9صبح- دو روز تمام استراحت کردهام و حالا میروم تا یک روز شاد و موفق را اغاز کنم.
9:15- در کلینیک به همه سلام میدهم و لبخند میزنم.منشی از من رو بر میگرداند. پس حتما بابت بلوایی که روز چهارشنبه سر کوتاهی و کارشکنیهای او راه انداختهام، از من ناراحت است.
9:17- همه چیز در اتاقم بههمریخته است. سعی می کنم عصبانی نشوم و از پرستار میخواهم تا همه چیز را جمعو جور کند.
9:20- اولین بیمارم یک بچهی سهساله است که بههیچ وجه حاضر به نشستن روی صندلی دندانپزشکی نیست. او را مرخص می کنم. حالا مجبورم نیمساهتی تا رسیدن مریض بعدی بیکار بمانم.
9:30- طبق معمول من از بیماران ویزیتی سهم ندارم، مگر کشیدن دندان یا چسباندن روکش؛ مخصوصا با بلوای روز چهارشنبه.
10:00- مریض بعدی رسید؛ یک دختربچه لوس و نازکنارنجی. احتمالا منشی عزم کرده تا حال مرا بگیرد.
10:10- دخترک همکاری نمیکند، مدام نق می زند و میخواهد دست مادرش را بگیرد. پرستارم دست و پا چلفتیست. مجبورم تنهایی دخترک را کنترل کنم.
10:15- یک نفر را برای ویزیت سراغ من میفرستند. همانطور که حدس میزدم؛ یک جوان کراکی که اصرار دارد دندان پوسیدهاش را بِکشم. برایش آنتیبیوتیک تزریق میکنم و ردش میکنم.
10:30- ویزیتی بعدی باز هم یک دختربچه است؛ اینبار یک کودک عقبماندهی ذهنی که تشنج دارد و نمیتواند روی صندلی آرام بگیرد. او را به یک متخص اطفال معرفی میکنم.
10:35- پرستارم را تهدید میکنم اگر یک بچه دیگر پایش را داخل اتاق من بگذارد، قلم پای هر دوشان را خورد خواهم کرد.
10:36- پرستار میزند زیر گریه و به حالت قهر از اتاق خارج میشود.
10:37- در را پشت سرش میبندم و بلند، جوری که او هم در بیرون از اتاق بشنود اعلام میکنم دیگر حق ندارد پایش را داخل اتاق من بگذارد تا تکلیف او را با مدیر مجموعه روشن کنم، امروز را هم می خواهم بیپرستار کار کنم.
10:50- یک ویزیتی دیگر، یک پیرمرد حاجیبازاری که میخواهد برای ترمیم تمام دندانهایش یک رقم کلی بهاو بگویم و کلی تخفیف بدهم. می دانم این جماعت مشتریبشو نیستند. یک رقم گنده میپرانم تا خودش بلند شود و بیرون برود.
11:00- پیرمردی برای تحویل دستدندان آمده؛ اما پروتزش بههیچ وجه در دهانش گیر ندارد. میخواهم برای ریلاین پروتز از او قالب بگیرم اما از اینکه باز هم مجبور است چند روزی را بدون دست دندان سر کند شاکی میشود و داد و قال راه میاندازد.
11:05- دیگر نمیتوانم غرولندهای پیرمرد را تحمل کنم و جوابش را میدهم. دستدندان را بهطرف من پرتاب میکند، در را بههم میکوبد و بیرون میرود.
11:06- برای یک لحظه جهره منشی را می بینم که لبخند موذیانهای به لب دارد. میدانم همه این اتفاقات زیر سر اوست.
11:30- دو مریض باهم از راه می رسند. هر دو ادعا میکنند در همین ساعت وقت داشتهاند. سعی میکنم بر اعصابم مسلط باشم. به هر دو بیحسی میزنم و یکی را به این بهانه که دندانش کاملا بیحس شود بیرون میفرستم.
11:31- دنبال راهکاری میگردم تا بتوانم حال منشی و پرستارم را با هم بگیرم.
12:05- خانم جوانی برای امتحان روکش دندانش آمده اما هرچه میگردم روکش را پیدا نمیکنم.
12:15: انگار مجبورم منت پرستارم را بکشم تا بیاید و روکش را پیدا کند.
12:20- پرستارم راضی میشود که داخل اتاق بیاید و دنبال روکش بگردد. چشمانش پف کردهاند. اما او هم چیزی پیدا نمیکند. تازه معلوم میشود کار هنوز از لابراتوار نرسیده است.
12:21- عصبانی میشوم و پرستار را از اتاق بیرون میاندازم.
12:35- منشی در اتاق را می زند. لبهایش از دو طرف تا بناگوش باز شده. خبر میدهد که رییس کلینیک در اتاقش منتظر من است. میدانستم دست آخر زیرآب مرا خواهند زد.
12:36- حالا که قرار است توبیخ شوم تصمیم میگیرم دست پیش بگیرم و به بهانه ناکارامدی سیستم و عدم کفایت مدیر مجموعه از کلینیک استعفا دهم.
12:38- در اتاق رییس را میزنم و وارد میشوم. تمام همکاران کلینیک با یک کیک بزرگ کشلاتی منتظر من هستند.
12:40- آقای مدیر درحالیکه بادی به غبغب انداخته، اعتراف میکند تمام اتفاقات امروز نقشهای بوده که او کشیده تا مرا در روز تولدم غافلگیر کند.
13:00- بعد از روبوسی و فوت کردن شمعها و بریدن و خوردن کیک، پیش رییس میروم و برایش اعتراف میکنم که امروز روز تولد من نبوده و این توطئهست که با همکاران کشیدهبودیم تا از او شیرینی بگیریم.
13:01- سعی میکنم پیش از آنکه دیر شود از جلوی چشمانش دور شوم.عکس از فتوبلاگم (i am dentist)
1- لجم میگیرد از کسی که دندانهایش سالهاست رنگ مسواک را به خود ندیده و جرم ضخیمی همه آنها را پوشانده است بیآنکه خیالش ذرهای آزرده باشد و من یک ساعت تمام برای جرم گیری دندانهایش وقت میگذارم؛ وقتی کار تمام شد آینه دست میگیرد و به نقطه کوچکی میان دو دندانش اشاره می کند و میپرسد: یک نقطه از جرم بین این دو تا دندونم مونده.
2- لجم می گیرد از کسی که وقتی برای پرداخت هزینه پنج هزار تومانی چسباندن یک روکش میان تراولهای پنجاه و صد تومانی دنبال یکی دو اسکناس ریز می گردد، همزمان عجز و لابه می کند: نمیشه هزار تومن به من تخفیف بدین؟
3- لجم میگیرد از کسی که بابت نداری حاضر می شود تقریبا مجانی و تنها با اخذ هزینه لابراتواری، برایش دستدندان بسازم اما پس از قالبگیری از فکها با اعتماد به نفس از من می خواهد: دکتر جان دندان جنس خوب برای من بگذار.
4- لجم میگیرد از پدر و مادری که کودکشان امادگی جسمی و روحی برای انجام یک کار سنگین دندانپزشکی مانند پالپکتومی یا کشیدن دندان عفونی را ندارد و زیر دست من عربده میکشد و لگد میپراند. اما والدینش اصرار میکنند تا به هر صورتی که شده برایش کار کنم چون از گریههای مداومش عاصی شدهاند و تمام شب قبل را نخوابیدهاند.
5- لجم می گیرد از کلاهی که سر رفتار بازاریها سرم میرود؛ که جلسات اول و دوم دست در جیب میکنند و هزینه ای بیشتر از قیمت خدمات را پرداخت میکنند تا اعتماد من را جلب کنند، اما در جلسه اخر من را قال میگذارند و با یک بدهی بزرگ غیب میشوند.
6- لجم می گیرد وقتی آدم نداری، با درد دندان به سراغ من میاید و ما با هم توافق می کنیم بدون اخذ هیچ هزینهای درد را برای او فرو بنشانم، در انتهای کار با آنکه هم من و هم خودش میدانیم آهی در بساط ندارد، با اعتماد به نفس دست در جیب میبرد و اصرار میکند تا هزینه درمان را بپردازد.
از جبر روزگار و کثرت بیماران کم سن و سال، تبدیل شدهام به دندانپزشک کودکان. عکاسی از کودکان و البته حواشی کار دندانپزشکی، دغدغهی تازهایست که این روزهایم را با آنها می گذرانم.
عکسهای بیشتر را در فتولاگ من ببینید I AM DENTIST
این هم داستانوارهای درباره برخورد با کودکان در دندانپزشکی که با نگاه این روزهایم به کودکان چندان سازگار نیست (دندانپزشک حیوانات) این یادداشت پس از انتشار در هفته نامه سپید، واکنشهای منفی بسیاری را برانگیخت؛ طوریکه مجبور به انتشار یک توضیح در شمارهی بعدی نشریه شدم شاید کمی از جراحت روح خوانندگان نازکاندیش سپید بکاهم.
ما دندانپزشکان انسانهايي بيوجدان، پول دوست و گناهکار هستيم که هر مريضي را که به چنگ بياوريم، آبتراش ميکنيم و تا آخرين قران جيبش را بيرون نکشيم، دست از سرش برنميداريم. دندان را که پر ميکنيم، هزار عيب و ايراد پيدا ميکند و اگر همان سال اول خراب نشود، بالاخره زماني دور يا نزديک فاتحهاش خوانده ميشود. اگر بپذيريم مردم عادلترين مرجع براي قضاوت درباره کيفيت کار ما هستند و از آنجا که تقريبا هيچ بيماري تقصير شکست درمان را بر گردن نميگيرد، قصور و کوتاهي دندانپزشکان دليل همه آسيبهاي وارد شده به دندانها هستند...
فهرست زير قسمتي از گناهان دندانپزشکان است، از زبان بيماران که گلهمند از کار يک همکار که به من مراجعه کردهاند. قطعا از من نيز با اين شکايتهاي بعضا متناقض به همکار ديگري نيز گلايه بردهاند.
چسب دندان را آنقدر بد زد که زود افتاد./ دندانم را آنقدر محکم چسباند که دکتر بعدي هر چه کرد نتوانست دربياورد و آخر روکش را بريد.
آنقدر بيحسي زد که لثهام سوراخ شد، اما دندانم بيحس نشد/ چنان بيحسي زد که تا فردا صبح بيحس بود.
هر چه گفتم دندان را بکش، نکشيد. گفت درست ميشود/ به زور تمام دندانهايم را کشيد.
همه دندانم را به خاطر روکش تراشيد/ دندان را آنقدر کم تراشيد که مجبور شد يک عالمه از روي روکش بزند.
از وقتي جرمگيري کردم، تمام دندانهايم لق شد/ از روزي که جرمگيري کردم، دندانهايم زود به زود جرم ميگيرد.
دندانم درد نداشت، اما عصبکشي کرد/ دندان حساسم را عصبکشي نکرد. گفت: «پر ميکنم ببينيم چه ميشود.»
دندان سالم را تراشيد و روکش کرد/ دندان را روکش نکرد، چهار سال بعد شکست.
گفتم دندان را با سفيد پر کن، گفت استحکام ندارد، سياه پر کرد/ گفتم دندان را با سياه پر کن، گفت جلوي ديد است، با سفيد پر کرد.
دست دندانم را آنقدر لوهور و ضعيف ساخته که فکم خسته ميشود/ دست دندان را آنقدر نازک ساخته که يک گاز کوچک زدم، شکست.
آدم سنبلکاري بود، همه کار دندانم را يکجلسهاي تمام کرد/ براي يک دندان فسقلي ده بار مرا کشيد مطبش، اصلا دستش تند نبود.
اخلاقش مثل زهرمار است. بگو بخند که هيچي، جواب سلام مريض را هم نميدهد/ آدم لودهاي است با همه مريضها شوخي و خنده دارد.
اينجانب دکتر سيامک شايان، داراي مدرک دندانپزشکي عمومي از دانشگاه اکسفورد، در اغتشاشات اخير در هفتهنامه سپيد، در ايام انتشار ويژهنامه چهل وهشت صفحهاي روز پزشکداروساز، در اتاق خانم دکتر خالقي، معاونت محترم تحريريه، پس از افشای سوتی نشریه در انتشار یک مطلب مشابه با دو تیتر و نام متفاوت در ویژهنامه روز داروساز (این و این)، به جرم اشاره به اصالت سبزواري ايشان، توسط عوامل محترم تحريريه دستگير شدهام...
اعترافات
طي هفتههاي اخير، به دليل کاهش حجم نشريه به دوازده صفحه و انتشار دو ويژهنامه داروساز و پزشک که به حذف صفحه دندانپزشکي و تعطيلي ستون دندان کاغذي منجر شد، فرصت مغتنمي يافتم تا در فراغت حاصل از تعطيلي اين ستون با تأمل و تعمق در کارنامه کاري ام، به برخي زواياي ننگين عملکرد خويش پي ببرم و طي نوشته زير که از طريق فاکس از داخل زندان براي نشريه ارسال ميشود، به تعدادي از آنها اشاره کنم. البته بايد تاکيد کنم که اين اعترافات حاصل تحولات دروني و بيروني شخص بنده بوده و در اين زمينه هيچگونه فشاري از سوی مدیران نشریه به من وارد نشده است.
اينجانب اعتراف ميکنم که در عوض تمرکز بر کار شريف مطبداري، ساعاتي از وقت روزانهام را صرف نوشتن مطالب موهن و سوءتفاهمبرانگيز، به قصد تخريب وجهه دندانپزشکان کردهام. به همين منظور در تابستان سال 85 از طريق يکي از عوامل مخالف و ناراضي از بهداشت و سلامت، به نام آقاي دکتر ک.ب به تحريريه سپيد وارد شدم و طي اين چند سال از هيچ تلاشي براي تشويش اذهان عمومي عليه همکاران فروگذار نکردم و در اين راستا از عبارت «دندان کاغذي» به عنوان اسم رمز کودتاي سپيد عليه مديران نشريه استفاده کردهام.
يکي از اولويتهاي کاري بنده، انتشار داستانهايي با سوژه دندانپزشکي و با مضامين خلاف اخلاق عمومي، در يکي از صفحات نشريه بود. در اين راه با همکاري يکي از عوامل خودفروخته، به نام سيامک حبيبي، که از ذکر نام و عنوان ايشان به عنوان مدير اجرايي نشريه، معذور ميباشم، به انتشار خبر خواستگاري خود از دختر نام برده اقدام کردم که به احساسات بخش زيادي از نسوان محترم جامعه پزشکي و غير پزشکي لطمات جبران ناپذیری وارد کرد، در حالي که دختر ايشان هنوز به سن دو سالگي نرسيده و بنا به اظهار مادرشان، به خوردن شيرخشک مشغولاند و تا چند سال آينده قصد ازدواج ندارند!
کودتا
يکي از اقدامات ديگر من براي کودتا، همکاري با يک قلم به دست مزدور به نام «مستعلي مستعان» براي انتشار داستاني غيراخلاقي بود که طي آن يک دندانپزشک براي خواستگاري از يکي از بيماران زيباروي خود، در داخل مطب اقدام کرده و ناکام ميماند. پس از انتشار اين نامه، آقاي مستعان نامهاي براي ستون اخلاق پزشکي نشريه ارسال کرد تا ضمن نقد ظاهري داستان و سر دادن فرياد وامصيبتا، فضا را تا حد امکان گلآلود کند که متاسفانه با هوشياري مسوول ستون که يکي از چهرههاي جاويدان حوزه اخلاق و مرام پزشکي است، اين تلاش ناکام ماند.
تقاضاي عفو
در انتها با توجه به محدوديت حجم ستون، من از ذکر باقي حرکات ننگين خود خودداري ميکنم و ضمن پوزش از درگاه باسخاوت جامعه پزشکي و دندانپزشکي، از ساحت مقدس سردبير نشريه و معاون خوش قد و بالاي ايشان ميخواهم، پس از تنبيه و کسر حقوق از بنده، به ادامه حيات اين ستون در صفحه دندانپزشکي رضايت دهند. و خداوند تواب است و رحيم.
روز جشن فارغالتحصيلي ما چهل و هشت نفر بوديم. طاها يک سال قبل سر مسايل انضباطي از دانشگاه اخراج شده بود. معصومه اماني هم بعد از ازدواج درس را رها کرد. مرتضي صالحي و امير بنکدار رفتند شهرستان و مطب زدند. الان هم ماهي هفتهشت ميليون درآمد دارند. صادقي و محمد عسگري يک ضرب تخصص قبول شدند. شرمين و سارا زارع با همان مدرک عمومي جذب هيات علمي شدند. سامان زد به کار سياست، الان بايد وزيري وکيلي شده باشد...
* کليه اسامي به صورت اتفاقي انتخاب شده و معادل و حقيقي ندارند.
سلامت و طاووس برگشتند گرگان. اعظم با پسرخالهاش ازدواج کرد و توي مطب اوکار ميکند. رضا هنوز دارد براي امتحان تخصص درس ميخواند. فرشيد جعفري مدير کارخانه پدرش شده، لباس زير توليد ميکند. گرمهاي رفت پي علاقهاش، الان دکتراي روانشناسي ميخواند. پدرام وبلاگنويس بود؛ خودتان حدس بزنيد چه عاقبتي پيدا کرد. ملتي رفت استراليا، خبر حسام و مسعود را از آمريکا دارم. کاظمي هنوز پيپ ميکشد و دچار ياسهاي فلسفي ميشود. شهلا توي دوره طرح ازدواج کرد و همان بندرلنگه ماندگار شد. سارا و الهام و الميرا با مهندس ازدواج کردند. پرديس هنوز شوهر نکرده. احسان يک زن خوشگل گرفت. امير پويا و خواجهنوري زدند به کار ايمپلنت. مصطفي طاهري خودش را متخصص جا زده و در مطبش فقط کار ارتودنسي ميکند. سهراب منعم سرطان گرفت؛ بنده خدا تازه مطب زده بود. طالب و محمدي بورسيه ارتش بودند. هنوز هم سرگردان از اين شهر به آن شهر منتقل ميشوند. جواد يغمايي کارش به طلاق کشيد و بابت هفت هزار سکه مهريه زنش به زندان افتاد. زنش سال بعد با همکار جواد ازدواج کرد. سياوش و سحر هم کارشان به طلاق کشيد. چهار سال در دانشگاه همگروهي بودند، اما زندگيشان چهار ماه هم دوام نياورد. سعيد عندليبي را با منشي مطب گرفتند. بعد از آن رسوايي زنش ديگر به خانه برنگشت. شهرام اصولي يک شرکت واردکننده لوازم دندانپزشکي دارد. منوچهر هم نمايندگي ايمپلنت زد، اما ورشکست کرد. سميرا اما بچهها در خيابان بچه بغل ديده بودند. از آن فيمينيستها بود که ميگفت عمرا ازدواج کنم. پديده هم الان چهار تا دختر دارد. شبنم اما هيچوقت بچهدار نشد. پويا و آنوش هم رفتند مالزي براي تخصص. ليلا را توي مطبش، به قتل رساندند. علي هم يک متري در روزنامه سياسي مينوشت. الان اما هيچکس از او خبر ندارد. دلم براي مینا حسابي تنگ شده. کاش هر جا که هست، خوشبخت شده باشد. اسم بقيه آدمها را هم يا فراموش کردهام يا از آنها بيخبرم. و خودم؟ خودم که روز بعد از جشن فارغالتحصيلي تصادف کردم. داشتم ميرفتم لوازم جشن را پس بدهم که رفتم زير کاميون. الان هم که در خدمت شما هستم.
* این مطلب با الهام از داستان همشاگردیها نوشته حسین ابکنار نوشته شده است
تو هيچ سفري پيشرو نداري، اتفاق خوبي در انتظار تو نيست، گمشدهاي نداري که پيدايش کني، محکومي به ماندن و تنهايي. اين تقدير محتوم تو است که سالهاست به آن تن دادهاي، اما حالا روي به روي تو دختري روي يونيت دندانپزشکي نشسته که احساس ميکني تمام معادلات تنيده در تقديرات را دگرگون خواهد کرد. اين را از همان نگاه اول فهميدي، همان وقتي که شيره گرم حيات در درونت جوشيد و وجودت، مثل خاک خشکيدهاي که جاري شدن آب را بر تناش حس کند، جان دوبارهاي گرفت. دخترک وقتي وارد اتاق شد، مستقيم در چشمان شما لبخند زد و سلام کرد. خواستيد جواب سلامش را با لبخند بدهيد، اما زبان به کف دهانتان چسبيده بود. در نهايت چيزي که از دهان شما بيرون آمد، مجموعهاي از هجاهاي نامفهومي بود که کوچکترين شباهتي به سلام نداشت...
پرستار، دخترک را به سمت يونيت معاينه راهنمايي کرد و تو مدهوش کرشمه حرکاتش تا مدتها بر جاي ماندي. پيش از آنکه خود را بر سر دو راهي انتخاب حس کنيد، تصميمتان را گرفته بوديد: «بايد به او پيشنهاد ازدواج بدهم.» پس مصمم، گام برداشتيد و به سمت او رفتيد، اما تنها يک نگاه او کافي بود تا تمام اعتماد به نفستان نقش بر آب شود. به من و من افتاديد و دخترک نيز، گويي متوجه دستپاچگي شما شده باشد، لبخند کمرنگي زد و شروع کرد به شرح مشکلات دندانياش. حالا او رو به روي شما نشسته و شما بيپناهتر از هر زماني، در برابر او به دنبال کلمهها ميگرديد. کلمههايي که بتواند در کوتاهترين جملات، احساس دروني شما را براي او ترسيم کند، اما زباني که در تمام ساعات بيداري شما، بيوقفه در دهان ميچرخد، حالا کرخت و بيحرکت به کف دهان شما چسبيده و تکان از تکان نميخورد. بيشتر از آنکه ترديد «چه گفتن» داشته باشيد، در «چگونه گفتن» احساستان درماندهايد. خودتان را جاي او مي گذاريد تا قضاوت کنيد اگر دندانپزشک جواني که براي ترميم دندانتان به سراغ او رفتهايد، در اولين ملاقات، بيبهانه از شما خواستگاري کند، چه پاسخي به او خواهيد داد؟ اما مگر براي ملاقات دختر جواني که به زحمت در ميان دندانهايش، يک پوسيدگي کوچک يافت نميشود، چه قدر فرصت داريد؟ در ترديد ميان گفتن و نگفتن، به صحبتهاي او درباره حساسيتهاي گاه به گاه دندانها حين جويدن و نوشيدن و خنديدن، گوش ميدهيد و نااميدانه به دنبال حفرهاي ميان دندانها ميگرديد که نشانهاي باشند از پوسيدگي و بهانهاي براي ملاقاتهاي بعدي، اما هيچ چيزي يافت نميشود و احساس ميکنيد ستاره اقبالتان به همان سرعتي که درخشيدن گرفت، ناگهان خاموش ميشود. دخترک دوباره از شما تشکر ميکند و آخرين تصويري که سعي ميکنيد از او در ذهن خودتان ثبت کنيد، لبخند محوي است ميان لبهاي صورتي. از روي يونيت بلند ميشود و از اتاق بيرون ميرود.
پرستار عصا را از پیرزن گرفت و به او کمک کرد روی صندلی یونیت دندانپزشکی بنشیند. چند دقیقه ای گذشت تا دکتر در چارچوب در اتاق ظاهر شود. همان طور که مشغول صحبت با تلفن همراهش بود، پیش امد و روبروی بیمار ایستاد. آینه معاینه را در دست گرفت و در دهان پیرزن نگاهی انداخت. مشغول چانه زدن بر سر چند عدد بود که یکی از دیگران بزرگتر بود. با دست و سر اشاره کرد به پیرزن که دستدندانها را از دهان در بیاورد. دست دندانها با یک انقباض کوچک عضلات دهان پیرزن به بیرون جهید. پیرزن با دستهای لرزانش دندانها را درآورد و در دستمالی که منشی به او داد، گذاشت.
دکتر دندانهای ساییده و پر از جرم سبز و زرد و قهوهای را که دید سری تکان داد. حجمی که پیرزن از دهانش بیرون آورده بود بیشتر به یک سنگواره میمانست تا دست دندان. میان مکالمهاش وقفهای انداخت تا بپرسد: چند ساله این دست دندانها رو داری مادر جان؟
اما منتظر جواب نایستاد. با مخاطب آن سوی خط پای عدد تازهای را پیش کشید و بحث را ادامه داد. تنها حرکت لبهای چروکیده پیرزن را دید که از دو سو کش آمد و به خنده باز شد. دست پیش آورد و با پَنس، پشت و روی دستدندان را وارسی کرد. دوباره تلفن را از مقابل دهانش جدا کرد: باید برایت یک دست دندان تازه بسازیم مادر، این لگن دیگه به کارت نمیآد.
جمله بعدی را بر زبان نیاورد. همانطور که جدل سر بالا و پایین کردن رقمها را ادامه میداد در ذهنش مرور کرد: مگه اینکه بخوای بدون دستدندان بذارنت روی قبر.
از این فکر خندهاش گرفت. پیرزن هم انگار جمله دکتر را شنیده باشد میان رعشه مداوم سر، دوباره لبهای چروکیدهاش را تکان داد و این بار با صدا خندید. دکتر خندهاش را دید و لبخند زد. دهان پیرزن بدون دستدندانها به نظرش یک گالش کهنه و از فُرمافتاده میآمد که لبههایش به داخل برگشته بود. این بار از مخاطب آنسوی خط فرصتی خواست تا مفصلتر برای پیرزن حرف بزند: ببین مادر، اگر دست دندان خوب با دندان آلمانی بخوای میشه ششصد تومن، با دندان امریکایی میشه هفتصد تومن، با دندون ایرانی هم میتونیم برات بسازیم به پونصد تومن. یک جور تازه دستدندان هم آمده به نام دستدندان ژلهای، که هم خیلی راحت است هم سبک ...
هنوز به قیمت دست دندان ژله ای نرسیده بود که یک دختر جوان سراسیمه وارد اتاق شد، به اطراف نگاهی انداخت و به سمت پیرزن آمد: تو اینجا چه کار می کنی مادر جان؟ و رو کرد به دکتر: ببخشید آقای دکتر، مادر بزرگ من مشکل اختلال حواس داره، ما قرار بود بریم مطب بغلی برای مشکل ادرارش، یک لحظه ازش غافل شدم، نمیدونم چطوری سر از اینجا درآورد...
لبهای پیرزن از هم باز بود و همچنان میخندید. خندهاش کهنهترین و چندشآورترین خندهای بود که تا ان روز دکتر به چشم دیده بود.
ساعت ده و نیم شب، کار آخرین بیمارم تمام میشود. بهسرعت همهچیز را جمع و جور می کنم و لباس می پوشم. تلفنم برای صدمین بار زنگ میخورد تا همسرم برای صدمین بار یادآوری کند که چیزی به اتمام جشن تولد خواهرزادهاش نمانده و اگر تا ده دقیقه دیگر در میهمانی نباشیم بهتر است تا ابد گورم را از جلوی چشمان او گم کنم. لیست بیست نفره بیماران امروز را نگاه میکنم و از شدت خستگی آه می کشم. هنگام خروج منشی به آخرین بیمارم اشاره میکند که برای پرسیدن چند سوال هنوز در اتاق کارم منتظر ایستاده. وارد اتاق که میشوم دختر جوان با شیفتگی مرا در کت و شلوار مشکیام تماشا میکند. چشمانش برق میزند. از من میخواهد نحوه صحیح مسواکزدن را به او اموزش دهم. درحالیکه حلقه ازدواجم را در انگشت میچرخانم . میگویم امروز وقت این کار ندارم و از مطب بیرون میزنم.
فرصت برای دوش گرفتن نمانده. مجبورم خودم را با بوی نامطبوع اوژنول و دندان تراشخورده به مردم تحمیل کنم. وقتی به میهمانی میرسم همه مشغول خوردن شام هستند. سعی میکنم خودم را میان افراد فامیل گم و گور کنم و بیشترین فاصله را از زنم داشته باشم. هنوز لقمه اول را در دهان نگذاشتهام چند نفر از زنان جوان فامیل دورهام میکنند تا درباره سفید کردن دندان بپرسند. درحالیکه نگاه خشمناک زنم را از دور احساس میکنم. لقمه درون دهانم را فرو میدهم و درباب عواقب جبران ناپذیر بلیچینگ سخنرانی غرایی میکنم. ترجیح میدهم تا به جمع بزرگان فامیل داخل شوم شاید از گزند سوالات دندانپزشکی خلاص کنم اما گیر سوسن جون، یکی از پیردختران فامیل میافتم که با روی گشاده مرا به سمت خود میخواند تا درباره دست دندان ژلهای که گویا تازه به بازار آمده بپرسد. میگویید که از ماجرا اطلاعی ندارم. میروم در جمع جوانترهای فامیل که گوشهای دوره نشستهاند و بلوتوسبازی میکنند. یکیاز پسرهای فامیل خودش را نزدیک میکند و درحالیکه از خجالت سرخ شده قیمت نگیندندان را میپرسد. بهاو چشم غره میروم و اشاره میکنم که اول رد شیر را از گوشه دهانش پاک کند.عموی زنم در بالکن سیگاری تعارف میکند و درباره شانس موفقیت درمان ایمپلنت برای افراد سیگاری میپرسد و میشنود که هیچ شانسی برای ایمپلنت ندارد. دهانش را جلوی شما باز میکند تا آبسه پای یکیاز دندانهای خلفیاش را نشاندهد. بوی تند پیاز توی صورتم میزند.
سوال و جوابهای دندانپزشکی تا روی راهپلهها و وقت خداحافظی ادامه مییابد. نفس راحتی میکشم که از شر فامیل کنهام رها شدهام. اما هنوز سوار ماشین نشدهام که تلفنم زنگ میخورد. یکی از دوستانم دنداندرد شدیدی گرفته و دنبال راه چاره می گردد.
پ.ن: این فقط یک داستان است و من هنوز زن ندارم!
دخترک زير دستم نفسنفس ميزند. دست ميگذارم روي سينهاش. قلبش مثل گنجشک ميزند. پدرش غرولند ميکند: «دکتر! دوشبه که از درد مثل ماده سگ به خودش ميپيچد و نميگذارد بخوابيم. دندان لامصباش را بکش و راحتمان کن.» سعي ميکنم لحن صدايم آرامشبخش باشد: «دهانت را باز کن، عزيزم.» مرد بالاي سر دخترک ميايستد. دستش را جلو ميآورد و سعي ميکند با انگشت دندان دردناک دخترک را نشانم دهد...
دستش را پس ميزنم: «شما بفرماييد، خودم دندان را پيدا ميکنم.» با آينه ميان دندانهايش ميگردم. پوسيدگي مثل آفت در تمام دهانش پخش شده. در همان حال که موهايش را نوازش ميکنم، ميپرسم: «کدوم دندونت درد ميکنه، عزيزم؟» ميخواهد حرف بزند، اما گلويش از بغض پر شده. مرد دماغش را ميخاراند و ميگويد: «همون دندون آخره، همون رو بکش.» پيدا کردن عامل درد کار سختي نيست. آبسه پاي دندان، آن را از همصنفان پوسيده ديگرش مشخص ميکند. به چشمان پر اشک دخترک نگاه ميکنم و ميگويم: «دندانش کشيدني نيست آقا، آبسه کرده اما با عصبکشي درست ميشود.»
«دکتر پول ندارم پاي دندان اين توله بدهم.» به چشمان قرمز و صورت دود گرفته مرد نگاه ميکنم. امتناع ميکنم، اما ميگويد: «دکتر بکش و راحتم کن. چند شبه به خاطر نالههاي اين، سر زمين نگذاشتهام.» شگفتزده ميشوم از اينکه ميبينم،يک نفر تا چه حد ميتواند خودخواه باشد، به چشمان دخترک نگاه ميکنم. قطرههاي اشک بيصدا روي گونههايش ميافتد.
دخترک به من نگاه ميکند. من حالا ژانوالژان هستم، تنومندتر و قويتر از پدرش. آن قدر بزرگ و قوي که دست بيندازم و يقه مردک را بچسبم و از جا بلندش کنم. حتي چند تا ليچار بارش کنم، از همانها که هميشه بار دخترک ميکند و پرتش کنم روي يونيت دندانپزشکي: «اگه خيلي به دندون کشيدن علاقهداري، بگذار دندان خودت را بکشم.» حملهور ميشوم سمت تنادريه، مردي که تازه ميفهمم پدر تني او نيست. يک عملي دزد که نان زن و بچهاش را خرج دواي خودش ميکند. کوزت با شادي به من نگاه ميکند که چگونه انتقامش را از تنارديه ميگيرم. من اولين کسي هستم که او را «عزيزم» خطاب ميکند. او حتي از من عروسک نميخواهد، اينکه پدرش باشم يا دست او را بگيرم و از اين زندگي نکبتبار بيرون ببرم. تنها ميخواهد که حساب اين مردک را کف دستش بگذارد و او بتواند دندانش را داشته باشد. اين را در نگاهش ميبينم. بايد کاري بکنم براي اين کوزت کوچولو که مثل يک گنجشک کوچک و بيپناه زير دست من نشسته است. به پدرش ميگويم: «لازم نيست پولي بدهي، دندان دخترتان را مجاني برايش درست ميکنم.» اين را که ميشنود، دندانهاي زردش از ميان لبها پيدا ميشوند. کوزت حالا کمي آرامتر شده است.
امروز روز تولد شماست. همیشه از سه چهار روز جلوتر پیامهای تبریک تلفن همراه شما را پر می کرد. برایتان جالب است امسال هیچ پیامی برایتان ارسال نشده. در عوض اینکه از این اتفاق دلگیر شوید، ته دلتان غنج میرود. شما همیشه طرفدار تولدهای متفاوت و غافلگیر کننده بودهاید. حتم دارید که امسال هم دوستان و خانوادهتان برای شما برنامه ویژهای ترتیب دادهاند. حمام میروید و اصلاح میکنید. کتو شلوارتان را تن میکنید. سعی میکنید از همین اول صبح خودتان را برای غافلگیری روز تولد اماده کنید. پشت رل ماشین مینشینید و استارت میزنید. باتری ماشین خالی کرده و هرچه میکنید ماشین روشن نمیشود. با تاکسی تلفنی خودتان را به دانشگاه میرسانید. با دانشجویان سال پنجم کلاس پروتز پارسیل دارید. انتظار دارید کسی پای تخته شعر یا پیام تبریکی نوشته باشد. اما کسی داخل کلاس نیست. ذوق مرگ میشوید از اینکه دانشجویان شما هم ممکن است غافلگیرتان کنند اما هرچه در اطراف میگردید هیچ دانشجوی سال پنجمی نمیبینید. با عصبانیت سراغ آموزش دانشکده میروید تا پیگیر ماجرا شوید اما مسئول اموزش با تعجب شما را نگاه میکند. تازه میفهمید امروز پنج شنبه است و کلاسی در دانشکده برگزار نمیشود. به مطب تلفن میزنید تا برنامه مریضها را از منشی بگیرید. کسی گوشی را بر نمیدارد. شماره همراه منشیتان را میگیرید. مرد خوابآلودی گوشی را بر میدارد و در جواب چند فحش ناموسی تقدیمتان میکند تا بهخاطر داشته باشید مزاحم زن شوهردار نشوید. تصمیم می گیرید به مطب بروید. نگهبان تازهوارد است و شما را نمیشناسد، پس اجازه ورود به شما نمیدهد. از این همه اتفاق عجیب که در روز تولدتان میافتد خندهتان میگیرد. اما همچنان امیدوارید که غافلگیر اصلی باقی ماندهباشد. کاری برای انجام دادن ندارید. ترجیح میدهید روز را بیرون خانه سر کنید تا خانواده و دوستانتان فرصت تدارک مراسم تولد در خانهتان را داشته باشند. تصمیم میگیرید سوار اتوبس شرکت واحد شوید و دور شهر بچرخید. یک اتوبس را اتفاقی سوار میشوید. همینطور که روی ساختمانها چشم میگردانید خوابتان میبرد. چشم که باز میکنید در بهشتزهرا هستید. من باب تفنن سعی میکنید چرخی میان قبرها بزنید.
جمعیت زیادی که یک گوشه از قبرستان جمع شده است توجه شما را جلب میکند. حدس میزنید مرده مهمی در انجا دفن شده است. جالب آنکه یکی دو چهره آشنا را از دور تشخیص میدهید. حدس می زنید شاید شما هم مرده را بشناسید، پس بهآن سمت میروید. هرچه بیشتر سوی هسته جمعیت میروید چهرههای آشنای بیشتری را میبینید. همه ایستادهاند و در سکوت به شما خیره شدهاند. وحشت زده میشوید. دیگر مطمئن شدهاید مرده باید یک اشنای نزدیک شما باشد. به سمت سنگ قبر مرده میدوید. روی سنگ قبر یک پارچه ترمه کشیدهاند و با کیک شکلاتی و شمع تزیین کردهاند. سعی میکنید نوشته روی کیک را بخوانید: تولدت مبارک، دکتر!
امروز شنبه است، دوم خرداد، تا يک ساعت ديگر بايد صفحه دندانپزشکي را ببندند و هفتهنامه را بفرستند براي چاپ. همانطور که ميبينيد هنوز مطلب ستون دندان کاغذي نوشته نشده است. يکي دو سوژه داشتم براي نوشتن که در اين چند روزه هيچ کدامشان به نتيجه نرسيد...
در واقع ترسيدم از نوشتن آنها، يکي درباره يک خانم دکتر جوان و تازه کار که در يک کلينيک دندانپزشکي مردانه شروع به کار ميکند. مردانه از اين جهت که تمام همکاران دندانپزشک کلينيک و حتي چند نفر از پرستاران همگي مرد هستند. طبيعتا پذيرفتن يک خانم دکتر که اعتماد به نفس کاذب هم دارد، در يک کلينيک مردسالار کمي مشکل است. مخصوصا که همکاران ديگر بخواهند يک خوشامدگويي جانانه از خانم دکتر داشته باشند، پس بيماران به صورت انتخابي به سوي خانم دکتر فرستاده ميشوند. يک بچه غيرهمکار، يک پيرمرد خنزر پنزري، يک جوان معتاد که قرار است دندان عقلش را بکشد و دندانش بيحس نخواهد شد، يک زن باردار که دچار پريکرونيت شده و... تصورش را بکنيد، چه حالگيري محشري خواهد شد. ميخواستم در انتهاي کار حتي اشک خانم دکتر را در بياورم، اما خوب در اين جامعه زنسالار که در هفتهنامه سپيد، خانم دکتر خالقي، پرچمدار آنهاست، چه کسي جرات دارد که خانم دکترها را تخريب کند و بتواند همچنان در اين هفتهنامه قلم بزند؟ تازه اگر مطلب چاپ ميشد، از اول هفته آينده بايد منتظر بازخوردهاي مطلب ميمانديم که مطمئنا چندان محبتآميز نخواهد بود. نه فقط زنها که مردهاي زن ذليل هم به خونخواهي جامعه زنان به رويم شمشير ميکشيدند. نمونهاش همين رفيق گرمابه و گلستان ما، دکتر ميثم جوادي که کاريمديکاتوريهاي ـ تازگيها ـ بيمزهاش را در صفحه 16 ميخوانيد و يکي دو هفتهاي است زن گرفته و اين روزها، در شمال کشور، در ماه عسل تشريف دارند. اما شک ندارم هفته آينده که از ماه عسل برگردد، منباب خودشيريني جلوي همسر پزشکش هم که شده، رفاقتش را با من قطع ميکند. حتي مادرم که از هفتهنامه سپيد، تنها ستون من را ميخواند، احتمالا برايم رو ترش ميکند که: «تو مگه خودت نميخواهي زن بگيري که همه خانمدکترها را ميتاراني؟» سوژه بعدي هم عرض ارادت طنزآميزي بود به برادران انجمن دندانپزشکي که همايش بينظيرشان را هفته پيش در ميان استقبال سرد دندانپزشکان و شرکتهاي مربوطه برگزار کردند، اما در حالي که جاي زخم گزارش همايش سال گذشته هنوز روي تنم باقي است، چهطور ميتوانم درباره همايش امسال بنويسم؟
ضمن اينکه همينطوري هم عمر اين ستون و حتي صفحه دندانپزشکي آفتاب لب بام است، چه رسد به اينکه بخواهم به روال سال گذشته تند و تيز بنويسم و با بعضي آدمها شوخي کنم. فکر کنم به حد کافي اراجيف نوشته باشم. شرمنده از اينکه سوژههاي داستاني اين هفتهام به سرانجامي نرسيد.
نهیب میآید که: بِکِش! چند مرد نخراشیده مرا کشانکشان میبرند تا کنار یونیت دندانپزشکی و فورسپس گداخته را در دستانم میگذارند. نه فقط دستم، که تمام وجودم گُر میگیرد. از شدت درد فریاد می کشم. اشک کاسه چشمانم را پر می کند. به دست راستم نگاه میکنم که فورسپس در آن فرو رفته و با گوشت و پوستم یکی شده. حجم انبوهی شبیه یک مرد روی یونیت نشسته است. دهانش را چنان باز کرده که میتوانم تا انتهای حلقش را ببینم. دوباره نهیب میآید: بِکِش! نگاهی به دندانهای مرد میاندازم که همه سفید و سالمند. میگوید: دکتر همه را بکش. می خواهم خودم را راحت کنم و دستدندان بگذارم. سرم را بالا میکنم و انگار که دنبال کسی باشم که نهیبش به من امر به کشیدن میکند، میگویم: این دندان را نمیکِشم، سالم است، هنوز جا دارد برای ماندن. صدایم بارها و بارها در فضا انعکاس مییابد: نمیکِشم، نمیکِشم... صدای قهقهه میآید، از همهسو، در یک لحظه انگار تمام زمین و زمان به حرفم میخندند: نمیکِشه، نمیکِشه، سالمه، سالمه...
نگاه میکنم به کسی که روی یونیت نشسته و خط ممتدی از آدمها که از همان پای یونیت پیچ و تاب می خورد و تا دورها امتداد مییابد. همه نگاهم میکنند و نیشخند میزنند. منتظر ایستادهاند تا یکی پس از دیگری روی این یونیت بنشینند تا دندانهاشان را یکی یکی از استخوان بیرون بکشم و قالب بگیرم برای پروتز کامل.
چارهای ندارم جز آنکه پیش بیایم و فورسپس را حلقه کنم دور دندان. با آنکه میدانم دندان از تاج میشکند و ریشه درون استخوان فک باقی میماند. این اتفاقی است که هر روز، بارها و بارها برایم میافتد. تقدیر من این است؛ کشیدن دندان و دندان، یکی از پی دیگری، طی زجری مداوم.
باد می وزد و هرم گرما را به صورتم میپاشد. قطره های عرق روی پیشانیام میغلتند و پایین میآیند. فورسپس را دور دندان می اندازم و به چپ و راست فشار میآورم. دندان تکان نمیخورد. انگار که با استخوان فک یکی شده باشد. فشار میدهم و فشار میدهم و تاج دندان میشکند. تمام آنها که در نوبت کشیدن دندانشان ایستادهاند شروع می کنند به تکرار یک کلمه: اگزودنتیست... اگزودنتیست...
این نام را یکی از همکاران کلینیک روی من گذاشت و باقی ماند. چراکه برای کشیدن هیچ دندانی درنگ نمیکردم.
با الواتور ميافتم به جان دندان. ساعتها وقت ميگذارم تا ريشهها را از استخوان بيرون بکشم. مرد از جا بلند ميشود و جاي خود را به نفر بعد ميدهد. به نفسنفس افتادهام. دیگر تاب ایستادن ندارم. روي زمين مينشينم. نهيب ميآيد که: « بلند شو!» فرياد ميکشم: «خستهام! رهايم کنيد! تا کي بايد تقاص گناهانم را پس دهم؟»
دست می کشم روی پیشانی و قطرات عرق را پاک می کنم. بغض گلویم را چنگ می زند و راه نفس کشیدنم را میبندد. ميخواهم فورسپس را به زمين بيندازم اما چنان در گوشت دستم فرو رفته که جدا نميشود.
حجم عظيم و بيشکلي روبهرويم ميايستد. طوریکه تمام جثهام در سایه اش قرار میگیرد. با خشم فرياد ميزند: «بلند شو! همه اينها منتظرند.» تکان نميخورم. تازيانه درون دستش با صداي مهيبي هوا را ميشکافد و بر صورتم فرود ميآيد. چارهاي جز برخاستن ندارم. دستم را به يونيت ميگيرم و ميايستم.
ميدانم که مردهام و بيرون کشيدن دندان اين جانداران نخراشيده تقاص تمام دندانهايي است که در عمر بيست و چند ساله کار دندانپزشکي، بیدلیل، از دهان ديگران بيرون کشيدهام؛ بیهیچ بهانهای. شاید تنها به این دلیل که حس نگهداشتن انها را نداشتم یا نمی خواستم بر سر قیمت درمان دندان با صاحبش راه بیایم. بايد قدري در کشيدن دندانها مکث ميکردم.
اما کاش تمام این اتفاقات يک خواب بود. يک خواب شوم و کشدار که هرچه می کنم تمام نمی شود. نمیدانم چرا بیدار نمیشوم. شاید هم مرده باشم و باید تا ازل همچنان به کشیدن زجرآور دندانها ادامه دهم.
* اگزودنتیست واژه خود ساختهایست به معنای دندانپزشکی که زیاد دندان می کشد.
لینک مطلب در هفتهنامه سپید
روزنوشت شرکت در کنگره دندانپزشکی
روز قبل از کنگره:
فردا کنگره دندانپزشکی داریم. اسام اس زده بودند که ظرفیت تمام شد و ثبتنام حضوری نداریم، لذا تشریف نیاورید. گفتم زکی! مثلا میخواهند برسانند که بله شدت استقبال به حدی بود که دیگر جا نداریم. ما که هر سال میرفتیم و جا بود. نه اینکه ما هم مشتاق شرکت در کنگره هستیم. به خدا اگر زور تمدید پروانه نبود عمرا کسی بابت این برنامهها پول میداد.
سپردم جعفرآقا ماشین را ببرد کارواش و کت و شلوارم را از خشکشویی بگیرد. به منشی هم گفتم برنامه مریضهای صبح را کنسل کند و بگوید دکتر برای شرکت در کنگره علمی رفتهاند.
روز اول کنگره:
بعد از مدتها مجبور شدم هشت صبح بیدار شوم. به سرم زد حالا که صبح بهاین زودی بیدار شدهام بچهها را بفرستم یک دست کلهپاچه بگیرند، اما یادم آمد باید خودم را برسانم برای ثبتنام.
وقتی به سالن همایشها رسیدم تا کیلومترها اطراف ساختمان اصلی جا نداشت. نمیدانم این همه آدم علاف کی خودشان را به اینجا رساندهاند. بالاخره ماشین را یک جایی چپاندم و دویدم سمت باجه ثبتنام. هر سال دریغ از پارسال، بلبشویی بود که نگو و نپرس. همه دور خودشان میچرخیدند. نزدیک صد تومان پول بابت ثبت نام دادم اما در عوض فقط یک فولدر و کمی کاغذپاره گرفتم. خیلی زورم گرفت.
زنگ زدم یکی یکی بچه ها را پیدا کردم. یکیدو تا هم از شهرستان امده بودند. کلی از شرکت در کنگره احساس شعف کردم.
سری اول پانلها در حال برگزاری بود. حس و حال گوش کردن به سخنرانیها را نداشتم. رفتم سراغ نمایشگاه و چرخی زدم. غرفههای امسال زیاد نبود. میگفتند شرکتها کنگره امسال را تحریم کردهاند. نشد همه خریدهای مطب را انجام دهم. اما کمی هدیه و اشانتیون گرفتم. با رفقا رفتیم برای پذیرایی و کلی بلوتوس تازه ریختم روی گوشی. کتابچه مقالات را نگاه ها کردم. مقالههای امروز به هیچ کارم نمیآمد. شنیدن سخنرانی را گذاشتم برای فردا. تا وقت ناهار هم در لابی نشستیم و قهوه خوردیم. بعد از ناهار پریدم توی ماشین و خودم را رساندم به مطب. دو تا از مریضها آمده بودند.
روز دوم کنگره:
صبح دیر بیدار شدم. حس و حال شرکت در کنگره نبود. رفتم مطب.
روز سوم کنگره:
دلم میخواست امروز حتما در کنگره شرکت کنم. یکی از دوستان قدیمی زنگ زد و گفت امروز برای خرید میآید کنگره. خواست یک قرار ناهار بگذاریم و گپی بزنیم اما به مریض وقت داده بودم و نشد که بروم. فردا روز اخر است. باید یک سری به کنگره بزنم شاید برگه امتیاز بازاموزی را همان جا بدهند.
روز چهارم کنگره:
دیشب میهمانی تا ساعت سه شب طول کشید. صبح که چشم باز کردم ساعت دوازده بود. زنگ زدم به یکی از رفقا. گفت یک ساعت دیگر اختتامیه است. سپردم برگه امتیاز من را هم بگیرد. حس رفتن نبود. پتو را روی سرم کشیدم و خوابیدم.
مرد درحالیکه کاغذ درون دستش را روی میز می کوبد، فریاد می کشد: من کاری ندارم اقای دکتر، دندون خانومم رو سالم دست شما سپردم، حالا هم می خوام سالم تحویلم بدی.
درحالیکه سعی می کنید آرامش خودتان را حفظ کنید کاغذ را می گیرید و متن روی ان را میخوانید:
همکار محترم، با سلام، به اطلاع میرساند متاسفانه دندان بیمار ارجاعی شما به دلیل پرفوریشن وسیع ناحیه فورکا قابل نگهداری نمیباشد.
سعی میکنید لبخند بزنید، شاید بتوانید تا حدی خشم مرد را کنترل کنید. با خودتان فکر می کنید، پیشترها متخصصین اندو معرفت بیشتری داشتند و آبروی داری می کردند، نه اینکه کاغذ بدهند دست مردم که گندی که دندانپزشک شما زده، لاپوشانی نمیشود.
به زن بیچاره نگاه میکنید که صمالبکم گوشه اتاق ایستاده و رجز خوانی شوهرش را روبروی شما تماشا می کند. خودتان هم فکر نمیکردید که چنین بلایی سر دندان کسی بیاورید. شب بازی پرسپولیس و الغرافه قطر بود که درمان ریشه دندان زن را آغاز کردید. دندان درب و داغانی که اگر فراموش نکرده بودید به بیمار گوشزد میکردید شانس چندانی برای ماندن ندارد. اما میزباننوازی دروازهبان پرسپولیس که به هیچ توپ مهاجمان قطری نه نمیگفت، برای شما به عنوان یک طرفدار دوآتشه قرمزها، حال و حوصله کار نگذاشته بود. درست مقارن با خوردن گل پنجم پرسپولیس بود که بیمار جیغ کوتاهی از درد کشید. به داخل دندان که نگاه کردید توربین درون دستتان خشک شد. از وسط دندان خون مثل چشمه می جوشید و بیرون میزد.
حالا که متخصص اندو طی یک نامه افشاگرانه، دست رد به سینهتان زده بود نمیدانستید جواب شوهر بیمار را چه باید داد. به چشم های گره کرده مرد نگاه می کنید و یاد یک دقیقه سکوت بازیکنان تیم استقلال پیش از بازی دیروز، به احترام مردی که پس از باخت آبیها پای تلویزیون سکته کرد، میافتید. آرزو میکنید کاش پرسپولیسیها نیز همینقدر مرام برای شما بهخرج بدهند.
مرد یقه شما را گرفته و فریاد می کشد که منشی داخل میشود و خبر میدهد آقایی به نام سیامک حبیبی تشریف آوردهاند. ناخوداگاه با دست چنان محکم به سرتان می کوبید که شوهر بیمارتان هم جا میخورد و یک لحظه از حرکت میایستد. چیزی بیشتر از یک ماه سعی داشتید مدیر اجرایی هفتهنامه سپید را ترغیب کنید تا برای ترمیم دندانهایش پیش شما بیاید، شاید بتوانید خارج از محیط شلوغ روزنامه و حین ترمیم دندانهایش یکی از دختران دو قلوی او را خواستگاری کنید. پیشبینی تان این بود که این بهترین روش برای جواب گرفتن از حبیبی است؛ چراکه او از امپول بیحسی می ترسد و تاب مقاومت در برابر خواسته شما را ندارد و حالا پس از یک ماه، درست در همین موقعیت او سر رسیده است.
هیچ راهی برای فرار از این مخمصه ندارید. آینده کاری و زناشویی شما در خطر است و اگر زودتر نجنبید زندگی تان به فنا میرود. پس کاغذ پیش نویس مطلب این هفته دندان کاغذی را پاره میکنید و میگویید: اصلا این هفته به سپید مطلب نمیدم حبیبی هم اگر غر زد یک جوری دمشو میبینم.
روز دندانپزشک آمد و رفت و غیر از خودمان کسی نبود که ما را تحویل بگیرد. تنها اتفاق مفرح این روز رد و بدل شدن انبوهی پیام میان تلفن همکاران دندانپزشک بود که بیشترشان پیامهای کلیشهای و تکراری سالهای گذشته بودند. این هم تعدادی از این پیامهای شادباش:
- نباشد فوق دنداندرد دردی
ندارد تاب دردش هیچ مردی
کشم دندان و اندو میکنم من
بباشم موجب ارامش تن
- حضورت اشارتی ست پیامبرانه، شاید دردمندی به دستان تو دخیل بسته باشد ... روزتان مبارک، دستانتان شفا بخش
- هرآنکس که دندان دهد نان دهد و هرانکس که درد دندان درمان کند دوباره نان خوردن دهد. روز دندانپزشک مبارک
- هرآنکس که دندان دهد، جان دهد. روزتان مبارک جانانگان
- میدونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه؟ لبخندی که بیاراده روی لبهای بیمارانت نقش می بندد و تو هستی که ان را خلق کردهای.You are Implanted in my heart,Impacted in my mind,Cemented on my soul,Adhered to my eyes & I will never ever Extract you.:D "HAPPY DENTISTRY DAY to all my dental! friends
Dentistry is an art and you are artist. Your heart plays that art and the art is proud of your heart. Happy dentistry day!
در فاصله ویزیت دو بیمار روی مبل آبدارخانه مینشینید تا چای بخورید. روزنامه روی میز را بر میدارید و ورق میزنید. در صفحه حوادث گزارش یک قتل غیر عمد توسط یک دندانپزشک نظرتان را جلب می کند. مرد هفتاد ساله با سابقه بیماری قلبی حین انجام درمان دندانپزشکی دچار تشنج و حمله قلبی شده و دندانپزشک ناتوان از انجام احیاء قلبی نمیتواند هیچ کاری برای زندهنگهداشتن او انجام دهد. قاضی پرونده پس از بررسی شواهد اولیه، دستور بازداشت موقت دندانپزشک را به دلیل قصور و اشتباه در درمان صادر کردهاست.
از تجسم ماجرا خندهتان میگیرد. تا امروز گمان اینکه کسی ممکناست زیر دست یک دندانپزشک بمیرد برایتان دشوار بود. بهیاد میآورید سالهاست میخواهید در کلاس آموزش احیای قلبی شرکت کنید و داروهای مربوطه را برای مطب بخرید و هر بار این تصمیم را به تعویق انداختهاید.
منشی وارد میشود و خبر میدهد که آقای گرمهای را روی یونیت نشانده. او یکی از دوستان پدرتان و بیمار قدیمی مطب شماست. حین خوش و بش به شما یادآوری میکند که برای کشیدن همان دندانهایی آمده که چند سال پیش برایش ترمیم کردهاید اما دوامی نداشته و حالا عزم کرده یک دستدندان را جایگزین آنها کند. به شوخی بیمزه او لبخند میزنید. بیحسی را دست میگیرید و پای دندانش تزریق میکنید. چند دقیقهای میگذرد اما بیحسی اثر نمیکند. به چشمان قرمزش نگاه میکنید و در دلتان میگویید: «خوب کمتر بکش عزیز من» یک بیحسی دیگر تزریق می کنید و تا بیحسی بگیرد به سراغ چایتان میروید که در آبدارخانه نیمخورده مانده. به اتاق که برمیگردید آقای گرمهای با دهان کف کرده روی یونیت پهن شده است و تمام قد، میلرزد. شوکه میشوید. بهسمت گرمه ای میدوید و پرستارتان را با فریاد صدا می زنید. سعی میکنید دستمالی درون دهانش فرو کنید تا مبادا زبانش را گاز بگیرد. اما دچار شک میشوید که شاید لازم است در این وضعیت راه هوایی او را باز بگذارید. به چشمان سبز او خیره میشوید که حالا با وجود این مردمک های گشاد چیزی از سبزی آن بهچشم نمیآید. پرستار خودش را به اتاق میرساند اما دقیقا نمیدانید چه چیزی باید از او بخواهید. با هیجان فریاد می کشید: «اورژانس، زنگ بزن اورژانس...» به سمت کمدهای اتاق میدوید و کشوها را باز و بسته می کنید خدا خدا میکنید که چیزی در آنها بیابید که بهکار بیمارتان بیاید اما دقیقا نمیدانید چه چیزی، شاید قرصی، آمپولی، چیزی که مثل اکسیر اثر کند و او را دوباره به حال طبیعی برگرداند. وحشت زدهاید. چشمانتان پر از اشک میشود. ناخوداگاه فریاد میکشید و همه را به کمک می طلبید اما در اتاق تنهایید و کسی به کمکتان نمیآید. ناگهان در مغزتان جرقهای روشن میشود. حس میکنید این حوادث برایتان آشناست، هرچند تا امروز چنین تجربهای نداشتهاید، اما انگار در خواب تکتک این صحنهها را دیدهاید. یاد روزنامه میافتید. میدوید به سمت آبدارخانه و میان صفحات روزنامه جستو جو می کنید. ماجرای آن دندانپزشک نگون بخت در صفحه حوادث را دوباره مرور می کنید، عجیب اینکه تکتک نشانهها با شرایط شما هم خوان است. تاریخ روزنامه را که نگاه میکنید از وحشت بر جا میمانید: روزنامه به تاریخ فرداست!
پ.ن: با اینکه بیست و سوم فروردین، مصداق چندان مناسبی برای نامیدن بهنام دندانپزشک را ندارد، فرا رسیدن این روز را به تمامی همکارانم تبریک میگویم.
وقتی به مادره گفتم علت وجود این همه دندون خراب توی دهان بچهاش رژیم غذایی بد دخترش بوده، غم عالم توی سینهاش نشست. به عینه دیدم که یک لکه نور شروع کرد به دو دو زدن توی چشمهاش.
بغضاش رو فرو داد و گفت: آقای دکتر توی همه این سالها، من همیشه از دهن خودم میزدم و میگذاشتم توی دهن این بچه. سعی کردم هیچی براش کم نذارم. نه غذا نه میوه نه فلان. حالا شما میگی ...
یادم نیست که بغض او نگذاشت جملهاش را تمام کند یا من وسط حرفش پریدم. در هر صورت برایش توضیح دادم که: احتمالا بچهات با شیشه شیر توی دهن خوابش نمیبرده؟ یک بار هم شد بهجای شیر یا آب قند، آب خالی بریزی توی شیشهاش تا مواد قندی روی دندوناش نمونه؟ احتمالا توی این روزها تنها چیزی که میخوره شکلات نیست؟ خوب رژیم بد غذایی یعنی همین. حالا برو اشک چشم هاتو پاک کن خواهر جان. یک فیش پنجاه تومن هم از صندوق بگیر تا کار دندون بچهات رو شروع کنم.
جایی از اتوبان همت در ترافیک گیر افتادهاید. از قرار ناهار با یک نگاه مهربان و شرمگین باز میگردید. خشنود و سرمست از اقبالی که بهشما رو کرده است، سعی میکنید به آینده ی که حالا بیشتر از هر زمانی در دسترس شما قرار گرفته، فکر کنید. تلفن که زنگ میخورد با گمان اینکه صاحب آن نگاه شرمگین است که میخواهد خبر بهخانه رسیدنش را بهشما بدهد و بابت روز خاطره انگیزی که برایش ساختهاید از شما تشکر کند. اما سرمستیتان با شنیدن صدای خشمگین و زمخت رییس کلینیک ی که در آن کار میکنید، ناگهان از سرتان میپرد. تازه متوجه گذر زمان میشوید. یک ساعت است که شیفت کاریتان آغاز شده و شما هنوز یک ساعت دیگر تا رسیدن به محلکار فاصله دارید. رییس احمق دهانش را باز میکند و شما را بهباد ناسزا میگیرد. موقعیت شغلیتان مانع از آن است که جوابش را بدهید. تلفن که قطع میشود دستتان را روی بوق میگذارید تا شاید راننده خرفت هیوندای جلویی کمی خودش را تکان بدهد. در آینه ماشین جلویی که چشم در چشم راننده میشوید او را به جا میآورید. یکی از بیماران قدیمیتان که با هفتصد هزار تومان بدهی شما را قال گذاشته حالا کنار یک خانم جوان در یک هیوندای آخرین مدل نشسته است. انگار او هم شما را میشناسد چون بهمجرد باز شدن ترافیک گاز ماشین را میگیرد و دور میشود. خون در چشمانتان میدود. تصمیم میگیرید او را دنبال کنید تا جایی در ترافیک گیرش بیندازید. راننده در خروجی چمران میپیچد. دستتان را روی بوق میگذارید و با سرعت هرچه تمامتر دنبالش میکنید.
سرنشینان جوان یک پیکان گوجهای رنگ این تعقیب و گریز را مراسم عروس کشان میپندارند و بوق زنان دنبال شما میافتند. بهزودی چند جوان موتوری هم اضافه میشود و کارنوالی از بوق پشت سر ماشین هیوندا در بزگراه راه میافتد. تلفن همراهتان دوباره زنگ میخورد. شماره کلینیک را روی گوشی میبینید و جواب نمیدهید. تعقیب و گریز به اتوبان حکیم میرسد. مرد بدهکار خیال ایستادن ندارد. ماجرا برایتان حیثیتی میشود. انگار که هیچ چیز دیگری جز خفت کردن او برایتان مهم نیست. شماره کلینیک دندانپزشکی دوباره روی گوشی شما میافتد. حس میکنید چیزی گلویتان را میفشارد. بهسختی نفس میکشید. در یکآن تصمیم میگیرید قید همهچیز را بزنید و جواب تمام توهین و تشرهای مردک را بدهید.
دکمه سبز گوشی را میزنید و طرف را به بد و بیراه میگیرید. میگویید از این زندگی سگی خسته شدهاید و دیگر تن به خفت با او بودن نمیدهید. تاکید میکنید که دیگر بهآنجا برنمیگردید و او بهتر است برود بهجهنم. صدای زنانهای آنطرف خط زیر گریه میزند و گوشی را قطع میکند. تمام تنتان کرخت میشود طوریکه گره ترافیک پیشرویتان را نمیبینید یا میبینید و نمیتوانید پا را رویپدال ترمز بگذارید. ماشین بهشدت با یک پراید تصادف میکند. آخرینتصویری که پیشاز مرگ در ذهنتان ثبت میشود چهره مرد بدهکار است که با دندانهای روکششدهاش بهشما نیشخند میزند.
یک ساعت تمام است که درگیر کشیدن یک دندان هستید. دندان در حفره استخوان گیر کرده و بیرون نمیآید. منشی مطب هر چند دقیقه یکبار وارد اتاق میشود تا بهشما یادآوری کند که دو بیمار وقتی دیگر در اتاق انتظار منتظر نشستهاند. از اینکه در چنین چاهی افتادهاید احساس خوبی ندارید. وقتی در ذهن بدشانسیهای مروزتان را می شمارید مطمئن میشوید که امروز روز شما نیست. از حفره دندان مثل چشمه خون میجوشد و با هیچ راهکاری هم بند نمیآید. تلفن همراه شما بیوقفه زنگ میخورد. عاقبت عاصی میشوید و با همان دستکش خونآلود گوشی را از داخل جیبتان در میآورید و جواب میدهید. از اینکه پشت خط تلفن صدای سیامک حبیبی، مدیر اجرایی هفتهنامه سپید، را میشنوید حالتان گرفته میشود. مدیران سپید عزم کردهاند تا بهمناسبت انتخابات نظامپزشکی یک ویژهنامه منتشر کنند و حبیبی از شما میخواهد یک مطلب تند و تیز در نقد عملکرد برخی از آقایان بنویسید. از اینکه بدون نگاه کردن به شماره مخاطب به تلفن جواب دادهاید خودتان را لعنت میکنید. سعی میکنید او را بپیچانید و به کارتان ادامه دهید اما او پا را توی یک کفش کردهاست که تا یک ساعت دیگر مطلب را میخواهد. چند بار پشت تلفن الو الو میگویید انگار که صدا قطع و وصل میشود و بعد تلفن را قطع میکنید. دوباره فورسپس را در دست میگیرید و از دندان بیمار زیر دستتان آویزان میشوید. زن زیر دستتان بال بال میزند. اما شما به آن توجهی نمیکنید. دوست دارید هرچه زودتر از شر دندان خلاص شوید. منشی دوباره وارد اتاق میشود. پیش از انکه دهان باز کند سرش فریاد میکشید. دخترک برای لحظاتی مات در جا میماند و بعد با چشمان گریان از در بیرون میزند. دوباره به دندان فشار میآورید. دندان تکان مختصری میخورد و ناگهان از کمر میشکند. خون به صورت و روپوش سفید شما میپاشد. زیر لب فحش میدهید و خودتان را بابت این بدشانسی ندامت میکنید. زن زیر دستتان ناله میکند. حالا هیچکس برای دادن وسیله کنار شما نیست. با همان دستکش خونی داخل کشو دست میبرید و یک کارپول بیحسی برمیدارید. کارپول را تزریق میکنید. بیمار ناگهان دچار تشنج میشود. دست و پایتان را گم میکنید. منشی را صدا میزنید اما او جوابتان را نمیدهد. پشتی صندلی یونیت را میخوابانید تا بیمار به حالت درازکش روی صندلی قرار بگیرد. زن تنگی نفس دارد. گره روسریاش را باز می کنید و او را باد میزنید تا بهتر نفس بکشد. ناگهان در باز میشود و یک مرد عظیمالجثه داخل اتاق میشود. از دیدن صحنه داخل اتاق دچار سوءتفاهم میشود. درحالیکه فحشهای رکیک میدهد، یقه شما را میگیرد. زبانتان از وحشت بند آمده. اخرین چیزی که بهياد میآورید این است که شما را به زمین میکوبد و زیر مشت و لگد میگیرد. بیهوش میشوید.
با صدای زنگ تلفن بههوش میآیید. پرستار و مرد عظیمالجثه با نگرانی شما را نگاه میکنند. مرد سعی میکند از شما عذرخواهی کند. سرتان هنوز گیج میرود. تلفن را از جیب درمیآورید تا جواب بدهید. سیامک حبیبی پشت خط سراغ مقاله را میگیرد.پ.ن: تمامی حوادث و شخصیتهای این نوشته جز سیامک حبیبی ساختگی هستند.
ساعت از نه شب گذشته که کسی وارد کلینیک می شود؛ مرد چرک و خمیده ای که دست روی گونه چپش گذاشته و کاسه چشمانش پر از اشک است. منشی او را نمیپذیرد:«داریم تعطیل میکنیم دکترامون رفته اند.» پیش از آنکه گام ها را بچرخاند سمت در صدایش می کنم. می خواهم روی یونیت بنشیند. منشی اشاره ای به ساعت می کند. «درد داره بنده خدا بذار ببینم چشه». «من هم شوهر دارم دکتر, خونه راهم نمیده.» اعتنایی به غرولندش نمیکنم: «کار اگه دست زن جماعت بیفته نصف مریضا از شدت درد تلف میشن.»
نیاز نیست دهانش را باز کند تا از روی تعداد دندان های پوسیده و انبوه ریشه های باقی مانده بفهمم که معتاد است. چند صباحی که بی اینگونه افراد سر و کار داشته باشی به طرفه العینی میتوانی رد افیون را در چهره و رفتار و البته دهانشان ببینی. چیزی به رویش نمی آورم. آینه را دست می گیرم و داخل دهانش نور می اندازم. عامل درد ریشه باقی مانده ای در فک ÷ایین است که امیدی به نگهداری اش نیست. خودش پیش از انکه دهان باز کنم تجویز را در دستم می گذارد: «دکتر جان بکِش و راحتم کن.»
همکارم چشمکی می زند و طوریکه تنها من بفهمم پیشنهاد می کند که بنده خدا را بپیچانم. پیشنهاد او تجویز دارو است. همیشه در چنین مواقعی چند تایی پنیسیلین تزریقی برای بیمار نسخه می کند و با این ادعا که دندان عفونت دارد و تا خوابیدن عفونت امکان هیچ نوع درمانی برای او وجود ندارد، او را دست به سر می کند؛ مخصوصا برای افراد معتاد که بی حسی گرفتن از دندان عفونی انها با وجود مصرف تریاک تقریبا محال است. اما راضی نمیشوم که او را با این درد بیرون بفرستم. دلم هیچ گاه رضا نداده به پیچاندن بیمار یا دست به سر کردن کسی که با درد به سراغم آمده. بی حسی را تزریق می کنم. تا بروم و برگردم بی حسی کار خودش را کرده، چشمانش را بسته و روی یونیت به حالتی میان خواب و نشئگی فرو رفته. احتمالا یکی دو شبی را با همین درد سر کرده و چشم روی هم نگذاشته. حس خوبی به من دست می دهد؛ چیزی افتخار به وجدان و تعهد خودم. لب و دهان بیمار بی حس شده. آرامش را می توانم در چشمانش ببینم. اما به دندان که دست می زنم دوباره از جا می پرد. درد چند دقیقه پیش دوباره جان می گیرد و صورتش را در هم می کشد.
پرستارم بی تاب رفتن است. دوباره از او یک کارپول بی حسی می خواهم. با بی میلی از جا بلند می شود و کارپول را توی دستم می گذارد. اما تزریق بعدی هم اثر نمیکند. سراغ بی حسی های تکمیلی می روم. اما باز هم نتیجه ای نمی گیرم. دندان نسبتا بی حس شده اما به محظ اینکه با الواتور تکانی به دندان می دهم درد از نو زنده می شود. نیم ساعتی به همین منوال می گذرد اما کار هیچ پیشرفتی نمیکند. هم پرستار و هم بیمار عاصی شده اند. عاقبت این دوست معتادم است که کاسه صبرش لبریز می شود: «دکتر جان تو که کار بلد نیستی {...} خوریی دست به دندون من زدی» بلند می شود و همچنان که فحش های رکیکی نثار من و پرستارم می کند از در بیرون میرود. نگاه سنگین پرستارم یادآوری میکند: تا تو باشی که نصفه شب به داد آدم معتاد برسی.
«دکتر جان بالاخره عصبکِشی درسته یا عصبکُشی؟» سوال غریبی نیست. از همان روزی که اسمم در رشته دندانپزشکی درآمد بارها و بارها این سوال را شنیدهام. در جواب دوستم خطابه غرا سر میدهم.صدایی از پشت سر خطاب به دوستم میگوید: «شما همراه بیمار هستید؟ میشه بیرون تشریف داشته باشید؟»
- ما آشنای دکتر هستیم خانم. دکتر جان، اشکالی نداره که من اینجا کنارتون بایستم؟
معمولا آدم کمحافظهای نیستم و چهره بیشتر آدمها تا سالها در ذهنم میماند. اما این مرد... هر چه در خاطرات دور و نزدیکم جستو جو میکنم او را بهیاد نمیآورم. از در که وارد شد چنان گرم برایم آغوش گشود که گویی رفیق دیرینه است. شرمنده شدم از اینکه اعتراف کنم او را نمیشناسم. پس بهرو نیاوردم و به همان گرمی که به من سلام کرد جواب سلام او را دادم. «والا ... هرطور مایلی، فقط اینجا ممکنه سر پا خسته بشی، کارم ممکنه طول بکشه»
- اشکال نداره، همینجا می ایستم، گفتم همینطور که داری واسه خانومم کار می کنی یک گپی هم با هم زده باشیم. آخه خیلی ساله تو رو ندیدم.
پرستارم از دور چشم غره میرود. خودم بارها و بارها بهاو تاکید کردهام که همراه بیمار را بیرون بفرستد تا مزاحم کار من نشود. اما حالا در برابر مردی که ادعای رفاقت دیرینهای با من دارد خلع سلاح شدهام.
- دکتر میگن جرمگیری به دندون آسیب میزنه، درست میگن؟
به صورت دوست کنجکاوم لبخند میزنم و برایش شرح می دهم چرا جرمگیری به دندانها آسیب نمیزد و حتی برای سلامت آنها مفید است.
- دکتر الان این چیه باهش دندون رو می تراشی؟ چرا از اون یکی مته استفاده نمی کنی؟ شما دندون سالمو هم میتراشی؟ آخه بابام یکبار رفت دندونپزشکی دکتره همه دندونشو الکی سوراخ کرد.
- توضیح میدی الان داری چهکار میکنی؟ و سرش را از پهلوی من پیش میآورد تا داخل دهان زنش. سوالات پشت سر هم قطار شدهاند و مسلسلوار بهسمت من شلیک میشوند. اغلب دوست دارم با بیمارانم در مورد درمانی که برایشان انجام میدهم صحبت کنم، حتی وقتی دل و دماغش را دارم خودم پا پیش می گذارم و بیآنکه از من چیزی بپرسند شرح ماوقع را به زبان ساده برایشان بازگو می کنم. اما وقتی کسی مثل کارآموز کنار دستم میایستد و سوالپیچم میکند، ناخودآگاه عصبی میشوم. سوالها ادامه مییابد و حتی تخصصیتر میشود: احتمال کروژن پین برنجی، مقاومت دندان زیر فشار جویدن، دلیل کوتاهکردن کاسپ و درباره هر حرکتی که از من میبیند، میپرسد و جواب میشنود.وقتی بعد از گذشت نیم ساعت کار زنش به اخر میرسد هنوز او را بهخاطر نیاوردهام. تنها کشف کردهام مهندس متالورژی است و البته حالا پس از گذران یک دوره فشرده نظری یک دندانپزشک نصفه نیمه. پرونده را که مینویسم سنگینی نگاهش مانع میشود قیمت معمول را برای همسر دوستی که به خاطر نمیآورم درج کنم. وقت خروج دستی به پشتم می زند و میگوید: دکتر دمت گرم، انشاءالله بازم میام پیشت، به شرطی قول بدی با ما «قیمت همکار» حساب کنی. و من هنوز درگیر اینکه این مرد کی بود.
+ آرشیو دندان کاغذی
میگویم: اوضاع کار خیلی خراب شده، از عصر که اومدم کلینیک حتی یک ویزیتی هم نداشتم. با این اوصاف خدا باید آخر و عاقبت قسطهای آخر ماه را بهخیر کنه. نگاهم نمی کند. چشم دوخته به صفحه شطرنج. ادامه میدهم: پارسال این موقع وضع خیلی بهتر بود. اما الان ماه بهماه خرابتر میشه. درحالیکه به ریش بزیاش دست میکشد، سر تکان میدهد: وضع مردم خرابه دکتر جان. بندههای خدا نون ندارن بخورن، اونوقت بیان واسه دندونشون خرج کنن. و سرباز جلوی وزیر را یک خانه جابهجا میکند.
خنده ای میکنم: باز زدی تو کار سیاست دکتر. خانه شاهم را با رخ عوض میکنم و قلعه میگیرم. سر بلند میکند: نه بهخدا، راست میگم. همین مریض قبلیم، جوون بنده خدا چهارصد تومن حقوق شرکت میگیره از کجا بیاره صد و پنجاه تومن واسه عصب کشی و روکش دندون زنش بده؟ راستش خود من هم که دارم این پولو از ملت میگیرم عذاب وجدان دارم. اما چه میشه کرد، مردم از زور نداری میذارن کارد به استخوانشون برسه بعد میان دکتر. اسبش را جابه جا میکند.
- والا نمیدونم چرا این دخترا تا شووهر میکنن یاد دندونشون میافتن. بیست سی سال خونه باباشون بیکار نشستن، دندونپزشکی نمیرن همین که شوهر کردن یادشون میافته باید به دندونها برسن. یک پیاده از او می گیرم تا راه وزیرم باز شود.
- من اگر جای این جوونا بودم دختره رو میفرستادم دندونپزشکی واسه چک آپ قبل از ازدواج. اگه دندون خراب زیاد داشت نمیگرفتمش. همان سربازم را با پیاده میگیرد.
- باز خوش به حال تو که همین چهارتا مریض رو از قدیم داری. اون یکی کلینیک که توش کار می کنم از صبح تا شب مریض کشیدنی میاد، همه هم دفترچه بهدست. بعد هم که قیمت رو میشنون غیب میشن. و اسب را از صف مهرههای بیرون میکشم و پیش روی سربازش میگذارم.
- سمت تهرانپارس که دیگه نمیشه کار کرد. تعداد مطبهای دندونپزشکی اونجا از تعداد سوپریها هم بیشتر شده. شب میخوابی صبح پا میشی میبینی جلوی خونهات یک مطب تازه باز شده. و فیل سیاه را جلوی اسبم میگذارد.
از حرفش خندهام میگیرد: هر جور حساب میکنم میبینم با دندونپزشکی نمیشه ادامه داد. باید رفت دنبال یک شغل درست و حسابی. اسب را بر میدارم و سمت راست صفحه در یک خانه سفید میگذارم.
- دنبال کدوم شغل بنده خدا؟ از تو غیر از دندون کشیدن مگه کار دیگهای هم ساخته است؟ وزیر را پیش میکشد و کنار اسبم مینشاند.
- نمیدونم، مثلا بزنیم تو کار ساختمون، مثل بقیه دکترا. وزیرم را میگذارم پشت اسب.
- خیلی حالا وضع ساختمون سازی خوبه و تو هم سرمایه داری؟ بهتره بزنی به همون کار روزنامهنگاری، از بیکار نشستن توی کلینیک که بهتره. دست میبرد سمت وزیرش، آن را بلند میکند: البته بد نیست توی وقت فراغتت یک کمی هم شطرنج تمرین کنی. وزیر از میان تمام مهرهها میگذرد و روبروی شاهم قرار میگیرد: کیش و مات.پ.ن: ارواح عمهام خواستم داستانوارهای بنویسم برای ستون دندانکاغذی در هفته نامه سپید. شما جدی نگیرید.
بوچر، مککراکن، بیشارا، نویل، پترسون و ... ترابینژاد. میان انبوه نام مولفین روی کتابهای مرجع دندانپزشکی فقط نام یک ایرانی وجود دارد؛ پروفسور محمود ترابینژاد. و حالا این نام روی پارچهای در بالای در ورودی تالار اجتماعات دانشکدهمان نشسته بود، میان یک عبارت خوشآمدگویی ساده و کوتاه. همه میآمدند و از جلوی پرده می گذشتند، بیآنکه نگاهی به متن روی آن بیندازند. شاید هم میدیدند و آمدن و نیامدن مردی که حضور غیرمنتظرهاش را به دانشکده دندانپزشکیمان خوشآمد گفته بودند برای آنها هیچ فرقی نمی کرد. همه چیز ان روز دانشکده عین روزهای پیشین بود، همه سرشان به کار هر روزه گرم بود و هیچ کس از جزییات ماجرا خبر نداشت.
اتفاق به سادهترین شکل ممکن افتاد. بیآنکه برای ورود مشهورترین دندانپزشک ایرانی تشریفات خاصی پیشبینی شود. پرفوسور ترابینژاد، یک روز ظهر، بیسر و صدا به دانشکدهمان آمد، به تالار اجتماعات رفت و برای دانشجویان مشتاقی که تا آن روز هیچیک از مولفان کتابهای مرجعشان را ندیده بودند سخنرانی کرد. بیآنکه حتی جمع اساتید بخش اندودنتیکس در جلسه سخنرانیاش کامل باشد.
هر بار که کتاب اصول و درمانهای اندودنتیکس را دست می گرفتم، حس مطبوعی به من دست میداد؛ اینکه نام یک هموطن، بهعنوان مولف روی کتاب مرجع درسیمان حک شده، کتابی که در حدود چهل دانشکده دندانپزشکی به عنوان کتاب مرجع علم اندودنتیکس تدریس میشود. اینکه رييس آكادمي اندودنتيكس كاليفرنياي جنوبي و رييس بخش تخصصي اندودنتيكس انجمن اندودنتيكس آمريكا بوده و از ماده ساخته او با نام MTA، تا حد یک معجزه در علم دندانپزشکی یاد میشود. اما هیچگاه تصور نمی کردم پرفوسور ترابینژاد، مرد شصت و چند ساله ایرانی را ملاقات کنم. ترابینژاد البته ارتباط مستحکمی با مراکز تحقیقاتی دانشکدههای دندانپزشکی و انجمن اندودنتیستهای ایران دارد و هر از گاهی از دانشكده دندانپزشكي لومالينداي آمريكا به ایران میآید. اما ملاقات او در اولین سالهای دانشجویی برای من شگفتآور و افتخارآمیز بود.
قد بسیار بلند، صورت استخوانی، بینی عقابی و موهای جوگندمی فرداراش هنوز در خاطرم هست. بی هیچ تشریفاتی پشت تریبون رفت و خیلی صمیمانه سخنرانیاش را آغاز کرد. معرفی MTAD، یک ماده جدید که براي شستوشوي داخل كانالهاي دندان از مواد عفوني و زايد استفاده ميشود و به پيشرفت پيش آگهي درمان كمك ميكند. سخنرانیاش بیشتر از نیمساعت طول نکشید و چون به ساعت شروع کار بخشهای دانشکده نزدیک شده بودیم ان را خلاصه کرد. تشویق شد و پایین آمد. دو ساعت بعد او در فرودگاه بود. همراه زنش و یک چمدان کوچک سیاهرنگ. به نیت گرفتن یک مصاحبه خودم را به انجا رسانده بودم. انتظار نداشتم از جمع تمام اساتید دانشکده تنها دو نفر برای بدرقه او آمده باشند. گویا سایر اساتید بزرگوار حضور در مطب و خدمتگذاری به بیمارانشان را به بدرقه یکی از بزرگ ترین مردان علمی ایران ترجیح داده بودند. تا زمان پروازش چیزی نمانده بود. مصاحبه مکتوب را به پرسیدن سوالهای شفاهی ترجیح میداد. با عجله چند سوال روی یک برگه نوشتم و همراه آدرس پستی به او دادم. وعده کرد که پاسخ آنها را خواهد داد. همراه زنش به سمت تشریفات پرواز رفت. لبخند زد و برای جمع سه نفره بدرقه کنندهاش دست تکان داد و رفت.سخنراني پروفسور ترابي نژاد در دانشكده دندانپزشكي تهران
رونمایی از ويرايش جديد كتاب «اصول ادندونتيكس» تالیف پروفسور ترابینژاد
پ.ن: جالب اینکه حاصل جستو جوی نام او در وب بیشتر عکسهای محمود احمدینژاد بود تا ترابینژاد.
خبر حتی کلاغهای کور دانشکدهمان هم رسیدهبود پیرمردی که برای ساخت پروتز کامل پیش من میآمد شیفته بیمار دیگری شده است که برایش پروتز پارسیل میساختم. باورش برایم سخت و البته خنده دار بود. شده بودم واسطه کامیابی پیرمرد و پیرزنی که در سالهای بیدندانی، تازه یاد چلچلی افتاده بودند. ترم اخر تحصیلم در دانشکده دندانپزشکی بود که بیشتر وقتم را برای رتق و فتق کار پایاننامهام میگذاشتم و ترجیح میدادم در اولین فرصت ممکن بخشها را بپیچانم. این بود که متوجه نشدم پیرمرد باغداری که صبحها برای ساخت دستدندان به بخش پروتز دانشکده میآمد چطور شیفته زنی شدهاست که در شیفت بعدازظهر برای ساخت دستدندان میآمد.
پیرمرد روستایی بود و باغو املاک فراوانی در حومه شهر داشت اما از آنجا که دندانپزشکان را مشتی شیاد میدانست که پول جیب مردم را مثل زالو میمکند، عهد کرده بود که برای ساخت دستدندانش حتی یک قران هم پرداخت نکند، پس سه ماه پس از کشیدن آخرین دندانش در نوبت مانده بود تا بتواند پروتز کاملاش را در دانشکده دندانپزشکی، مجانی بگذارد. جالب این بود که هیچ قید بندی برای پوشاندن عقیدهاش نداشت و در همان حال که برایش کار میکردم به شماتت جماعت دندانپزشک میپرداخت. بیمار دیگرم زن پا بهسن گذاشتهای بود که جز سهچهار دندان پیش و نیش، دندان دیگری در دهان نداشت و من قرار بود با اتکا به همان چند دندان در دهانماندهاش برایش نوع دیگری از پروتز را بسازم که به پارسیل موسوم بود. بیوهي مسکینی که مشاعر درست و حسابی نداشت و شیرینعقل میزد اما بر خلاف من، حتما پیرمرد چیزی در او دیده بود که دلسپردهاش شود .
آقای پروتز کامل هر روز ظهر، نزدیک به پایان ساعت کاری بخش، خرامان به دانشکده میآمد. خشم و تهدید من فایدهای نداشت و او کار خودش را می کرد و من چارهای جز حرص خوردن و انتظار برای تشریففرمایی بیمارم نداشتم. میآمد و بعد از تعطیلی بخش روی نیمکتهای راهروی دانشکده منتظر مینشست تا روز از نیمه بگذرد و ساعت کار بخش پارسیل فرا برسد. با دوستان همکلاسی از دور او را میپاییدیم که چگونه وقتی بیمار دیگرم از دور پیدا میشد گل از گلاش میشکفت و دستو پایش را گم میکرد. اگرچه بههم نزدیک نمیشدند اما از دور هوای هم را داشتند و گاه گداری نگاه یا لبخندی بههم تحویل میدادند.
کم کم آوازه دلدادگی آقای کامل و خانم پارسیل در تمام دانشکده پیچید. همه در انتظار روزی بودیم که پیرمرد پا جلو بگذارد و پیشنهاد آخر را به دلدادهاش بدهد. اما داستان به همان خوشی که آغاز شدهبود به انتها نرسید. یک روز ظهر زن چاق و خشمگینی از در دانشکده وارد شد و سراغ بخش پروتز را گرفت تا شوهرش را روی نیمکت دانشکده غافلگیر کند و چنان بلوایی در دانشکده راه بیاندازد که پای نگهبان و پلیس را به ماجرا باز کرد. آن روز گذشت اما دیگر نه آقای کامل به دانشکده پا گذاشت و نه خانم پارسیل. من ماندم و دو جفت دستدندان نیمهکاره که روی دستم ماند و مجبورم کرد بخش پروتز را دوباره بگذرانم.
+ دندان کاغذی

آقای دکتر رحمانی، همکار محترم، سلام. همین اول کار بگویم هیچ احساس خوشایندی از اینکه باید شما را همکار خودم بنامم، ندارم. البته من هم مانند شما دندانپزشک هستم. اما حس میکنم جدا از تجربه و سن و سال، تفاوت دیگری هم با هم داشته باشیم و آن رگه ای کمرنگ از وجدان کاری است که در وجود من باقی مانده، حسی که حتم دارم سالهاست در وجود تو مرده است.
تا امروز از این احساس پدرم غافل بودم، اینکه خوش ندارد هیچ کس، به هیچ قیمتی او را بدون دندان ببیند. شرمی که امروز در چهرهاش دیدم وقتی که ناغافل او را با دندانهای بیرون از دهان غافلگیر کردم، دلم را فشرد. به یاد عصر جمعهای در ده سال پیش افتادم که پدرم خواست مانند همه ما به بلال درون دستش گاز بزند. مقارن با اولین گاز درد جانکاهی در تنش پیچید آنچنان که صورتش را فشرد و بلال را زمین گذاشت. مراجعهاش به دندانپزشک خبر بدی را برای همه ما بههمراه داشت؛ بیماری پیشرفته لثه، تحلیل استخوان و لقی دندانها. همه ما در چنین موقعیتی به دنبال یک آشنا یا فرد قابل اعتماد میگردم که گره از این معضل بگشاید و راهحلی پیشپایمان بگذارد. اینچنین شد که او بهسراغ تو آمد. عصر آن روز یکی از شومترین روزهای زندگی امروز من است؛ وقتی در همان ویزیت اول به او پیشنهاد کشیدن تمام دندانها و استفاده از دستدندان را دادی و حتی گام اول را برداشتی. باورم نمیشد که پدرم بدون چند روزی درنگ با مشورت با خانواده یا یک دندانپزشک دیگر تن به پیشنهاد تو داد. شاید برای اینکه تو تنها دندانپزشک فامیل بزرگ ما بودی و روی رفاقت دیرینهتان به تو اعتماد داشت. آقای دکتر رحمانی وقتی که بیست و سه دندان پدرم را در طی دو جلسه کشیدی چه احساسی داشتی؟ این درست که بیماری شدید لثه داشت اما آیا تمام دندانهایش کشیدنی بود؟ آیا پیشنهاد دیگری برایش نداشتی؟ اینکه برخی از دندان ها را باقی بگذارد یا سراغ درمان پر خرجی مانند جراحی لثه و ایمپلنت برود؟ یعنی طمع بیرون کشیدن پول یک دست دندان از دهان یک بیمار آنقدر جلوی چشمانت را گرفته بود که حتی به یک آشنا رحم نکردی؟ جالب اینکه پول ساخت پروتزش نصیب تو نشد و دست دندانش را به اصرار من در دانشگاه گذاشت.
امروز، پس از گذشت ده سال هنوز هم با دندانهای عاریهاش کنار نیامده و حس میکنم دغدغه تمام صبحهایی که از رختخواب بر میخیزد این باشد که کسی رو را بیدندان نبیند. این روزها هر بار که بیماری برای کشیدن دندان سراغ من میآید و اصرار می کند که دندان سالمش را بیرون بیاورم و سر باز میکنم و تلاش میکنم او را برای باقی گذاشتن دندانها توجیه کنم، یاد پدرم میافتم که چگونه به خاطر وجدان کاری تو بیدندان شد. نمیدانم پیش پای چند بیگناه دیگر چنین راه حلی را گذاشتی. اما بدان که بابت تمام دفعاتی که پدرم از نداشتن دندان و دیدن دندان در دهان همسنو سالان خودش احساس شرم و سر خوردگی کرد از خیانت تو به خانوادهمان نمیگذرم.
* عنوان مطلب وامدار داستانی است از سالینجر در کتاب دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم (تقدیم به ازمه، با عشق و نکبت)
+ دندان کاغذی
درمان دندانپزشکی روی پرده نقرهای
بر خلاف انبوه فیلم هایی که مضمون اصلی یا فرعی آنها با مفاهیم و شخصیت های پزشکی در ارتباط است، دندانپزشک حضور بسیار کمرنگی در عرصه سینما دارد؛ به شکلی که تمام تاریخ مشترک دندانپزشکی و سینما را می توان در یک مقاله خلاصه کرد.
42 فیلم بهنام دندانپزشکان
دستمايه اصلي حضور دندانپزشكي بر پرده نقرهاي مبتنی بر ابزارهاي عجيب و غريب و ترس و درد غير قابل تحمل و شکنجهوار درمانهای دندانپزشکی است. بنا به امار سایت IMDb، در تاریخ 112ساله سینما، چهل و دو فیلم که کلمه دندانپزشک را در عنوان خود دارند، ساخته شدهاند. قدیمی ترین این فیلمها «دندانپزشک کاردان» است، یک فیلم سیاهسفید و صامت، ساخت کشور انگلستان، که تاریخ ساخت آن به سال 1902 و هفتسالگی سینما برمیگردد. دندانپزشک زیبا، دندانپزشک فرویدی، دندانپزشک روی صندلی، دندانپزشک اتفاقی، دندانپزشک شیفته، ترس از دندانپزشک، دندانپزشک عصبی عنوان تعدادی از آنهاست که برخی وهشتناک و اکثر انها محتوای طنز دارند.
معروفترین فیلم این لیست چهل و دوتایی، دنتیست (دندانپزشک)، یک تریلر هراسانگیز و پر خشونت است که اولین قسمت آن در سال 1996 به کارگردانی برایان یوزنا روی پرده رفت و دو سال بعد قسمت دومی نیز بر ان ساخته شد. فیلم داستان زندگی دکتر هینستون، دندانپزشک متمولی است که به شکلی اتفاقی متوجه خیانت اخلاقی همسر زیبایش میشود. کشف این خیانت شروع تشویق ذهنی و توهم اوست که منجر به انتقام گیری از جنس زن در طول فیلم میشود. او پس از پا گذاشتن به مطب، پرسنل و بیماران خود را یکی پس از دیگری پس از شکنجههای دلخراش به کام مرگ میفرستد و سپس به سراغ همسر و شریک پنهانی او میرود. فیلم داستانی ضعیف و کسالتبار دارد و انباشته از خطاهای تکنیکی دندانپزشکی است.
زندگی شخصی یک دندانپزشک
آخرین فیلمی که با محوریت یک دندانپزشک ساخته شده Good Luck Chuck است که در سپتامبر 2007 روی پرده رفت، داستان زندگی دندانپزشکی بهنام چارلیلوگان که در کودکی گرفتار طلسم یکی از همسالان خود شده است تا درحالیکه عشق او را فرا گرفته هیچ گاه نتواند به عشق واقعی خود برسد. رابطه او با انبوه زنانی که به دنیای شخصیاش وارد میشوند هیچگاه پایدار نمیماند، اما تمامی آنها میتوانند بلافاصله پس از قطع رابطه با او ازدواج کنند. کمکم چارلی در میان زنان مجرد با این صفت معروف میشود طوریکه مطب او لبریز از زنان جوان و پا بهسن گذاشتهای میشود که درسودای ازدواج ناکام ماندهاند. با اینکه در هیچ صحنهای از فیلم چارلی را آنگل و توربین بهدست نمیبینیم، این فیلم نزدیکترین و ملموسترین واقعیتهای دنیای یک دندانپزشک را به تصویر میکشد.
زندگي خصوصي دندانپزشكان (2002) فیلم دیگری است که به زندگی خصوصی دندانپزشکان میپردازد. در اين فيلم كمپبل اسكات نقش دندانپزشكي را بازي ميكند كه با همسر دندانپزشكش در يك كلينيك مشغول به كار هستند. او در توهم ارتباط همسرش با مردي ديگر، دچار افت كاري ميشود و يكي از بيمارانش بهشكلي ماليخوليايي سعي در راهنمايي او دارد. اين فيلم جز نام دندانپزشك ربط خاص ديگري به دندانپزشكي ندارد و شخصيت اصلي اين فيلم ميتوانست هر شغل ديگري داشته باشد. گرچه اصلاح روابط زن و شوهر در انتهاي فيلم با ترميم دندانهاي زن بهدست شوهر نمايش داده ميشود.
بازی با گاز خنده
چارلیچاپلین در سال 1914 اثر گاز اکسید نیترو، که در برخی کشورها برای بیحسی بیماران دندانپزشکی بهکار میرود، را مبنای ساخت فیلم گاز خنده (با عنوان جانبی دندانپزشک) قرار داد. چارلی در این فیلم نقش دستیار دندانپزشکی را بازی میکند که خود را بهجای دندانپزشک جا میزند و با سوءاستفاده از اثر این گاز صحنههای مفرحی را برای تماشاگر خلق میکند.
آلفرد هيچكاك، در دو فيلم خود بهطور مستقيم و غير مستقيم اشاره به دندانپزشكي دارد. در فيلم مردي كه زياد ميدانست (1934) داستان عدهاي تبهكار را روایت میکند که فرزند يك زوج آمريكايي را گروگان ميگيرند. در يكي از صحنههاي فيلم، لزلي بنكز با تبهكاران در يك مطب دندانپزشكي درگير ميشود و يكي از توطئهگران با گاز اكسيد نيترو او را بيهوش ميكند. فیلم دیگر هیچکاک، مرد عوضي (1957) ماجراي مرد بيگناهي است كه بهجاي دزدي حرفهاي به زندان ميافتد. همسر او شب قبل از دستگيری، دچار دنداندرد ميشود و بهدليل هزينه بالاي درمان نميتواند به دكتر مراجعه كند. مرد براي دريافت پول به اداره بيمه ميرود و به اشتباه دستگير ميشود. يكي از معدود مدارك تبرئه او مراجعه قبليشان به دندانپزشك است. گرچه در اين فيلم هيچ صحنهاي از دندانپزشكي ديده نميشود ولي يك دنداندرد ساده مشكلاتي باورنكردني سر راه اين خانواده قرار ميدهد.
در قسمت چهارم از سري فيلمهاي اکشن اسلحهمرگبار، مل گيبسون و دنيگلاور بهدنبال يك گروه تبهكار چيني هستند. آنها در تعقيب يكي از روِساي اين باند كه به دندانپزشكي مراجعه كرده، وارد مطب ميشوند و سعي ميكنند با كمك گاز اكسيد نيترو او را وادار به اعتراف كنند ولي گاز در هوا پراكنده ميشود و چنان آنها را به خنده مياندازد كه رفتار هر سه از كنترل خارج ميشود. اين تك صحنه در مطب دندانپزشكي آنقدر مضحك است كه هركسي را به خنده مياندازد.
شکنجه روی یونیت دندانپزشکی
یکیاز معروفترين فيلمهای تاريخ سينما مرتبط با دندانپزشكي، دونده ماراتون (1967) ساخته جان شله زينگر است. ماجرای دانشجوي جواني است، با بازي داستين هافمن كه خود را براي شركت در مسابقات دو ماراتون آماده ميكند. او ناخواسته درگير ماجراي پيچيده الماسهاي مسروقه متعلق به زمان جنگ جهاني دوم ميشود كه يك نازي قديمي بهدنبال آنهااست. جنايتكار بيرحمي كه درگذشت سالها ذرهاي از درندگياش كاسته نشده. او كه دندانپزشك است، هافمن را ميربايد و در يكي از معروفترين سكانسهاي تاريخ سينما او را با لوازم دندانپزشكي شكنجه ميكند. صحنه دردناك توربين كه دندان هافمن را ميتراشد، وحشناكترين چيزي است كه ميتوان از دندانپزشكي تصويركرد.
هجو ترس از دندانپزشکی
روی هاتکینسون نیز در یکی از قسمت های مجموعه تلویزیونی مستر بین، سر از یک مطب دندانپزشکی در میآورد. صحنه نشستن او روی یونیت دندانپزشکی و تقالبش با دندانپزشک یکی از مفرحترین تصاویر است که از فضای یک مطب دندانپزشکی تصویر شده است. مستر بین که از شدت اضطراب دریافت بی حسی، با واکنشهای ناخودآگاهش دندانپزشک را بیهوش میکند، خود توربین دندانپزشکی را به دست میگیرد و درحالیکه آینه کوچکی در دست دارد شروع به سوراخ کردن دندانهای قدامی و پر کردن آنها میکند.
در سری اول از مجموعه سریال فرندز (دوستان)، که این روزها محبوبیت خاصی میان ایرانیان یافته است، دو دندانپزشک، در قالب پدر و پسر حضور دارند که یکی از آنها شوهر سابق ریچل، یکیاز شخصیتهای اصلی سریال فرندز است و قسمتی از صحنه های سریال در مطب او میگذرد. طبیعی است که دغدغه خلق صحنههای کمیک و شوخیهای زبانی بسیار بیشتر از به تصویر کشیدن فضای یک مطب دندانپزشکی برای عوامل مجموعه اهمیت داشته باشد.
در فيلم ملاقاتكنندگان (1993) که تاكنون دوبار از تلويزيون ايران پخش شده است، ژان رنو شواليهاي است كه در تونل زمان به زمان حاضر ميرسد و با نواده خود ديدار ميكند. شوهر اين خانم يك دندانپزشك بيآزار است كه مجبور ميشود حضور غيرقابل توجيه اين شواليه و خدمتكارش را به اضافه تمام اتفاقات عجيب و غريب ديگر تحمل كند. اتفاقاتي كه بعضاٌ به مطب او هم سرايت ميكند و زندگي كاري او را بر هم مي ريزد. اين فيلم كمدي از مطب دندانپزشكي هم مثل ساير فاكتورهاي بصري ديگري براي خنداندن تماشاگر استفاده ميكند.
در فیلم ريولوبو (1970) به کارگردانی هاوارد هاكس، جانوين نقش يك افسر شمالي را بازي ميكند كه براي كمك به دوستان قديماش راهي شهر بيقانون ريولوبو ميشود. او دندان درد را بهعنوان بهانه ورود به شهر و ملاقات با دندانپزشك عنوان ميكند تا بتواند از او كمي اطلاعات كسب كند. صحنه حضور جان وين در مطب دندانپزشكي يكي از مفرحترين صحنههاي اين فيلم بسيار تلخ است. دوبله بامزه مرحوم ايرج دوستدار، بار طنز صحنه را بهشدت اضافه كرده است. گرچه نميتوان گفت دكتر اين فيلم دندانپزشك است يا دندانكش.
برادران كوئن نیز در فيلم سنگدليتحملناپذير (2003)، علاقه خود را به دندانپزشکی نشان میدهند. جورج كلوني در همان ابتداي فيلم در مطب دندانپزشكي زير دست دندانپزشك و در حالي كه فريم و رابردم در دهانش قرار داد با موبايل صحبت ميكند. در صحنه بعد كلوني داخل ماشين به سمت محل كارش ميرود و باز هم با موبايل حرف ميزند ولي هنوز درست و حسابي نميتواند دهانش را ببندد! غلظت طنز اين صحنه باورنكردني است گرچه خود فيلم چندان جذاب و دوستداشتني از كار درنيامده است.
دندانپزشک سهبعدی
بهترين تصوير دندانپزشكي در تاريخ سينما از كارتون ديدني در جست و جوی نمو (2003) ثبت شدهاست. ماهيهاي آكواريوم مطب دندانپزشك همگي كارشناسان خبره اين علم شدهاند و در يكي از بامزهترين صحنههاي كارتون درباره نحوه كاربرد انواع گيتس و پيزو براي درمان اندودونيتيكس با هم بحث ميكنند. استفاده ديدني از ابزارهاي مطب دندانپزشكي مثل يونيت و كرشوار (كه آب وارد آن ميشود) از دقت مثالزدني جان لستر كارگردان فقيد اين كارتون حكايت داشت.
دندانپزشکان در فیلمهای ایرانی
در فیلمهای ایرانی سالهای اخیر تنها دو شخصیت دندانپزشک حضور دارند که هیچکدام چهره مثبتی از این حرفه را به نمایش نمیگذارند. در فیلم ساقی، ساخته محمدرضا اعلامي، يك دكتر دندانپزشك كه ابتداي فيلم دندان بهرام رادان را ترميم ميكند، او را به عنوان ساقی برای تامین مواد مخدر افراد پول دار استخدام می کند. اگرچه در انتهای فیلم، احتمالاٌ براي پيشگيري از اعتراض دندانپزشكان، میفهمیم كه او اصلاٌ دندانپزشك نيست و بدون داشتن مدرک طبابت میکرده! دندانپزشک طماع فیلم بوتیک، ساخته تحسینبرانگیز حمید نعمتالله که در یکی از سکانسهای فیلم لثهی عطی، دختر نوجوان فبلم، با بازی گلشیفتهفرهانی، را می شکافد تا آن را جراحی کند. اگرچه صحنه های حضور هر دو دندانپزشک پر از غلطهای فاحش تکنیکی است، بحث دنداندرد و مراجعه به دندانپزشک در فیلم بوتیک کاملا در بافت قصه قرار گرفته و کاربرد دوگانه اسپری بیحسی و دنداندرد به عنوان نشانه وضعیت اقتصادی شخصیتهای فیلم برای تماشگر قابل قبول بود.
در کوران حضور بیواسطه شرکتهای خارجی در سریالهای ایرانی، به عنوان اسپانسر، مهران مدیری در سریال نقطهچین، بیهیچ منطق داستانی، یک یونیت دندانپزشکی را در خانه بامشاد قرار داد تا تماشاگران به بهانه شغل همسرش، در چند قسمت از سریال با مارک آن آشنا شوند.
عجایب صنعتی دیدم در این دشت (۲)
مشغول کار روی بیمار بودم که حجم متحرکی از گوشت پشت سر منشی وارد شد و روی یونیت نشست. کارم را متوقف کردم و سراغ بیمار تازه وارد که از قرار حالت اورِانس داشت رفتم. از وحشت عرق کرده بود. ماسک جلوی صورتش را برداشت. خون از دو گوشه دهانش شره کرده بود پایین و روی چانه ماسیده بود. دکمه یونیت را فشردم تا وضعیت صندلی را تنظیم کنم. یونیت جیر جیری کرد و زیر وزن زن به سختی تکان خورد. دهان که باز کرد حجمی از خون و سیمهای فرو رفته در لثه پدیدار شد. به شک افتادم که شاید طعمه یک بیمار روان بودی و از خوش شانسی از زیر شکنجه جان سالم بهدر برده.
دقیقتر که شدم سیمهای بریده شدهی یک اسپلینت فکی و لوپهای فرو رفته در لثه مجاور دندانها قابل تشخیص بود. عجیب اینکه اثری از شکستگی فک نمیدیدم. مات و مبهوت به شوهرش نگاه کردم. لاغر مردی که دستها را به هم داده بود و گوشه مطب، با فاصله از ما ایستاده بود.
- خانم من اصرار زیادی به لاغر شدن داشت. تمام روشهای ممکن را هم امتحان کرده بود. از رژیم غذایی گرفته تا قرص و دوا و درمان. لیپوساکشن و رینگ معده و ... اما هیچ کدام افاقه نکرد. دست اخر کسی پیشنهاد بستن فکها را به ما داد. فلان جراح فک که در دزاشیب مطب دارد. گفتند فکها را با سیم بههم میدوزد؛ طوری که نمیتوانی غذا بخوری. بعد از یک ماه از شدت نخوردن لاغر میشوی. خیلی از کارش تعریف کردند که هر کسی کرده راضی برگشته و در عرض یک ماه فلان کیلو لاغر کرده. مشکل زن من هم همین بود. نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و چیزی نخورد. حدود ده روز پیش رفتیم مطب و همان جلسه فکهای زنم را با سیم بههم بست.
به زنش نگاه کردم که درمانده روی یونیت نشسته بود و صحبتهای همسرش را چشم تایید میکرد. چنان مات حرفهای شوهرش بودم که از نشاندن درد او غافل شده بودم. همانطور که من آرام لثه اطراف دندانهایش را بیحس میکردم شوهرش ادامه میداد:
- این ده روز را بههر ضرب و زوری بود تحمل کرد. امشب که شنید یکی از اقوام ما را به صرف شیشلیک دعوت کرده دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. چنان عطش خوردن داشت که قید برنامه لاغریاش را زد. رفتیم مطب دکتر. اما تعطیل بود. پیشنهاد دادم که خودم سیمها را از دور فک باز کنم. با سیمچین افتادم به جان سیمها. بعضیها را بریدم اما نتوانستم سیمها را از درون لثه بیرون بکشم. این بود که افتادیم دور شهر تا یک مطب دندانپزشکی پیدا کنیم که این وقت شب باز باشد.
لوپها را که از زیر نقطه تماس دندانها گذشته بود یکی یکی بیرون کشیدم. کار باز کردن اسپلینت که تمام شد ساعت به دوازده شب نزدیک شده بود. یونیت دوباره جیر جیر کرد و برگشت به حالت اول. زن که از روی یونیت بلند میشد سر تکان دادم و گفتم: حیف که وقت خوردن شیشلیک گذشت.

در آخرین روز مهرماه، انجمن دندانپزشکان ایران سند برگزاری اولین همایش در تالار همایشهای برج میلاد را بهنام خود زدند. حضور پنجهزار دندانپزشک، این همایش را تبدیل به بزرگترین اجتماع دندانپزشکان ایرانی کرد، رکوردی که تا حدی حاصل یک سوءتفاهم بزرگ برای شرکتکنندگان بود. کمتر از یکماه از افتتاح آزمایشی برج میلاد میگذشت و تبلیغات رسانهها در مورد چهارمین برج و هشتمین سازه بلند جهان بسیاری از دندانپزشکان را مشتاق کرده بود تا با ثبتنام در این همایش، جزو اولین افرادی باشند از برجمیلاد دیدن میکنند. غافل از اینکه تالار همایشها، ساختمانی در مجاورت برج میلاد است نه در طبقات زیرین آن. اگرچه شیطنت طراح پوستر در چسباندن این ساختمان به سازه برج در این سوءتفاهم بیتاثیر نبود. بزرگترین اتفاق روز اول همایش، حضورت آیتالله رفسنجانی در مراسم افتتاحیه بود که خبر برگزاری همایش دندانپزشکان را در کنار خبر بازدید رییس مجمعتشخیص مصلحت نظام از برج میلاد، به روی جلد بسیاری از روزنامههای فردا کشاند. اما این اتفاق برای بسیاری دندانپزشکانی که مجبور به بازرسی بدنی و تحویل دادن گوشیتلفن و کیف دستی به مامورانامنیتی شدند چندان خوشایند نبود؛ حتیاگر هیات مدیره انجمن دندانپزشکان ایران برگزاری اولین همایش تخصصی در تالار همایشهای برج میلاد با حضور رییس مجلس خبرگان را در پوشه افتخارات و سوابق اجرایی خود بگذارند. تاخیر یک ساعته برای اتمام نظافت و طراحی سن در حضور شرکت کنندگان در سالن، تنها نکته منفی مراسم افتتاحیه نبود. شاهکار مراسم افتتاحیه جایی بود که سیستم صوتی سالن هنگام پخش سرود ملي ناگهان قطع شد و ميهمانان خارجي و داخلي را در برزخ میان ایستادن یا نشستن بلاتکلیف گذاشت. بااینکه مجري وجود اشکالات فني در نخستين همایش این تالار را طبیعی خواند، يکي از مسئولان همايش از هزینه 160میلیون تومانی برای اجاره چهار روزه مجموعه سخن گفت و به سالنهای جانبی همایش اشاره کرد که تا چند روز مانده به تاریخ برگزاری، جانبی هنوز مبله نشده و در طی همایش از فقدان سیستم صوتی و تهویه رنج میبردند. چهلو هشتمين همایش انجمن دندانپزشکان ايران با محور «طرحدرمان در دندانپزشکي نوين» در قالب 26پانل بر اساس موضوع همایش، 16پانل تخصصي، 5پانل تحقيقات و 10پانل پرسش و پاسخ و 43 پوستر و ده دوره آموزشی علمي در حوزه مسائلي مانند اورژانسهاي پزشكي، طب پزشكي، اخلاق پزشكي، تاريخ دندانپزشكي برگزار شد. با اینکه غیبت برخی شرکتهای معتبر شایعه تحریم همایش بهدلیل اجاره بالای غرفهها را قوت میبخشید،حدود 110شركت محصولات و خدمات خود را در نمایشگاه عرضه کردند. سرگردانی در ساختمان بزرگ مرکز همایشها و حجمه آدمها در تالارهای تو در تو در کنار برنامهریزی و مدیریت پر اشکال همایش خاطره دیگری است که میتوان از این رویداد بهذهنها سپرد.
متن کامل گزارش را در ادامه بخوانید.
+ دندان کاغذی
ادامه مطلب
هیچ کس نفهمید که گم شدن دندان های پدربزرگ حاصل توطئه کلاغ ها بود یا شیطنت عمو و عمه زاده ها. فاجعه یک روز صبح با فریاد گوشخراشی که در سرتاسر خانه پیچید و همه را به وحشت انداخت آغاز شد. فریادی که از یک پیرمرد نود ساله که سالهاست روزشمار عمرش به پایان رسیده است بعید بود. تنها آرزوی پدربزرگ این بود که تا زمان مرگ هیچ تنابنده ای او را بدون دندان نبیند. جست و جو برای یافتن دست دندان نتیجه نداد. هیچ کدام از ساکنین خانه حاضر به اعتراف نشد و دهان پدربزرگ همچنان بی دندان ماند. نشانه های مرگ آرام آرام در وجود او ظاهر می شد. تصمیم بزرگان فامیل بر این شد که پیش از انکه پیرمرد ریق رحمت را سر بکشد دندان مجددی برایش ساخته شود و اینچنین بود که من به عنوان تنها دندانپزشک فامیل به خدمت فراخوانده شدم.چیزی حوالی مهرماه بود که علی رغم میل باطنی، کاسه و همزن و آلژینات را زیر بغل زدم و برای قالب گیری اولیه به حضور شرفیاب شدم. پدربزرگ حجمی از پوست و استخوان بیشتر نبود. رعشه تمام وجودش را در بر گرفته بود. نمی توانستم درک کنم که دندان به چه کار این پیرمرد می آید. نمی دانستم با ریج تحلیل رفته و استخوان فرسوده او چه باید بکنم. آب و آلژینات را در کاسه ریختم و هم زدم و قالب را پر کردم. تمام وحشتم از سرازیر شدن آلژینات به سمت حلق پدربزرگ بود؛ اتفاقی که به سادگی مرگش را رقم می زد. حتی پیش از آنکه قالب را در دهانش ببرم می دانستم که آلژینات چیزی در دهان او ثبت نخواهد کرد. قالب گیری تکرار و تکرار شد اما بدون نتیجه. تا آنجا که پیرمرد از تک و تا افتاد. مجبور شدم پیش از انکه او از تکرار قالب گیری های بی نتیجه قالب تهی کند کار را متوقف کنم. همه چیز به روز دیگری موکول شد. اما باز هم بدون نتیجه.
روزها از پی هم گذشت و کار ساخت پروتز پدربزرگ کم کم تبدیل به پروسه ای مزمن و بدون نتیجه شد. اما بیش از خستگی و وقت گیری این رفت و آمدها، بدنامی ام در میان اهالی فامیل بود که آزارم می داد. خبر تقریبا به تمام فامیل های سببی و نسبی رسیده بود که نوه زاده بزرگ حاج صادق یکی دو هفته ایست که مشغول خاک بازی در دهان پدربزرگ است و هنوز به هیچ نتیجه مشخص و قابل قبولی نرسیده است. قبول این حقیقت که چگونه شاگرد ممتاز دانشکده دندان پزشکی با چند سال تجربه از پس ساخت پروتزی که دندان سازهای اطراف حرم در دو یا نهایتا سه جلسه آن را به بیمار تحویل می دهند بر نمی آید برای آنها مشکل بود. می دانستم که کارم به نتیجه نخواهد رسید اما بر خلاف انتظارم هیچ خللی در اراده پیرمرد وارد نشد. حتی تا روزی که او را به سمت قبله خواباندند. آرزوی او برای مردن با دندان به نتیجه نرسید و در نهایت پدربزرگ بدون آنکه دندانی در دهان خود داشته باشد، جان داد.
عجایب صنعتی دیدم در این دشت (۱)
سراغ ندارم دندانپزشکی را که تابهحال کاری برای خودش انجام داده باشد، مگر تزریق بیحسی پای یکی از دندانهای بالا و در متهورانهترین حالت، بیحسی بلاک در فک پایین. بر خلاف دندانپزشکان اما صنف آرایشگر، که در کلام طنز و هجو، برخی دوستان نیاکان مشترکی را برای آنها با دندانپزشکان در نظر میگیرند، اصرار خاصی به کوتاه کردن مو و سر و شکل دادن به سر و صورت خویش دارند. شاید دست به قیچی بردن برای سر خودشان را وسیلهای برای ابراز اعتماد به نفس میدانند یا اینکه هنر و مهارت هیچ یک از همکارانشان را به اندازه خودشان قبول ندارند.
تنها مثال نقض این ادعا وقتی رخ داد که دختر جوانی از صنف محترم آرایشگر، هوای خدمت در سنگر دندانپزشکی به سرش زد و کسوت منشی مطب دندانپزشکی من را پوشید. جوان بااعتماد به نفسی که در مدت کوتاهی، روی علاقه و قدرت یادگیری بالایی که داشت بسیاری از فوت و فنهای کار در مطب دندانپزشکی را از من آموخت. علاقه خاصی به آموزش دادن دارم و همیشه من باب بالا بردن کیفیت کارم، منشیهای مطب را مثل شاگرد پای منبر می نشاندم و اصطلاحات و جزییات کار را به آنها آموزش میدادم. اما شاگرد تازهام قدرت یادگیری عجیبی داشت. طوری که در چشم برهمزدنی دانستههایش را تا حد یک بهداشتکار دهان و دندان تکمیل کرد. اعتمادم را به حدی جلب کرد که نهتنها کار گرفتن عکسها را به او سپردم، که قالبگیری پروتزهای دندانی و نشاندن و چسباندن روکشهای بیماران را نیز شخصا انجام میداد و تنها نظارت من بر حسن انجام کار کافی بود. بااین وجود جسارتش گاه برایم درد سر ساز میشد و اطلاعاتی که او منباب پس دادن درسش از مراحل کار من روی بیمار، پس میداد روی اعصابم میرفت. مثلا وقتی که با شعف از اتاق رادیوگرافی فریاد می زد: دکتر فایل توی کانال دیستالی اور است یا فورکای دندانی را پرفوره کردهای! هیچ گاه نتوانستم توجیهش کنم که برخی خطاهای کاری باید تا حد امکان محفوظ بماند و نباید در حضور بیمار، و آن هم از طرف منشی مطب، افشا شود. با این وجود همکاری ما ادامه داشت تا عصر روزی که هنگام ورودم به مطب یک عکس رادیوگرافی را به من داد و نظرم را در مورد کیفیت درمان ریشهاش پرسید. عکس از دندان پره مولر مندیبول بیماری بود که به شکل بد و کاملا ناشیانهای درمان ریشه شده بود. به خیال اینکه عکس از دندان بیماری است که برای درمانریشه مجدد به سراغ من آمده سراغ بیمار را گرفتم اما او با لبخند به خودش اشاره کرد. نیازی نبود که اعتراف کند. پانسمان تازه روی دندانش را که دیدم همه چیز را فهمیدم. اگرچه تصورش برایم ممکن نبود اما معلوم بود که کار درمانریشه دنداناش را خودش شخصا انجام داده. روی یونیت دندانپزشکی نشسته یک آینه بزرگ روبرویش گذاشته و شروع کرده به تراشیدن دندانش با توربین و سپس درمان ریشه دندان.جسارتش برایم تحسینبرانگیز بود اما بیشتر از آن بود که بتوان نام حماقت روی آن نگذاشت. اعتراف کرد مدتی است در فاصله تعطیلی ظهر تا عصر مطب برای خودش طبابت راهانداخته و دندان دوستان و آشنایاناش را رایگان ترمیم و جرم گیری میکند. نیمه راست فکاش هنوز بیحس بود. او را روی یونیت نشاندم، ریشه دندان را خالی و دوباره پر کردم. کار دندانش که تمام شد برگه تصویه حسابش را دستش دادم و اخراجش کردم. توبه کردم که دیگر هیچ منشی مطبی را تا سطح دکترا آموزش ندهم.
کامنت برگزیدهی من: کارمن:این شخص باید مسئول اجرایی کمپین یک میلیون امضا بشه! جسارت، حماقت و صداقت رو یکجا با هم داره.

انگار كه روي يك نقاشي از صورت يك ادم آب ريخته باشي، كاغذ نقاشي مچاله ميشد و رنگها در هم ميآميخت. به عينه ميديدم كه چهره خوش آب و رنگ دختري كه تا همين چند لحظه پيش زير دستم نشسته بود، در حال چروك خوردن و در خود جمعشدن است. مات مانده بودم كه چه بايد كرد. در حاليكه صداي نامفهومي از ته گلويش به گوش ميرسيد، وحشتزده دست به صورتش مي كشيد و با چشمان از حدقه بيرون زده من را نگاه مي كرد. هنوز شك داشتم چيزي كه ميبينم در خواب است يا بيداري. انگار كه به جاي آمپول، اسيد به او تزريق كرده باشم، صورتش آرام آرام خورده ميشد و از بين ميرفت.
به او دلداري دادم كه همه درد براي همين چند لحظه است و تمام. تحمل كرد تا كار تزريق چند سيسي آمپول دگزامتازون درون حجم لثه و در مجاورت ريشههاي دنداني كه اندو (عصبكشي) كرده بودم تمام شود. از روي يونيت بلند شد و سمت آینه دستشویی رفت. داشتم دستكشهايم را از دست ميكندم كه با صدای جیغش به سمت او برگشتم. دستش را كه از روي گونه سمت راستش برداشت خشكم زد. گونه و گوشه سمت راست لباش افتاده بود پايين. درست مانند كساني كه نيمه صورتشان فلج شده باشد، پوست صورتش در يك حركت آرام و پيوسته چروك ميخورد و پايين كشيده ميشد. پوستش سفيد شده بود از ترس، قطرات اشك روي صورتش يخ زده بود. نمي توانست روي پا بند شود. تلو تلو ميخورد. جلو دويدم و گرفتمش و نشاندمش روي يونيت دندانپزشكي. پرستارم مات و منگ مانده بود كنار يونيت. تنها به فكرم رسيد كه دلدارياش دهم، اگرچه خودم نيز از شدت ترس حس و حال بهتري از او نداشتم. حادثه همان چيزي بود كه بارها در فيلمها مي ديدم. آدمهايي كه ناگهان با اشارهاي تجزيه ميشوند و بدنشان در چشم بر هم زدني از هم ميپاشد. حالا من روبروي كسي ايستاده بودم كه تنها با تزريق چند سيسي مايع، كه از شيشه دودي رنگ آمپول دگزا داخل سرنگ كشيده بودم و به لثهاش تزريق كرده بودم، در حال چروك خوردن و مچاله شدن بود.
نميدانم چند لحظه به همين منوال گذشت، تا جريان وحشتانگيز چروك خورن صورتش وتوقف شد و صورتش دوباره آرام آرام از هم باز شد و به حالت عادي برگشت.
این را به عنوان یک لم کاری یاد گرفته بودم که میتوان براي كاهش درد و ناراحتي پس از درمانريشه دندان، چند سیسی دگزامتازون در اپکس دندان تزریق کرد. تزريق البته دردناك است اما از تجربه يك درد جانكاه در روزهاي بعد از درمان ريشه ميكاهد. من هم به روال هميشه حجم كمي از آمپول را داخل سرنگ كشيدم. اما نيدل سرنگ بر خلاف هميشه كه انتظار برخورد به استخوان را داشتم، به شكل خوشايند اما عجيبي، پايين رفت و به هيچ حجم سختي برخورد نكرد.
بعد از تمام شدن ساعت كاريام كه فرصت بيشتري براي تحليل ماجرا داشتم، فهميدم در عين حماقت سر سوزن را احتمالا تا عمق استخوان فك و مجاور عصب فاسيال پايين بردهام و حجم دگزامتازون را همانجا تزريق كردهام تا عصب دچار فلج موضعي شود و نيمه سمت راست صورت را براي لحظاتي از شكل و شمايل بياندازد.
در خدمت و خیانت دندانپزشکان به همصنفان
پیش از آمدنش صدایش میآید. تا سر بگردانم از اتاق انتظار گذشته و خودش را به آستانه اتاقم رسانده. خروشان و برافروخته است. مشت گره کردهاش را جلوی سینه گرفته. نگاهش که میکنم لحظهای مکث میکند. انگار که شرمگین شود، نفس عمیقی میکشد، سرش را پایین می اندازد و گامی عقب میگذارد و از دایره دیدم پنهان میشود.
مرد چهل ساله یکی از بیماران جدید من است. دو هفته پیش اول بار با صورتی ملتهب که از شدت درد چروکیده بود پیش من آمد. ریشه درد عفونتی بود که یکی از دندانهای پیش بالا را در خود کشیده بود. آمده بود به نیت کشیدن دندان. دندان را نکشیدم. او را مجاب کردم که با درمان ریشه میتوان درد را ساکت کرد؛ هرچند ضایعه کیستیک انتهای ریشه ممکن است کار را ختم به یک جراحی اپیکو در سالهای آینده کند. تن داد به درمان پیشنهادی من داد و به یاد دارم که حین خروج از مطب خم شد تا دستم را ببوسد که دستم را پس کشیدم.
از جا بلند شدم و به سمت بیمار برافروختهام رفتم. کار دندان او را طی چند جلسه تقریبا به آخر رسانده بودم. درمان ریشه را کامل کرده بودم، با یک پست فایبر ساختار از دست رفته دندان را بازسازی کرده و برای بردن دندان به زیر روکش از آن قالب گرفتهبودم. در چنین شرایطی انتظار نداشتم انطور که او حکایت کرد دندان دوباره دچار دردی حاد شود؛ طوریکه او را نیمههای شب جمعه از تختخواب بیرون بکشد تا دربهدر خیابان کند برای یافتن یک دندانپزشک. آنطور که حکایت میکرد وقتی همکارم نتوانسته علت روشنی برای انفجار دوباره درد زیر دندان مذکور بیابد شروع به گرفتن سابقه از بیمارم کرده است. بیمار مثنوی درمان دندانش را با زبان عامیه شرح میدهد و البته اشاره میکند به استفاده من از کلاف بههم پیچیده سفید رنگ و باریکی که حین قالبگیری از دندان با یک قلم دندانپزشکی به زیر لثه او فشردهام که برای او مشکوک و غیر قابل توجیه آمده و درد دندان شاید از همان روز شروع شده. نمیدانم همکار گرانقدرم در آن نیمه شب تعطیل طبق چه منطقی با شنیدن توضیحات بیمار از تعجب شاخ درآورده است که: نخ کرد توی لثهات؟ تا او را به حقانیت کار من مشکوک کند و با کمی دست کاری دندان و تزریق یک بی حسی، پنجاه هزار توامن حق ویزیت بگیرد و بیمار صبح روز شنبه، به خونخواهی سراغ من بفرستد.
گرچه سعی کردم برای بیمار توضیح دهم که نخگذاری دندان یکی از مراحل معمول قالبگیری از دندان است که البته توسط خیلی از دندانپزشکان رعایت نمیشود، همکار نیمه شب من، چنان او را پخته بود که بیمار قانع نشد و توضیحات مرا، مالهکشی روی احمالم قلمداد کرد. همچنان برافروخته از مطب خارج شد و دیگر نیامد تا روکش دندانش برای من به یادگار باقی بماند.
بعدها در نقد این جریان، همکارانم راهکارهای متفاوتی را برای حل اینگونه بحرانها پیشنهاد کردند. اما پیشنهادی که به دلم چسبید این بود که از بیمار بخواهم شماره دندانپزشک نیمه شبش را بگیرد و گوشی را به من بدهد تا چند عبارت چارواداری نصیبش کنم که بیمار و همکارم حساب کار دستشان بیاید و به کار بیاحمال من شبهه وارد نکنند.
آداب معامله دندانپزشکی با اهالی بازار
- همهش با هم، چند دکتر؟
دندانپزشکان زیادی هستند که هر روز بارها در برابر این پرسش بیماران قرار میگیرند. وقتی بیماری برای معاینه به سراغشان میآید که شمار دندانهای پوسیده و نیازمند درمانش از انگشتان یکی دو دست تجاوز میکند. بسیاری علاقه دارند تخمینی از کل هزینه درمانشان داشته باشند. روی همین اصل گویی که خواسته باشند یک گونه سیب زمینی یا یک دسته غاز را از دندانپزشک بخرند، رو میکنند به او و می پرسند: همهش چند دکتر جان؟
بیماران معمولا از این سوال دو منظور دارند، یا منتظر است رقم نجومی ای بشود و چون از پس پرداخت آن برنمیآید برای خود دلیلی بتراشد و فارغ از دغدغه ذهن و عذاب وجدان، قید کارهای دندانیاش را بزند و یا باب چانهزنی و تخفیف خواستن را باز کند و هزینه درمان را تا جایی پایین بکشد که از پس پرداختش برآید. همه مردم البته این عادت را ندارند اما اهالی بازار را باید در صدر افرادی نشاند که معمولا رقم کلی درمان را طلب می کنند و بعد انتظار گرفتن تخفیف کلی دارند.
بسیاری از دندانپزشکان برای ورود جماعت بازاری به مطبشان آغوش میگشایند. مخصوصا آن جماعتی که در اصطلاح عامه «حاجیبازاری» لقب گرفتهاند. همان بازاریان و حجره داران پیشکسوت و سن و سال دار که در چند ویژگی مشترک اند: شکم برآمده، سر طاس، ریش و تسبیح و صد البته دندانهای خراب. اینکه دندانهای خراب حاصل تدخین و افیون است یا سطح پایین بهداشت و بیتوجهی به سلامت دهان و دندان، مهم نیست؛ مهم این است که شمار دندانهای درب و داغان این جماعت از انگشاتان دو دست تجاوز می کنند و هزینه درمان دندانهاشان را به یک عدد شش هفت رقمی میرساند. انبوهی از دندانهای پوسیده و جرم گرفته که نیازمند درمان ریشه و ترمیم و روکش هستند یا باید کشیده شوند و جای خود را به بریج های سه تا هفت واحدی یا دست دندان بدهند. اما وضعیت لثه پیرامون دندانها به اندازهای خراب است که برای هیچ کدام از درمانهای پیشبینی شده طول عمر درازی نمیتوان پیشبینی کرد، چراکه به زودی فرو میریزند و بهناچار جای خود را به درمانهای گسترده تر و پر هزینهتر خواهند داد.
در نگاه اول اگرچه پیوستن اینگونه افراد به جرگه بیماران هر دندانپزشکی شعفانگیز است، اما به شخصه تجربه شیرینی از ارائه خدمات به این دسته افراد ندارم. برخورد و کار با این بیماران راه و رسم خاص خود را دارد و به معنای دقیق کلمه یک معامله است.
شک نباید کرد که پس از معاینه و تخمین نرخ خدمات باب چانهزنی با شما را میگشایند. این همان اتفاقی است که در غالب ایام در مغازه یا حجره خود آنها نیز میافتد. پس جندان بعید نیست که آنها هزینه درمان را بالا بدانند و انتظار داشته باشند از رقم پیشنهادی خود اندکی پایین بیایید؛ مخصوصا که حاضر نیستند متغیری به نام کیفیت را در معادله (معامله) چند مجهولی ارائه خدمات دندانپزشکیشان در نظر بگیرند و انتظار دارند از زبان شما همان رقمی را بشنوند که دندانپزشک (یا دندانساز)ی دیگر در نقطه دیگری از شهر به آنها پیشنهاد داده. در جدال با بیمار برای تعیین رقم نهایی درمان، تسلط دندان پزشک بر بازیهای زبانی برای اقناء و مجاب کردن بیمار نقش موثری دارد. زبان گرم و شیرینی که با خنده و تعارف درآمیزد و شاهین ترازو را به سمت دندانپزشک پایین بکشد.
حتی اگر در خان اول این بازی شمای دندانپزشک باشید که پیروز از میدان بیرون میآیید در غالب ایان خانهای بعدی بازی متعلق به حریف است. وقتی فضای غالب بازار خرید اقساط و چکی و پرداخت تدریجی است نباید انتظار داشت که بیماران حجرهدار شما چیزی جز این از شما بخواهند. حتی اگر قاعده بیشتر مراکز دندانپزشکی پرداخت نقدی نرخ خدمات باشد. هر چه نباشد بیماران ویژهی شش هفت رقمی شما، انتظارهای ویژهای نیز از شما دارند. این درست همان نقطهای است که دندانپزشکان تازهکاری مثل من همیشه از آن ضربه خوردهایم.
همه چیز با خنده و صمیمیت پیش میرود. بیمار شما روزهای متناوبی از هفته میهمان مطب شماست و کارهای درمانی آرام آرام انجام میشود. در جلسات ابتدایی احتمالا مبلغی به عنوان پیشقسط دریافت می کنید اما در ادامه جلسات از پرداخت نقدی هزینه خدمات خبری نیست درحالیکه پروسه درمانی به قسمتهای انتهایی خود نزدیک میشود. در اینگونه مواقع نشانههای نگرانی آرام آرام در وجودتان پیدا میشود. اما اگر مبادی آداب و برخی ارزش های فراموش شده اجتماعی باشید ممکن است دم بر نیاورید و همه چیز را به آینده حواله دهید. مثنوی درمان دندانپزشکی فرد مذکور به پایان میرسد درحالیکه سیاههای از خدمات بی اجر و مزد شما در پرونده بیمار به ثبت رسیده است.
از امروز شما هستید که نگران حال عزیز بازاری و ساعت و تاریخ آمد و شد او به مطبتان خواهید بود. تاخیرها و وقفهها آرامآرام نمایان میشوند و کار به جایی میرسد که تماسهای تلفی منشی مطب بیجواب میماند.
شما میمانید، شناور در حوض مطب با پرسشی که مدام در ذهنتان تکرار میشود: دکتر جان، همهش با هم چند؟
هنوز نميتوانم درک کنم که مادرم بر طبق کدام منطق تن داد به خواسته من و حاضر شد براي ترميم دندانش بنشيند زير دست پسر بيتجربهاش. مادرم وقتي که پا به دانشگاه گذاشتم برايم اعتراف کرده بود که سالهاي سال، وقتي گذارش به دانشکده دندانپزشکي ميافتاده و روي يکي از نيمکتهاي درون راهرو مينشسته و دانشجويان دندانپزشکي را ميديده که با روپوش سفيد ميان بخشهاي مختلف در رفت و آمدند، آرزو ميکرده که کاش روزي هم پسر خودش را ببيند که در راهروهاي دانشکده از مقابلش ميگذرد. به صرافت افتاده بودم حالا که به سال چهارم رسيدهام، ديگر موعد برآورده کردن آرزوي ديرينه مادرم رسيده است.... پس با اعتماد به نفس زياده از حدي که حالا از آن به جنون ياد ميکنم، از مادرم خواستم که کارهاي دندانياش را به پسر ارشدش بسپارد و به ياد ميآورم که او معصومانه تسليم خواسته من شد. سال چهارم، اولين سالي بود که بهطور رسمي بيماري را روي يونيت دندانپزشکي مينشانديم تا برايش کار درماني انجام دهيم. تمام افرادي که زير دست ما قرار ميگرفتند يا قربانياني بودند از قشر محروم جامعه که توان پرداخت هزينه درماني را نداشتند يا افراد سادهلوحي که از ترس ابتلا به ايدز و ساير بيماريهاي واگيردار، کار در يک مرکز آموزشي دولتي را به مطبها و کلينيکهاي بيرون ترجيح ميدادند، بيتوجه به اينکه دانشجويان بيتجربه دندانپزشکي چه بلايي ممکن است سر دندانهاي بيچاره آنها بياورند. پيش از آنکه مادر را روي يونيت بنشانم و کار را آغاز کنم، به خود ميباليدم. حالا ميتوانستم وسيله برآوردن يکي از آرزوهايش باشم. سعي ميکردم در همان حال که پيشبند را دور گردنش ميبندم، افتخار نسبت به داشتن چنين پسري را در چشمانش بخوانم و نور پنجرهاي را که به صورت نقطه روشني در چشمانش انعکاس مييافت نشانهاي از افتخار فرض کردم. کار ترميم دندان مادرم به سادگي آنچه ميپنداشتم نبود. پوسيدگي وسيعتر از چيزي بود که من توان ترميمش را داشته باشم. دست و پايم را گم کرده بودم. وزن دانههاي عرق را روي پيشانيام حس ميکردم. مايوسانه به دنبال استادم دويدم تا به کمک دندان مادرم بيايد. اما چون خارج از برنامه بخش شروع به کار کرده بودم، تنها به چشمان وحشت زدهام لبخند زد و اميدوارم کرد که تنهايي ميتوانم از پس کار برآيم. کار را مذبوحانه به پايان بردم. به روشني ميدانستم که چه بر سر دندانش آوردهام. آنقدر نگران سرانجام کارم بودم که وقتي از روي يونيت بلند ميشد فراموش کردم در چشمانش حس افتخار از داشتن يک پسر دندانپزشک را بجويم. صداي تاري که آن روز زده بودم، پس از شش ماه درآمد؛ کار دندان به درمان ريشه (عصبکشي) و روکش کشيد. اما جالب اينکه اين اتفاق شوم ذرهاي از اعتماد به نفس من نکاست. با همين پشتگرمي به سراغ ساير دوستانم رفتم. قربانيان البته يکي دو تن نيستند، اما همين جا يادآور شوم که ميان تمامي اين جرم و جنايتها، بودند دوستاني که به سلامت از زير دست من گذشتند.











بر خلاف انبوه فیلم هایی که مضمون اصلی یا فرعی آنها با مفاهیم و شخصیت های پزشکی در ارتباط است، دندانپزشک حضور بسیار کمرنگی در عرصه سینما دارد؛ به شکلی که تمام تاریخ مشترک دندانپزشکی و سینما را می توان در یک مقاله خلاصه کرد.
زندگی شخصی یک دندانپزشک
بازی با گاز خنده
در قسمت چهارم از سري فيلمهاي اکشن اسلحهمرگبار، مل گيبسون و دنيگلاور بهدنبال يك گروه تبهكار چيني هستند. آنها در تعقيب يكي از روِساي اين باند كه به دندانپزشكي مراجعه كرده، وارد مطب ميشوند و سعي ميكنند با كمك گاز اكسيد نيترو او را وادار به اعتراف كنند ولي گاز در هوا پراكنده ميشود و چنان آنها را به خنده مياندازد كه رفتار هر سه از كنترل خارج ميشود. اين تك صحنه در مطب دندانپزشكي آنقدر مضحك است كه هركسي را به خنده مياندازد.
هجو ترس از دندانپزشکی
در فيلم ملاقاتكنندگان (1993) که تاكنون دوبار از تلويزيون ايران پخش شده است، ژان رنو شواليهاي است كه در تونل زمان به زمان حاضر ميرسد و با نواده خود ديدار ميكند. شوهر اين خانم يك دندانپزشك بيآزار است كه مجبور ميشود حضور غيرقابل توجيه اين شواليه و خدمتكارش را به اضافه تمام اتفاقات عجيب و غريب ديگر تحمل كند. اتفاقاتي كه بعضاٌ به مطب او هم سرايت ميكند و زندگي كاري او را بر هم مي ريزد. اين فيلم كمدي از مطب دندانپزشكي هم مثل ساير فاكتورهاي بصري ديگري براي خنداندن تماشاگر استفاده ميكند.
دندانپزشک سهبعدی

