پدرم پشت دو بار آمدن چلچلهها
پدرم پشت دو برف
پدرم پشت دو بار خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مْردست
پدرم وقتی مْرد آسمان آبی بود
مادرم بیخبر از خواب پرید
خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد پاسبانها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید: چند مَن خربزه، نسیه، می خواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
پدرم نقاشی میکرد
تار هم میزد، تار هم میساخت
خط خوبی هم داشت
همیشه شنیدن واژه پدر برای من این شعر سهراب را تداعی می کند با صدای خَشدار خسرو شکیبایی در آلبوم صدای پای آب. این شعر را آنقدر دوست داشتم که روی کاغذ نوشته بودم و به دیوار اتاقم در خوابگاه چسبانده بودم، تا روزی که پدرم برای دیدن من به خوابگاه آمد و این تکه شعر را دید، و از چشمانش فهمیدم که خواندن این شعر روی دیوار اتاق من حس بدی به او داده؛ انگار که من به عنوان پسرش آرزوی مرگ او را داشته باشم. از قضا آن روز هم نزدیک روز پدر بود در آبانماه هفتاد و هشت. پس کاغذ را از دیوار کندم و سعی کردم شعر را فراموش کنم؛ تا امروز که حین خواندن یادداشتهای پدرانهي دوستان وبلاگ نویس، دوباره بهیاد آوردمش.

فکر نميکنم در هيچ کسوتي بيشتر از دندانپزشکي بتوان سر ملت را کلاه گذاشت. وقتي مريض را دراز ميکني روي يونيت دندانپزشکي و دستها را تا مچ، و سر را تا گردن درون دهان طرف فرو ميبري، مریض نگون بخت زير دست تو هيچ شانسي براي اگاهي از جنايت احتمالي که در حقش روا مي کني ندارد. مخصوصا که ابزار و مواد دندانپزشکي همگي چيزهاي غريبي هستند که کسي از طرز کار آنها سر در نميآورد تا بخواهد در مورد چند و چون کار با آنها کنجکاوي کند. وقتي مريض را زير دست نشاندهاي تنها خودت هستي و وجدانت و اخرتي که ممکن است باشد يا نباشد.



