که چگونه در طی چهار روز برگزاری کنکور و ساعت پخش فینال جام ملت‌های اروپا در هیچ نقطه‌ی کشور بی‌برقی نداریم اما در سایر ایام، چرا. یعنی دوستان وزارت نیروی ما برق را کجایشان ذخیره می‌کنند که در ایامی که صلاح بدانند می‌توانند آن را به شبکه تزریق کنند و در باقی ایام نمی‌توانند. داستان کمی مشکوک است. آیا ‌برقی‌های تابستانی کشور واقعا حاصل کم‌بود تولید برق است یا مصلحت و منفعتی در میان است؟

پ.ن: چه ادم های کوچکی هستیم وقتی نهایت آرزوی این روزهایمان این است که بی‌برقی نکشیم.

mohandes
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:15  توسط سیامک شایان  | 

من دیروز دایی شدم. طبیعتا این اتفاق مبارکی است

mohandes
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:33  توسط سیامک شایان  | 

«برد ناپلئونی دایی جان» این تیتر را دیروز روزنامه جهان فوتبال در واکنش به بازی بلاهت بار تیم ملی (با دو پنالتی مشکوک) برابر یک مشت هوگولولو زده بود. روزنامه دیگری هم در نقد داوری مسعود مرادی تیتر زده بود: «پنالتی نطلبیده «مراد» بود! » به نظرم امسال هم به مدد مربی گری دایی جان روزهای نوستالژیک و پر استرسی تا شکست و حذف تیم ملی از رقابت های مقدماتی جام جهانی داشته باشیم. مخصوصا که یکی از آدم های مهم فدراسیون فوتبال جمله قصاری در این زمینه تاکید کرده: «نباید شرافت فوتبالمان را فدای رفتن به جام جهانی کنیم».  

mohandes
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:49  توسط سیامک شایان  | 

هر شبی که بی شام میمونم با خودم میگم فردا دیگه میرم زن میگیرم

پ.ن: مگر گرسنگی دین مرا کامل کند!

mohandes
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 22:49  توسط سیامک شایان  | 

میان تمام کسانی که مقاله علمی برای مخاطب عام روزنامه ها می نویسند قانون نانوشته ای هست به نام قانون بقای مقاله است که می‌گوید: علم در جهان ثابت است، نه تولید می‌شود و نه از بین می‌رود، بلکه از مقاله‌ای به مقاله دیگر تبدیل می‌شود.

امروز مشغول جستجو در وب بودم تا برای مقاله جدیدم خوراک مناسبی دست و پا کنم. تیتری اشنایی به چشمم خورد. با این ذهنیت که یکی از مقالاتم در یک وب سایت ناشناخته کار شده روی ان کلیک کردم. سر از سایت همشهری‌آنلاین در آوردم و مقاله‌ای که تمام مفاهیمش برایم اشنا بود اما نوشته من نبود. شک کردم که آیا در روزگاری دور من این مقاله را از همشهری دزدیده‌ام یا آنها. تنها مقایسه تاریخ مقالات بود که حقانیت مرا اثبات کرد. خودتان مقایسه کنید: این و این

تغییر و تحول یک مقاله در وب‌سایت‌ها اتفاق غریب و تازه‌ای نیست. بسیاری از مقالات روزنامه‌ها بلافاصله پس از انتشار٬ بدون اجازه٬ در انواع و اقسام وبسایت ها کپی پیست می‌شوند. منتها آنها که منصف‌ترند نام نویسنده و منبع را بالای مقاله باقی می‌گذراند، بعضی‌ها نامی نمی‌زنند و عده‌ای نام تازه‌ای روی مقاله می‌گذارند که با محتوای مطلب متناسب‌تر است.

پ.ن: نه اینکه از این اتفاق جا بخورم یا ناراحت شوم. همینطور من باب خالی نبودن عریضه عرض کردم

mohandes
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:55  توسط سیامک شایان  | 

علاقه خاصی به دنبال کردن تیتر نشریات دارم طوری که از خواندن یک تیتر زیبا به اندازه یک متن لذت میبرم. در این میان هفته‌نامه شهروند امروز به عنوان یک منبع غنی تیتر زیبا و فکر شده همیشه مورد توجه من بوده. پیشترها نیز در شرق٬ هم میهن٬ جهان فوتبال٬ سلامت و هفته نامه مرحوم تماشاگران به دنبال ارضاء این نیاز شخصی بوده ام. درست است که خیلی از خیلی از روزنامه نگاران اکادمیک «قندی» را به عنوان استاد تیتر می شناسند و هنوز که هنوز است تیتری که او برای مرگ مرحوم علی حاتمی زد را به یاد دارند (علی حاتمی قصه مرگ را کلید زد) اما مدتی است که «سرگه بارسقیان» تبدیل به بت من در زمینه تیتر شده. خواندن تیترهای موجز و ساده اما فکر شده‌اش همیشه یکی از لذت های ورق زدن هفته نامه شهروند است. بماند چه قلم شیوا و چه تحلیل دقیقی از مسائل سیاسی روز دارد. زیباترین تیتری که در انبوه مطالب ویژه نامه‌های نوروزی دیدم کار او بود:‌ «داستان راستان و ناراستان» در شماره این هفته شهروند امروز هم زیر عبارت«مروری بر مبانی فکری و ترورهای گروه فرقان» این تیتر را زده: «فرقانیان و قربانیان»

(این تیترهای دو سه کلمه ای را بگذارید در مقابل تیترهای دو خطی روزنامه جمهوری اسلامی که فکر میکنم در زمینه تیترهای طولانی در مطبوعات ایران رکورد دار است)

دقیقا نمی‌دانم سرگه بارسقیان کیست. تنها می‌دانم که در جشنواره مطبوعات قبل که در قبضه راستی‌ها بود جایزه اول تحلیل سیاسی از آن خود کرده. جستجویم در اینترنت برای یافتن سایت یا وبلاگش بی‌نتیجه ماند. فقط نزدیک چهار هزار یافته روی دستم گذاشت که خیلی‌شان مطالب او بود با تیترهای جذابی که تقریبا همگی‌شان را دوست داشتم. افسوس که بیشترشان در سایت‌های فیلتر شده بود.

mohandes
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:39  توسط سیامک شایان  | 

عکس: سیامک شایان

به این نکته افتخار نمی‌کنم اما اعتراف می‌کنم از سر معذوریت مجبور شدم گزارشی از نمایشگاه کتاب را پیش از رفتن و دیدن نمایشگاه برای یکی از نشریات بنویسم، روز بعد که به نمایشگاه رفتم و با کمال تعجب دیدم در عالم واقعیت وضعیت نمایشگاه چندان تفاوتی با ذهنیت من نداشته است؛ باور نمی‌کنید برودید ببینید.

نمایشگاه کتاب را هم البته برای دیدن یکی از دوستان رفتم، در نهایت هم کتابی نخردیدم و دست خالی بیرون آمدم اما چند نکته در نمایشگاه امسال به نظرم جالب آمد:

- بساط اغذیه و بستنی سازمان‌یافته از سال پیش در گوشه جنوبی صحن اصلی مستقر شده بود اما متاسفانه خبری از سیب‌زمینی سرخ کرده نبود.

- چندین ون ملت را بطور رایگان میان درهای ورودی مصلا تا محل نمایشگاه جابجا می کردند. این نکته را موقع خروج از نمایشگاه فهمیدم.

- بزرگ ترین، فاخرترین و پر رفت‌و آمدترین غرفه‌های نمایشگاه متعلق به ناشران کتاب‌های کنکور بود. در این میان انتشارات گاج با اجرای دکور سنگینی از نمادهای تخت جمشید دست تمام رقبا را از پشت بسته بود.

- نیازی به اجابت مزاج پیش نیامد اما شنیدم از صف‌های طولانی نمایشگاه‌های گذشته در محل سرویس‌های بهداشتی خبری نبود. به نظرم این تنها نکته مثبت برگزاری نمایشگاه کتاب در محل جدید باشد.

- امسال من‌باب صرفه‌جویی برای نمایشگاه پوستری چاپ نشده بود و به چاپ بنرهای غول‌پیکر اکتفا شده بود.

- هر روز برای رفتن به محل کار، بدون دغدغه گیر کردن در ترافیک مقابل در نمایشگاه مثل شیر از خیابان عباس‌آباد می‌گذرم و الحمدالله تابحال در حجمه‌‌ی ماشین‌ها گرفتار نشده‌ام. معنی این جمله ان است که یا امسال ملت به نمایشگاه نمی‌آیند یا با مترو می‌آیند.

- جمله قصاری شنیدم به نقل از وزیر ارشاد در تاکید بر مناسب بودن مصلا برای برگزاری نمایشگاه کتاب: مصلا، نمایشگاه ماست همان‌طور که سیاست ما عین دیانت ماست...

mohandes
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:31  توسط سیامک شایان  | 

کاش دست کم یک جو دین داشتم که پای دو تا چشم سیاه بر باد می دادم

mohandes
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:4  توسط سیامک شایان  | 

شاید برای هیچ کس جز خودم مهم نباشد که روز اول فروردین سال‌های پیش در چه حس و حالی بوده‌ام اما مرور آنها دست‌کم برای خودم این فایده را دارد که درجه تحول خودم را حین تحویل سال اندازه کنم. یک نکته مشترک در تمام یادداشت‌های اول سال من به چشم می‌خورد، تحویل سال هیچ‌گاه شوری در من برنیانگیخته یا دسک‌کم سعی کرده‌ام اینطور باشد.

 

شنبه اول فروردين 1383

عید خُنک

هيچ لطفي نداشت. عيد آمد که آمد. گذشت که گذشت. لحظه تحويل سال برايم مثل هر لحظه‌ ديگري بود، گس و بي‌معني.

تا چند دقيقه قبلش پشت مانيتور نشسته بودم. جايي براي گشتن يا کاري براي انجام دادن نداشتم. همين طور نشسته بودم و روي لينک هاي مختلفي که مي ديدم کليک مي کردم و در ليست مختصر مسنجرم دنبال چراغ روشني مي‌گشتم.  کمي آنسو‌تر همه در جست و خيز بودند.آخرين مراحل عمليات خانه تکاني همزمان با اب‌شانه کردن موها و پوشيدن لباس رسمي، همچنان ادامه داشت؛ که اين خانه لعنتي ما را هرچه بتکاني باز هم نامرتب است.

چند تا دلقک هم توي تلويزيون دور سفره‌هاي رنگين نشسته بودند و نيششان تا بناگوش باز بود.

ده و بيست‌و چند دقيقه و سي و چند ثانيه، تنها ثانيه‌هايي که در مملکت ما به آن ارج مي‌نهند؛ نمي دانم حالا يکي‌دو ثانيه اين سو تر يا آن‌سو تر چه توفيري مي‌کند.

صداي همه درآمده بود. با اکراه از جا بلند شدم تا لباس بپوشم. پاي سفره که نشستم عر مجري درآمد که: آغاز سال يک هزار و سيصد و هشتاد و چند...

ما اما همچنان مات يکديگر بوديم. تازه قرار بود پدرم قرآن باز کند و براي اولين بار در لحظه تحويل سال فال حافظ بگيرد يا نطق کوتاهي بکند در مرور سال پيش و نقد کارکرد هر يک از ما در جريان خانواده.

يادم نيست. فکر مي کنم همه به‌هم لبخند زديم. يا بلند شديم و تک‌و توک روي ماه هم‌ديگر را بوسيديم. بعد پدرم قرآن را باز کرد و حجمي از اسکناس سبز رنگرا که حتي تعددشان هم هيچ ارزشي نداشت  بيرون کشيد.

من لبانم را از دو سو کش آوردم و پيش رفتم.تبريک عيد گفتم و سهم خودم را گرفتم.

 

دوشنبه اول فروردین 138۴

يادم تو را فراموش

۱- بي‌کارم. توي خونه نشستم و کتاب مي‌خونم و نمي خونم. حس و حال تلفن زدن با اين و آن و جفنگ گفتن درباره عيد و نوروز را ندارم. سال نو شد که شد. بهار امد که امد؛ اينکه تبريک ندارد. خوشحالی دارد اما؛ بالاخره يک تعطيلات گل و گشاد نصيبمون شده با کلی فرصت برای فيلم ديدن و کتاب خوندن و مفت خوردن.

پس از من دلخور نشويد اگر هيچ يادی از هيچ کدامتان نمی‌کنم؛ همچنان که شما از من. ضمن اينکه تا موبايلم را دست می‌گيرم کابوس قبض ۱۰۰هزار تومانی ماه پيش که به قطع موبايلم انجاميد دوباره پيش چشمم جان می‌گيرد و...

۲- وبلاگ مورد نظر شما به علت رعايت نکردن توافقنامه پرشين بلاگ ، مسدود مي باشد.

وقتی که بعد از يک سال می‌ری تا به يک عده‌ای که فراموششون کرده بودی سر بزنی ديدن چنين يادداشتی٬ بدترين عيديی است که پرشن‌بلاگ می‌تونه برات توی مشت داشته باشه

 

چهارشنبه دوم فروردین 1385

شیعیان امسال عید ندارند، ویژه نامه دارند

1- عید که نداریم امسال هم. باب دید و بازدیدهای زورکی را هم که چند سالی هست که بسته ایم. نصف فامیل را هم که تحریم کرده ایم. پس می مانیم خودمان و خودمان و چند تا آشنا و فامیل که دیددنشان بستگی به امدن یا نیامدن عید ندارد و جزء عادات همیشگی است. در نتیجه عید تبدیل می شود به یک دوره ملال آور که تنها با هوس پرداختن به دغدغه های شخصی و روزنامه و کتاب و اینترنت می گذرد. اما فقط دغدغه و نه انجام!

2- کرم خرید ویژه نامه روزنامه ها از زمان جام جهانی 94 به تنم افتاد. شماره ویژه روزنامه همشهری برای جام جهانی که به طور اتفاقی به دستم افتاد حسابی به دهانم مزه کرد؛ انبوهی از صفحات، عکس های رنگی، مطالب جذاب، همه و همه باعث شد تا از همان سال مشتری پا به جفت ویژه نامه ها باشم. ویژه نامه بازی های آسیایی، المپیک، بازی های غرب آسیا و ... تا چند سال پیش که روزنامه های دوم خردادی به صرافت انتشار شماره ویژه نوروز افتادند، که اوایل اگرچه تا حدی نچسب بود اما باز هم لذت همیشگی خرید یک حجم انبوه از روزنامه را با یک قیمت نازل داشت. امسال هم مثل هر سال چند کیلو روزنامه را طی سه روز شکار کردم.

112 صفحه جام جم، 216 صفحه شرق، 120 صفحه اعتماد ملی، 32 صفحه سلامت. اگرچه خود هم خوب می دانم که یک درصد این صفحات را نخواهم خواند، اما باز هم خریدن جنسی که در روز انتشارش نایاب است و تورق صفحات رنگی با تیترهای جذاب و مطالب هوس انگیز، لذت همیشگی خودش را برایم دارد. طوری که اگرچه حتم بدانم لابلای روزهای تعطیلی چیزی از آنها را نخواهم خواند، همچنان در شعف خرید آنها، هر ساله له له خواهم زد.

3- کتاب، کتاب، کتاب. دریغ و دریغ از اینکه فاصله من و میز کامپیوترم تا کتابخانه اتاقم بیشتر از دراز کردن یک دست نیست و هیچ میلی برای باز کردن کتابی و خواندن صفحه ای ندارم. سال 84 م نیز مانند سال پیشترش، بدون خواندن حتی یک صفحه کتاب غیر درسی گذشت. نوش!

 

پنجشنبه دوم فروردین 1386

تحویل خواب

کاش تمام سال تحویل ها می افتاد نصف شب، تا این امکان را داشته باشم بدون نیاز به آوردن یک توجیه محکمه پسند برای خانواده، لحظه سال تحویل را سر سفره نباشم و در خواب از سر بگذرانم. هرچند سفره چیدن و دور سفره نشستن را دوست دارم، حتی چشم در چشم دیگران دوختن و انتظار تا لحظه تحویل سال را، اما اصلا حال شنگول نشان دادن خودم را و کش آوردن لب ها از دو سو و تحویل لبخند به دیگران را بابت اتفاق بیهوده مثل آغاز سال نو ندارم. لحظه تحویل سال برای من اصلا لحظه شگرفی نیست. اینکه سال قدیم بیاید و بگذرد و جایش را به یک سال دیگر بدهد که روزهایش هیچ تفاوتی با قبلی ندارد، هیچ شور و شوقی برای من ندارد؛ چه اینکه فکر کردن به گذر تند و تیز سال های عمرم که در بیهوده مفرط می گذرند و تنها مرا قدم به قدم به مرگ نزدیک تر می کند، بیشتر مرا افسرده می کند تا شاد. پس همان بهتر که سال را در خواب تحویل کنم شاید رد پای گذران عمر روی چهره ام خط دیگری نیاندازد. 

mohandes
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 12:1  توسط سیامک شایان  | 

تنها حرف مشترکی که میتوانیم با هم بخوانیم فاتحه است٬ فاتحه برای انچه از دست رفت...

محمد قوچانی٬ جایی در سالنامه شهروند امروز٬ ذیل تیتر ائتلاف زیر تابوت که یادداشتی است درباره احمد بورقانی

پ.ن: گویا اداره ثبت احوال شیراز تبدیل به اولین شاکی سریال مرد هزار چهره خواستار اعاده‌ی حیثیت و دریافت ۲۱ ميليارد ريال به عنوان خسارت معنوي وارد شده به مجموعه‌ی ثبت احوال شيراز شده است! (حالا اینکه خسارت معنوی دیگر چه صیغه ایست و چگونه باید وصول شود خدا عالم است) عجیب اینکه هنوز سر و صدای پزشکان بابت این سریال در نیامده و از مدعی العموم جامعه پزشکی٬ شیخ شهاب الدین صابونچی٬ نیز هیچ خبر موثقی در دست نیست. لینک خبر

mohandes
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 4:9  توسط سیامک شایان  | 

بر سال هشتاد و شش با مرور رخدادهای هر حوزه می توان نام های مختلفی گذاشت، سال پیروزی هسته ای ایران در داخل و وضع قطعنامه ها و تحریم ها در خارج، سال تورم و کرامات عجیب دولت در حوزه اقتصادی، سال بحران های زیست محیطی، سال آوار بی امان برف و سرما، سال ناکارآمدی دولت در کنترل بحران های اقتصادی و سیاسی، سال گذر نفت از مرز صد دلار و سال کلی اتفاق ریز و درشت دیگر، اما چیزی که از سال هشتاد و شش بیشتر از هر رخداد و چهره دیگری در ذهنم جای گرفته، کثرت مرگ آیات نظام بود. اشخاصی که در میان آنها نام های بزرگی نیز به چشم می آمد که دایره اشتهار آنها از مرز حوزه های علمیه فراتر رفته و با سیاست و تاریخ ایران عجین شده بود. جدا از این نقش تاریخی و سیاسی و خلاء حاصل از فقدان ایشان، نکته قابل توجه در مرور ویژه نامه های نوروزی نشریات بی توجهی بیشتر آنها به آمار بالای مرگ و میر در میان چهره های شاخص حوزه و دین در ایران، حین مرور حوادث سال گذشته است.

تقریبا ماهی از سال نبود که پیام های تسلیت در فقدان یکی از چهره های گرانقدر حوزوی فضای رسانه ها و مطبوعات را انباشته نکند. اما آنطور که در خاطرم مانده نوستالژیک ترین مرگ در میان آیات نظام، مرگ آیت الله توسلی، رییس دفتر امام خمینی، بود؛ وقتی در واکنش به توهین به بیت امام راحل، عنان از کف داد و در جمع بزرگان مصلحت نظام زبان به اعتراض گشود اما اجل مهلت اتمام کلام را به اون نداد و در اوج سخنرانی ناگهان و برای همیشه سکوت کرد تا به قول سالنامه شهروند امروز خبرساز ترین مرگ سال در ایران رقم بخورد. تیتری که از این اتفاق برای همیشه در خاطرم خواهد ماند، بالای یادداشت غلام حسین کرباسچی، در یادنامه اش در شهروند، خواندم: شهادت داد و شهید شد.

اما دیگر آیت الله ها که در سال هشتاد و شش به دیار باقی شتافتند: آیت الله مشکینی، فاضل لنکرانی، شیخ احمد مجتهدی، میرزا عبدالکریم حق شناس و... باقی نام ها در خاطرم نمانده، سعی میکنم بگردم و این فهرست را کامل کنم.

پ.ن: خیلی اتفاقی دیدم مهاجرانی هم رونوشتی با این آستانه دارد: مرگ شگفت انگیز آیه الله توسلی برای من مهمترین حادثه ی سال گذشته بود  ادامه...

mohandes
+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:10  توسط سیامک شایان  | 

دیشب فیلمتو دیدم، داریوش!

 

بهرام رادان در نمایی از فیلم سنتوری

در جمع دوستان و همکارانم در سه چهار کلینیک دندان پزشکی و یکی دو هفته نامه، من تقریبا آخرین نفری هستم که فیلم سنتوری را تماشا کرده ام. تقریبا تمام آنها که در تماشای فیلم آخر مهرجویی از من سبقت گرفته بودند نه فیلم باز هستند و نه سطح سلیقه شان از فیلم های هندی و فیلمفارسی بالاتر می رود و سال در پی سال به سینما پا نمی گذارند مگر برای تماشای جمال مبارک محمد رضا گلزار یا لوده بازی های امین حیایی. انها چه می دانند که داریوش مهرجویی کیست و سینمای بدنه و هنری کدام است و گردش مالی سینمای ما چقدر است. شاید اگر سرنوشت سنتوری اینگونه نمی شد بسیاری از آنها حاضر نبودند بابت دیدن فیلمی که سرنوشت تلخ یک هنرمند را در جامعه امروز تصویر می کند پا به سالن سینما بگذارند، اما پای لو رفتن یک فیلم که به میان می آید ماجرا به کل فرق می کند. هیجان تماشای فیلمی که ارشاد مجوز اکران به آن نداده و بعد از یک سال در بساط دستفروش های میدان انقلاب و جلوی مترو سر در اورده، بیشتر از ان است که بتوان بی تفاوت از کنار آن گذاشت و با پیش کشیدن بحث اخلاق و رعایت حقوق مولف از تماشای ان سر باز زد. مخصوصا که در آن فیلم گلشیفته فرهانی نقش دارد و بهرام رادان عبا به دوش می اندازد و سماع وار، ترانه می خواند و می رقصد و در یکی دو سکانس، مو به مو تزریق هرویین را به تماشاگر مشتاق آموزش می دهد.

نقد و تفسیر سکانس های مورد دار فیلم سنتوری، بحث روز محل کار من است و ایرانی جماعت را که می شناسید، علامه دهر و صاحب نظر در تمام مسایل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی.

سی دی فیلم سنتوری درست با همان سرعت و هیجانی میان مردم کوچه و بازار دست به دست می شود که در حدود یک سال پیش فیلم هنرپیشه سریال زهره. فیلمی با انبوه صحنه های مورد دار و دیالوگ های بو دار که «لو رفته» و این روزها به قیمت پشگل در کنار خیابان به فروش می رسد. دیگر بی خیال سرمایه مادی و معنوی بدبختی به نام تهیه کننده و انبوه هنرپیشه ها و عوامل سازنده که آرزو داشتند حاصل زحماتشان روی پرده سینما به چشم بیاید، نه مانیتورهای هفده اینچ و تلویزیون های خانگی. بنا به گفته مسئولی از نیروی انتظامی «فیلم سیاه» زهرا اسمائیل خانی ( این تعبیر رسانه ها برای نام بردن از فیلم روابط خصوصی و جنسی افراد است که لو می رود و میان مردم کوچه و بازار دست به دست می شود) بیشتر از دو میلیارد تومان برای دستفروشان سی دی گردش مالی داشت. رکورد چشمگیری که به نظر نمی رسید هیچ فیلم و هنرپیشه ای تا سال های سال به آن دست یابد اما بعید نمی دانم پس از خوابیدن گرد و خاک فیلم سنتوری، یکی از مسئولین ارشاد یا عوامل فیلم با حس دوگانه ای از شعف و تاسف اعلام کند گردش مالی فیلم سنتوری از رکورد فیلم زهره نیز فراتر رفته . در صورتیکه اگر این فیلم مثل بچه آدم و ایجاد این همه حاشیه، روی پرده می رفت و اکران می شد، حتی در بهترین حالت، بعید می دانم به رکورد فروش یک میلیارد هم دست می یافت. آن هم در حالتی که با یک بلیت هزار و پانصد تومانی تنها یک نفر فیلم را می دید و امروز با یک سی دی هزار و پانصد تومانی دست کم ده نفر فیلم را تماشا می کنند.

اشتیاق مردم به تماشای فیلمهای ممنوعه و لو رفته را که با حس و حال کارگردان و عوامل فیلم مقایسه می کنم، یاد حال و روز آن دبیر نگون بخت دبیرستان می افتم که چندی پیش در لید یک گزارش در مورد فیلم های سیاه شرح حالش را خوانده بودم. در نظر بگیرید چه حالی به ان بنده خدا دست داد وقتی یکی از دختران کلاس با شرم پیش آمد و یک سی دی را دست اقای دبیر داد و تاکید کرد که ان را بعد از رسیدن به خانه تماشا کند و دبیر بنده خدا وقتی ان را در دستگاه قرار داد با فیلم خصوصی خود و همسرش مواجه شد که خدا می داد از کجا درز کرده بود و به دبیرستان محل کارش رسیده بود و احتمالا او اخرین نفر از جمع یک دبیرستان هزار نفری بود که از وجود این فیلم با خبر می شود. این درست همان بلایی است که امروز سر تهیه کننده فیلم سنتوری آمده. تازه داغ دل تهیه کننده و کارگردان فیلم وقتی بیشتر می شود که بالاترین مسئول فرهنگی کشور در عوض همدردی با صاحب عزا، عنوان کند مدارکی مبنی بر دست داشتن عوامل فیلم سنتوری در انتشار غیر قانونی فیلم در دست است که در صورت لزوم منتشر می شود.

mohandes
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:22  توسط سیامک شایان  | 

نذر کرده ام اگر در امتحان کارشناسی ارشد قبول شوم مادرم را پای پیاده بفرستم کربلا.

 

این، نوشته دو سال پیش سرهنگ وظیفه احسان رحیم زاده در وبلاگش بود. هر بار که بحث آزمون کارشناسی ارشد و کنکور و قبولی پیش می آید یاد این جمله می افتم. الحمدالله نذر ریاکارانه او نگرفت تا مجبور شود موهای کم پشتش را بتراشد و لباس نیروی انتظامی را به تن کند و چون دو ماه دیر تر از من پا به خدمت گذاشت، چیزی حوالی همین روزها باید کارت پایان خدمتش را گرفته باشد. مدتهاست از او بی خبرم. نه من کاری میل چاپ کردن مطلبی در روزنامه خراسان و سر و کاری با کارهای عمرانی دارم، نه او دندان هایش خراب می شود تا سراغ هم را بگیریم. این است که مدتهاست از او بی خبریم.

mohandes
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:39  توسط سیامک شایان  | 

قسم می خورم اگر به خاطر آوازه بازی «لونا شاد»، مجری خوش سیمای شبکه خبری VOA ، در فیلم «فریاد مورچه ها» نبود، دیگر هیچ گاه حاضر نمیشدم پای یکی از فیلم های محسن مخملباف بنشینم. مخصوصا که حین تماشای «سکس و فلسفه» با دوبله ضایع ایتالیایی و زیرنویس پر غلط فارسی، فقط حرص خوردم و خودم را بابت این بلاهت که پای فیلم او نشسته ام نفرین کردم. از همه آزار دهنده تر اینکه حجم زیادی از زمان این دو فیلم به شعار دادن، آن هم به صورت مستقیم و بدون حاشیه چینی گذشت. انبوهی از کلمات قلنبه و به ظاهر روشنفکرانه از دهان شخصیت های فیلم بیرون می پرید و به سوی مخاطب بدبخت پرتاب می شد.

در میانه فیلم سکانسی هست که جان، شخصیت محوری فیلم، پای صحبت های یکی از معروف ترین شاعران ترکمنستان نشسته است. ناگهان چند جوان مشتاق و علاقه مند به شعر استاد را شناسایی می کنند و برای گرفتن امضاء و شنیدن یکی دو شعرش به سوی او هجوم می اورند. استاد هیچ توجهی به آنها نمی کند و از دستشان می گریزد. جان تعجب می کند و از استاد می پرسد که چرا حاضر نشد پنج دقیقه به این چند جوان وقت بدهد؟ استاد در جواب می گوید:

اینها دوستداران شعر من و قاتلین وقت من هستند. تمام عمر من با این پنج دقیقه ها به هدر رفت. «دقیقه ها اسمشون وقته اما ماهیتشون عمره.» عمر کوتاهه و برای حفظ عمر نباید رودربایستی کرد.

این درست همان احساسی بود که پس از دیدن دستپخت محسن به من دست داد.

mohandes
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:49  توسط سیامک شایان  | 

 

کارت پایان خدمت را گرفته ام، پس حالا می توانم برای تبدیل پروانه موقت اشتغال به دائم اقدام کنم. یک روز کاری را مرخصی می گیرم تا به دنبال کارهای اداری بیفتم.

ماشین را روشن می کنم و راه می افتم. در میانه راه یادم می اید که باید چیزی حدود دویست هزار تومان را به بهانه های مختلف در حلقوم وزارت بهداشت و دارایی سر ریز کنم اما به قدر کفایت پول همراه ندارم. ناچار جلوی یک بانک توقف میکنم تا از عابر بانک پول برداشت کنم. دست که داخل کیف پول میبرم تازه به یاد می اورم کارت عابر بانکم را در خانه جا گذاشته ام. بر می گردم سراغ ماشین تا به خانه بر گردم اما لاستیک پنچر چرخ جلو غافلگیرم می کنم. درحالیکه چند فحش آبدار نثار اقبال بلندم می کنم شروع میکنم به پنچر گیری. هوا سرد است و پوست دستانم خشک شده. حین چرخاندن پیچ جک، جک از زیر ماشین در می رود و دستم را زخمی می کند. به هر جان کندنی هست چرخ را عوض میکنم و راه می افتم. به جلوی درب خانه که می رسم به یاد می اورم کلید را نیز فراموش کرده ام. یک ساعتی زمان را هدر میدهم تا از یکی از دوستان به قدر کفایت برای رتق و فتق امور اداری پول قرض بگیرم. به اداره صدور پروانه های وزارت بهداشت که می رسم حین مرور مدارک لازم، دو مورد کسری می آورم. یکی گواهی پایان طرح است که باید از ساختمان وزارت بهداشت در شهرک غرب بگیرم. دومی پروانه اشتغال به کار موقت که از قرار گم کرده ام. از متصدی مربوطه مراحل اداری می پرسم. پاسخ اینگونه است: جمع اوری استشهاد محلی، تعهد محضری و درج آگهی در روزنامه کثیرالانتشار. در این صورت تلاشم برای گرفتن پروانه دست کم تا یک هفته دیگر به تاخیر خواهد افتاد. دست از پا درازتر از ساختمان خارج می شوم. به صرافت می افتم تا دست کم برای گرفتن گواهی پایان طرحم اقدام کنم. پس از نقطه ای در مرکز تهران راهی شمال غربی شهر می شوم. در میانه راه جلوی یک اپاراتی می ایستم تا تکلیف لاستیک پنچرم را روشن کنم. اوستا لاستیک پنچر را در حوضچه آب فرو می کند. فس لاستیک از بغل در می اید. اوستا سری تکان می دهد و می گوید لاستیک قابل ژنجر گیری نیست و باید داخل لاستیک تویوپ بیاندازم. در حالیکه نگاه حستر باری به عاج های نساییده ی لاستیک نو ماشینم می اندازم سر تکان می دهم تا مجوز خارج شدن پنج هزار تومان از جیبم را صادر کرده باشم.

به ساختمان وزارت بهداشت می رسم. در طبقه دهم، پاسخ کارمند مربوطه پتک دیگری بر سرم فرود می اورد: برای گرفتن گواهی باید تشریف ببرید به دانشگاه محل تحصیل! و توضیح می دهد که چند ماهی است که من باب رفاه حال ارباب رجوع، به دانشگاه ها برای صدور این گواهی تفیذ اختیار شده. از ساختمان وزارت که بیرون می آیم چشمم به یک نانوایی می افتد. به صرافت می افتم تا من باب انجام یک کار مثبت در طول روز، بعد از مدتها چند نان بربری تازه بخرم.

ماشین را جلوی خانه پارک میکنم. داخل خانه کسی نیست تا در را به رویم باز کند. فرصتی هم که برای نهار نمانده. شال و کلاه می کنم به سمت ورامین. قرار است تا برای تصویه حساب با مطبی که طی هفت ماه پیش در ان کار می کرده ام به انجا بروم. یک ساعت و نیم مسافت را در سرما طی می کنم. دو بار تاکسی و یک بار خط مترو را عوض می کنم تا به ورامین برسم. اما از دکتر صاحب مطب خبری نیست. منشی درحالیکه نیش اش تا بناگوش باز شده می گوید: آقای دکتر نیم ساعت پیش زنگ زدند و فرمودند امروز  کسالت دارند و تشریف نمی آورند. اینکه تکلیف من با قسط آخر ماه و چک لابراتوار چه می شود را خدا می داند. با عجله راه رفته را بر می گردم تا به محل کار جدیدم برسم. در ره بازگشت مترو ناغافل تکان تکان می خورد و از حرکت باز می ایستد. نیم ساعتی به خاطر خرابی مترو در دالان میان دو ایستگاه، در انتظار می مانیم. گوشی موبایلم هر چند دقیقه زنگ می خورد و منشی مطب ترافیک بیمار را یاداوری می کند. قطار عاقبت راه می افتد. از ایستگاه مترو که بیرون می ایم ترافیک خیابان عباس آباد غافلگیرم می کند. علی رغم سرمای هوا یک موتور میگیرم و خودم را به مطب می رسانم. پیشانی یخ کردم نوید یک سینوزیت اساسی را به من می دهد. از پله ها بالا می روم و در مطب را باز میکنم. در اتاق انتظار کیپ تا کیپ آدم نشسته. چهره برافروخته منشی را که از غر زدن های بیماران کلافه شده به رو نمی آورم و به رختکن می روم تا رپوش بپوشم. بیمار اول روی یونیت نشسته است. باید کار عصب کشی یکی از دندان هایش را ادامه دهم. دهانش را باز می کنم و بی حسی را تزریق می کنم. هنوز پنج دقیقه ای از شروع کارم نگذشته که برق می رود! تمام فضای مطب در ظلمات فرو می رود. چراغ الکلی کنار دستم را روشن می کنم. از پنجره مطب نور چراغ های آن طرف خیابان پیداست.  پس فقط برق سمت راست خیابان رفته و ساختمان های ان طرف خیابان برق دارند. منشی با اداره برق تماس می گیرد تا تکلیف کارمان روشن شود. مشکل اساسی تر از ان است که طی چند ساعت آینده حل شود.  به ناچار همه مریض ها را مرخص می کنم و همان جا روی صندلی گردان مطب می نشینم. خوشحالم که همه جا تاریک است و کسی چهره مرا نمی بیند! 

   

پ.ن: فکر نمی کنم جا برای مصیبت دیگری باقی مانده بود وگرنه به سرم می امد!

پ.ن۲: حکایت حوادث امروز من حکایت داستان های کوتاه فرورتیش رضوانیه است که در روزنامه شرق و بعدها در ویژه نامه مسافر روزنامه همشهری می نوشت. اوار شدن مسلسل وار همه مصیبت ها و بدشانسی ها روی سر یک نفر که در اخر داستان او را به مرز جنون می رساند.  

بعد از تحریر: یعنی آدمی که این همه بلا در یک روز بر سرش اوار شده حق ندارد تصویه را تسفیه بنویسد؟ کمی منطقی باشید لطفا و اینقدر گیر ندهید!

mohandes
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:41  توسط سیامک شایان  | 

اینطور که روزنامه ها می گفتند قرار نبود تا رسیدن بهمن ماه و جشنواره فیلم فجر، فیلم تازه ای روی پرده سینماها برود؛ اما فیلم «غیر منتظره»، به مثابه نامش، به شکل غیر منتظره ای از سر در سینماهای تهران بالا رفت. از بیلبوردهای فیلم در سطح شهر و نام عوامل سازنده فیلم کاملا پیداست که غیر منتظره هیچ حرفی برای گفتن ندارد، در فصل سوخته اکران روی پرده رفته و مسلما بدون فروشی دندان گیر از پرده سینماها پایین خواهد آمد.

نکته جالب این فیلم برای من اما حک عبارت «با معرفی دانیال عبادی» در اولین خط معرفی عوامل فیلم است. شما البته دانیال را نمی شناسید، اما چهره جوانی با موهای بور و چشمان میشی و ته ریش که نیمی از مساحت  بیلبوردهای این فیلم را اشغال کرده تا برای دختران جوان ایرانی دلبری کند و آنها را به سالن های سینما بکشاند، برای من آشناست، همکلاسی سال های اول و دوم دبیرستان. هنوز هم باور نمی شود که بچه خوشگل مدرسه ما ستاره یک فیلم سینمایی شده باشد. در ان سال ها البته به اندازه امروز، تکه ای دندان گیری نبود اما وسط هفتاد هشتاد تا نوجوان با کله های کچل، پشت لب های سبز شده و صدای دو رگه، آنقدر جذابیت داشت که سال بالایی ها هوایش را داشته باشند و معلم ها روی چشم بنشانندش.

حیف که نادیده پیداست فیلم جز کلوزآپ هایی از صورت دختر کش او چیزی برای تماشا ندارد وگرنه من باب زنده کردن خاطرات سال های اول دبیرستان هزار و پانصد تومان می دادم و داخل سالن تاریک سینما می شدم.

+ عکس با ابعاد بزرگ تر

++ گپ و گفتي با بازيگر فيلم «غير منتظره» در باره زيبايي و زيبا شدن

+++ دانیال عبادی به پرسش های کاربران سايت پاسخ می دهد

mohandes
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:21  توسط سیامک شایان  | 

ترجیح دادم به جای نوشتن یک پست جدید کمی غر بزنم، بابت اینکه از زمان وصل شدن به اینترنت لعنتی تا باز شدن صفحه مدیریت وبلاگم، مجبور شدم بیست دقیقه زمان را پای مانیتور تلف کنم. تف به این زندگی که مجبورم وقتم را به جای هر نوع لذت و تجربه ای به خاطر سرعت تخمی اینترنت اینگونه بگذرانم!

mohandes
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:38  توسط سیامک شایان  | 

    

این توله سگ برادر هفت ساله منشی مطبی است که در ان کار می کنم. منشی ام اینطور روایت می کند که برادرش، خودش رفته اتلیه و این تیپ رو برای خودش انتخاب کرده و عکس انداخته. این حجم از حس استقلال در یک بچه هفت ساله برام قابل هضم نیست. زمانی که ما بچه بودیم کجا این حق را داشتیم یا در مخیله مان می گنجید که می توانیم این حق را داشته باشیم که انتخاب کنیم؟ یا این اعتماد به نفس و قدرت عمل که تنهایی به یک آتلیه برویم و عکس بیندازیم؟ من هنوز که هنوز است سر انتخاب های کوچک، مثلا خرید یک دمپایی، دست و دلم می لرزد که آیا دارم درست انتخاب می کنم یا نه و جالب اینکه در نهایت گند می زنم به همه چیز و اگر کسی بابت انتخاب و تصمیم احمقانه ام، چیزی به رویم نمی آورد، از بزرگ منشی اطرافیان است نه حسن انتخاب و تصمیم من.

پ.ن: طرح دستمال سر و تفنگ و بک گراند این عکس یک مقدار مرا نگران میکند. تهاجم فرهنگی که میگن همین نیست؟

mohandes
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:22  توسط سیامک شایان  | 

«همشهری مسافر» به برف این چند روزه صفت «پرنیان سپید» را داده، اما من با تمام وجود از این پرنیان شوم که مثل اوار بر سرم ریخت و کسب و کار مرا به نابودی کشاند متنفرم.
اخر کدام آدم عاقلی است که در سرمای منهای چند درجه زیر صفر، گرمای خانه اش را رها کند و  پا در خیابان های یخ زده بگذارد من باب امدن به مطب دندان پزشکی و درمان دندان هایش؟ خودم را که جای آنها می گذارم کاملا حق می دهم که وقت درمانشان را بی خیال شوند و مرا با مطب سرد و خالی تنها بگذارند.

mohandes
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14:58  توسط سیامک شایان  | 

حاشیه نویسی بر گفتگو با دبیر شورای اموزش تخصصی دندانپزشکی وزارت بهداشت

در یکی از اخرین روزهای خدمت سربازی، تمام مسیر چهل کیلومتری از پادگانی در جنوب شرق تهران تا ساختمان وزارت بهداشت در شهرک غرب را زیر بارش سیل آسای باران، طی کردم تا به یک قرار مصاحبه برسم. حرکت برف پاک کن روی شیشه های ماشین عملا حرکت مذبوحانه ای بود که ذره ای به دید روبرویم کمک نمی افزود. عملا روی جاده شناور بودم و هیچ بعید نمی دانستم که در آن جاده های خلوت و بی انتها ناگهان یک ماهی قرمز رنگ از کنار شیشه ماشینم بگذرد یا ناغافل با یک پری دریایی برخورد کنم.

قرار مصاحبه با دکتر اکبر فاضل، دبیر شورای آموزش دندان پزشکی و تخصصی وزارت بهداشت را برای ساعت ده گذاشته بودیم. می رفتم تا از او  بپرسم که چرا قوانین ورود به دوره دستیاری به یکباره دچار تغییرات بنیادی شد تا من و تمام دندان پزشکانی که مشغول گذران دوره طرح یا سربازی خود هستند، عملا شانس قبولی خود در آزمون دستیاری را از دست بدهند؟ در راه بارها و بارها به خودم بابت گذاشتن این قرار لعنت فرستادم و حتی از ادامه مسیر منصرف شدم. مخصوصا که در پیچ و تاب بزرگ راه ها گم شدم و چیزی حدود چهل دقیقه دیر تر به محل قرار رسیدم.

هیچ توجیهی برای تاخیر نداشتم، پس دست پیش را گرفتم تا پس نیفتم، خودم را به کوچه علی چپ زدم و با این ادعا که گمان می کردم قرار مصاحبه برای ساعت 11 تنظیم شده، وارد دفتر دکتر شدم. هیچ کس تاخیر من را به رو نیاورد و مستقیم به دفتر دکتر راهنمایی شدم. دفتر دبیر شورا، یک اتاق شیشه ای در طبقه هشتم برج وزارت بهداشت بود که نمایی 180درجه از شهر را زیر پا و اسمانی فراخ و روشن را بالای سر داشت. در عوض مبلهای راحتی گوشه دفتر، روی صندلی های چوبی یک میز نهار خوری نشستیم و مصاحبه اغاز شد. هنوز چند دقیقه از سوال و جواب ها نگذشته بود که عملا حس کردم دفتر آقای مدیر تبدیل به میدان جنگی شده که من با عراده های توپ در یک سمت آن قرار گرفته و شلیک می کنم. از اینکه در این مصاف کلامی، با دست پر وارد شده و در تمام طول گفتگو سوال ها را به سمت طرف مقابل پرتاب کنم، احساس مطبوعی داشتم. هرچند که طرف مقابل من انسان کاملا محترمی بود که از سوال های تند و تیز من خم به ابرو نمی اورد و حتی در پایان مصاحبه از سوال های «اس و قوس دار» من ابراز رضایت کرد. اما افسوس که اقتضاعات مجله محافظه کارمان ایجاب می کرد کلیت مصاحبه توجیح و حتی تحسین اقدام های شورای ازموش دندان پزشکی و تخصصی باشد تا بعد از چاپ خاطر آقای مدیر را مکدر نکند و اعتراضی را بر نینگیزد.

گیر اصلی من در مصاحبه این بود که چرا تمام مصوبات شورای آموزش دندان پزشکی، به صورت غافلگیرانه گرفته می شود و قوانین به شکل ضربتی و بدون اطلاع قبلی عوض می شوند و سال ها برنامه ریزی انبوهی از دندان پزشکان که برای شرکت در ازمون تخصصی دورخیز کرده اند را بر باد می دهد. در حالیکه با انجام یک طرح تحقیقاتی می توان پیش از وضع قوانین اشکالات ان را بررسی کرد و برای چالش های احتمالی راه حلی در حد یک تبصره یا ماده وارده پیش بینی کرد. جواب را نه از دکتر فاضل، که از پاسخ مستقیم به سوال تفره می رفت، که وقتی گرفتم که عاقبت پس از یک ساعت و نیم حرف زدن برایمان پای آوردند تا دهان تازه کنیم. چشمم به قندان روی میز افتاد. برای جالب بود درحالیکه وزارت بهداشت سالهاست برای حذف قند از سبد خانوار ایرانی تلاش و تبلیغ می کند، در اتاق بالاترین رده مدیریتی وزارت بهداشت در حوزه دندان پزشکی هنوز حبه های درشت قند به چشم می خورد. وقتی طرح جایگزینی توت خشک و کشمش با قند حبه، که طی سال های گذشته هزینه کلانی برای تبلیغ و فرهنگ سازی این طرح صرف شده بود، با روی کار امدن دولت جدید و تغییر مدیران فراموش و حتی به سخره گرفته شود، چه اعتباری هست که یک مدیر در عمر کوتاه مسئولیتش این فرصت را داشته باشد که جزییات یک قانون را پیش از اجرا، بیازماید؟ حتی اگر با یک حرکت کوچک قلم سرنوشت تعداد بسیاری از افراد تغییر کند یا بر باد رود؟

mohandes
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 21:16  توسط سیامک شایان  | 

16 اذر هم آمد و بی سر و صدا گذشت و من تازه از روی تیتر روزنامه های شنبه فهمیدم که مصادف با روز دانشجو بوده است. الحمد الله امسال 16آذر جمعه بود تا نه از کسی صدا بلند شود و نه کسی کتک بخورد. تازگی ها وقتی به واژه هایی مثل آرمان خواهی و آزادی طلبی و مردن به خاطر هدف و وطن و عدالت، بر می خورم یاد این جمله از وودی الن می افتم که می گوید: ترجیح می دهم در عوض اینکه در یاد و خاطره مردم باشم در آپارتمان خودم زندگی کنم!

پ.ن: امروز که تخم مرغ را «دانه ای» 130 تومان خریدم یادم آمد سال 65 شیشه های شیر نیم لیتری هنوز 2تومان بود.

mohandes
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:46  توسط سیامک شایان  | 

1- احساس تعلق من به پرسپولیس و ابومسلم تا ان حد نیست که مرا به طرفدار دو آتشه این تیمها تبدیل کند، اما احساس مطبوی دارم از اینکه اخبار شکست های مسلسل وار ابومسلم و نوار پیروزی های پرسپولیس را دنبال می کنم. امروز اما ماجرا برعکس شد. ابومسلم برد و پرسپولیس نبرد. تیمی که تا دقیقه هفتاد و پنج از صبا باتری پیش بود، در عرض کمتر از ده دقیقه و مدد لطف داور همه چیز را باخت تا تیم پرسپولیس و طرفدارانش را با تنها یک امتیاز به خانه بفرستد تا آنها انتقام این اشتباه مهلک را از خواهر و مادر داور و شیشه و صندلی های اتوبوس های شرکت واحد بگیرند. کاش فردا یکی از روزنامه های ورزشی در عوض تیترهای کلیشه ای و بی خود هر روزه، شادی و هیجانی را که داور طی چند دقیقه از چند صد هزار تماشاگر و طرفدار پرسپولیس گرفت، با چنین تیتری انعکاس می داد: داور ما را کشت!   

2- پنج شنبه ظهر چیزی حدود هشتاد کیلومتر را از منتهی الیه جنوب شرقی تهران تا مرز شمال غربی تهران طی کردم تا به هتل المپیک و سومین همایش دندان پزشکان عمومی ایران برسم. مسئولان همایش امسال برای افزایش آمار شرکت کنندگان از حدود دو ماه قبل دندان پزشکان دم دست را با انواع ابزار اطلاع رسانی بمباران کرده بودند. از مجله و خبرنامه و تراکت و بروشور گرفته تا اس ام اس های تبلیغاتی. تقریبا هر دو روز یک اس ام اس میرسید تا به بهانه اشاره به یکی از جذابیت ها و ویزگی های همایش امسال، تاریخ و روش ثبت نام در کنگره را به من یادآوری کند. ماجرا تقریبا برایم تبدیل به کابوس شده بود، حتی این اواخر در خواب هم میدیدم که برایم از کنگره اس ام اس فرستاده اند!

در روی کاغذ نیت برگزاری کنگره های علمی به روز کردن اطلاعات دندان پزشکان است. دندان پزشکان مجبورند برای تمدید پروانه مطب خود هر سال حدود بیست و پنج امتیاز بازآموزی جمع کنند. شرکت در کنگره یکی از راه های کسب امتیاز است. اما واقعیت این است که کمتر دندان پزشکی حاضر است به شکل داوطلبانه، از کار مطب و زندگی خود بگذرد و در این جور کنگره ها شرکت کند؛ چراکه جدا از صرف وقت و هزینه ثبت نام، در انتهای کار چندان مطلب دندانگیر علمی ای نصیب آنها نمی شود. محتوای مقالات ارائه شده معمولا تحقیقاتی هستند و برای غالب شرکت کنندگان همایش، که دندان پزشکان عمومی و متخصصانی باشند که از کارهای تحقیقاتی فاصله گرفته و وارد بارار کار شده اند، هیچ گونه کاربردی ندارد. نتیجه این می شود که حتی انها که به اجبار به شرکت در اینگونه همایش ها تن می دهند، سعی می کنند کمترین وقت ممکن را در سمینارهای علمی بگذرانند، دیداری با رفقای قدیمی تازه کنند، گشتی در نمایشگاه محصولات دندان پزشکی بزنند و در صورت ممکن از زیر بار حضور و غیاب در بروند و همایش را با تمام بار علمی و اساتید گرانقدرش بپیچانند و خود را به مطبشان برسانند!

mohandes
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:30  توسط سیامک شایان  | 

1- موجه ترین ایرانی برای مصاحبه در روز جهانی ایدز، خانم دکتر مینو محرز، رییس مرکز تحقیقات ایدز ایران است. شاید به همین دلیل عکس و مصاحبه« اختصاصی» با او در نیمی از روزنامه های دیروز کشور، که چاپ عکس خانم با روسری در انها مجاز است، به چشم می خورد؛ گویی در ایران همین یک نفر است که در حوزه ایدز تحقیقات می کند و می تواند با آمار غیر رسمی خود دست وزارت بهداشت را، که همیشه در ارائه آمار یک صفر را حذف می کند، رو کند! امسال آمار او که مسلما نسبت به حقیقت جامعه باز هم محافظه کارانه است حکایت از هفتاد تا صد هزار «مبتلا» می داد و آمار وزارت بهداشت 16 هزار و نود نفر.

چند عکس تکان دهنده از بیماران ایدزی ببینید

2- معمولا مطالب رسانه های ما درباره بیماری ایدز و ویروس HIV بیشتر  از آنکه آموزنده باشد موجب التهاب و تشویش در ذهن خواننده می شود. ایدز به صورت یک بیماری مهلک و مبتلایان به آن، هیولاهای خطرناکی تصویر می شوند که باید از آنها ترسید و حذر کرد. نتیجه آن می شود که تمام حقوق اجتماعی و انسانی از افراد الوده به این ویروس و مبتلایان به این بیماری سلب شده و از سوی جامعه طرد می شوند. این درست که باید در مورد این بیماری و خطرات آن هشدار داد و اطلاع رسانی کرد، اما نباید فراموش کرد که مبتلایان به این بیماری علی رغم درد و عوارضی که انتظارشان را می کشد هنوز انسان اند و باید با آنها مانند یک انسان برخورد کرد، چه اینکه ممکن است ابتلا به این بیماری نه در اثر بی بند و باری یا اعتیاد، که خبط سازمان انتقال خون در تزریق فاکتور خون الوده به بیماران هموفیلی رخ داده باشد.

3- یادداشت خانم صدف کوهکن، در روزنامه همشهری،  مطلبی پیرامون ایدز است که با یک نگاه انسانی نوشته شده. نامه ای خطاب به یک بیمار مبتلا به ایدز، که چنان لطیف و سرشار از احساسات است که در عوض ترسی که همیشه از جانب رسانه ها به مردم تزریق می شود، موجب هم ذات پنداری خواننده با بیمار می گردد. پس از خواندن این نامه، یک فرد مبتلا به ایدز، بیشتر از آنکه یک گناهکار باشد، یک قربانی است که دست تقدیر او را مشمول بازی دیگرگونه ای کرده. انسانی که هنوز می توان او را دوست داشت و دستش را به گرمی فشرد. این، قسمتی از آن نامه است:

دوست HIV مثبت من، سلام! من فقط کمی خوش شانس تر از توام. آن قدر که جوانی ام مصادف شود با زمانی که دوران کور بی اطلاعی از ایدز سپری شده. آن قدر خوش شانس تر، که راه های پیشگیری از بیماری را بدانم و برای گرفتن دست دوستی که مبتلا به بیماری شده، تمام تنم نلرزد. اما من هم ممکن است تا چند سال دیگر به واسطه چاقی، پر فشاری خون بگیرم یا در هنگام بارداری، دیابت به سراغم بیاید و مجبور باشم درست مانند تو، تا آخر عمر دارو مصرف کنم!

می دانم که تو محدودیت های دیگری هم داری، مجبوری برای کار کردن، مهمانی رفتن، شنا کردن و حتی نشان دادن محبتت، ساعت ها توضیح دهی و گاهی پشت درهای بسته جهل، تنها بمانی. فقط به خاطر اینکه هنوز با تو مثل بیماران برخورد نمی شود. اما حرف من این است که اولین قدم برای رسیدن به آنچه در ذهن تو می گذرد و من هرگز نمی توانم لمسش کنم، این است که مادر، پدر، خواهر، برادر و دوستانت یاد بگیرند که تو فقط بیماری. بیماری و درمانت هم شروع شده. و این تویی که به من یاد می دهی اگر مشکلات اجتماعی من 100 است و مشکلات اجتماعی تو 1000، قرار نیست تاوان گیری ای در کار باشد.

این تویی که یاد من می آوری، حواست بیش از انکه به خودت باشد، به من است. منی که دیر فهمیدم دستان تو معنی امن دوستی می دهد نه بوی متعفن خیانت؛ و شاید وظیفه هر دوی ماست که به دیگران که هنوز به وجود تو شک دارند، بگوییم قدم زدن زیر باران های پاییزی، برای هر دوی ما خوشایند است، فقط تو باید لباس گرم تری پوشیده باشی.

(...) زیاد هم فکر نکن چیزی از من کم داری. من، همین منی که روبروی تو نشسته ام و داد فردا را می زنم، خودم هم نمی دانم که این روزهای نیامده، آبستن چه اتفاقاتی است. شاید من رفتم تا تو ماندی که به کودکان من یاد بدهی دنیای طوفان ها، بادها و باران ها، برگهای زیادی را به زمین می ریزد و هیچ درختی نمی داند کدام زمستان را تاب نمی آورد. پس لازم نیست که نگران بهارهای نیامده و زمستان های ندیده باشی، شاید تو کاج قصه بودی و برگ های من در پاییز زرد شد. اما باغبان های ما هم باید بیدار شوند. ما که به سن میوه دادن رسیده ایم تحمل بی آبی را نداریم. هیچ درخت پرتقالی، دیم، میوه نداده و قرار نیست از میوه های پاییزی تنها هندوانه های شب یلدا باقی بمانند. بزرگترهای ما هم باید بدانند که اگر من پرتقال شدم و هندوانه ها هم خوب رسیدند، پاییز، بی انار پیزی کم خواهد داشت و ما به انها باز هم فرصت می دهیم تا تو را نه، که خودشان را پیدا کنند. (...)   

mohandes
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 23:25  توسط سیامک شایان  | 

پای ما که به جشنواره ها و دست ما که به چهره های هنری شناخته شده که نمی رسد، مجبوریم از ملاقات اتفاقی مسعود کیمیایی در صف توالت تالار وزارت کشور ذوق مرگ شویم. جالب اینکه هنردوستی و هنرمند پروری ایرانی ها، حتی داخل سرویس های بهداشتی هم ادامه داشت و دوستان برای تقدیر و احترام به استاد سنگ تمام گذاشتند. هیچ کدام از انها که داخل صف های طولانی ایستاده بودند و برای رسیدن به شروع برنامه عجله داشتند، حاضر نشدند جای خود را به استاد که از قضا در امر اجابت مزاج عجله هم داشتند، بدهد تا آخر کار یک پدرآمرزیده ای از خیر نوبت خود گذشتند تا مبادا شاهد خلق یک اثر هنری در محل مذبور باشیم! بنده خدا کیمیایی که گویا هیچ کجا از شر چشمان کنجکاو ملت در امان نیست، مثل گنجشک زیر باران مانده خودش را جمع کرده بود تا برق چشمان ملت علاف حاضر را نبیند. اگرچه فیلم برداری از صحنه حاضر توسط دوستان موبایل دار در جریان بود و کلیه تصاویر تا لحظه ورود استاد به داخل دستشویی و بستن در، توسط عزیزان علاقه مند به فیلم و سینما ثبت شد.

اما تصور اینکه هنرمندانی چون کیمیایی هم با وجود جایگاهشان در عرصه هنر نیاز به قضای حاجت در سرویس های بهداشتی عمومی دارند غیر ممکن بود. یعنی در عرصه هنر کم جا و مجال برای ریدن هست که بخواهند دست به دامن توالت عمومی سالن وزارت بهداشت باشد؟

و اما خود کنسرت٬ چیز خاصی برای گفتن نداشت. حتی نتوانستم مانند تجربیا