مدتها بود مجموعه داستانی به خوشخوانی « آویشن قشنگ نیست» در دست نگرفتهبودم. یک کتاب کمحجم، مجموعهای از شش داستان بههم پیوسته که هر کدام را یک راوی اول شخص تعریف می کند، همان که قهرمان اصلی قصه است و نامش عنوان داستان هم شده؛ رضا، مهدی، بهادر، اهورا، نیلوفر و نیما. هر شش راوی در دوران نوجوانی شان همسایه یک کوچه بوده اند در کرمانشاه، کوچه دولتشاهی سابق یا شهید تویسرکانی امروز، و در حد همان کودکی یا بیشتر با همدیگر خاطرات مشترکی دارند.
کتاب آنقدر برایم جذاب و دوستداشتنی بود که مشتاق شدم پیگیر نام و نشان نویسنده آن، آرش اسماعیلیون، شوم. نتایج جستو جوی نام کتاب و نویسنده در اینترنت نتایج جالبی داشت.
کشف اولم این بود که حامد اسماعیلیون، نویسنده وبلاگ گمشده در بزرگراه است که از مدتها پیش میشناختم و گهگاه پیگیر نوشتههایش بودهام.
کشف دوم اینکه او یک دندانپزشک است و در جنوب تهران مطب دارد.
« پزشکان بسیاری بخت خود را در عرصهی نویسندهگی آزمودهاند.آنتوان چخوف بزرگ، بهرام صادقی، غلامحسین ساعدی و اصغر الهی معروف ترینهایشان هستند. دندانپزشکان شاید هوگوسانچز مهاجم تیم ملی مکزیک، مارکوس مرک داور مشهور آلمانی و دکتر سادیست فیلم ماراتنمن را معرفی کرده باشند اما مشهورترین هنرمند ایرانی دندانپزشک جهانشاه برومند است که ویولن را به شایستهگی می نوازد. در نویسندهگی اما من که به یاد نمیآورم. شاید خواندن یک کتاب قصه از یک دندانپزشک وسوسهانگیز باشد. » (نقل از وبلاگ خود نویسنده)
کتاب توسط نشر ثالث منتشر شده و کاندید نهایی دریافت جایزه روزیروزگاری، در بخش مجموعه داستان است.+ معرفی کتاب در وبلاگ نویسنده
+ یادداشتی بر «آویشن قشنگ نیست» / علی چنگیزی، سایت جنو پری
+ نقدی بر مجموعه داستان «آویشن قشنگ نیست» / وبلاگ داروگ
سلولهای سرطانی انهایی هستند که فراموش کردهاند چگونه بمیرند
یکی از پرستارهای بیمارستان رویال مارسدن اینطور میگوید
آنها مردن را فراموش کردهاند
پس حیات مرگبارشان را میگسترند
من و تومورم
صمیمانه با هم می جنگیم
و امیدواریم که یکی زنده بماند
فاتح جنگ میان هارولد پینتر، برنده جایزه نوبل ادبیات در سال 2005، با سرطان کبداش، سرطان بود. چون او 24 دسامبر مرد.
شعر را در هفته نامه همشهری جوان شماره 196 دیدم و خیلی به من چسبید.
دندانم
درد میکند
و از
جویدن اینهمه شعر بیزارم
دستم
به داد دندانم نمیرسد
و از
خطوط بیخیال این صفحه میترسم
نگاهکن
شهر پر
است از دندانهای فاسد. (محمد سوری)
چه کسي فکر مي کرد وقتي که سر بلند مي کنم بايد خودم را ميان جوانه موهاي زمخت جوگندمي روي صورت ببينم؟ آن هم درست جايي بالاي يک لب گوشتي اما رنگ پريده. از آنها که زودتر آمده بودند خبر رسيد که سرمنشا وجودم حجم انبوه شيريني است که روز پيش تناول شده. هنوز دو روز نگذشته تبديل شدم به برآمدگي کوچکي با حدود مشخص و هاله اي قرمز رنگ در پيرامون که هر چه گذر زمان در تنم ريخت چرک بالا آوردم و چرک بالا آوردم و عاقبت با فشار نوک ناخني که به زير بغلهايم انداخت بهناگاه ترکيدم. از جا کنده شدم و تنها رد سرخي از من روي لب بالا بر جاي ماند.
وقتی میبینم پستهای بسیاری از وبلاگهای ادبی به شکل مشکوکی کامنت ندارد (مثلا اینجا)، وقتی میبینم اغلب وبلاگ هایی که در حوزه ادبیات می نویسند امکان کامنت گذاری را محدود کرده اند یا واژه های جنسی و ناموسی را فیلتر کرده اند، وقتی در وبلاگ های ادبی که کامنت گذاری برای انها آزاد است می توان با انواع و اقسام فحش های رکیک آشنا شد، وقتی آنها که اسم خودشان را ادیب می گذارند و دغدغه اصلی شان را ادبیات می دانند توان بستن چاک دهانشان را ندارند و در بکار بردن تعداد الفاظ رکیک با هم رقابت می کنند و تنها به یکدیگر می پرند و لنگ و پاچه می پرانند، به این یقین می رسم که ادبیات ما بد جوری آفت زده و مسموم است.
راستی چرا فقط باید ورود خانم ها را به استادیوم های ورزشی محدود کرد، به نظرتان بد نیست تردد خانم ها را به وبلاگ های ادبی نیز محدود کنیم؟
مصاحبه منتشر نشده با شهلا لاهيجي
1- در آخرين لحظات برگزاري همايش دانشجويي زنان در سال هشتاد و سه در دانشگاه فردوسی مشهد و اختتاميه نمايشگاه کتابي که در حاشيه اين همايش با حضور ناشران زن برگزار شده بود ، در مجتمع كانونهاي فرهنگي هنري دانشگاه فردوسي، ضبط صوت را روشن كرديم و مصاحبهمان با شهلا لاهیجی آغاز شد. دوروبرمان مملو از صندلي ها، ميزها،كتاب ها و آدمهايي بود كه اينها را جابجا ميكردند. لاهيجي كه ناشري سوخته است از معضلات صنعت نشر در ايران ميگفت و گلايه ميكرد. ضبط را كه خاموش كرديم پيرامونمان از همه نشانههاي نمايشگاه خالي شده بود.ما بوديم و يک ميز و سه صندلي در ميانه يک سالن خالي.
2- در روزهای انتهایی سال هشتاد و پنج عاقبت به قولم وفا کردم و با سه سال تاخیر آرشیو فصل نامه هوا (هنر و ادبیات) را که مصاحبه او در اولین شماره اش به چاپ رسیده بود را در دفتر انتشارات روشنگران به او تقدیم کردم. او به تازگی جایزه بینالمللی آزادی نشر سال 2006 را از آن خود کرده بود و درحالیکه اعطای این جایزه با سکوت کامل خبری در ایران همراه شده بود، همچنان سرزنده و پر شور به کار خویش مشغول بود. با آن هیبت مردانه و صدای پر صلابتی که از او یک فعال خستگی ناپذیر امور زنان ساخته است، دوباره روبروی ما نشست برای مرور خاطرات سالها فعالیت در حوزه نشر و حقوق زنان. وقتی فصل نامه هوا را ورق می زد و مصاحبه خودش را مرور می کرد، لبخند به لب آورد و در حالیکه سر تکان می داد، گفت: جالب است در تمام این سالها دغدغه های ما هیچ فرقی نکرده. همچنان به همان کاری مشغولیم و به دنبال همان اهدافی هستیم که سه سال پیش بودیم!
آنچه در ادامه می آید متن گفتگوی ما با او در سال هشتاد و سه است:
ادامه مطلب



