تبليغاتX
دندان پزشک کاذب

دندان پزشک کاذب

این خاطره‌است از دوران خدمت سربازی‌ام که امروز به نیت انتشارش در هفته‌نامه سپید از آرشیو وبلاگ سابقم بیرون کشیدم. اگرچه بابت طعم تلخ‌اش خواندن آن را توصیه نمی‌کنم!

 

مچ دست راست را با دست چپ گرفته بود، وقتي هراسان از در بهداري وارد شد. چند دقيقه پيش‌تر با تلفن خبر داده بودند كه در آشپزخانه اتفاقي افتاده و آمبولانس خواسته‌بودند. اما تا راننده خپل بهداري خواست به خودش بجنبد و شلوارش را بالا بكشد، خودش را با يك پيكان به بهداري رساند. هر كس كه او را مي‌ديد نگاهش مي‌رفت به سمت چهره مضطربش، و نه مچي كه با دست چپ گرفته بود. اما مشكل اصلي در همان پايين بود، جايي كه تكه‌اي گوشت از مچ آويزان بود و در هوا تاب مي خورد؛ و نه چهره‌اي كه دانه‌هاي عرق روي آن نشسته بود و چشم‌هايي كه داشت از حدقه بيرون مي‌زد. دست را كه از روي مچ برداشت با شگفتي ديديم كه دست راست به همين جا، به كمي بالاتر از مچ ختم مي‌شود، و چيزي در ادامه نيست. كشانديمش به اتاق اورژانس. پزشكمان هراسان پيش دويد و انگار مي خواهد يقيه بنده خدا را بگيرد فرياد كشيد: دستت كو؟ بقيه دستت كو؟ انگار او عروسكي بود كه حين دويدن و به در و ديوار خوردن، قطعه انتهايي دسستش از مچ جدا شده و جايي در ميانه راه افتاده است. فرمان‌ها يكي پس از ديگري صادر مي‌شد: رگ بگيريد... سرم شستشو... بخوابونش روي تخت... ترامادول، زود يكي تزريق كنيد... دستت كو؟ بقيه دستت كو؟

دست از بالاي مچ نبود. تنها حجم خود چكان و سرخي بود كه انگار گوشت‌ باقي مانده باشد، از ساعد آويزان بود. پسر بنده خدا مات مانده بود. هنوز گيج مي‌زد و انگار از بريدن انگشتش مضطرب باشد فقط زوزه مي‌كشيد. از سربازان همراهش كه پرسيديم گفتندش بالاي سر چرخ‌گوشت بوده. مشغول چرخ كردن سبزي نهار فردا. دستكش درون دست چپ و رپوش چرك ابي‌اش نيز مويد همين نكته بود كه از آشپزخانه آمده است. دستش خون‌ريزي چنداني نداشت. اگرچه بيست و پنج سانتي‌متر از دستش چرخ شده بود. اما نسج به‌هم پيچيده و آش‌و لاشي كه باقي مانده بود، رگ‌ها را بسته بود و جلوي خون‌ريزي گرفته شده بود.

تنها اقدامي كه در اتاق اورژانس انجام شد اين بود كه رييس درمانگاهمان يك دستكش جراحي روي دست بنده خدا كشيد. او را نشاندند توي آمبولانس، به همراه يك پزشك وظيفه، كه تازه امروز اولين روز خدمتش در پادگان بود، و يكي دو سرباز بهداري. قرار شد رگ را درون آمبولانس از او بگيرند و در صورت لزوم سرمي به او وصل كنند تا حجم از دست رفته خونش جبران شود. آمبولانس اما چند دقيقه‌اي لف‌لف كرد تا راه بيفتد. براي اعزام به نزديك‌ترين بيمارستان، كه در مالكيت نيروي هوايي بود، برگه اعزام لازم بود، كه تا مهر و امضا شود چند دقيقه‌اي گذشت. اگرچه طي شدن اين مراتب اداري اصلا به كار نيامد. بيمارستاني با عظمت غول چراغ جادو، يك جراح ناقابل هم نداشت تا به داد بنده خدا برسد. لاجرم او را نپذيرفتند تا آمبولانس ده دقيقه‌اي كنار خيابان معطل بماند تا دوباره برگه اعزامي براي بيمارستان بقية‌الله صادر شود و راننده ديگري آن را به آمبولانس برساند تا جوان در حال احتضار داستان ما به بيمارستانی در آن‌سوي شهر روانه شود.

آمبولانس را كه روانه كردند، رييس بهداري و سرهنگ مسئول آشپزخانه درون يك پيكان پريدند تا بروند سراغ چرخ‌گوشت. خوش خيالانه انتظار داشتند قسمتي يا تمام دست بنده خدا را بتوانند از لاي تيغ چرخ‌گوشت بيرون بكشند و براي پيوند. اما تنها چيزي كه در آشپزخانه انتظارشان را مي‌كشيد حجم انبوهي سبزي چرخ‌شده اغشته به گوشت و استخوان بود.

فضاي غم‌بار بعد از خالي شدن بهداري را فراموش نمي كنم. فکر اینکه این جوان بنده خدا از این پس باید با دست چپ بنویسد تا ساعت ها با من بود. نيمي از نيروهاي بهداري راهي بيمارستان شده بودند و نيمي ديگر افتاده بودند دنبال دست جامانده از تن. من مانده بودم و دو سرباز بهت زده و خون نديده كه حتم دارم دل و روده‌هان بعد از تجربه چند دقيقه قبل به پيچش افتاده بود و لكه هاي خون روي موزاييك‌هاي كف بهداري كه انگار به تن آنها پيوند خورده بود و هر چه طي را روي آنها مي‌كشيدند پاك نمي‌شد.

لینک مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 0:25  توسط سیامک شایان  | 

بیست ماه تمام انتظار رسیدن دوم دی ماه را کشیدم، روزی که کارت پایان خدمت را در دست بگیرم و از کسوت «مقدس» سربازی بیرون بیایم. همیشه گمانم این بود که این روز یکی باشکوه ترین لحظات روزهای اخیرم باشد، اما اینگونه نشد. مقارن با رفتن من از پادگان، یکی از بهترین همراهان بیست ماهه خدمتم نیز از پادگان بیرون رفت. محمد به نیت یک سفر دو روزه از پادگان بیرون زد اما برای همیشه پا از دایره زندگی هم بیرون گذاشت. در برگه تشخیص پزشکی قانونی نوشتند: مرگ بر اثر گاز گرفتگی. و بدین ترتیب خدمت سربازی من تمام شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:2  توسط سیامک شایان  | 

مرثیه ای بر شوربختی پزشکانی که به خدمت می روند

 

 

یک سال پیش که همکار پزشکم کارت پایان خدمت را از واحد نیروی انسانی پادگان گرفت، من هم آنجا بودم. نوبت کشیک من بود. او بعد از یک مرخصی یک ماهه آمد، برگه تصفیه حساب را در واحدهای مختلف پر کرد، کارتش را گرفت، یک دور تمام، همه چیز پادگان را نگاه کرد، تک تک اتاق های بهداری، تختی که شب های کشیک روی ان می خوابید، میزی که پشت آن سربازان را ویزیت می کرد، آمبولانس را که بیماران را با آن اعزام می کرد، زمین خاکی و مسطح پادگان را که روزهای بسیاری در خط مشترک آن با افق، رسیدن روز آخر خدمت را جستجو کرده بودیم. چیزی در عمق نگاهش دو دو می زد. همه نام ها و نشانی هایی که می توانست یادآور دو سال خدمت او در سربازی باشد، روز زمین گذاشت، پشتش را به من که جلوی در واحد بهداری به بدرقه او آمده بودم کرد و رفت.

 

همکار پزشکم رتبه یک رقمی کنکور بود، هفت یا هشت، به خاطر نمی آورم. مهم این نیست، مهم این است که موعد رفتن به سربازی اش که فرا رسید، سابقه کسب این رتبه، در هشت سال پیش، برای هیچ کس مهم نبود. نه این رتبه و نه تمام مقالاتی که از خلال پژوهش های طولانی و کسالت بارش در پژوهشکده دانشگاه بیرون کشیده بود، نمرات شاخص اش در طول تمامی این هفت سال و تمامی مفاهیم و نکات ریز و درشتی که از علم پزشکی در قشر خاکستری مغرش اندوخته بود. او باید به خدمت سربازی می رفت، چون یک پسر بود که سن پدرش هنوز به شصت نرسیده بود، یا تنها فرزند ذکور خانواده نبود یا کانون خانواده شان هنوز از هم نگسسته بود تا بتواند از شرایط معافیت از خدمت سربازی استفاده کند. نه کسی اندام نحیفش را دید، نه چشمان ریزی که از پشت شیشه های کلفت عینک، هیچ تناسبی با باقی اجزای صورتش نداشت. ویژگی های بدنی که در هر رشته دیگری جز پزشکی منجر به معافیت پزشکی وی می شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 20:25  توسط سیامک شایان  |