تبليغاتX
دندان پزشک کاذب

دندان پزشک کاذب

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها

پدرم پشت دو برف

پدرم پشت دو بار خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمان‌ها مْردست

پدرم وقتی مْرد آسمان آبی بود

مادرم بی‌خبر از خواب پرید

خواهرم زیبا شد

پدرم وقتی مرد پاسبان‌ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید: چند مَن خربزه، نسیه، می خواهی؟

من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می‌کرد

تار هم می‌زد، تار هم می‌ساخت

خط خوبی هم داشت

 

همیشه شنیدن واژه پدر برای من این شعر سهراب را تداعی می کند با صدای خَش‌دار خسرو شکیبایی در آلبوم صدای پای آب. این شعر را آنقدر دوست داشتم که روی کاغذ نوشته بودم و به دیوار اتاقم در خوابگاه چسبانده بودم، تا روزی که پدرم برای دیدن من به خوابگاه آمد و این تکه شعر را دید، و از چشمانش فهمیدم که خواندن این شعر روی دیوار اتاق من حس بدی به او داده؛ انگار که من به عنوان پسرش آرزوی مرگ او را داشته باشم. از قضا آن روز هم نزدیک روز پدر بود در آبان‌ماه هفتاد و هشت. پس کاغذ را از دیوار کندم و سعی کردم شعر را فراموش کنم؛ تا امروز که حین خواندن یادداشت‌های پدرانه‌ي دوستان وبلاگ نویس، دوباره به‌یاد آوردمش.

mohandes
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 9:52  توسط سیامک شایان  | 

لحظات آخر سال پیش و اول سال بعد همیشه زمان خوبی است برای نقب زدن به گذشته. این یادداشت را از وبلاگ گرد و خاک گرفته ای که اردیبهشت ۸۴ به محاق رفت بیرون کشیدم چون حرف تازه ای برای گفتن در اول سال نداشتم. تا آخر تعطیلات شاید هر روز همین کار را تکرار کنم:

 

فکر نمي‌کنم در هيچ کسوتي بيشتر از دندان‌پزشکي بتوان سر ملت را کلاه گذاشت. وقتي مريض را دراز مي‌کني روي يونيت دندان‌پزشکي و دست‌ها را تا مچ، و سر را تا گردن درون دهان طرف فرو مي‌بري، مریض نگون بخت زير دست تو هيچ شانسي براي اگاهي از جنايت احتمالي که در حقش روا مي کني ندارد. مخصوصا که ابزار و مواد دندان‌پزشکي همگي چيزهاي غريبي هستند که کسي از طرز کار آنها سر در نمي‌آورد تا بخواهد در مورد چند و چون کار با آنها کنجکاوي کند. وقتي مريض را زير دست نشانده‌اي تنها خودت هستي و وجدانت و اخرتي که ممکن است باشد يا نباشد.  مخصوصا در مواقعي که خودآگاه يا ناخودآگاه به کارت چنان گند مي‌زني که امکان جمع‌و جور کردن کار وجود ندارد و تو مجبوري بي‌آنکه صداي کار را در آوري به ديواره دندان ماست بمالي و مريض را راهي کني به امان خدا.

اما اگر فکر مي کنيد همه مشتري‌هاي يک دندان‌پزشک چنان هالواند که به راحتي بتوان زرق و روزي يک ساله‌ را از لابه‌لاي دندان‌هايشان بيرون کشيد سخت در اشتباهيد. خواه‌انخاوه در ميان دوستان شما که از سر معرفت يا حماقت مشتري شما شده‌اند، افرادي مانند خانواده انزان‌پور پيدا مي‌شوند که همه موهاي سرتان را از ماستي که روي دندان مريض‌ها مي‌ماليد بيرون بکشند و شما را به عقوبت کارتان که همانا خوردن بعضي چيزها و خلاص شدن از دست بعضي افراد است، مبتلا سازند.

آن آرش که زن بنده خدايش را قرباني کرد تا سه چهار جلسه کنار دست من بنشيند و يک فلوي  کوتاه مدت درمان ريشه( همان عصب کشي خودمان) و ترميم امالگام( همان ماده نقره‌اي رنگ که دندان‌هاي خلفي را با آن پر مي‌کنند) ببيند تا بعد از اين در کنار کار کامپيوتر و رنگ کردن مردم، در صورت لزوم يک دوکان دندان‌پزشکي هم باز کند تا به عنوان اشانتيون بتواند روی دندان مشتری هايش کار کند؛ و اين از ارمان که امروز به سراغم آمد و در طي دو ساعتی که زير دست من دراز شده بود مخم را جويد و بيرون تف کرد.

حکايت ملاقات امروز ما حکايت ديدار ابوعلي‌سينا و شيخ‌ابوسعيد ابالخير است( رجوع کنيد به کتاب فارسي سال چندم دبيرستان) نقل است که بعد از آن ملاقات از شيخ پرسيدند که حکيم را چگونه ديدي؛ و جواب شنيدند: هر چه را من مي ديدم او مي‌دانست. امروز از هر ژانگولري که خواستيم سر دندان‌ زبان‌بسته اين اقا درآورديم يک چيزهايی می‌دانست و مدام گير مي داد که: ضريب شکست اين ماده چقدر است و نيروي کششي اين یکي چطور. يا اگر اين پين که داخل کانال دندانم مي گذاري( دندانش عصب کشي شده بود و مي‌خواستم براي افزايش استحکام ترميمي که روي آن مي‌گذارم، يک سيخ فلزي داخل کانال دندانش فرو کنم و بچسبانم) زنگ بزند يا کروژن داشته‌باشد دفاع ايمني بدنم تحريک مي شود يا نه؟ و...

يکي نبود از من بپرسد که: کدام آدم عاقلي يک«پيتر*» چون آرمان را زير دست خودش مینشاند که هم مهندس متالوژيست و از کيفيت و استحکام و کروژن و اين‌جور مزخرفات سر درمي‌آورد و هم دانشجوي مهندسي پزشکي، که اناتومي و فيزيولوژي و هزار تا زهر مار ديگر خوانده است. خلاصه اينکه از همين حالا مي‌توانم پيش‌بيني کنم که اين خانواده تا مرا فيتيله پيچ نکنند دست از سر کچل من بر نمي‌دارند.

 

*پيتر: از اساطير طهران قديم است! وی مجسمه حماقت بوده است؛ تکيه کلام اين روزهاي آرمان و آرين و ارش و سعيد . مي توان آن را به هر کسي نسبت داد و از عصبانيت وي لذت برد!

mohandes
+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:58  توسط سیامک شایان  | 

در میان نوشته های قدیمی دنبال مقاله ای بودم که در مورد توصیه های دندان پزشکی برای شب عید نوشته بودم (تا آن را دوباره در یک روزنامه دیگر چاپ کنم)، به این مطلب برخوردم. برایم جالب بود که حدود سه سال از نوشتن این مطلب می گذرد و شخصیت های داخل یادداشت همه دکتر شده اند، اما هنوز ادم نه.

 

مثل يک اسب پير و مسلول دارم سرفه مي‌کنم. آنچنان که دل و روده‌هايم به هم گره خورده‌اند. سرفه‌هاي خشکي که گاه مقل مسلسل پشت سر هم به هوا شليک مي‌شوند. شايد دو هفته‌اي هست که درگير اين بلا شده‌ام. اگرچه هيچ گاه به دکتر رفتن اعتقاد ندارم، سر اصرار خانواده تلفن زدم به ميثم  تا مرا از پشت تلفن ويزيت کند. غافل از اينکه او قدر گاو هم شعور و معرفت ندارد و بيشتر از آنکه لايق طبابت باشد به درد چيدن پشم گوسفند مي‌خورد. شربتي به من داد که تنها اثرش تلخ کردن مزه دهانم بود و در عوض قطع کردن جريان مسلسل‌وار سرفه‌ها، مرا به روغن‌سوزي انداخت و مجبورم کرد 24 ساعته يک دستمال‌کاغذي در دستم باشد تا خلط گلويم را بگيرم.

بابت سرفه‌ها البته پيش کسان ديگري هم رفتم. دو به اصطلاح دکتر، که به فاصله يک روز و از روي سوالات کاملا مشابه تشخيص‌هاي متفاوتي بر بيماري‌ام گداشتند و داروهاي متفاوتي تجويز کردند. حالا پس از دو هفته سرفه به جزء ناخودآگاه و پذيرفته‌شده‌اي از زندگي‌ام بدل شده اما گاه‌به‌گاه تاسف مي‌خورم به حال آنهايي که نادانسته و از روي اجبار از جان خود مي‌گذرند و تقديرشان را به دست پزشک جماعت مي‌سپارند. روح همگي‌شان شاد!

 

توضیح عکس: کاملا مشخص است که بزرگوارانی که در تصویر بالا به سی پی آر بیمار مشغولند آتش نشان هستند و نه پزشک. اما فکر نمیکنم در عمل میان بلاهت اینان و زحمات دوستان پزشکم هیچ تفاوتی باشد.

 

پ.ن: از قرار این نوشته تند و تیز تر از ان درآمده که بتوان معنای طنز را از خلال کلمات آن استشمام کرد. با آنکه نیتم به هیچ وجه توهین به دوستان شریف و بزرگوار پزشکم نبوده، از تمامی انها عذر می خواهم.

mohandes
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:3  توسط سیامک شایان  | 

توسط:وحدت

برای ما که از ترس عادت کردن، جویدن آدامس را هم برای خودمان حرام کرده ایم، سرک کشیدن دائم به وبلاگ حضرتعالی و در معرض مدام انواع و اقسام «چیزهای بد» قرار گرفتن واقعا زجرآور است. لطفا دوباره برگردید به همان حال و هوای قضای حاجت مسعود کیمیایی و مساوی کردن های پرسپولیس!
با تشکر، یکی از خوانندگان شهرستانی آثار شما.

تمام مخدرها در یک ستون!

توسط:ایرج نویسا

بنده هم با نظر این خواننده ی شهرستانی شما بسیار موافقم.لطفا به همان مستراح برگردید!

تمام مخدرها در یک ستون!

پیش نوشت: انقدر مقاله پشت مقاله در این وبلاگ گذاشتم که حتی خودم نیز دچار سوء هاضمه شدم. پس بگذارید با یک خاطره حال و هوای اینجا را کمی عوض کنم؛ که داد تمام مشتری های دائمی این وبلاگ به هوا رفته.

امروز داشتم بلواهایی که در مطبوعات درست کرده ام و ریش خودم و دیگران را بابتش سوزانده ام، می شمردم، (ماجرای من و روزنامه قدس که خاطرتان هست؟ + )٬ یادم آمد از اولین آنها. فروردین سال هفتاد و نه، چند ماهی بود که پایم بر سر یک اتفاق به «نمایندگی ایرنا»ی گیلان باز شده بود تا نماینده خبرگزاری باشم در سطح دانشگاه گیلان. می رفتم و می آمدم و مشق خبر و گزارش می کردم. یکی از کارمندان شریف آنجا (که شاید تا انتهای همین متن حافظه یاری کند و اسمش را به یاد آورم) از من خواست دیدگاه چند نفر از دانشجویان دانشگاهمان را درباره پیام نوروزی مقام معظم رهبری را جمع کنم تا در گزارشش بگنجاند. (هنوز هم اینقدر شرافت را در هیچ خبرنگار و روزنامه نگاری سراغ ندارم که بابت گزارش به این دم دستی بخواهد اینقدر انرژی صرف کند و واقعا از تک تک نام هایی که در گزارش می آورد، مصاحبه گرفته باشد. خود من اگر بودم، پشت میز می نشستم و نام مستعار می ساختم و حرف های خودم را در دهان آنها می گذاشتم. این دقیقا راهکاری است که خیلی از دوستان مطبوعاتی برای تنظیم گزارش و مصاحبه به کار می بندند. یک نمونه تابلو از آنها را در اینجا بخوانید) مسئول بسیج دانشکده تنها کسی بود که به درخواست من پاسخ مثبت داد. هنوز بیشتر از یک سال از ماجرای کوی دانشگاه نمی گذشت و بسیاری از دانشجویان نسبت به مسائل سیاسی با احتیاط اظهار نظر می کردند. چند خطی روی کاغذی بی نام و نشان نوشت و دست من داد، بدون انکه اسمش را بدانم یا به صرافت پرسیدنش بیافتم.

 کاغذ را به رنجبر (اسم بنده خدا یادم آمد! رنجبر یا رنجکش نامی بود) دادم، تشکری کرد و ماجرا گذشت تا دو هفته بعد که پدرم در حالیکه نمی دانستم صدایش از ترس می لرزد یا خشم، به خوابگاه تلفن زد و چیزهای مبهمی گفت که از هیچ کدامشان سر در نمی آوردم: مصاحبه با روزنامه، رییس مجلس، پیام نوروزی، اظهار نظر سیاسی و ... . شستم خبر دار شد که دست گل به اب داده ام. روزنامه خراسان نقل قول هایی به نام من در مورد مسایل سیاسی روز در یکی از شماره هایش چاپ کرده، مطلب به چشم یکی از آشنایان افتاده و به مثابه اب که بر لانه مورچگان بیافتد خانواده ام را به هم ریخته. اما من دانشجوی دندان پزشکی گیلان کجا و اظهار نظر سیاسی در روزنامه خراسان کجا؟ اگرچه ربط و بسط ماجرا اصلا برایم روشن نبود، به شکل مذبوحانه ای موضوع را انکار کردم و ان را به پای تشابه اسمی گذاشتم. اما این انکار موجب نشد پدرم مرا با چند عبارت لطیف و شاعرانه نوازش نکند، که چرا علی رغم تمام تاکید و اصرار خانواده باز هم پای من به سمت سیاست باز شده و هنوز یک سال از عمر دانشجویی ام نگذشته در مورد مسائل روز کشور اظهار نظر می کنم و اسمم کنار وزیر و وکیل مملکتی می آید؟ و بعد از بازتاب این ماجرا در خانواده گفت که خودش را تا مرز سکته پیش برده و مادرم از شوک شنیدن خبر در خیابان تصادف کرده.

تازه بعد از اینکه طی یک جسارت کردم و پایم را علی رغم تمام تهدیدهای خانواده به شهرمان گذاشتم تا روزنامه را از نزدیک ببینم عمق فاجعه برایم روشن شد. دیالوگ های بی نامی که من از مسئول بسیج دانشکده به دست رنجبر داده بودم، به نام خودم روی سایت ایرنا رفته بود، خبر نگار روزنامه خراسان هم که از شرافت چیزی کم از دوست رشتی مان نداشت، آنها را گلچین کرده و به اسم خودم و به نمایندگی از جنبش دانشجویی در گزارشی در مورد تفسیر پیام نوروزی رهبری، کنار دیالوگ های رییس مجلس و نمایندگان طیف راست و چپ مجلس و اعضای شورای نگهبان چاپ کرده بود!  

mohandes
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:54  توسط سیامک شایان  | 

از همکاری با یکی از روزنامه های شریف این دیار خاطرات ترش و شیرین بسیاری دارم. از یادگاری های شیرین این همکاری یکی مربوط به مصاحبه ای بود که در تعطیلات نوروزی سال 83 برای ضمیمه جوان روزنامه (جاده) انجام دادم. رفتم سراغ یکی از چادرهای راهنمای زائرین که سازمان هلال احمر در مجاور یکی از میدان های اصلی مشهد بر پا کرده بود. بد ندیدم تا از سه نوجوانی که جلوی چادر به عنوان راهنما نشسته بودند از تجربه تحویل سال دور از خانواده و گذران نوروز در چادر امداد هلال احمر بپرسم. چند سوال ساده و دم دست و در نهایت یک عکس یادگاری با دوربین دیجیتالم برای چاپ در روزنامه. مصاحبه که منتشر شد اتفاق غریبی افتاد. تصویر بالای مصاحبه یک عکس دو نفره بود و هیچ اثری از نفر سوم نبود در حالیکه در متن مصاحبه سه نفر به سوال های من پاسخ می دادند. به شک افتادم که شاید عکس را اشتباهی برای روزنامه فرستاده ام اما پی گیر ماجرا که شدم، فهمیدم دوستان روزنامه چاپ عکس نفر سوم را به خاطر موهای بلندش در ضمیمه مخصوص جوانان روزنامه صلاح ندانسته اند. مات ماندم از تبحر صفحه ارای روزنامه که با چه ظرافتی یک نفر را از تصویر درآورده و جایش یک گلدان گذاشته!

mohandes
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 13:33  توسط سیامک شایان  | 

دوران بچگي که خوره تلويزيون بودم يکي از برنامه‌هاي ديدني  روزهاي عيد براي من ژانگولر‌بازي يک شيخ کپل و بامزه توي برنامه کودک بود که با خنده فلفل نمکي روبروي يک تخته سياه مي ايستاد و با گچ يک کلمه  روي تخته مي‌نوشت ؛ مثلا مار. بعد شروع مي‌کرد به تعريف کردن يک داستان ديني يا قرآني که توش مار داشت؛ « مثلا داستان اصحاب کهف که يک بزغاله دنبالشون اومد توي غار تا به خيال خودش مثل پينکيو تبديل به اسب بشه! » ومتناسب با پيش رفتن داستان حروفي را به آن کلمه اضافه مي‌کرد و دست آخر از آن کلمه « مارکوپلو» مي ساخت.

امروز که از سر ملال، دستم روي کنترل تلويزيون رفت از ديدن  قيافه اين شيخه جلوي يک تخته سياه حسابي شگفت زده شدم.همون آدم بود اما با ريش سفيد و خنده‌اي که به يک طرف صورتش کج شده بود. نشستم و چند دقيقه‌اي تماشايش کردم. برنامه‌اش رسيده بود به قسمت معما. دست کرد توي قباش و يک کاغذ بيرون کشيد و شروع کرد به پرسيدن :

- کدوم شهرا هستن که تو اسمشون يک رنگ هست؟

- کدوم شهرا هستند که با يک حرف نفي شروع مي‌شند؟

- کدوم شهرا هستند که اسمشون توي قرآن اومده؟ ( جالبه که يکي از بچه‌هايي که اونجانشسته بود و از لذت برنامه خر کيف شده بود با جسارت تمام جواب داد : قم! )

جالبه که اصلا کيفيت برنامه‌هاش تغيري نکرده بود. درست همون مسخره بازي‌هاي ده سال پيش رو از خودش در مي‌کرد. نشستم و ده دقيقه به بچه‌هايي خيره شدم که پاي منبرش نشسته بودند و از نبوغ بنده خدا لذت مي‌بردند.شايد يکي از اونها خود من بودم.

پ.ن: تازه فهمیدم که این شیخ نمکین٬ حجّ السلام راستگو و همشهری خودم است

mohandes
+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 20:52  توسط سیامک شایان  | 

بقیه آنها که در کار روزنامه اند را نمی دانم، اما برای من یکی از بزرگ ترین لذت های روزنامه نگاری زیر ابی رفتن در کار تهیه و تدارک مطلب است؛ نمی خواهم اعتراف کنم که چگونه. نمیخواهم فردا که چشمم در چشم سردبیر و دبیر صفحه که افتاد، مطلب تازه ام را بکوبد توی سرم چون قبلا آن را در جایی خوانده یا خبر چاپ همان مطلب یا مشابهش را شنیده! در عوض خاطره ای از ترکمون یکی از دوستان قدیمی ام را بخوانید که کامنت یکی از دوستان برای پست قبلی مرا به یاد آن انداخت.

حوالی سال هشتاد دو و سه، من از معدود کسانی بودم که در میان رفقای همکلاسی دانشگاه و روزنامه دوربین دیجیتال داشت. جذابیت دست گرفتن اسباب بازی ای که دیگران ندارند و علاقه وافرم به عکاسی موجب میشد که دوربین را همه جا با خودم داشته باشم و از در و دیوار به هر بهانه ای عکاسی کنم. حاصل این شور پایدار، برایم یک ارشیو غنی از عکس ساخته بود که حین بستن صفحات هفته نامه شهرآرا، حسابی به کار می امد. دوستان دیگر تحریریه نیز از این فیض بی نصیب نبودند و صفحه را با تصاویری از همین مجموعه می بستند و روزگار به خوشی می گذشت. آن زمان در هفته نامه در دو دره بازی و به آب بستن صفحات با هم رقابتی تنگاتنگ داشتیم و هر هفته شاهکار تازه ای رو می کردیم. در امتداد همین رقابت بود که یکی از دوستن من باب بستن دهان دیگران، برگ زرینی رو کرد و یک یک عملیات ژانگولر، با یکی از عکس های مجموعه من مصاحبه مفصلی ترتیب داد. پیرمرد ژنده پوشی که یک خرس عروسکی به دست گرفته بود.

شهرآرا هفته نامه ای بود در هیات روزنامه همشهری و متعلق به شهرداری مشهد، که هیچ خواننده ای نداشت مگر بچه های تحریریه و تنها فلسفی وجودی اش، جدا از پز شهرداری برای داشتن یک هفته نامه، آوردن نان در سفره بچه های تحریریه بود. اما با سرمایه گذاری غافل گیر کننده شهرداری در توزیع رایگان شهرارا در سطح شهر مشهد، از همان شماره ای که مصاحبه دوست من با عکس پیرمرد به چاپ رسیده بود، شمارگان پنج هزارتایی هفته نامه به صد هزار افزایش یافت!  طبیعی بود حالا جدا از اعضای تحریریه، نشریه به دست شمار بیشتری از افراد، و از جمله فک و فامیل ان پیرمرد کذایی هم برسد.

ناگفته می توان غائله ای که با این خبط بزرگ در سطح تحریریه و بخش فرهنگی شهرداری مشهد به پا شد را پیش بینی کرد. دوست شریف ما که از قضا پزشک عمومی هم هست، علنا قبر خودش را وسط تحریریه کنده بود! هیچ جای توجیهی هم باقی نگذاشته بود. عکس یک بنده خدا را وسط مصاحبه ای چاپ کرده بود که از خود ساخته بود. داستان پیرمرد فداکاری که مشابه قصه هایی که تمامی ما بارها شنیده ایم، فقیر و ندار است اما به عشق فرزند کوچک و بیمارش که ارزوی در اغوش کشیدن یک خرس عروسکی بزرگ را سالها با تن رنجور خود کشیده، مصایب بسیاری را به جان میخرد تا عروسک را برای دخترش بخرد. اما فاجعه دقیقا همین جا رخ داده بود. پیرمردی که من از او عکس گرفته بودم و دوست شریفم با ان عکس مصاحبه کرده بود، پیمرد متمولی از آب درآمد که چندین و چند باب خانه و مغازه دارد و از روی شفقت چندین یتیم را سرپرستی می کند و بعضی روزها با لباس مبدل در شهر میگردد و عروسک می فروشد!

وقت بسیاری برد تا دسته جمعی بر شاهکار آقای دکتر ماله بکشیم. ماجرا در آن مقطع زمانی ختم به خیر شد اما تا چند ماه بعد، همزمان با تغییر سیاست های نشریه و تعویض سردبیر، به تدریج عذر تمامی ما را در ان هفته نامه کذایی خواستند. ما به شکل آبرومندانه ای از هفته نامه بیرون آمدیم اما این ماجرا هیچ گاه موجب عبرت ما نشد!

mohandes
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:44  توسط سیامک شایان  |