مرثیه ای بر شوربختی پزشکانی که به خدمت می روند
یک سال پیش که همکار پزشکم کارت پایان خدمت را از واحد نیروی انسانی پادگان گرفت، من هم آنجا بودم. نوبت کشیک من بود. او بعد از یک مرخصی یک ماهه آمد، برگه تصفیه حساب را در واحدهای مختلف پر کرد، کارتش را گرفت، یک دور تمام، همه چیز پادگان را نگاه کرد، تک تک اتاق های بهداری، تختی که شب های کشیک روی ان می خوابید، میزی که پشت آن سربازان را ویزیت می کرد، آمبولانس را که بیماران را با آن اعزام می کرد، زمین خاکی و مسطح پادگان را که روزهای بسیاری در خط مشترک آن با افق، رسیدن روز آخر خدمت را جستجو کرده بودیم. چیزی در عمق نگاهش دو دو می زد. همه نام ها و نشانی هایی که می توانست یادآور دو سال خدمت او در سربازی باشد، روز زمین گذاشت، پشتش را به من که جلوی در واحد بهداری به بدرقه او آمده بودم کرد و رفت.
همکار پزشکم رتبه یک رقمی کنکور بود، هفت یا هشت، به خاطر نمی آورم. مهم این نیست، مهم این است که موعد رفتن به سربازی اش که فرا رسید، سابقه کسب این رتبه، در هشت سال پیش، برای هیچ کس مهم نبود. نه این رتبه و نه تمام مقالاتی که از خلال پژوهش های طولانی و کسالت بارش در پژوهشکده دانشگاه بیرون کشیده بود، نمرات شاخص اش در طول تمامی این هفت سال و تمامی مفاهیم و نکات ریز و درشتی که از علم پزشکی در قشر خاکستری مغرش اندوخته بود. او باید به خدمت سربازی می رفت، چون یک پسر بود که سن پدرش هنوز به شصت نرسیده بود، یا تنها فرزند ذکور خانواده نبود یا کانون خانواده شان هنوز از هم نگسسته بود تا بتواند از شرایط معافیت از خدمت سربازی استفاده کند. نه کسی اندام نحیفش را دید، نه چشمان ریزی که از پشت شیشه های کلفت عینک، هیچ تناسبی با باقی اجزای صورتش نداشت. ویژگی های بدنی که در هر رشته دیگری جز پزشکی منجر به معافیت پزشکی وی می شد.
ادامه مطلب