شاید برای هیچ کس جز خودم مهم نباشد که روز اول فروردین سالهای پیش در چه حس و حالی بودهام اما مرور آنها دستکم برای خودم این فایده را دارد که درجه تحول خودم را حین تحویل سال اندازه کنم. یک نکته مشترک در تمام یادداشتهای اول سال من به چشم میخورد، تحویل سال هیچگاه شوری در من برنیانگیخته یا دسککم سعی کردهام اینطور باشد.
شنبه اول فروردين 1383
عید خُنک
هيچ لطفي نداشت. عيد آمد که آمد. گذشت که گذشت. لحظه تحويل سال برايم مثل هر لحظه ديگري بود، گس و بيمعني.
تا چند دقيقه قبلش پشت مانيتور نشسته بودم. جايي براي گشتن يا کاري براي انجام دادن نداشتم. همين طور نشسته بودم و روي لينک هاي مختلفي که مي ديدم کليک مي کردم و در ليست مختصر مسنجرم دنبال چراغ روشني ميگشتم. کمي آنسوتر همه در جست و خيز بودند.آخرين مراحل عمليات خانه تکاني همزمان با ابشانه کردن موها و پوشيدن لباس رسمي، همچنان ادامه داشت؛ که اين خانه لعنتي ما را هرچه بتکاني باز هم نامرتب است.
چند تا دلقک هم توي تلويزيون دور سفرههاي رنگين نشسته بودند و نيششان تا بناگوش باز بود.
ده و بيستو چند دقيقه و سي و چند ثانيه، تنها ثانيههايي که در مملکت ما به آن ارج مينهند؛ نمي دانم حالا يکيدو ثانيه اين سو تر يا آنسو تر چه توفيري ميکند.
صداي همه درآمده بود. با اکراه از جا بلند شدم تا لباس بپوشم. پاي سفره که نشستم عر مجري درآمد که: آغاز سال يک هزار و سيصد و هشتاد و چند...
ما اما همچنان مات يکديگر بوديم. تازه قرار بود پدرم قرآن باز کند و براي اولين بار در لحظه تحويل سال فال حافظ بگيرد يا نطق کوتاهي بکند در مرور سال پيش و نقد کارکرد هر يک از ما در جريان خانواده.
يادم نيست. فکر مي کنم همه بههم لبخند زديم. يا بلند شديم و تکو توک روي ماه همديگر را بوسيديم. بعد پدرم قرآن را باز کرد و حجمي از اسکناس سبز رنگرا که حتي تعددشان هم هيچ ارزشي نداشت بيرون کشيد.
من لبانم را از دو سو کش آوردم و پيش رفتم.تبريک عيد گفتم و سهم خودم را گرفتم.
دوشنبه اول فروردین 138۴
يادم تو را فراموش
۱- بيکارم. توي خونه نشستم و کتاب ميخونم و نمي خونم. حس و حال تلفن زدن با اين و آن و جفنگ گفتن درباره عيد و نوروز را ندارم. سال نو شد که شد. بهار امد که امد؛ اينکه تبريک ندارد. خوشحالی دارد اما؛ بالاخره يک تعطيلات گل و گشاد نصيبمون شده با کلی فرصت برای فيلم ديدن و کتاب خوندن و مفت خوردن.
پس از من دلخور نشويد اگر هيچ يادی از هيچ کدامتان نمیکنم؛ همچنان که شما از من. ضمن اينکه تا موبايلم را دست میگيرم کابوس قبض ۱۰۰هزار تومانی ماه پيش که به قطع موبايلم انجاميد دوباره پيش چشمم جان میگيرد و...
۲- وبلاگ مورد نظر شما به علت رعايت نکردن توافقنامه پرشين بلاگ ، مسدود مي باشد.
وقتی که بعد از يک سال میری تا به يک عدهای که فراموششون کرده بودی سر بزنی ديدن چنين يادداشتی٬ بدترين عيديی است که پرشنبلاگ میتونه برات توی مشت داشته باشه
چهارشنبه دوم فروردین 1385
شیعیان امسال عید ندارند، ویژه نامه دارند
1- عید که نداریم امسال هم. باب دید و بازدیدهای زورکی را هم که چند سالی هست که بسته ایم. نصف فامیل را هم که تحریم کرده ایم. پس می مانیم خودمان و خودمان و چند تا آشنا و فامیل که دیددنشان بستگی به امدن یا نیامدن عید ندارد و جزء عادات همیشگی است. در نتیجه عید تبدیل می شود به یک دوره ملال آور که تنها با هوس پرداختن به دغدغه های شخصی و روزنامه و کتاب و اینترنت می گذرد. اما فقط دغدغه و نه انجام!
2- کرم خرید ویژه نامه روزنامه ها از زمان جام جهانی 94 به تنم افتاد. شماره ویژه روزنامه همشهری برای جام جهانی که به طور اتفاقی به دستم افتاد حسابی به دهانم مزه کرد؛ انبوهی از صفحات، عکس های رنگی، مطالب جذاب، همه و همه باعث شد تا از همان سال مشتری پا به جفت ویژه نامه ها باشم. ویژه نامه بازی های آسیایی، المپیک، بازی های غرب آسیا و ... تا چند سال پیش که روزنامه های دوم خردادی به صرافت انتشار شماره ویژه نوروز افتادند، که اوایل اگرچه تا حدی نچسب بود اما باز هم لذت همیشگی خرید یک حجم انبوه از روزنامه را با یک قیمت نازل داشت. امسال هم مثل هر سال چند کیلو روزنامه را طی سه روز شکار کردم.
112 صفحه جام جم، 216 صفحه شرق، 120 صفحه اعتماد ملی، 32 صفحه سلامت. اگرچه خود هم خوب می دانم که یک درصد این صفحات را نخواهم خواند، اما باز هم خریدن جنسی که در روز انتشارش نایاب است و تورق صفحات رنگی با تیترهای جذاب و مطالب هوس انگیز، لذت همیشگی خودش را برایم دارد. طوری که اگرچه حتم بدانم لابلای روزهای تعطیلی چیزی از آنها را نخواهم خواند، همچنان در شعف خرید آنها، هر ساله له له خواهم زد.
3- کتاب، کتاب، کتاب. دریغ و دریغ از اینکه فاصله من و میز کامپیوترم تا کتابخانه اتاقم بیشتر از دراز کردن یک دست نیست و هیچ میلی برای باز کردن کتابی و خواندن صفحه ای ندارم. سال 84 م نیز مانند سال پیشترش، بدون خواندن حتی یک صفحه کتاب غیر درسی گذشت. نوش!
پنجشنبه دوم فروردین 1386
تحویل خواب
کاش تمام سال تحویل ها می افتاد نصف شب، تا این امکان را داشته باشم بدون نیاز به آوردن یک توجیه محکمه پسند برای خانواده، لحظه سال تحویل را سر سفره نباشم و در خواب از سر بگذرانم. هرچند سفره چیدن و دور سفره نشستن را دوست دارم، حتی چشم در چشم دیگران دوختن و انتظار تا لحظه تحویل سال را، اما اصلا حال شنگول نشان دادن خودم را و کش آوردن لب ها از دو سو و تحویل لبخند به دیگران را بابت اتفاق بیهوده مثل آغاز سال نو ندارم. لحظه تحویل سال برای من اصلا لحظه شگرفی نیست. اینکه سال قدیم بیاید و بگذرد و جایش را به یک سال دیگر بدهد که روزهایش هیچ تفاوتی با قبلی ندارد، هیچ شور و شوقی برای من ندارد؛ چه اینکه فکر کردن به گذر تند و تیز سال های عمرم که در بیهوده مفرط می گذرند و تنها مرا قدم به قدم به مرگ نزدیک تر می کند، بیشتر مرا افسرده می کند تا شاد. پس همان بهتر که سال را در خواب تحویل کنم شاید رد پای گذران عمر روی چهره ام خط دیگری نیاندازد.