تبليغاتX
دندان پزشک کاذب

دندان پزشک کاذب

- واقعا فکر نمیکردم این قرص های ویتامینی اینقدر روحیه ادم رو عوض کنه
- مگه چه ویتامینی میخوری؟جدیده؟
- آره.قرص ویتامین ایکس

- کنفرانس الزایمر چطور بود؟مقاله ات رو ارائه دادی؟
- اوه!!!!!امروز بود؟

- حالا بستری شدن تو بیمارستان اموزشی به همون بدیه  که میگن؟
- نه!همه چیز خوبه.درسته  کسی حالم رو نمیپرسه ولی روزی سی نفر میپرسن اسهالت چطوره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:42  توسط سیامک شایان  | 

9صبح- دو روز تمام استراحت کرده‌ام و حالا می‌روم تا یک روز شاد و موفق را اغاز کنم.
9:15- در کلینیک به همه سلام می‌دهم و لبخند می‌زنم.منشی از من رو بر می‌گرداند. پس حتما بابت بلوایی که روز چهارشنبه سر کوتاهی و کارشکنی‌های او راه انداخته‌ام، از من ناراحت است.
9:17- همه چیز در اتاقم به‌هم‌ریخته است. سعی می کنم عصبانی نشوم و از پرستار می‌خواهم تا همه چیز را جمع‌و جور کند.
9:20- اولین بیمارم یک بچه‌ی سه‌ساله است که به‌هیچ وجه حاضر به نشستن روی صندلی دندان‌پزشکی نیست. او را مرخص می کنم. حالا مجبورم نیم‌ساهتی تا رسیدن مریض بعدی بی‌کار بمانم.
9:30- طبق معمول من از بیماران ویزیتی سهم ندارم، مگر کشیدن دندان‌ یا چسباندن روکش؛ مخصوصا با بلوای روز چهارشنبه.
10:00- مریض بعدی رسید؛ یک دختربچه لوس و نازک‌نارنجی. احتمالا منشی عزم کرده تا حال مرا بگیرد.
10:10- دخترک همکاری نمی‌کند، مدام نق می زند و می‌خواهد دست مادرش را بگیرد. پرستارم دست و پا چلفتی‌ست. مجبورم تنهایی دخترک را کنترل کنم.
10:15- یک نفر را برای ویزیت سراغ من می‌فرستند. همانطور که حدس می‌زدم؛ یک جوان کراکی که اصرار دارد دندان پوسیده‌اش را بِکشم. برایش آنتی‌بیوتیک تزریق می‌کنم و ردش می‌کنم.
10:30- ویزیتی بعدی باز هم یک دختربچه است؛ این‌بار یک کودک عقب‌مانده‌ی ذهنی که تشنج دارد و نمی‌تواند روی صندلی آرام بگیرد. او را به یک متخص اطفال معرفی می‌کنم.
10:35- پرستارم را تهدید می‌کنم اگر یک بچه دیگر پایش را داخل اتاق من بگذارد، قلم پای هر دوشان را خورد خواهم کرد.
10:36- پرستار می‌زند زیر گریه و به حالت قهر از اتاق خارج می‌شود.
10:37- در را پشت سرش می‌بندم و بلند، جوری که او هم در بیرون از اتاق بشنود اعلام می‌کنم دیگر حق ندارد پایش را داخل اتاق من بگذارد تا تکلیف او را با مدیر مجموعه روشن کنم، امروز را هم می خواهم بی‌پرستار کار کنم.
10:50- یک ویزیتی دیگر، یک پیرمرد حاجی‌بازاری که می‌خواهد برای ترمیم تمام دندان‌هایش یک رقم کلی به‌او بگویم و کلی تخفیف بدهم. می دانم این جماعت مشتری‌بشو نیستند. یک رقم گنده می‌پرانم تا خودش بلند شود و بیرون برود.
11:00- پیرمردی برای تحویل دست‌دندان آمده؛ اما پروتزش به‌هیچ وجه در دهانش گیر ندارد. می‌خواهم برای ری‌لاین پروتز از او قالب بگیرم اما از اینکه باز هم مجبور است چند روزی را بدون دست دندان سر کند شاکی می‌شود و داد و قال راه می‌اندازد.
11:05- دیگر نمی‌توانم غرولندهای پیرمرد را تحمل کنم و جوابش را می‌دهم. دست‌دندان را به‌طرف من پرتاب می‌کند، در را به‌هم می‌کوبد و بیرون می‌رود.
11:06- برای یک لحظه جهره منشی را می بینم که لبخند موذیانه‌ای به لب دارد. می‌دانم همه این اتفاقات زیر سر اوست.
11:30- دو مریض باهم از راه می رسند. هر دو ادعا می‌کنند در همین ساعت وقت داشته‌اند. سعی می‌کنم بر اعصابم مسلط باشم. به هر دو بی‌حسی می‌زنم و یکی را به این بهانه که دندانش کاملا بی‌حس شود بیرون می‌فرستم.
11:31- دنبال راه‌کاری می‌گردم تا بتوانم حال منشی و پرستارم را با هم بگیرم.
12:05- خانم جوانی برای امتحان روکش دندانش آمده اما هرچه می‌گردم روکش را پیدا نمی‌کنم.
12:15: انگار مجبورم منت پرستارم را بکشم تا بیاید و روکش را پیدا کند.
12:20- پرستارم راضی می‌شود که داخل اتاق بیاید و دنبال روکش بگردد. چشمانش پف کرده‌اند. اما او هم چیزی پیدا نمی‌کند. تازه معلوم می‌شود کار هنوز از لابراتوار نرسیده است.
12:21- عصبانی می‌شوم و پرستار را از اتاق بیرون می‌اندازم.
12:35- منشی در اتاق را می زند. لب‌هایش از دو طرف تا بناگوش باز شده. خبر می‌دهد که رییس کلینیک در اتاقش منتظر من است. می‌دانستم دست آخر زیرآب مرا خواهند زد.
12:36- حالا که قرار است توبیخ شوم تصمیم می‌گیرم دست پیش بگیرم و به بهانه ناکارامدی سیستم و عدم کفایت مدیر مجموعه از کلینیک استعفا دهم.
12:38- در اتاق رییس را می‌زنم و وارد می‌شوم. تمام همکاران کلینیک با یک کیک بزرگ کشلاتی منتظر من هستند.
12:40- آقای مدیر درحالی‌که بادی به غبغب انداخته، اعتراف می‌کند تمام اتفاقات امروز نقشه‌ای بوده که او کشیده تا مرا در روز تولدم غافل‌گیر کند.
13:00- بعد از روبوسی و فوت کردن شمع‌ها و بریدن و خوردن کیک، پیش رییس می‌روم و برایش اعتراف میکنم که امروز روز تولد من نبوده و این توطئه‌ست که با همکاران کشیده‌بودیم تا از او شیرینی بگیریم.
13:01- سعی می‌کنم پیش از آنکه دیر شود از جلوی چشمانش دور شوم.

عکس از فتوبلاگم (i am dentist)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:21  توسط سیامک شایان  | 

- تو قند نداری؟
- چرا. انفاقا قندم بالاست.
- اگه دستت نمیرسه بگو کجاست خودم بردارم. چایی‌ام سرد شد

- راستی سیامک هم مرد
- طفلکی.زن وبچه داشت؟
- نه! سرطان داشت.

- اون مریض تخت سه رو مرخص کردی؟
- نه. یک‌ساعت پیش فوت کرد.

کاریمدیکاتورهای قبلی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 7:44  توسط سیامک شایان  | 

1- لجم می‌گیرد از کسی که دندان‌هایش سال‌هاست رنگ مسواک را به خود ندیده و جرم ضخیمی همه آنها را پوشانده است بی‌آنکه خیالش ذره‌ای آزرده باشد و من یک ساعت تمام برای جرم گیری دندان‌هایش وقت می‌گذارم؛ وقتی کار تمام شد آینه دست می‌گیرد و به نقطه کوچکی میان دو دندانش اشاره می کند و می‌پرسد: یک نقطه از جرم بین این دو تا دندونم مونده.
2- لجم می گیرد از کسی که وقتی برای پرداخت هزینه پنج هزار تومانی چسباندن یک روکش میان تراول‌های پنجاه و صد تومانی دنبال یکی دو اسکناس ریز می گردد، همزمان عجز و لابه می کند: نمیشه هزار تومن به من تخفیف بدین؟
3- لجم می‌گیرد از کسی که بابت نداری حاضر می شود تقریبا مجانی و تنها با اخذ هزینه لابراتواری، برایش دست‌دندان بسازم اما پس از قالب‌گیری از فک‌ها با اعتماد به نفس از من می خواهد: دکتر جان دندان جنس خوب برای من بگذار.
4- لجم می‌گیرد از پدر و مادری که کودکشان امادگی جسمی و روحی برای انجام یک کار سنگین دندان‌پزشکی مانند پالپکتومی یا کشیدن دندان عفونی را ندارد و زیر دست من عربده می‌کشد و لگد می‌پراند. اما والدینش اصرار می‌کنند تا به هر صورتی که شده برایش کار کنم چون از گریه‌های مداومش عاصی شده‌اند و تمام شب قبل را نخوابیده‌اند.
5- لجم می گیرد از کلاهی که سر رفتار بازاری‌ها سرم می‌رود؛ که جلسات اول و دوم دست در جیب می‌کنند و هزینه ای بیشتر از قیمت خدمات را پرداخت می‌کنند تا اعتماد من را جلب کنند، اما در جلسه اخر من را قال می‌گذارند و با یک بدهی بزرگ غیب می‌شوند.
6- لجم می گیرد وقتی آدم نداری، با درد دندان به سراغ من می‌اید و ما با هم توافق می کنیم بدون اخذ هیچ هزینه‌ای درد را برای او فرو بنشانم، در انتهای کار با آنکه هم من و هم خودش می‌دانیم آهی در بساط ندارد، با اعتماد به نفس دست در جیب می‌برد و اصرار می‌کند تا هزینه درمان را بپردازد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 22:48  توسط سیامک شایان  | 

- شما در عرض دو سال 48 تا از دندون‌هاتون رو پر کردين،اون‌وقت توقع داريد بيمه به جاي جريمه، تشويقتون هم بکنه؟
- دقيقا! کار نيکو کردن از پر کردن است!

- هرقدر دوست داري بهت پول ميدم! يک دارويي به من بده زودتر بميرم!
- پول اضافه لازم نيست. ما وظيفه‌مون رو درست انجام ميديم!

- دوتا شيشه عرق بيدمشک، يک شيشه عرق چهل گياه و خارشتري بدين!
- ولي مادر جان، من جراح عروقم، عطاري که نيستم!
- ببخشيد پسرم، من ديدم رو تابلو نوشتين حراج عروق. اومدم از حراجي خريد کنم!

لینک مطلب در هفته نامه سپید

کاریمدیکاتورهای قبلی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:28  توسط سیامک شایان  | 

چرا مردم به دندان پزشکی به عنوان یک مکان پر خطر می نگرند
دکتر سیامک شایان امین

شکایت مرد مبتلا به ایدز از دندان پزشک. این جمله تیتر خبری است که در حدود یک ماه پیش در صفحه نخست یکی از نشریات زرد، با فونت درشت به چاپ رسیده بود و از دادخواهی مردی در دادگاه حکایت می کرد که بر اثر مراجعه به دندان پزشک به بیماری ایدز مبتلا شده است. این مرد مدعی شده بود بر اثر مراجعه به مطب دندان پزشکی در حدود دو ماه قبل، بر اثر رعایت نشدن نکات بهداشتی، به بیماری ایدز مبتلا شده است.
متن این خبر بیشتر از چند جمله نبود. ادعای مجهول یک مرد در مورد ابتلا به بیماری ایدز، و شکایت او به دادگاه، درحالی که هیچ اشاره ای به جزییات خبر، مثلا دلایل وی در مورد آلوده شدن به ویروس HIV در اثر درمان دندان پزشکی و حتی مراحل پیگیری این دعوی در دادگاه یا حکم دادگاه نشده بود. اما جملات کوتاه این خبر و البته خبرهای مشابه در طی سال های اخیر، اثر خود را بر ذهن مخاطب گذاشته است: باید از درمان های دندان پزشکی ترسید!

هشدار از خطری که در کمین است
بیماری ایدز، بیماری مهلک قرن لقب گرفته است که در هر ساعت چندین نفر بر اثر ابتلا به آن، جان خود را از دست می دهند. آگاه سازی های مسئولین بهداشت و درمان دولت ها و NGOها در این زمینه نتیجه داده است و امروز مردم بیش از پیش از خطر ابتلا به این بیماری آگاه شده اند. آنها بر اثر حجم تبلیغات آگاه کننده و هشدار دهنده، راه های انتقال این بیماری را به خوبی آموخته اند. بسیاری از آنها در مورد جزییات زندگی مدرن که ممکن است آنها را در برابر ابتلا به این بیماری به مخاطره بیاندازد، کنجکاو شده اند و سعی میکنند از طریق برنامه های بهداشتی رسانه ها، پاسخ سوال های خود را جستجو کنند. رسانه ها، اعم از روزنامه، تلویزیون، رادیو و البته صفحات پزشکی روزنامه ها و مجلات نیز تلاش می کنند پاسخ مناسبی، در حدی که عرف حاکم بر جامعه را جریحه دار نکند، به مخاطبان خود ارایه دهند:
- آيا ويروس ايدز از طريق اقدامات پزشكي، دندانپزشكي، و آزمايشگاهي منتقل مي شود؟
- بله. اگر پزشك و يا دندانپزشك و یا سایر کارکنان مراکز بهداشتی درمانی آلوده باشند و رعايت احتياط را نكنند و يا اگر وسايل درماني آنها آلوده شده باشند و بدون ضدعفوني مورد استفاده قرار گيرند، آلودگي انتقال مي يابد. (وب سایت آفتاب)

اما نکته ای که در این میان چندان مورد توجه مورد توجه قرار نمیگیرد، لزوم اطلاع رسانی شفاف و کامل به مخاطب است؛ آنچنان که علاوه بر آگاه سازی از خطر ابتلا، به جزییات کامل و مبسوطی از این بیماری دست یابد و دچار سوءتفاهم و برداشت نادرست و دیگرگونه از ماجرا نشود. (ادامه مطلب)

لینک مطلب در هفته نامه سپید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 2:39  توسط سیامک شایان  | 

ما دندانپزشکان انسان‌هايي بي‌وجدان، پول دوست و گناهکار هستيم که هر مريضي را که به چنگ بياوريم، آب‌تراش مي‌کنيم و تا آخرين قران جيبش را بيرون نکشيم، دست از سرش برنمي‌داريم. دندان را که پر مي‌کنيم، هزار عيب و ايراد پيدا مي‌کند و اگر همان سال اول خراب نشود، بالاخره زماني دور يا نزديک فاتحه‌اش خوانده مي‌شود. اگر بپذيريم مردم عادل‌ترين مرجع براي قضاوت درباره کيفيت کار ما هستند و از آنجا که تقريبا هيچ بيماري تقصير شکست درمان را بر گردن نمي‌گيرد، قصور و کوتاهي دندانپزشکان دليل همه آسيب‌هاي وارد شده به دندان‌ها هستند...
فهرست زير قسمتي از گناهان دندانپزشکان است، از زبان بيماران که گله‌مند از کار يک همکار که به من مراجعه کرده‌اند. قطعا از من نيز با اين شکايت‌هاي بعضا متناقض به همکار ديگري نيز گلايه برده‌اند.

چسب دندان ‌را آن‌قدر بد زد که زود افتاد./ دندانم را آن‌قدر محکم چسباند که دکتر بعدي هر چه کرد نتوانست دربياورد و آخر روکش را بريد.
آن‌قدر بي‌حسي زد که لثه‌ام سوراخ شد، اما دندانم بي‌حس نشد/ چنان بي‌حسي زد که تا فردا صبح بي‌حس بود.
هر چه گفتم دندان را بکش، نکشيد. گفت درست مي‌شود/ به زور تمام دندان‌هايم را کشيد.
همه دندانم را به خاطر روکش تراشيد/ دندان را آن‌قدر کم تراشيد که مجبور شد يک عالمه از روي روکش بزند.
از وقتي جرم‌گيري کردم، تمام دندان‌هايم لق شد/ از روزي که جرم‌گيري کردم، دندان‌هايم زود به زود جرم مي‌گيرد.
دندانم درد نداشت، اما عصب‌کشي کرد/ دندان حساسم را عصب‌کشي نکرد. گفت: «پر مي‌کنم ببينيم چه مي‌شود.»
دندان سالم را تراشيد و روکش کرد/ دندان را روکش نکرد، چهار سال بعد شکست.
گفتم دندان را با سفيد پر کن، گفت استحکام ندارد، سياه پر کرد/ گفتم دندان را با سياه پر کن، گفت جلوي ديد است، با سفيد پر کرد.
دست دندانم را آن‌قدر لوهور و ضعيف ساخته که فکم خسته مي‌شود/ دست دندان را آن‌قدر نازک ساخته که يک گاز کوچک زدم، شکست.
آدم سنبل‌کاري بود، همه کار دندانم را يک‌جلسه‌اي تمام کرد/ براي يک دندان فسقلي ده بار مرا کشيد مطبش، اصلا دستش تند نبود.
اخلاقش مثل زهرمار است. بگو بخند که هيچي، جواب سلام مريض را هم نمي‌دهد/ آدم لوده‌اي است با همه مريض‌ها شوخي و خنده دارد.

لینک مطلب در هفته‌نامه سپید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:12  توسط سیامک شایان  | 

- من کی می‌میرم دکتر؟
- معلوم نیست.شاید یک هفته دیگه, شاید شش‌ماه دیگه یا حتی ده سال بعد
- این‌هارو که تو فال قهوه دیدم. نتیجه آزمایشات چی می‌گه؟

- هر قدر دوست داری بهت پول می‌دم یک دارویی به من بده زودتر بمیرم.
-  پول اضافه لازم نیست. ما وظیفه مون رو درست انجام می‌دیم.

- من اصلا قصد مزاحمت برای پرستارهای شما را نداشتم
- ولی از سر شب شش بار زنگ رو زدین اما هر دفعه پرستارها اومدن، کاری نداشتید
- آهان! اون برای این بودکه این تخت بغلی که دوتا دستش رو آمپوته کردین حسودی کنه

کاریمدیکاتورهای قبلی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:17  توسط سیامک شایان  | 

اينجانب دکتر سيامک شايان، داراي مدرک دندانپزشکي عمومي از دانشگاه‌ اکسفورد، در اغتشاشات اخير در هفته‌نامه سپيد، در ايام انتشار ويژه‌نامه چهل وهشت صفحه‌اي روز پزشکداروساز، در اتاق خانم دکتر خالقي، معاونت محترم تحريريه، پس از افشای سوتی نشریه در انتشار یک مطلب مشابه با دو تیتر و نام متفاوت در ویژه‌نامه روز داروساز (این و این)، به جرم اشاره به اصالت سبزواري ايشان، توسط عوامل محترم تحريريه دستگير شده‌ام...

اعترافات
طي هفته‌هاي اخير، به دليل کاهش حجم نشريه به دوازده صفحه و انتشار دو ويژه‌نامه داروساز و پزشک که به حذف صفحه دندانپزشکي و تعطيلي ستون دندان کاغذي منجر شد، فرصت مغتنمي يافتم تا در فراغت حاصل از تعطيلي اين ستون با تأمل و تعمق در کارنامه کاري ‌ام، به برخي زواياي ننگين عملکرد خويش پي ببرم و طي نوشته زير که از طريق فاکس از داخل زندان براي نشريه ارسال مي‌شود، به تعدادي از آنها اشاره کنم. البته بايد تاکيد کنم که اين اعترافات حاصل تحولات دروني و بيروني شخص بنده بوده و در اين زمينه هيچ‌گونه فشاري از سوی مدیران نشریه به من وارد نشده است.
اينجانب اعتراف مي‌کنم که در عوض تمرکز بر کار شريف مطب‌داري، ساعاتي از وقت روزانه‌ام را صرف نوشتن مطالب موهن و سوءتفاهم‌برانگيز، به قصد تخريب وجهه دندانپزشکان کرده‌ام. به همين منظور در تابستان سال 85 از طريق يکي از عوامل مخالف و ناراضي از بهداشت و سلامت، به نام آقاي دکتر ک.ب به تحريريه سپيد وارد شدم و طي اين چند سال از هيچ تلاشي براي تشويش اذهان عمومي عليه همکاران فروگذار نکردم و در اين راستا از عبارت «دندان کاغذي» به عنوان اسم رمز کودتاي سپيد عليه مديران نشريه استفاده کرده‌ام.

يکي از اولويت‌هاي کاري بنده، انتشار داستان‌هايي با سوژه دندانپزشکي و با مضامين خلاف اخلاق عمومي، در يکي از صفحات نشريه بود. در اين راه با همکاري يکي از عوامل خودفروخته، به نام سيامک حبيبي، که از ذکر نام و عنوان ايشان به عنوان مدير اجرايي نشريه، معذور مي‌باشم، به انتشار خبر خواستگاري خود از دختر نام برده اقدام کردم که به احساسات بخش زيادي از نسوان محترم جامعه پزشکي و غير پزشکي لطمات جبران ناپذیری وارد کرد، در حالي که دختر ايشان هنوز به سن دو سالگي نرسيده و بنا به اظهار مادرشان، به خوردن شيرخشک مشغول‌اند و تا چند سال آينده قصد ازدواج ندارند!

کودتا
يکي از اقدامات ديگر من براي کودتا، همکاري با يک قلم به دست مزدور به نام «مستعلي مستعان» براي انتشار داستاني غيراخلاقي بود که طي آن يک دندانپزشک براي خواستگاري از يکي از بيماران زيباروي خود، در داخل مطب اقدام کرده و ناکام مي‌ماند. پس از انتشار اين نامه، آقاي مستعان نامه‌اي براي ستون اخلاق پزشکي نشريه ارسال کرد تا ضمن نقد ظاهري داستان و سر دادن فرياد وامصيبتا، فضا را تا حد امکان گل‌آلود کند که متاسفانه با هوشياري مسوول ستون که يکي از چهره‌هاي جاويدان حوزه اخلاق و مرام پزشکي است، اين تلاش ناکام ماند.

تقاضاي عفو
در انتها با توجه به محدوديت حجم ستون، من از ذکر باقي حرکات ننگين خود خودداري مي‌کنم و ضمن پوزش از درگاه باسخاوت جامعه پزشکي و دندانپزشکي، از ساحت مقدس سردبير نشريه و معاون خوش قد و بالاي ايشان مي‌خواهم، پس از تنبيه و کسر حقوق از بنده، به ادامه حيات اين ستون در صفحه دندانپزشکي رضايت دهند. و خداوند تواب است و رحيم.

لینک مطلب در هفته نامه سپید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:30  توسط سیامک شایان  | 

- دکترها توصیه میکنند برای سلامت قلب خانواده هفته ای دو بار گوشت ماهی بخورید
- ولی ما کلا گوشت, ماهی یکبار میخوریم

- این بدبخت که طوریش نبود چرا بهش شوک دادی
- اخه بیحیا,قلبش داشت حرکات موزون انجام میداد

- بزرگترین آرزوت چیه؟
- اینکه شکم آدمها یا زیپ داشت یا دکمه تا روزی ده تا عمل بیشتر میکردم.

- از اون آمپولهای قدیمی ندارین؟
- نه، از وزارتخانه بخشنامه اومد که باید اونها رو جمع کنیم
- حیف شد، عین هلو بود.ادم دلش میخواست همه شون رو بخوره

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 10:25  توسط سیامک شایان  | 

پاسخ‌به ابهام روزه‌داران در مورد تداخل‌احتمالی درمان‌های دندان‌پزشکی با روزه
دکتر سیامک شایان‌امین

هنوز بسیاری از ما تکلیف خودمان را با درمان‌های پزشکی و مسائل بهداشتی در ماه رمضان نمی‌دانیم. اینکه به واسطه ابتلا به فلان بیماری آیا مجاز به گرفتن روزه هستیم، یا مصرف داروها را در طول روز چگونه باید با ساعات شرعی هماهنگ کرد تا تداخلی با فرایض این ماه نداشته باشد؟ آیا می‌توان علی رغم داشتن روزه به پزشک یا دندان‌پزشکی مراجعه کرد تا مشکلات پزشکی را باید تا حلول ماه شوال به تعویق انداخت؟
بسیاری از افراد پاسخ روشنی برای شبهات این‌چنینی در ذهن ندارند. احکام کلی رساله در مورد روزه پاسخ گوی مشکل آنها در مورد یک بیماری خاص یا راهکار درمانی و داروی مربوط به آن نیست و نه به صرافت این می‌افتند که در پزشک خود در مورد این مسایل کسب تکلیف کنند. در دسترس ترین راهکار شاید این باشد که روزه شک دار نگیرند! پس کلیه مسایل و درمان‌های پزشکی را تا اطلاع ثانوی تعطیل میکنند تا بدون دغدغه از صحت و سلامت روزه خود، به فرایض این ماه بپردازند.
شاید عمده ترین دلیل خلوت شدن مطب ها و کلینیک های دندان‌پزشکی در ایام ماه رمضان شبهات بیماران در مورد تداخل درمان‌های دندان‌پزشکی با روزه آنها باشد. آنچه در پی می‌آید مجموعه احکام روزه‌داری برای بیماران دندان‌پزشکی است. 

می‌توانید مسواک بزنید
 بسیاری از روزه‌داران در طول روز، از بو و طعم بد دهان خود و احتمال رنجش اطرفیان در عذابند؛ مخصوصا اینکه پیش از موعد رسیدن اذان صبح فرصت مسواک کردن دندانها را نیافته باشند. طبق حکم مراجع، مسواک کردن دندان ها با خمیر دندان در حالت روزه اشکال ندارد، مشروط بر اینکه روزه‌دار از فرو دادن آب دهان و کف خمیردندان پرهیز کند. اما اگر بدون خمیر دندان هم دندانها را مسواک میکنید، باید توجه داشته باشید که یا مسواک را از دهان خود خارج نکنید و یا رطوبت دهان را فرو ندهید. چراکه با بیرون آوردن و به دهان بردن دوباره مسواک، رطوبت آن رطوبت خارجی محسوب می‌شود که فرو دادنش موجب ابطال روزه می‌گردد. 

وسایل معاینه روزه را باطل نمی‌کنند
وارد کردن وسایل دندان‌پزشکی به دهان، و در کل هر جسم غیر خوراکی، حین روزه‌داری اشکال ندارد. می‌توانید دغدغه خاطر برای معاینه دندانها به دندان‌پزشک مراجعه کنید. 

نگران تزریق بی حسی نباشد
شاید مهمترین نگرانی بیماران از انجام درمان‌های دندان‌پزشکی، هراس از تزریق ماده بی‌حسی باشد. بی‌حسی یکی از لازمه‌های بسیاری از درمان‌های دندان‌پزشکی است که به‌دلیل ورود یک مایع خارجی این توهم را پیش می‌آورد که ممکن است موجب ابطال روزه شود. مراجع‌تقلید بر افراد روزه‌دار احتیاط واجب دانسته‌اند که از تزریق آمپولی که به‌جای غذا به‌کار می‌رود، خودداری کنند. اما به حکم ایشان تزریق آمپولی که عضو را بی‌حس می‌کند یا به‌عنوان دارو به‌کار می‌رود، در مدت روزه‌داری اشکال ندارد. 

خون و ترشحات دندان را فرو ندهید
یکی از عوارض درمان‌های دندان‌پزشکی، در حین یا پس از انجام درمان، حضور خون و دیگر ترشحات در محیط دهان است. کشیدن دندان بارز ترین مثال برای چنین مواردی است. درحالیکه فرو بردن عمدی این خون و ترشحات روزه را باطل می‌کند، فرو دادن سهوی آنها اشکال ندارد و سلامت روزه را به خطر نمی‌اندازد. اگرچه بر طبق نظر مراجع، کشیدن دندان و هر کاری که به واسطه آن خون از دهان بیاید یا بی‌جهت آب یا مایع دیگری در دهان روان گرداند، از مکروهات ایام روزه‌داری است. 

نگران خروج خودبخودی چرک نباشد
خروج خودبخودی چرک از مجرای آبسه (فیستول) که به دهان باز می‌شود، و فرو دادن طبیعی آن همراه بزاق، روزه را باطل نمی‌کند. اما خروج عمدی این‌مواد توسط عملی ارادی که خود بیمار یا دندان‌پزشک انجام دهند و فرو برده‌شدن آن همراه بزاق، بنا بر احتیاط واجب موجب ابطال‌روزه می‌شود؛ حتی اگر به‌قول فقها «چرک در آب دهان مستهلک شده باشد»! 

پانسمان موقت دندان اشکال ندارد
پس از پایان برخی درمان‌های دندان‌پزشکی مانند درمان‌ریشه (عصب‌کشی) یا جراحی‌لثه، دندان‌پزشک ممکن است دندان را به صورت موقت پانسمان کند. این پانسمان ممکن است در دراز مدت در بزاق‌دهان حل شود و حتی مزه‌گس آن در دهان محسوس باشد. فرو دادن سهوی این مواد در افراد روزه‌دار اشکال ندارد. 

نخ دندان را فراموش نکنید
اگر روزه‌دار از روی‌عمد، ذرات گیر کرده میان‌دندان‌ها را فرو دهد، روزه‌اش باطل می‌شود. برای پرهیز از این‌اتفاق باید پس از صرف غذا از نخ دندان استفاده کنید. هیچ عذری برای عدم استفاده از نخ دندان در ایام روزه‌داری پذیرفته نیست. استفاده از مسواک، دهانشویه و نخ دندان جزء لاینفک بهداشت دهان و دندان هستند که به عقیده دندان‌پزشکان در هیچ حالتی نباید از آنها غافل شد. البته توجه داشته باشید که استفاده از نخ دندان در اصل جایگزین مسواک برای برداشتن پلاک و جرم میان دندان‌هاست، جایی که برسهای مسواک به آنجا نمیرسد، نه بیرون‌کشیدن ذرات غذا از میان دندان‌ها.
در حین روزه‌داری سعی کنید از هر قسمت نخ بیش از یک بار استفاده نکنید. چراکه رطوبتی که جذب الیاف نخ شده است، در صورت بیرون آوردن نخ از دهان، رطوبت خارجی محسوب می‌شود و در صورت آمیختن دوباره آن با بزاق و فرو دادن آن، روزه را باطل می‌کند. بهتر است از نخ‌‌دندان‌های بدون طعم و اسانس استفاده کنید تا شبهه ای در مورد سلامت روزه تان نداشته باشید. 

نگران خوردن داروها نباشد
ممکن است دندان‌پزشک پس از انجام برخی درمان‌های دندان‌پزشکی اقدام به تجویز دارو کند. آنتی بیوتیک‌ها و ضد دردها از جمله این داروها هستند که برای حفظ اثر درمانی خود باید با تناوب زمانی مشخصی مصرف شوند. دندان‌پزشک در ایام ماه رمضان به سادگی می‌تواند داروهای طولانی‌اثر را جایگزین مسکن‌ها و آنتی‌بیوتیک‌های مرسوم کند، به‌صورتی که تناوب مصرف آنها به یک یا دو وعده در روز کاهش یابد تا بیمار به سادگی بتواند در بازه بعد از اذان مغرب تا پیش از اذان صبح آنها را مصرف کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 8:33  توسط سیامک شایان  | 

- ببخشید اقا پماد سوختگی مردانه دارید؟
- ما فقط یک مدل پماد سوختگی داریم.حالا چرا باید حتما مردانه باشه؟
- آخه برای سوزش ادرار می خوام!

- چرا دیگه تو شمال پیوند کبد انجام نمیشه؟
- جگرشو نداریم

- لطفا از این اقا یک نوار قلب بگیرین من ببینم
- نمیخواد.خودم نوار قلب دارم مال بابای خدابیامرزم بوده.همین رو ببینین حال کنین!

- در برخورد با شیرخوار تب دار اولین قدم چیه؟
- اینکه بتونی فرق دماسنج دهانی و مقعدی رو فقط از روی ظاهر بفهمی!

- این دوتا انگشتت شکسته و باید اتل ببندم
- ولی من اینها رو برای نوشتن لازم دارم.نمیشه اون دست دیگه رو گچ بگیری؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:23  توسط سیامک شایان  | 

- اگه فردا صبح زود بیدار بشی میتونی با ما بیای پیوند مغز و استخوان بزنی.
- پیوند؟ کدوم بیمارستان؟
- بیمارستان نمیریم. صبح زود قراره بریم کله پاچه بزنیم به بدن!

- خوب این رو هم که بلد نبودی.بگو ببینم شایع ترین بیماری ستون فقرات چیه؟
- کم خونی فقر اهن!


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 3:0  توسط سیامک شایان  | 

روز جشن فارغ‌التحصيلي ما چهل و هشت نفر بوديم. طاها يک سال قبل سر مسايل انضباطي از دانشگاه اخراج شده بود. معصومه اماني هم بعد از ازدواج درس را رها کرد. مرتضي صالحي و امير بنکدار رفتند شهرستان و مطب زدند. الان هم ماهي هفت‌هشت ميليون درآمد دارند. صادقي و محمد عسگري يک ضرب تخصص قبول شدند. شرمين و سارا زارع با همان مدرک عمومي جذب هيات علمي شدند. سامان زد به کار سياست، الان بايد وزيري وکيلي شده باشد...
 سلامت و طاووس برگشتند گرگان. اعظم با پسرخاله‌اش ازدواج کرد و توي مطب اوکار مي‌کند. رضا هنوز دارد براي امتحان تخصص درس مي‌خواند. فرشيد جعفري مدير کارخانه پدرش شده، لباس زير توليد مي‌کند. گرمه‌اي رفت پي علاقه‌اش، الان دکتراي روان‌شناسي مي‌خواند. پدرام وبلاگ‌نويس بود؛ خودتان حدس بزنيد چه عاقبتي پيدا کرد. ملتي رفت استراليا، خبر حسام و مسعود را از آمريکا دارم. کاظمي هنوز پيپ مي‌کشد و دچار ياس‌هاي فلسفي مي‌شود. شهلا توي دوره طرح ازدواج کرد و همان بندرلنگه ماندگار شد. سارا و الهام و الميرا با مهندس ازدواج کردند. پرديس هنوز شوهر نکرده. احسان يک زن خوشگل گرفت. امير پويا و خواجه‌نوري زدند به کار ايمپلنت. مصطفي طاهري خودش را متخصص جا زده و در مطبش فقط کار ارتودنسي مي‌کند. سهراب منعم سرطان گرفت؛ بنده خدا تازه مطب زده بود. طالب و محمدي بورسيه ارتش بودند. هنوز هم سرگردان از اين شهر به آن شهر منتقل مي‌شوند. جواد يغمايي کارش به طلاق کشيد و بابت هفت هزار سکه مهريه‌ زنش به زندان افتاد. زنش سال بعد با همکار جواد ازدواج کرد. سياوش و سحر هم کارشان به طلاق کشيد. چهار سال در دانشگاه هم‌گروهي بودند، اما زندگي‌شان چهار ماه هم دوام نياورد. سعيد عندليبي را با منشي مطب گرفتند. بعد از آن رسوايي زنش ديگر به خانه برنگشت. شهرام اصولي يک شرکت وارد‌کننده لوازم دندانپزشکي دارد. منوچهر هم نمايندگي ايمپلنت زد، اما ورشکست کرد. سميرا اما بچه‌ها در خيابان بچه بغل ديده بودند. از آن فيمينيست‌ها بود که مي‌گفت عمرا ازدواج کنم. پديده هم الان چهار تا دختر دارد. شبنم‌ اما هيچ‌وقت بچه‌دار نشد. پويا و آنوش هم رفتند مالزي براي تخصص. ليلا را توي مطبش، به قتل رساندند. علي هم يک متري در روزنامه سياسي مي‌نوشت. الان اما هيچ‌کس از او خبر ندارد. دلم براي مینا حسابي تنگ شده. کاش هر جا که هست، خوشبخت شده باشد. اسم بقيه آدم‌ها را هم يا فراموش کرده‌ام يا از‌ آنها بي‌خبرم. و خودم؟ خودم که روز بعد از جشن فارغ‌التحصيلي تصادف کردم. داشتم مي‌رفتم لوازم جشن را پس بدهم که رفتم زير کاميون. الان هم که در خدمت شما هستم.

* کليه اسامي به صورت اتفاقي انتخاب شده و معادل و حقيقي ندارند.
* این مطلب با الهام از داستان همشاگردی‌ها نوشته حسین ابکنار نوشته شده است

لینک مطلب در هفته نامه سپید

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 23:58  توسط سیامک شایان  | 

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

بيشتر دندانپزشکان، دردهاي عضلاني-اسکلتي را در قسمتي از دوران‌ کار حرفه‌اي‌شان تجربه مي‌کنند. اگرچه ممکن است يک کمردرد يا گردن‌درد موقتي چندان مورد توجه قرار نگيرد، ولي در صورت ناديده گرفتن درد‌هاي مکرر اين‌چنيني، احتمال بروز يک ناتواني پايدار وجود دارد...

اين مسأله در حالت‌هاي پيشرفته ممکن است حتي موجب جلوگيري از فعاليت حرفه‌اي دندانپزشک شود. تحقيقات بيانگر يک شيوع 81 درصدي از درد بازو، گردن، کمر و شانه در ميان دندانپزشکان است. (ادامه مقاله)

لینک مطلب در هفته نامه سپید (با نام مستعار)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:2  توسط سیامک شایان  | 

پنجم مرداد 1352، پنجم مرداد 1388

پیش نوشت: اگر خواننده قدیمی هفته‌نامه‌های سپید یا سلامت بوده‌اید حتما دکتر کاوس باسمنجی را می شناسید. یکی از تواناترین کارشناسان حوزه سیاست گذاری بهداشت و سلامت که در مطبوعات پزشکی قلم می‌زند؛ هرچند مدتها بود مقاله از او در این دو نشریه منتشر نشده بود. دکتر باسمنجی معمولا مقالات خود را پس از انتشار، در وبلاگش نیز منتشر می‌کرد. اما از انجا که این وبلاگ مدتهاست به‌روز نمی‌شود به خودم اجازه دادم این مطلب را پیش از قرار گرفتن در سایت هفته‌نامه سلامت (که مطالب هر شماره را با تاخیر دو هفته ای منتشر می‌کند) در وبلاگم منتشر کنم. ضمن اینکه همین نوشته را بهانه‌ای می‌کنم برای عرض تسلیت و آرزوی صبر به ایشان. (پیشتر درباره دکتر باسمنجی نوشته بودم)

بچه که بودم، پنجم مرداد برای‌ام شادترین روز سال بود – حتی شادتر از شب عید نوروز یا روز آخر سال تحصیلی. متولد ششم مرداد هستم و نمی‌دانم کدام حکمت کودکانه در مغز کوچک من جا خوش کرده بود که مقدمات برگزاری جشن تولدم  – تمیز کردن خانه و آویزان کردن کاغذکشی – را از اصل قضیه و کیک و هدیه و این جور چیزها بیشتر دوست داشتم. و از بین جشن تولدهای بچگی‌ام، عاشق خاطره تولد هفت سالگی‌ام هستم. کلاس اول را تمام کرده بودم، برای اولین بار در عمر کوتاه‌ام به غیر از بچه‌های ننر فامیل – که حکم آش کشک خاله را داشتند – همکلاسی‌های‌ام را دعوت کرده بودم و حالا داشتم در فراهم کردن مقدمات جشن فردا به مادرم کمک می‌کردم. یا شاید هم خیال می‌کردم که کمکی از دست‌ام ساخته است و مادرم هم توی ذوق‌ام نمی‌زد.

برادر کوچک‌ترم، درست هفت سال و یک روز از من کوچک‌تر است و لابد خوب می‌توانید تصور کنید که مادرم در پنجم مرداد 1352 چه وضعیتی داشت. با این که دو روز بعدش باید وضع حمل می‌کرد، آن‌قدر سالم بود که خودش از نردبانی بلند بالا رفته بود، چراغ‌ها را تمیز می‌کرد و کاغذکشی‌ها را می‌چسباند. من هم از پایین منتظر فرمان بودم تا دستمال یا نوار چسب به دست‌اش بدهم. این است پررنگ‌ترین خاطره‌ای که از آن روز در ذهن‌ام مانده: زنی جوان و شاد و سر حال، با شکمی حسابی بر آمده که دارد بالای نردبان برای خودش آهنگی زمزمه می‌کند. شک ندارم که این، شیرین‌ترین پنجم مرداد زندگی‌ام است.

می‌پرسید تلخ‌ترین‌اش؟ همین چند روز پیش بود. ساعت چهل دقیقه بعد از نصفه‌شب داشتم برای خودم چایی می‌ریختم. توی خانه تنها بودم. بعداً می‌فهمید چرا. افسرده و بی‌دل و دماغ سراغ قندان رفتم. اصلاً نمی‌دانم چرا از بین این همه قندانی که در خانه هست، صاف دست بردم طرف آنی که مادرم چشم روزی روشنی آورده بود و یادم نمی‌آید به چه مناسبتی. قندان از روی پیشخوان آشپزخانه سر خورد، افتاد روی زمین و هزار تکه شد. قلب‌ام داشت می‌ایستاد. خرافاتی نیستم ولی قبول کنید اگر مادر شما هم درست در همان لحظه در آی‌سی‌‌یو با فرشته مرگ دست به گریبان بود، به شگون و فال بد چیزها اعتقاد پیدا می‌کردید.
عصری رفته بودم بیمارستان و بعد از این که  از سر پرستار آی‌سی‌یو حال و روز مادر را پرسیدم – که هیچ خوب نبود – فکر کردم ماندن‌ام فایده‌ای ندارد. در بیمارستان‌های دولتی با دست به کیسه فتوت بردن و زیر میزی دادن هم نمی‌شود شب‌ها توی آی‌سی‌یو رفت. برگشتم خانه و طبیعی است که خواب‌ام نبرد. قندان که به آن روز افتاد، تاب نیاوردم. لباس تن‌ام کردم. زنگ زدم به تاکسی تلفنی و ده دقیقه بعد جلوی در بیمارستان بودم. با نشان دادن کارت نظام پزشکی و روضه به خدا همکار هستیم، درهای بسته باز شد. طبقه پنجم، بخش آی‌سی‌یو.
در زدم. پرستار مودبی در را باز کرد. از نو کارت را جلوی چشم‌اش گرفتم و توضیح دادم که خودم می‌دانم چه‌قدر کار بدی کرده‌ام ولی فقط می‌خواهم در دو کلمه وضع مادر را بپرسم و اگر اجازه بدهید از همین جا نگاه‌اش کنم. واضح بود که خانم پرستار بین حریم وظایف حرفه‌ای و حرمت اخلاق انسانی، دو به شک مانده است. درست همان موقع، آقای دکتر قد بلندی داشت از کنار ما دو تا رد می‌شد. ایستاد. سرش را خم کرد. کارت من را نگاه کرد. قد راست کرد. «آقای دکتر، خیلی وقت است چیزی ننوشته‌اید.» آن شب، قطعاً دوزاری همیشه کج من کج‌تر شده بود. دکتر قد بلند لبخند زد. «نه توی سپید، نه توی سلامت.» ای بابا، چه دل خوشی دارد این دکتر قد بلند. «راست‌اش، یک کم گرفتار بودم.» جدی شد. آرنج‌ام را گرفت. «برویم دفتر من وضع بیمار را برای‌تان شرح بدهم.»
بحر طویلی را آغاز کرد مرکب از انواع جزییات و اقسام اصطلاحات فنی. حرف‌اش را بریدم. «دکتر، حال و روز رزیدنت‌ها و فلوها را خوب می‌دانم. قیافه‌تان داد می‌زند حداقل دو شب است که نخوابیده‌اید و الان هم ساعت یک بعد از نصفه‌شب است. نمی‌خواهم مزاحم استراحت‌تان بشوم؛ چون تا صبح حداقل باید چهار بار بیدار شوید و بالای سر مریض بروید. خیلی به من لطف دارید، ولی فقط یک کلمه ازتان می‌خواهم: پیش‌آگهی بیمار چه‌طور است؟»  توی چشم‌ام زل زد. «خیلی بد.» لب‌ام را گزیدم. با هم دست دادیم. «آقا، بی‌نهایت متشکرم. رفع زحمت می‌کنم.» راه افتادم که بروم. صدای‌اش را از پشت سرم شنیدم. «از نظر من مانعی ندارد تا صبح بالای سر مادرتان بمانید.»
لباس مخصوص آی‌سی‌یو پوشیدم و کنار تخت مادر رفتم. با سطح هشیاری نزدیک به صفر از میان آن همه لوله که وارد دستگاه تنفسی و گوارشی‌اش کرده بودند، چیزی را – مثل آن روز بالای نردبان - زمزمه می‌کرد که فکر می‌کردم فقط خودم متوجه‌اش می‌شوم. پرستار گه‌گاه می‌آمد و چیزهایی را اندازه‌گیری می‌کرد. می‌ایستاد و معلوم بود دارد به آن اصواتی که من خیال می‌کردم برای‌ دیگران نامفهوم است گوش می‌دهد.
یک‌دفعه حال مادر بد شد. دکتر قد بلند و گروه‌اش هجوم آوردند. «دکتر، باید سی‌پی‌آر کنیم. منظره دل‌چسبی نیست. اگر تاب‌اش را ندارید، بروید بیرون.» کله‌شقی بود یا عاطفه؟ «اگر مزاحم کار شما نیستم، می‌مانم.» ابروهای دکتر قد بلند بالا رفت. «باشد.» ماندم.
مادر را نمی‌دیدم و کارهایی را که با او می‌کردند. صداها را می‌شنیدم. «سیصدوشصت ژول. برید کنار. شارژ کنید. دوباره سیصدوشصت ژول. آدرنالین.» به صفحه الکتروکاردیوگراف خیره مانده بودم. به همان خطی که حتماً هزار بار در هزار فیلم سینمایی دیده‌اید. همان خطی که با نظمی تکرارشونده، آهنگین، آسمانی و معجزه‌آسا سال‌ها و دهه‌ها آن اشکال زیبا، غریب و درک‌ناپذیر را رسم می‌کند؛ انگار که نه تعدادی صفر و یک در دستگاهی الکترونیک، که گویی خود موجودی زنده و شاداب است – به شادابی و سر زندگی مادر من در روز تولد هفت سالگی‌ام. گروه پزشکی داشت کارش را می‌کرد و من می‌دیدم که خط شاداب و جوان خسته شده. خسته. نای ایستادن و برخاستن ندارد. خط، نشست. دراز کشید. خوابید. دیگر بر نخاست.
دستی روی شانه‌ام خورد. «دکتر، تسلیت عرض می‌کنم.» چه باید می‌گفتم؟ «ممنون. خسته نباشید.» دکتر قد بلند با دقت بر اندازم کرد. «نمی‌نشینید؟ یک لیوان آب؟ یا شاید یک قرص آرام بخش؟» هنوز کارم به آنجا نکشیده بود. «نه، فعلاً نه.» گروه پزشکی یکی یکی رفتند. نفر آخر، آستین‌ام را آرام کشید. «آقای دکتر، باید لوله‌ها و سوند ادرار را آزاد کنم. لطفاً بیرون باشید. قبل از این که بفرستیم‌اش سردخانه، صدای‌تان می‌کنم ببینیدشان.»
یک ربع ساعت بعد، دوباره کنار تخت مادر بودم. دیگر چیزی به او وصل نبود. همان صورت دوست‌داشتنی‌ همیشگی. هر لحظه – بیهوده - انتظار داشتم صدای نفس ‌کشیدن‌اش را بشنوم. خانم پرستار مهربان آمد کنارم. «خیلی مذهبی بودند؟» شگفت‌زده شدم. «آره، خیلی. از کجا فهمیدید؟» حواس‌اش جمع‌تر از آن بود که خیال کرده بودم. «شنیدم که با آن سطح هشیاری پایین مدام علی‌جان‌علی‌جان می‌کرد.» لبخندی زدم که طعم‌اش در دهان‌ام عین زهر هلاهل بود. «مادر خیلی مذهبی بود، ولی آن علی که شما شنیدید امیرالمومنین نبود. منظور مادر، علی، پسر چهار ساله من بود که مادر ماه‌ها بود ندیده بودش.» پرستار مهربان نمی‌توانست بفهمد. «آخر چرا؟» کم آوردم. آب دهان‌ام خشک شد. «ببخشید. من باید بروم خانه برای کارهای فردا آماده شوم. ممنون بابت همه چیز.»
مادر رفت. درست سی‌وشش سال پس از آن روز شاد. باز هم نخواهد گشت. دو ماه و دو روز بود که نوه تپل سفید مو فرفری‌اش را ندیده‌ بود. علی کوچولوی عزیزش را. و تازه، این حد نصاب‌اش نبود. یک بار، یک سال و نیم آزگار از دیدن نوه‌اش محروم مانده بود.

آن شب، من در خانه تنها بود‌م و آن شب، من و مادر دو ماه و دو روز بود که علی را ندیده بودیم؛ چون بعضی – یا شاید خیلی - از ما آدم بزرگ‌ها، گنده‌بک‌های احمقی هستیم که باورمان شده مشکلات‌مان را به جای پای میز مذاکره باید در دادگاه خانواده حل کنیم و چون وکلای بسیار بسیار باشرافتی پیدا می‌شوند که پولی غلنبه می‌ستانند تا به زن یا شوهر – فرقی نمی‌کند – یاد بدهند محروم نگه داشتن طرف مقابل و ننه‌بابای‌اش از دیدن فرزند و نوه، کارآمدترین راه فشار برای رسیدن به مطالبات مالی است.
بخواهیم یا نخواهیم آن خط شاد بازیگوش روزی خسته خواهد شد، بر زمین خواهد افتاد و دیگر بر نخواهد خاست. ولی شاید این حداقل از دست ما خرس‌های گنده بر آید که بکوشیم واپسین خستگی آن خط، خستگی دلپذیر دونده پیروزمند دوی ماراتون باشد در لحظه به گردن آویختن مدال قهرمانی، نه خستگی جانکاه محکوم به اعدامی در پای چوبه دار. 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 1:4  توسط سیامک شایان  | 

آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک: راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:51  توسط سیامک شایان  | 

تو هيچ سفري پيش‌رو نداري، اتفاق خوبي در انتظار تو نيست، گمشده‌اي نداري که پيدايش کني، محکومي به ماندن و تنهايي. اين تقدير محتوم تو است که سال‌هاست به آن تن داده‌اي، اما حالا روي به روي تو دختري روي يونيت دندانپزشکي نشسته که احساس مي‌کني تمام معادلات تنيده در تقديرات را دگرگون خواهد کرد. اين را از همان نگاه اول فهميدي، همان وقتي که شيره گرم حيات در درونت جوشيد و وجودت، مثل خاک خشکيده‌اي که جاري شدن آب را بر تن‌اش حس کند، جان دوباره‌اي گرفت. دخترک وقتي وارد اتاق شد، مستقيم در چشمان شما لبخند زد و سلام کرد. خواستيد جواب سلامش را با لبخند بدهيد، اما زبان به کف دهانتان چسبيده بود. در نهايت چيزي که از دهان شما بيرون آمد، مجموعه‌اي از هجاهاي نامفهومي بود که کوچک‌ترين شباهتي به سلام نداشت...
پرستار، دخترک را به سمت يونيت معاينه راهنمايي کرد و تو مدهوش کرشمه حرکاتش تا مدت‌ها بر جاي ماندي. پيش از آنکه خود را بر سر دو راهي انتخاب حس کنيد، تصميم‌تان را گرفته بوديد: «بايد به او پيشنهاد ازدواج بدهم.» پس مصمم، گام برداشتيد و به سمت او رفتيد، اما تنها يک نگاه او کافي بود تا تمام اعتماد به نفس‌تان نقش بر آب شود. به من و من افتاديد و دخترک نيز، گويي متوجه دستپاچگي شما شده باشد، لبخند کمرنگي زد و شروع کرد به شرح مشکلات دنداني‌اش. حالا او رو به روي شما نشسته و شما بي‌پناه‌تر از هر زماني، در برابر او به دنبال کلمه‌ها مي‌گرديد. کلمه‌هايي که بتواند در کوتاه‌ترين جملات، احساس دروني شما را براي او ترسيم کند، اما زباني که در تمام ساعات بيداري شما، بي‌وقفه در دهان مي‌چرخد، حالا کرخت و بي‌حرکت به کف دهان شما چسبيده و تکان از تکان نمي‌خورد. بيشتر از آنکه ترديد «چه گفتن» داشته باشيد، در «چگونه گفتن» احساس‌تان درمانده‌ايد. خودتان را جاي او مي گذاريد تا قضاوت کنيد اگر دندانپزشک جواني که براي ترميم دندان‌تان به سراغ او رفته‌ايد، در اولين ملاقات، بي‌بهانه از شما خواستگاري کند، چه پاسخي به او خواهيد داد؟ اما مگر براي ملاقات دختر جواني که به زحمت در ميان دندان‌هايش، يک پوسيدگي کوچک يافت نمي‌شود، چه قدر فرصت داريد؟ در ترديد ميان گفتن و نگفتن، به صحبت‌هاي او درباره حساسيت‌هاي گاه به گاه دندان‌ها حين جويدن و نوشيدن و خنديدن، گوش مي‌دهيد و نااميدانه به دنبال حفره‌اي ميان دندان‌ها مي‌گرديد که نشانه‌اي باشند از پوسيدگي و بهانه‌اي براي ملاقات‌هاي بعدي، اما هيچ چيزي يافت نمي‌شود و احساس مي‌کنيد ستاره اقبال‌تان به همان سرعتي که درخشيدن گرفت، ناگهان خاموش مي‌شود. دخترک دوباره از شما تشکر مي‌کند و آخرين تصويري که سعي مي‌کنيد از او در ذهن خودتان ثبت کنيد، لبخند محوي است ميان لب‌هاي صورتي. از روي يونيت بلند مي‌شود و از اتاق بيرون مي‌رود.

لینک مطلب در هفته نامه سپید

آرشیو دندان کاغذی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 14:21  توسط سیامک شایان  | 

پرستار عصا را از پیرزن گرفت و به او کمک کرد روی صندلی یونیت دندان‌پزشکی بنشیند. چند دقیقه ای گذشت تا دکتر در چارچوب در اتاق ظاهر شود. همان طور که مشغول صحبت با تلفن همراهش بود، پیش امد و روبروی بیمار ایستاد. آینه معاینه را در دست گرفت و در دهان پیرزن نگاهی انداخت. مشغول چانه زدن بر سر چند عدد بود که یکی از دیگران بزرگتر بود. با دست و سر اشاره کرد به پیرزن که دست‌دندان‌ها را از دهان در بیاورد. دست دندان‌ها با یک انقباض کوچک عضلات دهان پیرزن به بیرون جهید. پیرزن با دست‌های لرزانش دندان‌ها را درآورد و در دستمالی که منشی به او داد، گذاشت.
دکتر دندان‌های ساییده و پر از جرم سبز و زرد و قهوه‌ای را که دید سری تکان داد. حجمی که پیرزن از دهانش بیرون آورده بود بیشتر به یک سنگ‌واره می‌مانست تا دست دندان. میان مکالمه‌اش وقفه‌ای انداخت تا بپرسد: چند ساله این دست دندان‌ها رو داری مادر جان؟
اما منتظر جواب نایستاد. با مخاطب آن سوی خط پای عدد تازه‌ای را پیش کشید و بحث را ادامه داد. تنها حرکت لب‌های چروکیده پیرزن را دید که از دو سو کش آمد و به خنده باز شد. دست پیش آورد و با پَنس، پشت و روی دست‌دندان را وارسی کرد. دوباره تلفن را از مقابل دهانش جدا کرد: باید برایت یک دست دندان تازه بسازیم مادر، این لگن دیگه به کارت نمی‌آد.
جمله بعدی را بر زبان نیاورد. همانطور که جدل سر بالا و پایین کردن رقم‌ها را ادامه می‌داد در ذهنش مرور کرد: مگه اینکه بخوای بدون دست‌دندان بذارنت روی قبر.
از این فکر خنده‌اش گرفت. پیرزن هم انگار جمله دکتر را شنیده باشد میان رعشه مداوم سر، دوباره لب‌های چروکیده‌اش را تکان داد و این بار با صدا خندید. دکتر خنده‌اش را دید و لبخند زد. دهان پیرزن بدون دست‌دندان‌ها به نظرش یک گالش کهنه و از فُرم‌افتاده می‌آمد که لبه‌هایش به داخل برگشته بود. این بار از مخاطب آن‌سوی خط فرصتی خواست تا مفصل‌تر برای پیرزن حرف بزند: ببین مادر، اگر دست دندان خوب با دندان آلمانی بخوای میشه ششصد تومن، با دندان امریکایی میشه هفتصد تومن، با دندون ایرانی هم میتونیم برات بسازیم به پونصد تومن. یک جور تازه دست‌دندان هم آمده به نام دست‌دندان ژله‌ای، که هم خیلی راحت است هم سبک ...
هنوز به قیمت دست دندان ژله ای نرسیده بود که یک دختر جوان سراسیمه وارد اتاق شد، به اطراف نگاهی انداخت و به سمت پیرزن آمد: تو اینجا چه کار می کنی مادر جان؟ و رو کرد به دکتر: ببخشید آقای دکتر، مادر بزرگ من مشکل اختلال حواس داره، ما قرار بود بریم مطب بغلی برای مشکل ادرارش، یک لحظه ازش غافل شدم، نمی‌دونم چطوری سر از اینجا درآورد...
لب‌های پیرزن از هم باز بود و همچنان می‌خندید. خنده‌اش کهنه‌ترین و چندش‌آورترین خنده‌ای بود که تا ان روز دکتر به چشم دیده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 23:6  توسط سیامک شایان  | 

امروز برو؛ فردا بيا!

دکتر سیامک شایان‌امین
دکتر امید امیربنده
ظهور علائم و نشانه‌های یک بیماری در بیماران دندان‌پزشکی اتفاق غریبی نیست. بسیار اتفاق می‌افتد که دندان‌پزشک علي‌رغم وقت قبلي كه براي بيمار در نظر گرفته‌ و فرصت كافي كه دارد، با مشاهده برخی نشانه‌ها، به صرافت مي‌افتد كه كار بيمار را به تعويق بياندازد و زمان ديگري را در آينده نزديك براي درمان در نظر بگيرد. اما واقعا در چه مواردي به تعويق انداختن وقت درمان جنبه ضروري دارد؟
آيا داشتن تبخال لب می‌تواند مانعی برای انجام درمان‌ دندانپزشكي باشد؟ آيا در دوره عادت‌ماهانه نمي‌توان معالجات دندانپزشكي را انجام داد؟ آيا سردرد و اضطراب و تپش قلب و احساس ضعف و خستگي كه همه مي‌توانند منشأ رواني و ثانويه به استرس دندانپزشكي باشند؛ مانع انجام کار دندانپزشكي‌اند؟
اهميت مساله در آن است كه تعويق بيهوده وقت بيماران جدا از ضرر اقتصادي براي دندانپزشك، گاه موجب وقفه طولانی بيماران در پی‌گیری درمان دندانپزشكي مي‌شود كه ممکن است آسيب جبران‌ناپذيري به بافت دهان و دندان او وارد کند و مثلا يك ترميم ساده را به درمان‌های پیچیده تر بدل کند.

لینک قسمت اول مقاله در هفته‌نامه سپید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 23:14  توسط سیامک شایان  | 

ساعت ده و نیم شب، کار آخرین بیمارم تمام می‌شود. به‌سرعت همه‌چیز را جمع و جور می کنم و لباس می پوشم. تلفنم برای صدمین بار زنگ می‌خورد تا همسرم برای صدمین بار یادآوری کند که چیزی به اتمام جشن تولد خواهرزاده‌اش نمانده و اگر تا ده دقیقه دیگر در میهمانی نباشیم بهتر است تا ابد گورم را از جلوی چشمان او گم کنم. لیست بیست نفره بیماران امروز را نگاه میکنم و از شدت خستگی آه می کشم. هنگام خروج منشی به آخرین بیمارم اشاره می‌کند که برای پرسیدن چند سوال هنوز در اتاق کارم منتظر ایستاده. وارد اتاق که می‌شوم دختر جوان با شیفتگی مرا در کت و شلوار مشکی‌ام تماشا میکند. چشمانش برق می‌زند. از من می‌خواهد نحوه صحیح مسواک‌زدن را به او اموزش دهم. درحالی‌که حلقه ازدواجم را در انگشت می‌چرخانم . می‌گویم امروز وقت این کار ندارم و از مطب بیرون می‌زنم.
فرصت برای دوش گرفتن نمانده. مجبورم خودم را با بوی نامطبوع اوژنول و دندان تراش‌خورده به مردم تحمیل کنم. وقتی به میهمانی می‌رسم همه مشغول خوردن شام هستند. سعی می‌کنم خودم را میان افراد فامیل گم و گور کنم و بیشترین فاصله را از زنم داشته باشم. هنوز لقمه اول را در دهان نگذاشته‌ام چند نفر از زنان جوان فامیل دوره‌ام می‌کنند تا درباره سفید کردن دندان بپرسند. درحالیکه نگاه خشمناک زنم را از دور احساس می‌کنم. لقمه درون دهانم را فرو می‌دهم و درباب عواقب جبران ناپذیر بلیچینگ سخنرانی غرایی می‌کنم. ترجیح می‌دهم تا به جمع بزرگان فامیل داخل شوم شاید از گزند سوالات دندان‌پزشکی خلاص کنم اما گیر سوسن جون، یکی از پیردختران فامیل می‌افتم که با روی گشاده مرا به سمت خود می‌خواند تا درباره دست دندان ژله‌ای که گویا تازه به بازار آمده بپرسد. می‌گویید که از ماجرا اطلاعی ندارم. میروم در جمع جوان‌ترهای فامیل که گوشه‌ای دوره نشسته‌اند و بلوتوس‌بازی می‌کنند. یکی‌از پسرهای فامیل خودش را نزدیک می‌کند و درحالی‌که از خجالت سرخ شده قیمت نگین‌دندان را می‌پرسد. به‌او چشم غره می‌روم و اشاره می‌کنم که اول رد شیر را از گوشه دهانش پاک کند.عموی زنم در بالکن سیگاری تعارف می‌کند و درباره شانس موفقیت درمان ایمپلنت برای افراد سیگاری می‌پرسد و می‌شنود که هیچ شانسی برای ایمپلنت ندارد. دهانش را جلوی شما باز می‌کند تا آبسه پای یکی‌از دندان‌های خلفی‌اش را نشان‌دهد. بوی تند پیاز توی صورتم میزند.
سوال و جواب‌های دندان‌پزشکی تا روی راه‌پله‌ها و وقت خداحافظی ادامه می‌یابد. نفس راحتی می‌کشم که از شر فامیل کنه‌ام رها شده‌ام. اما هنوز سوار ماشین نشده‌ام که تلفنم زنگ می‌خورد. یکی از دوستانم دندان‌درد شدیدی گرفته و دنبال راه چاره می گردد.

پ.ن: این فقط یک داستان است و من هنوز زن ندارم!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 2:29  توسط سیامک شایان  | 

دخترک زير دستم نفس‌نفس مي‌زند. دست مي‌گذارم روي سينه‌اش. قلبش مثل گنجشک مي‌زند. پدرش غرولند مي‌کند: «دکتر! دوشبه که از درد مثل ماده سگ به خودش مي‌پيچد و نمي‌گذارد بخوابيم. دندان لامصب‌اش را بکش و راحتمان کن.» سعي مي‌کنم لحن صدايم آرامش‌بخش باشد: «دهانت را باز کن، عزيزم.» مرد بالاي سر دخترک مي‌ايستد. دستش را جلو مي‌آورد و سعي مي‌کند با انگشت دندان دردناک دخترک را نشانم دهد...
 دستش را پس مي‌زنم: «شما بفرماييد، خودم دندان را پيدا مي‌کنم.» با آينه ميان دندان‌هايش مي‌گردم. پوسيدگي مثل آفت در تمام دهانش پخش شده. در همان حال که موهايش را نوازش مي‌کنم، مي‌پرسم: «کدوم دندونت درد مي‌کنه، عزيزم؟» مي‌خواهد حرف بزند، اما گلويش از بغض پر شده. مرد دماغش را مي‌خاراند و مي‌گويد: «همون دندون آخره، همون رو بکش.» پيدا کردن عامل درد کار سختي نيست. آبسه پاي دندان، آن را از هم‌صنفان پوسيده ديگرش مشخص مي‌کند. به چشمان پر اشک دخترک نگاه مي‌کنم و مي‌گويم: «دندانش کشيدني نيست آقا، آبسه کرده اما با عصب‌کشي درست مي‌شود.»
«دکتر پول ندارم پاي دندان اين توله بدهم.» به چشمان قرمز و صورت دود گرفته مرد نگاه مي‌کنم. امتناع مي‌کنم، اما مي‌گويد: «دکتر بکش و راحتم کن. چند شبه به خاطر ناله‌هاي اين، سر زمين نگذاشته‌ام.» شگفت‌زده مي‌شوم از اينکه مي‌بينم،‌يک نفر تا چه حد مي‌تواند خودخواه باشد، به چشمان دخترک نگاه مي‌کنم. قطره‌هاي اشک بي‌صدا روي گونه‌هايش مي‌افتد.
دخترک به من نگاه مي‌کند. من حالا ژان‌وال‌ژان هستم، تنومندتر و قو‌ي‌تر از پدرش. آن قدر بزرگ و قوي که دست بيندازم و يقه مردک را بچسبم و از جا بلندش کنم. حتي چند تا ليچار بارش کنم، از همان‌ها که هميشه بار دخترک مي‌کند و پرتش کنم روي يونيت دندانپزشکي: «اگه خيلي به دندون کشيدن علاقه‌داري، بگذار دندان خودت را بکشم.» حمله‌ور مي‌شوم سمت تنادريه، مردي که تازه مي‌فهمم پدر تني او نيست. يک عملي دزد که نان زن و بچه‌اش را خرج دواي خودش مي‌کند. کوزت با شادي به من نگاه مي‌کند که چگونه انتقامش را از تنارديه مي‌گيرم. من اولين کسي هستم که او را «عزيزم» خطاب مي‌کند. او حتي از من عروسک نمي‌خواهد، اينکه پدرش باشم يا دست او را بگيرم و از اين زندگي نکبت‌بار بيرون ببرم. تنها مي‌خواهد که حساب اين مردک را کف دستش بگذارد و او بتواند دندانش را داشته باشد. اين را در نگاهش مي‌بينم. بايد کاري بکنم براي اين کوزت کوچولو که مثل يک گنجشک کوچک و بي‌پناه زير دست من نشسته است. به پدرش مي‌گويم: «لازم نيست پولي بدهي، دندان دخترتان را مجاني برايش درست مي‌کنم.» اين را که مي‌شنود، دندان‌هاي زردش از ميان لب‌ها پيدا مي‌شوند. کوزت حالا کمي آرام‌تر شده است.

لینک مطلب در هفته‌نامه سپید


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 21:53  توسط سیامک شایان  | 

امروز روز تولد شماست. همیشه از سه چهار روز جلوتر پیام‌های تبریک تلفن همراه شما را پر می کرد. برایتان جالب است امسال هیچ پیامی برایتان ارسال نشده. در عوض اینکه از این اتفاق دل‌گیر شوید، ته دلتان غنج می‌رود. شما همیشه طرفدار تولدهای متفاوت و غافلگیر کننده بوده‌اید. حتم دارید که امسال هم دوستان و خانواده‌تان برای شما برنامه ویژه‌ای ترتیب داده‌اند. حمام می‌روید و اصلاح می‌کنید. کت‌و شلوارتان را تن می‌کنید. سعی می‌کنید از همین اول صبح خودتان را برای غافلگیری روز تولد اماده کنید. پشت رل ماشین می‌نشینید و استارت می‌زنید. باتری ماشین خالی کرده و هرچه می‌کنید ماشین روشن نمی‌شود. با تاکسی تلفنی خودتان را به دانشگاه می‌رسانید. با دانشجویان سال پنجم کلاس پروتز پارسیل دارید. انتظار دارید کسی پای تخته شعر یا پیام تبریکی نوشته باشد. اما کسی داخل کلاس نیست. ذوق مرگ می‌شوید از اینکه دانشجویان شما هم ممکن است غافلگیرتان کنند اما هرچه در اطراف می‌گردید هیچ دانشجوی سال پنجمی نمی‌بینید. با عصبانیت سراغ آموزش دانشکده می‌روید تا پی‌گیر ماجرا شوید اما مسئول اموزش با تعجب شما را نگاه می‌کند. تازه می‌فهمید امروز پنج شنبه است و کلاسی در دانشکده برگزار نمی‌شود. به مطب تلفن می‌زنید تا برنامه مریض‌ها را از منشی بگیرید. کسی گوشی را بر نمی‌دارد. شماره همراه منشی‌تان را می‌گیرید. مرد خواب‌آلودی گوشی را بر می‌دارد و در جواب چند فحش ناموسی تقدیمتان می‌کند تا به‌خاطر داشته باشید مزاحم زن شوهردار نشوید. تصمیم می گیرید به مطب بروید. نگهبان تازه‌وارد است و شما را نمیشناسد، پس اجازه ورود به شما نمی‌دهد. از این همه اتفاق عجیب که در روز تولدتان می‌افتد خنده‌تان می‌گیرد. اما همچنان امیدوارید که غافلگیر اصلی باقی مانده‌باشد. کاری برای انجام دادن ندارید. ترجیح می‌دهید روز را بیرون خانه سر کنید تا خانواده و دوستانتان فرصت تدارک مراسم تولد در خانه‌تان را داشته باشند. تصمیم می‌گیرید سوار اتوبس شرکت واحد شوید و دور شهر بچرخید. یک اتوبس را اتفاقی سوار می‌شوید. همین‌طور که روی ساختمان‌ها چشم می‌گردانید خوابتان می‌برد. چشم که باز می‌کنید در بهشت‌زهرا هستید. من باب تفنن سعی می‌کنید چرخی میان قبرها بزنید.
جمعیت زیادی که یک گوشه از قبرستان جمع شده است توجه شما را جلب می‌کند. حدس می‌زنید مرده مهمی در انجا دفن شده است. جالب آنکه یکی دو چهره آشنا را از دور تشخیص می‌دهید. حدس می زنید شاید شما هم مرده را بشناسید، پس به‌آن سمت می‌روید. هرچه بیشتر سوی هسته جمعیت می‌روید چهره‌های آشنای بیشتری را می‌بینید. همه ایستاده‌اند و در سکوت به شما خیره شده‌اند. وحشت زده می‌شوید. دیگر مطمئن شده‌اید مرده باید یک اشنای نزدیک شما باشد. به سمت سنگ قبر مرده می‌دوید. روی سنگ قبر یک پارچه ترمه کشیده‌اند و با کیک شکلاتی و شمع تزیین کرده‌اند. سعی می‌کنید نوشته روی کیک را بخوانید: تولدت مبارک، دکتر!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:32  توسط سیامک شایان  | 

امروز شنبه است، دوم خرداد، تا يک ساعت ديگر بايد صفحه دندانپزشکي را ببندند و هفته‌نامه را بفرستند براي چاپ. همان‌طور که مي‌بينيد هنوز مطلب ستون دندان کاغذي نوشته نشده است. يکي دو سوژه داشتم براي نوشتن که در اين چند روزه هيچ کدامشان به نتيجه نرسيد...

 در واقع ترسيدم از نوشتن آنها، يکي درباره يک خانم دکتر جوان و تازه کار که در يک کلينيک دندانپزشکي مردانه شروع به کار مي‌کند. مردانه از اين جهت که تمام همکاران دندانپزشک کلينيک و حتي چند نفر از پرستاران همگي مرد هستند. طبيعتا پذيرفتن يک خانم دکتر که اعتماد به نفس کاذب هم دارد، در يک کلينيک مردسالار کمي مشکل است. مخصوصا که همکاران ديگر بخواهند يک خوشامدگويي جانانه از خانم دکتر داشته باشند، پس بيماران به صورت انتخابي به سوي خانم دکتر فرستاده مي‌شوند. يک بچه غيرهمکار، يک پيرمرد خنزر پنزري، يک جوان معتاد که قرار است دندان عقلش را بکشد و دندانش بي‌حس نخواهد شد، يک زن باردار که دچار پري‌کرونيت شده و... تصورش را بکنيد، چه حال‌گيري محشري خواهد شد. مي‌خواستم در انتهاي کار حتي اشک خانم دکتر را در بياورم، اما خوب در اين جامعه زن‌سالار که در هفته‌نامه سپيد، خانم دکتر خالقي، پرچمدار آنهاست، چه کسي جرات دارد که خانم‌ دکترها را تخريب کند و بتواند همچنان در اين هفته‌نامه قلم بزند؟ تازه اگر مطلب چاپ مي‌شد، از اول هفته آينده بايد منتظر بازخوردهاي مطلب مي‌مانديم که مطمئنا چندان محبت‌آميز نخواهد بود. نه فقط زن‌ها که مردهاي زن ذليل هم به خون‌خواهي جامعه زنان به رويم شمشير مي‌کشيدند. نمونه‌اش همين رفيق گرمابه و گلستان ما، دکتر ميثم جوادي که کاريمديکاتوري‌هاي ـ تازگي‌ها ـ بي‌مزه‌اش را در صفحه 16 مي‌خوانيد و يکي دو هفته‌اي است زن گرفته و اين روزها، در شمال کشور، در ماه عسل تشريف دارند. اما شک ندارم هفته آينده که از ماه عسل برگردد، من‌باب خودشيريني جلوي همسر پزشکش هم که شده، رفاقتش را با من قطع مي‌کند. حتي مادرم که از هفته‌نامه سپيد، تنها ستون من را مي‌خواند، احتمالا برايم رو ترش مي‌کند که: «تو مگه خودت نمي‌خواهي زن بگيري که همه خانم‌دکترها را مي‌تاراني؟» سوژه بعدي هم عرض ارادت طنزآميزي بود به برادران انجمن دندانپزشکي که همايش بي‌نظيرشان را هفته پيش در ميان استقبال سرد دندانپزشکان و شرکت‌هاي مربوطه برگزار کردند، اما در حالي که جاي زخم گزارش همايش سال گذشته هنوز روي تنم باقي است، چه‌طور مي‌توانم درباره همايش امسال بنويسم؟

ضمن اينکه همين‌طوري هم عمر اين ستون و حتي صفحه دندانپزشکي آفتاب لب بام است، چه رسد به اينکه بخواهم به روال سال گذشته تند و تيز بنويسم و با بعضي آدم‌ها شوخي کنم. فکر کنم به حد کافي اراجيف نوشته باشم. شرمنده از اينکه سوژه‌هاي داستاني اين هفته‌ام به سرانجامي نرسيد.

لینک مطلب در هفته نامه سپید

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 22:2  توسط سیامک شایان  | 


نهیب می‌آید که: بِکِش! چند مرد نخراشیده مرا کشان‌کشان می‌برند تا کنار یونیت دندان‌پزشکی و فورسپس گداخته را در دستانم می‌گذارند. نه فقط دستم، که تمام وجودم گُر می‌گیرد. از شدت درد فریاد می کشم. اشک کاسه چشمانم را پر می کند. به دست راستم نگاه می‌کنم که فورسپس در آن فرو رفته و با گوشت و پوستم یکی شده. حجم انبوهی شبیه یک مرد روی یونیت نشسته است. دهانش را چنان باز کرده که می‌توانم تا انتهای حلقش را ببینم. دوباره نهیب می‌آید: بِکِش! نگاهی به دندان‌های مرد می‌اندازم که همه سفید و سالمند. می‌گوید: دکتر همه را بکش. می خواهم خودم را راحت کنم و دست‌دندان بگذارم. سرم را بالا می‌کنم و انگار که دنبال کسی باشم که نهیبش به من امر به کشیدن می‌کند، می‌گویم: این دندان را نمی‌کِشم، سالم است، هنوز جا دارد برای ماندن. صدایم بارها و بارها در فضا انعکاس می‌یابد: نمی‌کِشم، نمی‌کِشم... صدای قهقهه‌ می‌آید، از همه‌سو، در یک لحظه انگار تمام زمین و زمان به حرفم می‌خندند: نمی‌کِشه، نمی‌کِشه، سالمه، سالمه...
نگاه می‌کنم به کسی که روی یونیت نشسته و خط ممتدی از آدم‌ها که از همان پای یونیت پیچ و تاب می خورد و تا دورها امتداد می‌یابد. همه نگاهم می‌کنند و نیشخند می‌زنند. منتظر ایستاده‌اند تا یکی پس از دیگری روی این یونیت بنشینند تا دندان‌هاشان را یکی یکی از استخوان بیرون بکشم و قالب بگیرم برای پروتز کامل.
چاره‌ای ندارم جز آنکه پیش بیایم و فورسپس را حلقه کنم دور دندان. با آنکه می‌دانم دندان از تاج می‌شکند و ریشه درون استخوان فک باقی می‌ماند. این اتفاقی است که هر روز، بارها و بارها برایم می‌افتد. تقدیر من این است؛ کشیدن دندان و دندان، یکی از پی دیگری، طی زجری مداوم.
باد می وزد و هرم گرما را به صورتم می‌پاشد. قطره های عرق روی پیشانی‌ام می‌غلتند و پایین می‌آیند. فورسپس را دور دندان می اندازم و به چپ و راست فشار می‌آورم. دندان تکان نمی‌خورد. انگار که با استخوان فک یکی شده باشد. فشار می‌دهم و فشار می‌دهم و تاج دندان می‌شکند. تمام آنها که در نوبت کشیدن دندان‌شان ایستاده‌اند شروع می کنند به تکرار یک کلمه: اگزودنتیست... اگزودنتیست...
این نام را یکی از همکاران کلینیک روی من گذاشت و باقی ماند. چراکه برای کشیدن هیچ دندانی درنگ نمی‌کردم.  
با الواتور مي‌افتم به جان دندان. ساعت‌ها وقت مي‌گذارم تا ريشه‌ها را از استخوان بيرون بکشم. مرد از جا بلند مي‌شود و جاي خود را به نفر بعد مي‌دهد. به نفس‌نفس افتاده‌ام. دیگر تاب ایستادن ندارم. روي زمين مي‌نشينم. نهيب مي‌آيد که: « بلند شو!» فرياد مي‌کشم: «خسته‌ام! رهايم کنيد! تا کي بايد تقاص گناهانم را پس دهم؟»
دست می کشم روی پیشانی و قطرات عرق را پاک می کنم. بغض گلویم را چنگ می زند و راه نفس کشیدنم را می‌بندد. مي‌خواهم فورسپس را به زمين بيندازم اما چنان در گوشت دستم فرو رفته که جدا نمي‌شود.
حجم عظيم و بي‌شکلي روبه‌رويم مي‌ايستد. طوری‌که تمام جثه‌ام در سایه اش قرار می‌گیرد. با خشم فرياد مي‌زند: «بلند شو! همه اينها منتظرند.» تکان نمي‌خورم. تازيانه درون دستش با صداي مهيبي هوا را مي‌شکافد و بر صورتم فرود مي‌آيد. چاره‌اي جز برخاستن ندارم. دستم را به يونيت مي‌گيرم و مي‌ايستم.
مي‌دانم که مرده‌ام و بيرون کشيدن دندان اين جانداران نخراشيده تقاص تمام دندان‌هايي است که در عمر بيست و چند ساله کار دندانپزشکي، بی‌دلیل، از دهان ديگران بيرون کشيده‌ام؛ بی‌هیچ بهانه‌ای. شاید تنها به این دلیل که حس نگه‌داشتن انها را نداشتم یا نمی خواستم بر سر قیمت درمان دندان با صاحبش راه بیایم. بايد قدري در کشيدن دندان‌ها مکث مي‌کردم.
اما کاش تمام این اتفاقات يک خواب بود. يک خواب شوم و کش‌دار که هرچه می کنم تمام نمی شود. نمی‌دانم چرا بیدار نمی‌شوم. شاید هم مرده باشم و باید تا ازل همچنان به کشیدن زجرآور دندان‌ها ادامه دهم.
* اگزودنتیست واژه خود ساخته‌ایست به معنای دندان‌پزشکی که زیاد دندان‌ می کشد.

لینک مطلب در هفته‌نامه سپید
+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:4  توسط سیامک شایان  | 

روزنوشت شرکت در کنگره دندان‌پزشکی

روز قبل از کنگره:
فردا کنگره دندان‌پزشکی داریم. اس‌ام اس زده بودند که ظرفیت تمام شد و ثبت‌نام حضوری نداریم، لذا تشریف نیاورید. گفتم زکی! مثلا می‌خواهند برسانند که بله شدت استقبال به حدی بود که دیگر جا نداریم. ما که هر سال می‌رفتیم و جا بود. نه اینکه ما هم مشتاق شرکت در کنگره‌ هستیم. به خدا اگر زور تمدید پروانه نبود عمرا کسی بابت این برنامه‌ها پول می‌داد.
 سپردم جعفرآقا ماشین را ببرد کارواش و کت و شلوارم را از خشک‌شویی بگیرد. به منشی هم گفتم برنامه مریض‌های صبح را کنسل کند و بگوید دکتر برای شرکت در کنگره علمی رفته‌اند.
روز اول کنگره:
بعد از مدت‌ها مجبور شدم هشت صبح بیدار شوم. به سرم زد حالا که صبح به‌این زودی بیدار شده‌ام بچه‌ها را بفرستم یک دست کله‌پاچه بگیرند، اما یادم آمد باید خودم را برسانم برای ثبت‌نام.
وقتی به سالن همایش‌ها رسیدم تا کیلومترها اطراف ساختمان اصلی جا نداشت. نمی‌دانم این همه آدم علاف کی خودشان را به اینجا رسانده‌اند. بالاخره ماشین را یک جایی چپاندم و دویدم سمت باجه ثبت‌نام. هر سال دریغ از پارسال، بلبشویی بود که نگو و نپرس. همه دور خودشان می‌چرخیدند. نزدیک صد تومان پول بابت ثبت نام دادم اما در عوض فقط یک فولدر و کمی کاغذپاره گرفتم. خیلی زورم گرفت.
زنگ زدم یکی یکی بچه ها را پیدا کردم. یکی‌دو تا هم از شهرستان امده بودند. کلی از شرکت در کنگره احساس شعف کردم.
سری اول پانل‌ها در حال برگزاری بود. حس و حال گوش کردن به سخنرانی‌ها را نداشتم. رفتم سراغ نمایشگاه و چرخی زدم. غرفه‌های امسال زیاد نبود. می‌گفتند شرکت‌ها کنگره امسال را تحریم کرده‌اند. نشد همه خریدهای مطب را انجام دهم. اما کمی هدیه و اشانتیون گرفتم. با رفقا رفتیم برای پذیرایی و کلی بلوتوس تازه ریختم روی گوشی. کتابچه مقالات را نگاه ها کردم. مقاله‌های امروز به هیچ  کارم نمی‌آمد. شنیدن سخنرانی را گذاشتم برای فردا. تا وقت ناهار هم در لابی نشستیم و قهوه خوردیم. بعد از ناهار پریدم توی ماشین و خودم را رساندم به مطب. دو تا از مریض‌ها آمده بودند.
روز دوم کنگره:
صبح دیر بیدار شدم. حس و حال شرکت در کنگره نبود. رفتم مطب.
روز سوم کنگره:
دلم می‌خواست امروز حتما در کنگره شرکت کنم. یکی از دوستان قدیمی زنگ زد و گفت امروز برای خرید می‌آید کنگره. خواست یک قرار ناهار بگذاریم و گپی بزنیم اما به مریض وقت داده بودم و نشد که بروم. فردا روز اخر است. باید یک سری به کنگره بزنم شاید برگه امتیاز بازاموزی را همان جا بدهند.
روز چهارم کنگره:
دیشب میهمانی تا ساعت سه شب طول کشید. صبح که چشم باز کردم ساعت دوازده بود. زنگ زدم به یکی از رفقا. گفت یک ساعت دیگر اختتامیه است. سپردم برگه امتیاز من را هم بگیرد. حس رفتن نبود. پتو را روی سرم کشیدم و خوابیدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:2  توسط سیامک شایان  | 


در فاصله ویزیت دو بیمار روی مبل آبدارخانه می‌نشینید تا چای بخورید. روزنامه روی میز را بر می‌دارید و ورق می‌زنید. در صفحه حوادث گزارش یک قتل غیر عمد توسط یک دندان‌پزشک نظرتان را جلب می کند. مرد هفتاد ساله با سابقه بیماری قلبی حین انجام درمان دندان‌پزشکی دچار تشنج و حمله قلبی شده و دندان‌پزشک ناتوان از انجام احیاء قلبی نمی‌تواند هیچ کاری برای زنده‌نگهداشتن او انجام دهد. قاضی پرونده پس از بررسی شواهد اولیه، دستور بازداشت موقت دندان‌پزشک را به دلیل قصور و اشتباه در درمان صادر کرده‌است.
از تجسم ماجرا خنده‌تان می‌گیرد. تا امروز گمان اینکه کسی ممکن‌است زیر دست یک دندان‌پزشک بمیرد برایتان دشوار بود. به‌یاد می‌آ‌ورید سال‌هاست می‌خواهید در کلاس‌ آموزش احیای قلبی شرکت کنید و داروهای مربوطه را برای مطب بخرید و هر بار این تصمیم را به تعویق انداخته‌اید.
منشی وارد می‌شود و خبر می‌دهد که آقای گرمه‌ای را روی یونیت نشانده. او یکی از دوستان پدرتان و بیمار قدیمی مطب شماست. حین خوش و بش به شما یادآوری می‌کند که برای کشیدن همان دندان‌هایی آمده که چند سال پیش برایش ترمیم کرده‌اید اما دوامی نداشته و حالا عزم کرده یک دست‌دندان را جایگزین آنها کند. به شوخی بی‌مزه او لبخند می‌زنید. بی‌حسی را دست می‌گیرید و پای دندانش تزریق می‌کنید. چند دقیقه‌ای می‌گذرد اما بی‌حسی اثر نمی‌کند. به چشمان قرمزش نگاه می‌کنید و در دلتان می‌گویید: «خوب کمتر بکش عزیز من» یک بی‌حسی دیگر تزریق می کنید و تا بی‌حسی بگیرد به سراغ چایتان می‌روید که در آبدارخانه نیم‌خورده مانده. به اتاق که برمی‌گردید آقای گرمه‌ای با دهان کف کرده روی یونیت پهن شده است و تمام قد، می‌لرزد. شوکه می‌شوید. به‌سمت گرمه ای می‌دوید و پرستارتان را با فریاد صدا می زنید. سعی می‌کنید دستمالی درون دهانش فرو کنید تا مبادا زبانش را گاز بگیرد. اما دچار شک می‌شوید که شاید لازم است در این وضعیت راه هوایی او را باز بگذارید. به چشمان سبز او خیره می‌شوید که حالا با وجود این مردمک های گشاد چیزی از سبزی آن به‌چشم نمی‌آید. پرستار خودش را به اتاق می‌رساند اما دقیقا نمی‌دانید چه چیزی باید از او بخواهید. با هیجان فریاد می کشید: «اورژانس، زنگ بزن اورژانس...» به سمت کمدهای اتاق می‌دوید و کشوها را باز و بسته می کنید خدا خدا می‌کنید که چیزی در آنها بیابید که به‌کار بیمارتان بیاید اما دقیقا نمی‌دانید چه چیزی، شاید قرصی، آمپولی، چیزی که مثل اکسیر اثر کند و او را دوباره به حال طبیعی برگرداند. وحشت زده‌اید. چشمانتان پر از اشک می‌شود. ناخوداگاه فریاد می‌کشید و همه را به کمک می طلبید اما در اتاق تنهایید و کسی به کمکتان نمی‌آید. ناگهان در مغزتان جرقه‌ای روشن می‌شود. حس می‌کنید این حوادث برایتان آشناست، هرچند تا امروز چنین تجربه‌ای نداشته‌اید، اما انگار در خواب تک‌تک این صحنه‌ها را دیده‌اید. یاد روزنامه می‌افتید. می‌دوید به سمت آبدارخانه و میان صفحات روزنامه جست‌و جو می کنید. ماجرای آن دندان‌پزشک نگون بخت در صفحه حوادث را دوباره مرور می کنید، عجیب اینکه تک‌تک نشانه‌ها با شرایط شما هم خوان است. تاریخ روزنامه را که نگاه می‌کنید از وحشت بر جا می‌مانید: روزنامه به تاریخ فرداست!

پ.ن: با اینکه بیست و سوم فروردین، مصداق چندان مناسبی برای نامیدن به‌نام دندان‌پزشک را ندارد، فرا رسیدن این روز را به تمامی همکارانم تبریک می‌گویم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 14:49  توسط سیامک شایان  | 

شماره نوروزی هفته نامه سپید با یک هفته تاخیر به دست من رسید. اگرچه پیشتر تمام مطالبش را در سایت نشریه مرور کرده بودم اما همیشه تورق نسخه کاغذی نشریه برای من دلچسب تر از خواندن نسخه الکترونیک ان بوده.
شماره نوروزی هفته نامه جز تعداد صفحات ( 32صفحه یعنی هشت صفحه بیشتر) تفاوت های بزرگ تری نیز با شماره های معمول خود دارد. در این شماره بر خلاف روال معمول نشریه از مقالات دگم و نچسب سیاست گذاری و مدیریت و سیاست با نگاه سلامت محور، خبری نیست و جز یک سرمقاله و چند پیام نوروزی از پزشکان مجلس نشین, باقی حجم مطالب  شامل بهاریه، دستچینی از روزنوشت های کوتاه و بلند چند وبلاگ نویس, چند مطلب طنز و مجموعه ای از طرح و عکس است که انصافا آن را برای مخاطب خواندنی تر و دلچسب تر کرده.
با این وجود جای مقالات خبری و تحلیلی در مرور و نقد اخبار و رخدادهای سلامت در سالی که گذشت در این شماره خالی است.

با این شماره، سپید با انتشار پیوسته 145 شماره وارد چهارمین سال انتشار خود می شود که جای تبریک و خسته نباشید به گردانندگان آن و البته وبلاگ نویسانی دارد که بار اصلی در خوادنی بودن این شماره را با مطالب خود به دوش کشیده اند: ریحان. ۳۱اسفند. دکتر ایکس. جوجه انترن. هلال و ...
این هم لینک چند مطلب خواندنی این شماره از سپید به انتخاب من:

چگونه در دوران طرح زنده بمانيم؟ علی مرسلی

من نمک‌گير خانه بهداشت شدم دکتر حمیده کریمی

هشدار پلیسی به خانم دکترهای جوان وبلاگ هلال

روز نوشت‌هاي يک انترن بدحال خوشحال ریحان شناسی

تاريخچه ستون کاريمديکاتور سپيد در صفحه چهل‌تکه دکتر میثو جوادی

ویروس کشون مهرداد صدفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 15:0  توسط سیامک شایان  |