تبليغاتX
دندان پزشک کاذب

دندان پزشک کاذب

وقایع نگاری سفر به ژاپن

به مرد کنار دستم می گویم: از حالا به بعد تا روز آخری که ایران هستی احتمالا چیزهای عجیب و غریب زیادی میبینی. چون از فضای ایران دور بودی ممکنه این اتفاق ها با منطق و ذهنیت تو قابل توجیه نباشه. سعی کن این چیزها رو یا نبینی یا اگر دیدی بهشون بخندی، اینطوری تحمل ایران بودن برات راحت تر میشه.
مرد پس از هشت سال دوری قرار است همراه پسرش به ایران باز گردد. در ژاپن ازدواج کرده و همانجا مانگدار شده و ارمغان زندگی اش یکی همین بچه هفت هشت ساله ایست که همه چیزش به زاپنی ها بیشتر میخورد تا پدرش. کجنکاوی نمی کنم که این هشت سال چه میکردی که برنگشتی. حتی تا آخر سفر اسمش را هم نپرسیدم. به من چه؟ دو نفر ادمیم که قرار است دوازده ساعتی کنار هم بنشینیم و بعد از هم جدا می شویم و دانستن نام و نشان اش تا آخر عمر به هیچ کارم نمی اید.
یک ساعتی است که از سالن ترانزیت فرودگاه کره برگشته ایم داخل هواپیما اما هنوز تمام مسافران جاگیر نشده اند. هواپیما در مسیر توکیو تا تهران همیشه اینجا هم مینشیند و مسافر می زند. میهمان داران هنوز دارند سر صندلی با مسافران چانه می زنند. انگار اینجا هم استادیوم آزادی است که برای بازی استقلال پرسپولیس دو بار ظرفیت جایگاه، بلیت فروخته باشند. روی بلیت دو جین آدم یک شماره صندلی زده اند و تا سر اینکه کی کجا بنشیند چانه بزنند یک ساعت وقت ما هدر رفته. کلی هم جر و بحث بود میان مسافرانی که یکی دو چمدان بزرگ با خودشان بالا اورده اند تا مبادا اضافه بار بخوردند. یکی نیست به اینها بگوید آخه پدر من چمدان به این بزرگی را کجای این هواپیما میخواهی جا کنی؟ این صحنه ها برای ما که چیز غریبی نیست اما خارجی های داخل هواپیما با خودشان چه فکر می کنند؟
هواپیما پت پت میکند و راه می افتد. در دلم به یاد فیلم ارتفاع پست و دیالوگ رضا شفیعی جمع که حین راه افتادن هواپیما فریاد کشید: برای سلامتی آقای راننده صلوات، صلواتی نثار روح پدر خلبان و مدیر هواپیمایی هما میکنم. توی این هواپیما که مینشینی یاد پیکان های اوراقی چهل ساله می افتی که وقتی خفه می کنند و مجبوری انها را روی سراشیبی بیندازی دنده دو تا روشن شوند، درست همین صدا را دارند. این بویینگ 747 هواپیمایی ایران ایر هم دست کمی از همان پیکان های اوراقی ندارد؛ نشان به این نشان که هم در مسیر رفت بابت نقص فنی یک ساعتی ما را در فرودگاه امام خمینی گذاشت و حالا هم که در مسیر برگشت در فرودگاه کره نشستیم برای مسافر زدن، بعد از سه ساعت داریم راه می افتیم. با خودم می گویم  ما مسافران که مشتری یک بار و دو بار این هواپیماییم، خلبان و مهماندار چطور جرات می کنند داخل طیاره ای بنشینند که در دو بار سفر من دو بار بابت نقص فنی زمین گیر شده؟
مهماندار می اید گز تعارف کند تا مبادا حین پریدن فشار کسی پایین بیفتد. شیرین چهل و پنج را دارد. شکم اش چنان برامده است که به سادگی نمی تواند در راهروی میان مسافران پس و پیش بیاید و لاجرم پهلویش را به پهلوی مسافران  کنار راهرو می مالد و می گذرد. مرد کنار دستم می گوید: سن استاندارد برای مهماندار زیر چهل سال است اما این بنده خدا قد پدربزرگ من سن دارد.
چشم که می دوانم میبینم سایر میهمان داران هم دست کمی از او ندارند. جالب اینکه همگی هم مرد هستند و دستکم در دو تا از این سه ویژگی مشترک اند: سبیل، سر طاس یا شکم بزرگ. البته هواپیمای ما دو میهماندار خانم هم داشت؛ یکی یک زن چشم بادامی که مثل پوست سبز روی بادام، زشت و تلخ بود و دومی زن چاقی با کفل بزرگ که عرض نیم تنه پایینی اش را سی درصد بیشتر از بالا تنه اش کرده بود. با خودم فکر میکنم اینکه زشت اند چاق اند یا عریض دخلی به کار من ندارد، نهایتش این است که قرار بوده دلم مسافر با دیدن روی خوش میهماندار باز شود که حالا نمی شود، اما خوش از کسی با این سن و سال و ترش رویی چگونه می شود یک لیوان آب خواست طوریکه از اینکه پیرمرد بنده را انی همه راه دنبال آب کشانده ای عذاب وجدان نگیری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 17:57  توسط سیامک شایان  |