پنجم مرداد 1352، پنجم مرداد 1388
پیش نوشت: اگر خواننده قدیمی هفتهنامههای سپید یا سلامت بودهاید حتما دکتر کاوس باسمنجی را می شناسید. یکی از تواناترین کارشناسان حوزه سیاست گذاری بهداشت و سلامت که در مطبوعات پزشکی قلم میزند؛ هرچند مدتها بود مقاله از او در این دو نشریه منتشر نشده بود. دکتر باسمنجی معمولا مقالات خود را پس از انتشار، در وبلاگش نیز منتشر میکرد. اما از انجا که این وبلاگ مدتهاست بهروز نمیشود به خودم اجازه دادم این مطلب را پیش از قرار گرفتن در سایت هفتهنامه سلامت (که مطالب هر شماره را با تاخیر دو هفته ای منتشر میکند) در وبلاگم منتشر کنم. ضمن اینکه همین نوشته را بهانهای میکنم برای عرض تسلیت و آرزوی صبر به ایشان. (پیشتر درباره دکتر باسمنجی نوشته بودم)
بچه که بودم، پنجم مرداد برایام شادترین روز سال بود – حتی شادتر از شب عید نوروز یا روز آخر سال تحصیلی. متولد ششم مرداد هستم و نمیدانم کدام حکمت کودکانه در مغز کوچک من جا خوش کرده بود که مقدمات برگزاری جشن تولدم – تمیز کردن خانه و آویزان کردن کاغذکشی – را از اصل قضیه و کیک و هدیه و این جور چیزها بیشتر دوست داشتم. و از بین جشن تولدهای بچگیام، عاشق خاطره تولد هفت سالگیام هستم. کلاس اول را تمام کرده بودم، برای اولین بار در عمر کوتاهام به غیر از بچههای ننر فامیل – که حکم آش کشک خاله را داشتند – همکلاسیهایام را دعوت کرده بودم و حالا داشتم در فراهم کردن مقدمات جشن فردا به مادرم کمک میکردم. یا شاید هم خیال میکردم که کمکی از دستام ساخته است و مادرم هم توی ذوقام نمیزد.
برادر کوچکترم، درست هفت سال و یک روز از من کوچکتر است و لابد خوب میتوانید تصور کنید که مادرم در پنجم مرداد 1352 چه وضعیتی داشت. با این که دو روز بعدش باید وضع حمل میکرد، آنقدر سالم بود که خودش از نردبانی بلند بالا رفته بود، چراغها را تمیز میکرد و کاغذکشیها را میچسباند. من هم از پایین منتظر فرمان بودم تا دستمال یا نوار چسب به دستاش بدهم. این است پررنگترین خاطرهای که از آن روز در ذهنام مانده: زنی جوان و شاد و سر حال، با شکمی حسابی بر آمده که دارد بالای نردبان برای خودش آهنگی زمزمه میکند. شک ندارم که این، شیرینترین پنجم مرداد زندگیام است.
میپرسید تلختریناش؟ همین چند روز پیش بود. ساعت چهل دقیقه بعد از نصفهشب داشتم برای خودم چایی میریختم. توی خانه تنها بودم. بعداً میفهمید چرا. افسرده و بیدل و دماغ سراغ قندان رفتم. اصلاً نمیدانم چرا از بین این همه قندانی که در خانه هست، صاف دست بردم طرف آنی که مادرم چشم روزی روشنی آورده بود و یادم نمیآید به چه مناسبتی. قندان از روی پیشخوان آشپزخانه سر خورد، افتاد روی زمین و هزار تکه شد. قلبام داشت میایستاد. خرافاتی نیستم ولی قبول کنید اگر مادر شما هم درست در همان لحظه در آیسییو با فرشته مرگ دست به گریبان بود، به شگون و فال بد چیزها اعتقاد پیدا میکردید.
عصری رفته بودم بیمارستان و بعد از این که از سر پرستار آیسییو حال و روز مادر را پرسیدم – که هیچ خوب نبود – فکر کردم ماندنام فایدهای ندارد. در بیمارستانهای دولتی با دست به کیسه فتوت بردن و زیر میزی دادن هم نمیشود شبها توی آیسییو رفت. برگشتم خانه و طبیعی است که خوابام نبرد. قندان که به آن روز افتاد، تاب نیاوردم. لباس تنام کردم. زنگ زدم به تاکسی تلفنی و ده دقیقه بعد جلوی در بیمارستان بودم. با نشان دادن کارت نظام پزشکی و روضه به خدا همکار هستیم، درهای بسته باز شد. طبقه پنجم، بخش آیسییو.
در زدم. پرستار مودبی در را باز کرد. از نو کارت را جلوی چشماش گرفتم و توضیح دادم که خودم میدانم چهقدر کار بدی کردهام ولی فقط میخواهم در دو کلمه وضع مادر را بپرسم و اگر اجازه بدهید از همین جا نگاهاش کنم. واضح بود که خانم پرستار بین حریم وظایف حرفهای و حرمت اخلاق انسانی، دو به شک مانده است. درست همان موقع، آقای دکتر قد بلندی داشت از کنار ما دو تا رد میشد. ایستاد. سرش را خم کرد. کارت من را نگاه کرد. قد راست کرد. «آقای دکتر، خیلی وقت است چیزی ننوشتهاید.» آن شب، قطعاً دوزاری همیشه کج من کجتر شده بود. دکتر قد بلند لبخند زد. «نه توی سپید، نه توی سلامت.» ای بابا، چه دل خوشی دارد این دکتر قد بلند. «راستاش، یک کم گرفتار بودم.» جدی شد. آرنجام را گرفت. «برویم دفتر من وضع بیمار را برایتان شرح بدهم.»
بحر طویلی را آغاز کرد مرکب از انواع جزییات و اقسام اصطلاحات فنی. حرفاش را بریدم. «دکتر، حال و روز رزیدنتها و فلوها را خوب میدانم. قیافهتان داد میزند حداقل دو شب است که نخوابیدهاید و الان هم ساعت یک بعد از نصفهشب است. نمیخواهم مزاحم استراحتتان بشوم؛ چون تا صبح حداقل باید چهار بار بیدار شوید و بالای سر مریض بروید. خیلی به من لطف دارید، ولی فقط یک کلمه ازتان میخواهم: پیشآگهی بیمار چهطور است؟» توی چشمام زل زد. «خیلی بد.» لبام را گزیدم. با هم دست دادیم. «آقا، بینهایت متشکرم. رفع زحمت میکنم.» راه افتادم که بروم. صدایاش را از پشت سرم شنیدم. «از نظر من مانعی ندارد تا صبح بالای سر مادرتان بمانید.»
لباس مخصوص آیسییو پوشیدم و کنار تخت مادر رفتم. با سطح هشیاری نزدیک به صفر از میان آن همه لوله که وارد دستگاه تنفسی و گوارشیاش کرده بودند، چیزی را – مثل آن روز بالای نردبان - زمزمه میکرد که فکر میکردم فقط خودم متوجهاش میشوم. پرستار گهگاه میآمد و چیزهایی را اندازهگیری میکرد. میایستاد و معلوم بود دارد به آن اصواتی که من خیال میکردم برای دیگران نامفهوم است گوش میدهد.
یکدفعه حال مادر بد شد. دکتر قد بلند و گروهاش هجوم آوردند. «دکتر، باید سیپیآر کنیم. منظره دلچسبی نیست. اگر تاباش را ندارید، بروید بیرون.» کلهشقی بود یا عاطفه؟ «اگر مزاحم کار شما نیستم، میمانم.» ابروهای دکتر قد بلند بالا رفت. «باشد.» ماندم.
مادر را نمیدیدم و کارهایی را که با او میکردند. صداها را میشنیدم. «سیصدوشصت ژول. برید کنار. شارژ کنید. دوباره سیصدوشصت ژول. آدرنالین.» به صفحه الکتروکاردیوگراف خیره مانده بودم. به همان خطی که حتماً هزار بار در هزار فیلم سینمایی دیدهاید. همان خطی که با نظمی تکرارشونده، آهنگین، آسمانی و معجزهآسا سالها و دههها آن اشکال زیبا، غریب و درکناپذیر را رسم میکند؛ انگار که نه تعدادی صفر و یک در دستگاهی الکترونیک، که گویی خود موجودی زنده و شاداب است – به شادابی و سر زندگی مادر من در روز تولد هفت سالگیام. گروه پزشکی داشت کارش را میکرد و من میدیدم که خط شاداب و جوان خسته شده. خسته. نای ایستادن و برخاستن ندارد. خط، نشست. دراز کشید. خوابید. دیگر بر نخاست.
دستی روی شانهام خورد. «دکتر، تسلیت عرض میکنم.» چه باید میگفتم؟ «ممنون. خسته نباشید.» دکتر قد بلند با دقت بر اندازم کرد. «نمینشینید؟ یک لیوان آب؟ یا شاید یک قرص آرام بخش؟» هنوز کارم به آنجا نکشیده بود. «نه، فعلاً نه.» گروه پزشکی یکی یکی رفتند. نفر آخر، آستینام را آرام کشید. «آقای دکتر، باید لولهها و سوند ادرار را آزاد کنم. لطفاً بیرون باشید. قبل از این که بفرستیماش سردخانه، صدایتان میکنم ببینیدشان.»
یک ربع ساعت بعد، دوباره کنار تخت مادر بودم. دیگر چیزی به او وصل نبود. همان صورت دوستداشتنی همیشگی. هر لحظه – بیهوده - انتظار داشتم صدای نفس کشیدناش را بشنوم. خانم پرستار مهربان آمد کنارم. «خیلی مذهبی بودند؟» شگفتزده شدم. «آره، خیلی. از کجا فهمیدید؟» حواساش جمعتر از آن بود که خیال کرده بودم. «شنیدم که با آن سطح هشیاری پایین مدام علیجانعلیجان میکرد.» لبخندی زدم که طعماش در دهانام عین زهر هلاهل بود. «مادر خیلی مذهبی بود، ولی آن علی که شما شنیدید امیرالمومنین نبود. منظور مادر، علی، پسر چهار ساله من بود که مادر ماهها بود ندیده بودش.» پرستار مهربان نمیتوانست بفهمد. «آخر چرا؟» کم آوردم. آب دهانام خشک شد. «ببخشید. من باید بروم خانه برای کارهای فردا آماده شوم. ممنون بابت همه چیز.»
مادر رفت. درست سیوشش سال پس از آن روز شاد. باز هم نخواهد گشت. دو ماه و دو روز بود که نوه تپل سفید مو فرفریاش را ندیده بود. علی کوچولوی عزیزش را. و تازه، این حد نصاباش نبود. یک بار، یک سال و نیم آزگار از دیدن نوهاش محروم مانده بود.آن شب، من در خانه تنها بودم و آن شب، من و مادر دو ماه و دو روز بود که علی را ندیده بودیم؛ چون بعضی – یا شاید خیلی - از ما آدم بزرگها، گندهبکهای احمقی هستیم که باورمان شده مشکلاتمان را به جای پای میز مذاکره باید در دادگاه خانواده حل کنیم و چون وکلای بسیار بسیار باشرافتی پیدا میشوند که پولی غلنبه میستانند تا به زن یا شوهر – فرقی نمیکند – یاد بدهند محروم نگه داشتن طرف مقابل و ننهبابایاش از دیدن فرزند و نوه، کارآمدترین راه فشار برای رسیدن به مطالبات مالی است.
بخواهیم یا نخواهیم آن خط شاد بازیگوش روزی خسته خواهد شد، بر زمین خواهد افتاد و دیگر بر نخواهد خاست. ولی شاید این حداقل از دست ما خرسهای گنده بر آید که بکوشیم واپسین خستگی آن خط، خستگی دلپذیر دونده پیروزمند دوی ماراتون باشد در لحظه به گردن آویختن مدال قهرمانی، نه خستگی جانکاه محکوم به اعدامی در پای چوبه دار.
مدتها بود مجموعه داستانی به خوشخوانی « آویشن قشنگ نیست» در دست نگرفتهبودم. یک کتاب کمحجم، مجموعهای از شش داستان بههم پیوسته که هر کدام را یک راوی اول شخص تعریف می کند، همان که قهرمان اصلی قصه است و نامش عنوان داستان هم شده؛ رضا، مهدی، بهادر، اهورا، نیلوفر و نیما. هر شش راوی در دوران نوجوانی شان همسایه یک کوچه بوده اند در کرمانشاه، کوچه دولتشاهی سابق یا شهید تویسرکانی امروز، و در حد همان کودکی یا بیشتر با همدیگر خاطرات مشترکی دارند.
کتاب آنقدر برایم جذاب و دوستداشتنی بود که مشتاق شدم پیگیر نام و نشان نویسنده آن، آرش اسماعیلیون، شوم. نتایج جستو جوی نام کتاب و نویسنده در اینترنت نتایج جالبی داشت.
کشف اولم این بود که حامد اسماعیلیون، نویسنده وبلاگ گمشده در بزرگراه است که از مدتها پیش میشناختم و گهگاه پیگیر نوشتههایش بودهام.
کشف دوم اینکه او یک دندانپزشک است و در جنوب تهران مطب دارد.
« پزشکان بسیاری بخت خود را در عرصهی نویسندهگی آزمودهاند.آنتوان چخوف بزرگ، بهرام صادقی، غلامحسین ساعدی و اصغر الهی معروف ترینهایشان هستند. دندانپزشکان شاید هوگوسانچز مهاجم تیم ملی مکزیک، مارکوس مرک داور مشهور آلمانی و دکتر سادیست فیلم ماراتنمن را معرفی کرده باشند اما مشهورترین هنرمند ایرانی دندانپزشک جهانشاه برومند است که ویولن را به شایستهگی می نوازد. در نویسندهگی اما من که به یاد نمیآورم. شاید خواندن یک کتاب قصه از یک دندانپزشک وسوسهانگیز باشد. » (نقل از وبلاگ خود نویسنده)
کتاب توسط نشر ثالث منتشر شده و کاندید نهایی دریافت جایزه روزیروزگاری، در بخش مجموعه داستان است.+ معرفی کتاب در وبلاگ نویسنده
+ یادداشتی بر «آویشن قشنگ نیست» / علی چنگیزی، سایت جنو پری
+ نقدی بر مجموعه داستان «آویشن قشنگ نیست» / وبلاگ داروگ
ذائقهی موسیقیایی من همیشه مورد شماتت رفقاست؛ از یک طرف طرفدار هیچ سبک خاص موسیقی نیستم و موسیقی را مناسب حس و حالم انتخاب میکنم، از آن سو هیچ علاقهای به موسیقی غیر فارسی ندارم و تنها به شنیدن همین یکی دو جین خواننده فارسی زبان قناعت کردهام.
با آنکه هیچ علاقهای به شنیدن کارهای لوسآنجلسیها ندارم، همیشه کنجکاوم نتیجه زحمات یک قشر ارزشی را برای یک بار هم که شده بشنوم. درست همان حس و حالی که نسبت به کارهای کیمیایی دارم، و همیشه با خودم عهد کردهام که دیگر فیلمهایش را نخواهم دید و باز سر اکران هر فیلم تازهاش در سینما بودهام.
تمام این مقدمه برای اشاره به این نکته بود که اعتراف کنم از سر اتفاق آلبوم آخر گروه بلککتز به دستم رسید و از روی کنجکاوی ترانههایش را شنیدم. جدا از اینکه مانند همیشه نشنیدنی و مزخرف بود، در اولین اهنگ دست به خلق یک فاجعه زده بودند؛ جایی که آستانه ترانهشان یکی از سمفونیهای معروف بتهون است و در ادامه در میآید که: قربون اون قند لبات برم دختر ایرونی
تنها نکته قابل دفاع کار، اسم آلبوم بود: دیمبولوژی Dimbology که به نظرم بهترین انتخاب برای نام این آلبوم بود، عنوانی که دقیقا محتوای کار را به مخاطب معرفی میکرد. خواستم بابت این حسن انتخاب از برادر هنرمند، شهبال شبپره تشکر کرده باشم.
با اکران فیلم «غیر منتظره» در دیماه 86 یک چهره تازه به سینمای ما معرفی شد، دانیال عبادی، همکلاس دوران دبیرستان من که سالها از او بیخبر بودم. فیلم را هیچ گاه ندیدم اما با تصور اینکه دانیال هم یک چشمآبی تازه برای سینمای ماست، در وبلاگم حسابی از خجالت این دوست قدیمی درامدم. (بچه خوشگل مدرسه ما سوپر استار شد)
شب آخر پاییز، در میهمانی مجلل موسسه ابنسینای بزرگ، که به مناسبت انتشار شماره 200 هفتهنامه سلامت، در هتل انقلاب تهران، برگزار شد میان انبوه چهرههای سرشناس سیاسی، علمی و فرهنگی، با دانیال رخبه رخ شدم. همدیگر را در آغوش کشیدیم و گپ کوتاهی زدیم. همچنان که از گذشته و حال خودم برای او می گفتم، به حالت مشکوکی از من پرسید: دندانپزشک کاذب را تو می نویسی؟ من که نوشته سال پیش خودم را بهکل از یاد برده بودم، سرخوش از اشتهار وبلاگم برای یک ستاره سینما، سر تکان دادم. حالت چهرهاش که برای یک لحظه تغییر کرد تازه یادم آمد از شاهکار سال پیش خودم.
دیشب که دوباره نوشته سال پیشم را مرور کردم، چیزی جز توهین و افترا در ان ندیدم؛ آن هم به یک دوست و هم کلاسی قدیمی که حالا از سر اتفاق یا تقدیر، اشتهار و سینما با هم به روی او آغوش گشودهاند. با آنکه چنان از این نوشته آزرده شده بود که آن را پس از گذشت یکسال با جزییات دقیق در خاطر داشت، چیزی جز یک گلایه دوستانه بهرویم نیاورد، حتی با هم عکس گرفتیم و شماره تلفن خصوصیاش را به من داد. رفتاری که مطمئن نیستم از من در یک موقعیت مشابه سر میزد.
با دیدن همین برخورد کوتاه مطمئن شدم که دانیال عبادی تا مدتها ستاره سینمای ما خواهد ماند، چون علاوه بر سیمای خوش و صدای گیرا، شخصیت و ظرفیت ستاره شدن و ستاره بودن را نیز دارد. تنها امیدوارم که بازی در فیلمهای گیشهای بسنده نکند و همان مسیری را طی کند که بهرام رادان و محمدرضا فروتن پیمودند.+ امشب شب مهتابه؛ فیلم تازه دانیال عبادی و مهناز افشار
+ آلبوم عکس فیلم امشب شب مهتابه
+ مصاحبه با دکتر محمد هادی کریمی کارگردان « غیرمنتظره » و « امشب شب مهتابه »
پ.ن و توضیح تصویر: بریده باد دست تمام رفقا که نمیتوانند جلوی خودشان را بگیرند و ضایع شدن ما و مالهکشی بر اوضاع را به رخم میکشند. این هم عکس همان شب که به لطف میثم محمدی عزیز عکاس هفتهنامه سلامت به دستم رسید.
سهشنبه پیش، عید سعید قربان، همان روزی که یک گوسفند به جای اسمائیل قربانی شد، علی کاظمیان، کاتب وبلاگ سهشنبه نویسیها را در هیات یک مرغ سر بریدند و بهاین ترتیب کرکره این وبلاگ پایین کشیده شد. بیتوجه به اصرار این بودای کوچک برای تاکید بر نقش مقدس سهشنبه در زندگیاش، هنوز نمیتوانم درک کنم چرا، به مثابه ان جماعتی از نسوان که وبلاگ نویسی را وسیله شوهریابی کردهاند، باید به مجرد کامیابی وبلاگ را تعطیل کند. تا تبریک و تاسف مرا توامان برانگیزد.
در هر صورت عید و تاهل هم به او و هم به مجید علاییگهر مبارک.
پ.ن: عاشقانهی ناآرام (5) از وبلاگ سهشنبه نویسیها:
"تا لحظاتی ديگر قطار مشهد- تهران شمارهی 339 از سكوی يك به مقصد كازابلانكا حركت میكند."
...
همفری بوگارتِ درونم که چشم دوخته به درِ ايستگاه
نيك میداند؛
اينگريد برگمن نخواهد آمد.
60 دقيقه گفتو گو درباره مرحوم دکتر رضا حائريان
سال هشتاد و چهار انتشار ماهنامهای را برای مدیریت فرهنگی دانشگاه علوم پزشکی مشهد مدیریت میکردم با نام «پورسینا». در صفحه مصاحبه یکی از شمارهها، مصاحبه ای داشتم با همسر دکتر رضا حائریان، یکی از اساتید فقید دانشگاه که در ان ایام چیزی کمتر از چهل روز از مرگش میگذشت. دکتر حائریان را البته نمیشناختم و بودن یا نبودنش، مثل هر آدم ناشناس و معمولی دیگری ممکن بود برایم اهمیت نداشته باشد. اما میدانم مانند هر مرد دیگری برای خانوادهاش دری بود که از دست رفت. این بود که در تنظیم این مصاحبه تلاش کردم از او اسطورهای خلق کنم ماندگار.
برای موفق خواندن یک متن میتوان تعریف های متفاوتی داشت. متن این مصاحبه را یکی از بهترین قلمیهایم میدانم. چراکه مرا به هدفی که میخواستم رساند. شنیدم که توانستهام با این مصاحبه، برخی خوانندهها را که حتی مرحوم حائریان را نمیشناختهاند، چنان تحت تاثیر قرار دهم که نفسشان داغ شود و شاید اشکی گوشه چشمشان را تر کرده باشد.
این روزها که گاهی به مرگ فکر میکنم ناغافل یاد این مصاحبه افتادم. هوس دوباره خواندنش چند روزی با من بود تا امروز که آن را یافتم و بد ندیدم افراد دیگری را هم در این غم شریک کنم. ( همیشه دلم میخواسته روزی که نوبت به خود من رسید کسی ،بیآنکه اشک خانوادهام را درآورد، لطف مشابهی در حق من انجام دهد. تا ان کس کدامیک از شما باشید. )
نامت سپيدهدمي است که بر پيشاني آسمان ميگذرد
- متبرک باد نام تو-
و ما دوره ميکنيم شب را
و روز را
هنوز را
دکتر رضا حائريان
1384-1316
... ولي زمانش نبود، خيلي ناگهاني اتفاق افتاد، طوريکه همه ما را غافلگير کرد. هنوز خيلي ميتوانست براي همه مفيد باشد. و دوباره سکوت.
فضاي خانه را غربت عجيبي فراگرفته فرا گرفته. خيره ميشوم در چشمان مهرباني که از درون قاب گوشه اتاق ما را در اتاق نشيمن خانهاش مينگرد و به ما لبخند ميزند. هواي سنگين اتاق پر شده از حجم انبوه خاطرات 68 سال زندگي مردي که سالهاي عمر خود را وقف زندگي بيمارانش کرد و در تمام اين سالها از خودش فراموش کرده بود. دکتر فاضل سر تکان ميدهد و در همان حال که گويي سالها و سالها خاطرههاي با هم بودن را در ذهن مرور ميکند، ميگويد: ، با همه مهرباني ميکرد بهجز خودش. کانسر بيماريي نيست که علايمش يک روزه بروز کند. اما او به همه بيمارانش رسيدگي ميکرد و خودش را بهواقع فراموش کرده بود. شايد اگر کمي زودتر بهفکر رسيدگي به خودش ميافتاد...
گفت و گو با خانم دکتر زهرا فاضل و آقاي دکتر عليرضا فاضل به بهانه گذشت چهل روز از درگذشت دکتر رضا حائريان انجام شد. لطف هماهنگي اين گفتو گو را سرکار خانم پرويندخت هروي بر عهده گرفتند که درهمينجا از ايشان سپاسگذاريم.
همسرش گفتو گو را با مرور کوتاهي بر زندگي دکتر آغاز ميکند:
- رضا در ديماه 1316 در اردکان يزد و در يک خانواده فرهنگي متولد شد. يعني پدر و پدربزرگش هر دو معلم و مدير مدرسه بودند و تا پايان دوره ابتدايي در همان شهر بود. پدرش را در همان دوران کودکي ازدست داد.پدر بزرگ سرپرستي خانواده را بر عهده گرفت و براي آنکه خانواده از هم نپاشد عموي رضا را تشويق کرد تا با مادر رضا ازدواج کند. تحصيلات متوسطه را در مشهد گذراند، بالافاصله کنکور داد و وارد دانشکده پزشکي شد. در سال 1343 از دانشکده پزشکي فارغالتحصيل شد. حدود يک سال و نيم بعد ما با هم ازدواج کرديم، در فروردين ماه 45. در ان زمان او رزيدنت نورالژي بود. چهار سال بعد دوره تخصصي را به پايان رساند. در سال 1971 براي ادامه تحصيل به نروژ رفتيم. رضا پس از دو سال در دانشگاه اسلو فوقتخصص الکتروآنسفالوگرافي و الکتروميوگرافي را گرفت. من نيز در آنجا تحصيل در رشته درماتولوژي را آغاز کردم. در بازگشت به عنوان استاديار دانشگاه علومپزشکي مشهد به کارش ادامه داد. اولين کسي بود که الکتروآنسفالوگرافي و الکتروميوگرافي را در مشهد راهاندازي کرد. همچنين او به همراه دکتر عربشاهي و دکتر اعتمادي و دکتر هويدر پايهگذار بخش اعصاب دانشگاه مشهد بود . مدت 17 سال نيز مديريت گروه اعصاب و روان را برعهده داشت، تا سال 1374 که بازنشسته شد.
- اما چرا مشهد، اين جابجايي از اردکان به مشهد به چه دليل صورت گرفت؟
پس از يک مکث کوتاه به اين نکته اشاره مي کند که عموي دکتر نيز پزشک هستند؛ از آندسته پزشکاني که ابتدا به مدت چهار سال در دانشکده بهداشت تحصيل کرد و پس از گذران چند سال وانجام تعهد کاري، دوباره به دانشگاه بازگشت و در رشته پزشکي ادامه تحصيل داد. و ميافزايد: وقتي عموي رضا در دانشکده بهداشت مشهد پذيرفته شد، تمام خانواده به مشهد کوچ کردند.
هومن به اگهي هايي اشاره مي کند که در زمان درگذشت دکتر در روزنامه چاپ شدهبود و در تعدادي از آنها با اشاره به عموي دکتر، از ايشان به عنوان پدر و مرشد ياد کرده بودند.
خانم دکتر فاضل تصريح ميکند: عموي دکتر که در واقع جاي پدر ايشان بودند پس از اتمام تعهد کاري، در بازگشت به دانشگاه، با رضا در دانشکده پزشکي همکلاس شدند و ميافزايد: از آنجا که ايشان در جمع کلاس از همه مسنتر بود و در عين حال شخصيتي بسيار مهربان و بزرگوار داشتند، همه دانشجويان ان دوره به ايشان نگاه مرشد و بزرگتر کلاس را داشتند. محتواي اين آگهيها نيز به اينجا باز ميگردد.
هومن از همدورهايهاي دکتر ميپرسد. دکتر فاضل پس از چند لحظه تامل به دکتر جعفر اميني، مرحوم دکتر سيدي، دکتر غفاري، دکتر تقينيا، دکتر ايرج گنجي، دکتر کدخدايان، دکتر عبدالصالح صالحي و ... اشاره مي کند.
دانسته سوالي مي پرسم که پاسخش را پيشتر شنيدهبودم: و شما نيز همکلاس دکتر بوديد؟
- نه، در سال ورود من به دانشگاه ايشان فارغالتحصيل شده بودند.
- پس سال اول تحصيل شما در دانشگاه با سال اول دوره رزيدنتي دکتر همراه بود؟
تاييد ميکند: بله، و در واقع آشنايي ما در همان دوره بود. من دانشجوي سال اول بودم و امتحان گياه شناسي داشتم. ايشان علاوه بر اينکه رزيدنت بودند، از دوران دانشجويي به علت علاقهاش در بخش گياهشناسي کمک آزمايشگاه بودند.
و لبخند محوي ميزند: و آنجا، امتحان گياهشناسي سببساز آشنايي ما با هم بود.
صداي زنگ آيفون وقفهاي مياندازد ميان صحبت ما. از جا بلند ميشود و لحظهاي بعد به اتفاق دکتر فاضل، برادرش بازمي گردد. به احترام از جا بلند ميشويم. وقتي به او معرفي ميشوم، اولين کلام دکتر با من طرح اين پرسش است که: ما با هم همکلاس بودهايم؟ و من ميمانم که ما در کدام کلاس ممکن است کنار هم نشستهباشيم. هومن که ترديد من را ميبيند، پيشدستي ميکند: نه، ايشان سال اول علومپايه را مشهد نبودهاند.
گفتگو را با طرح اين پرسش ادامه مي دهم: اگر قرار باشد تا کسي که فرصت و امکان شناخت دکتر را نيافته، در کمترين و کوتاه ترين عبارات ، او را از زبان همسرش بشناسد، او را چگونه تعريف ميکنيد؟ در همان حال که به حلقه اشک درون کاسه چشماني که روبرويم نشسته، چشم دوختهام، اينگونه مي شنوم: جوانمرد، مهربان و کمک حال.هيچکس نبود که از او کمک بخواهد و جواب نه بشنود.
و اين کلمات را طوري بر زبان ميآورد، گويي از عمق جانش بر ميآيند.
- و به عنوان يک پدر؟
- فداکار، مهربان، از خود گذشته. همه چيز را براي بچههايش ميخواست و همه کارهايي را که ممکن بود براي آسايش آنها انجام ميداد.
از دغدغهها و علايق دکتر ميپرسم. کارهايي که در دوران فراغت از کار و دانشگاه انجام ميداد.
- مهمترين علاقهاش بعد از خانواده، مطبش بود. تکتک مريضهايش را واقعا دوست داشت، از سرنوشت تکتکشان اطلاع داشت و جريان زندگيشان را دنبال ميکرد. حتي ميتوانم بگويم بيشتر از آنکه به عنوان بيمار به آنها نگاه کند، يک رابطه انساني و دوستانه ميان آنها حکمفرما بود. غير از اين مطالعاتي در زمينه اجتماعي داشت. نگاهم روي پيانوي کنار سالن مات ميماند.
- به هنر خاصي علاقه نداشتند؟
پاسخ ميدهد: نه. اما با ترديد از برادرش که کنار ما نشسته، ميپرسد: علاقه داشت؟ و خودش دوباره پاسخ ميدهد: نه. يادم نميآيد هنر خاصي را دنبال کند، بيشتر کتاب ميخواند. تمام کتابهاي اجتماعي که در زمينه ايران و انقلاب ايران منتشر شده است را خوانده بود.
اما دکتر فاضل اضافه ميکند: برادر خانمش را هم خيلي دوست داشت!
لبخند يک لحظه در ميان جمع تقسيم ميشود. و در مقابل ترديد من، به خاطر فراموشي سوال بعدي ميافزايد: و به ماشين هم خيلي علاقه داشت. به ظاهر خودش هم خيلي اهميت ميداد. نميدانم، شايد شنيده باشيد که هميشه خيلي شيکپوش بود و بهترين ماشينها را سوار ميشد.
از همسر دکتر مي خواهم تا يک روز از زندگي او را در دوران بازنشستگي که از سال 74 آغاز شده است مرور کند.
- صبح خيلي زود از خواب بيدار نميشد، کسي بود که شبها بيدار ميماند و صبحها بيشتر ميخوابيد. تا ظهر به کارهاي شخصي و کارهاي خانه ميرسيد و از ساعت 2 به مطب ميرفت تا هشت و نيم. در خانه کمي مطالعه ميکرد.
از تاليفات دکتر ميپرسم. اشاره مي کند به تعداد زيادي مقالات و تزهاي تحقيقاتي که در مجلههاي داخلي و خارجي چاپ شده است. تا دو سه سال پيش تمام نورولوژيستهاي دانشگاه مشهد دانشجويان او بودند. و کتابي با نام مباني الکتروآنسفالوگرافي
اما علت انتخاب رشته اعصاب و روان از کجا ناشي ميشد؟
- فکر ميکنم علاقه زيادي به اين رشته داشت. وگرنه اين رشته چنان مشکل است که کسي بدون علاقه نميتواند به آن وارد شود. و اعتراف ميکند که خودش هرگز نتوانسته آناتومي اعصاب را ياد بگيرد، و در دوره دانشجويي تنها در آن حد به اعصاب پرداخته که بتواند نمره بگيرد.
روي ديوار راهپله که پيچ ميخورد و به طبقه دوم مي رود سه قاب عکس نصب شده، عکس پسر، دختر و داماداش. ميخواهم که اشارهاي نيز به فرزندانش بکند.
- در شهريور 47، من دانشجوي سال پنجم بودم که پسرم به دنيا آمد. در سال 52 که من رزيدنت پوست بودم صاحب يک دختر شديم. در سال 63، با تلاش فراوان براي پسرم ويزاي تحصيلي گرفتيم و پهلوي برادرم، به کانادا فرستاديم. آنجا دوره دبيرستان را در عرض يک سال به اتمام رساند. در دانشگاه مک گيل به رشته دندانپزشکي وارد شد و در امريکا تخصص ارتودنسي گرفت. پس از آن از دانشگاه ميشيگان PHD بيماريهاي دهان گرفت. در حال حاضر هم استاد دانشگاه ميشيگان است. دخترم بعد از دوره دبيرستان وارد دانشکده پزشکي مشهد شد. در امريکا تخصص اينترنال مديسن را گرفت. در حال حاظر هم در دوره فوقتخصص اندوکرين مشغول تحصيل است. صاحب يک نوه 9 ماهه نيز هستيم.
- ميانه دکتر با تدريس چگونه بود؟
- خيلي به دانشجوها علاقه داشت و بچهها هم خيلي دوستش داشتند، بهطوري که خيلي از آنها در روز معلم يا پزشک با يک شاخه گل به مطب او ميآمدند. يا زمانيکه به مسافرت ميرفتيم در هر شهري دانشجويانش تمام تلاششان را ميکردند تا به ما خوش بگذرد، با اينکه سالها از زمان بازنشستگياش مي گذشت. ضمن اينکه در تمام اين سالها ارتباطش را با مجامع علمي حفظ کردهبود و به صورت مداوم در کنگرهها به عنوان سخنران يا هيات رييسه دعوت ميشد و شرکت ميکرد. حتي در اخرين سفرش هم، در اوايل خرداد ماه، براي شرکت در دو کنگره به هند دعوت شده بود.
وقتي از خاطرات دکتر در زمان حضور و تدريس در دانشگاه ميپرسم، نکته خاصي را به خاطر نميآورد. ميپرسم: اصلا خود شما هم شاگرد ايشان بوديد؟ که سر تکان ميدهد و ميافزايد: من در يک دوره يک ساله در کلاس درس ايشان بودم، در همان سال نخست تحصيلم در دانشگاه، در آزمايشگاه گياهشناسي دکتر قريشي، که البته در آن زمان او تدريس نميکرد و رزيدنت بود.
بيماريهاي اعصاب و روان ارتباط ويژهاي با توده جامعه دارد.شناسايي مردم، آداب وسنن، تفکرات. اين شناخت در يک سري قالبهاي خاص بهدست ميآيد، معمولا خيليها آن را در زمينه سينما مي جويند، همان سايکو سينما،بعضيها کتابهاي جامعه شناسي را انتخاب مي کنند و ... ميخواستم ببينم آقاي دکتر منابع برداشتيشان در اين زمينه خود مردم بودند يا ...
خانم دکتر فاضل پاسخ را از ميانه سوال آغاز ميکند: به شما گفتم که دکتر خيلي کتاب ميخواند، يعني غير از کتابهاي علمي که ميخواند علاقه خاصي به مطالعه کتابهاي غير علمي داشت. اما هيچ وقت دراز کشيده و به عنوان استراحت کتاب نميخواند. هميشه لباس ميپوشيد، مرتب سر ميز مينشست و کتاب ميخواند. يعني کتابخواندن را به عنوان کار انجام ميداد؛ نه استراحت.
- در ميان بيماري هاي اعصاب به کدام بيماري بيشتر علاقه داشت يا روي آن بيشتر کار کرده بود؟
اين سوال را هومن محمدزاده ميپرسد.
- يکي اپيلپسي، که روي آن خيلي کار ميکرد و مقالاتي هم که در اين زمينه منتشر کرده بود، زيادند و يکي هم MS. شايد به اين دليل که اولين کسي بود که در مشهد الکتروآنسفالوگرافي را آغاز کرد. در آن زمان هم که ما به نروژ رفتيم، به اين دليل بود که در اين کشور يک مرکز مهم الکتروآنسفالوگرافي وجود داشت، که در بقيه دنيا نبود. در آنجا روي الکترو به عنوان يکي از راههاي تشخيص اپيلپسي تاکيد ميشد. خيلي از بيمارانش هم دچار همين بيماري بودند، به تمام مريض هايش هم علاقهمند بود و کاملا ميدانست که مثلا حسن حسيني در فلان تاريخ از ساري خواهد آمد، يا مثلا دو سال پيش ازدواج کرده.
دکتر محمد زاده ميپرسد: هيچ زماني پشيمان نبودند از اينکه رشتهاي را انتخاب کردهاند که در آن مجبورند هميشه با اعصابخوردي مردم سر و کار داشته باشند؟
- نه. هيچوقت شکايتي نداشت.
- غير از وقتي که در مطب مي گذاشتند، آيا دغدغهشان نسبت به بيماران تا منزل هم امتداد پيدا ميکرد؟
- بله. خيلي اتفاق افتاده بود که تلفن مي کردند و مجبور بود براي ويزيت بيمار برود يا آنها را در خانه بپذيرد. با وجود اينکه من زياد با اين روند موافق نبودم، نه به اين خاطر که آنها بيمارند، به اين خاطر که آنها را نميشناختم. دوست نداشتم که آدم غريبهاي وارد خانهام شود.
و ادامه ميدهد: رضا خيلي راحت موارد اورژانس را در روزهاي تعطيل يا اخر شب ميپذيرفت. هميشه تلفن بالاي سرش روشن بود و هيچ زماني نبود که تلفنش را جواب ندهد. با وجود اينکه من شخصا اعتقاد داشتم دکتر زماني که به خانه آمد بايد ارتباطش را با بيمار قطع کند و بيمار نبايد موبايل دکتر را داشته باشد، اما شماره تلفنش را هميشه در اختيار بيمارانش مي گذاشت و هميشه در دسترس بود.
اگرچه اعتراف مي کند که شايد رشته خودش چنين مسايلي را ايجاب نميکرده.
اينبار رو ميکنم به سمت دکتر فاضل که آرام در کنار ما نشسته بود و با دقت و علاقه به صحبتها گوش مي کرد: شما به عنوان برادر همسر دکتر، شخصيت ايشان را چگونه تعريف ميکنيد؟
- مرد بسيار مهرباني بود. اين تنها تعريفي است که مي توانم از او بکنم، با همه مهرباني ميکرد بهجز خودش. براي مثال در مورد بيماري خودش، کانسر که بيماريي نيست که علايمش يک روزه بروز کند. اما او به همه بيمارانش رسيدگي ميکرد جز خودش. شايد اگر کمي زودتر بهفکر رسيدگي به خودش ميافتاد ميشد از اين اتفاق جلوگيري کرد.
و باز مي گردد به گذشتهتر: از روز اولي که وارد خانواده ما شد صميميت خاصي ميان ما برقرار بود. تقريبا اولين دوستش بودم و محرم راز هم نيز بوديم. استاد خوبي هم بود، تمام دانشجويانش به او علاقهمند بودند. در مسند مديريت گروه هم دورادور شاهد بودم که همه از او رضايت داشتند.
هومن به نکته زيبايي اشاره مي کند: ميان کسي که فيزيولوژي اعصاب درس ميدهد و کسي که روي بيماريهاي اعصاب کار ميکند به طور حتم گفتو گوهاي علمي خاصي بوده است...
اما دکتر فاضل جملهاش را با اين يادآوري ناتمام ميگذارد: يک ويژگي خاص شخصيت او اين بود که بههيچ وجه غرور علمي نداشت. خيلي پيش ميآمد که مثلا در رابطه با مسيرهاي عصبي خاص و نوروترانسميترها از من سوال ميکرد و با هم بحث مي کرديم. يک بار در جريان يک کنگره علمي شاهد بودم که اشاره کرد فلان مطلب را من از فلاني ياد گرفتهام؛ در صورتيکه بههيچ وجه لزومي نداشت که به چنين نکتهاي اشاره کند.
رو به همسر دکتر مي کنم و با ترديد از يادآوري خاطرههاي تلخش ميپرسم: خيليها شايد علاقهمند باشند از روزهاي اخر عمر ايشان بدانند. و ميخواهم مرور کوتاهي داشته باشد بر آن روزها.
- آنقدر بيماري رضا ناگهاني و پيشرونده بود که همگيمان غافلگير شديم. از زماني که به سرفههاي شبانه و لاغري او شک کرديم تا زمان فوتش فاصله زيادي نبود. عکس راديوگرافي ريهاش را دو تن از متخصصان بيمارستان قائم ديدند اما معتقد بودند که هيچ جايي براي نگراني نيست. اما به خاطر سرفههاي شديدش و حجم سيگاري که ميکشيد، رضا سي سال heavy smoker بود، هميشه اين لرزش در تنم بود که مبادا دچار مشکلي باشد، بنابراين با اصرار من پيش دکتر توحيدي رفتيم. دکتر به تفاوت ميان عکسهاي راديوگرافي که با فاصله دو ماه، اول فروردين تا اول خرداد ماه، گرفته بوديم مشکوک شد و اظهار علاقه کرد که بعد از تعطيلات نيمه خرداد يک برونکوسکوپي انجام دهد. اما به اصرار من فرداي همان روز، يعني هفتم ژوئن، انجام شد. در روي مانيتور به ادم جداره برونش مشکوک شد. بيوپسي برداشت تا براي بخش پاتولوژي بفرستد. من اما منتظر نتيجه بيوپسي نماندم و همان روز از خواهرم در کانادا خواهش کردم که از يک متخصص ريه در دانشگاه مک گيل وقت بگيرد و براي تهيه بليط به آژانس تلفن زدم. اما رضا با اين سفر ضربالاجل موافقت نکرد و براي رسيدگي به امور بيمارانش يک هفته فرصت خواست. طبيعي است که هيچ کسي فکر نمي کند در عرض يک هفته اتفاق خاصي بيفتد، پس ما همه کارها را يک هفته به تعويق انداختيم؛ اگرچه فاصله ميان انجام برونکوسکوپي در ايران و کانادا به دو هفته هم نرسيد. در برونکوسکپي دوباره برونشي که مقداري ادم و اروزيون داشت، کاملا بسته شده بود و لبي که برونش به ان ختم مي شود را کلاپه کرده بود. در همانجا دکتر تشخيص کانسر را صد در صد دانست، با اينهمه بيوپسي انجام داد. متاسفانه محل ضايعه بالا بود، کنار آئورت و پريکارد. به همينخاطر دکتر گفت که اين ناحيه قابل عمل نيست و خواست تا دنبال تهيه سيتياسکن باشيم تا در صورت متاستاز شيميدرماني کنيم و در غير اينصورت راديوتراپي را آغاز کينم که تصميم بر اغاز راديوتراپي شد.
حالا سرخي چشمها و گونههاي دکتر به روشني به چشم ميآيد. تشخيص را در حضور خودش اعلام کردند: آدنوکارسينوما. اما وقتي به خانه برادرم برگشتيم به زن برادرم گفت هيچ چيز خاصي نبوده، يک عفونت مزمن است که به سادگي درمان ميشود. به هر کسي هم که از مشهد زنگ مي زد همين را ميگفت. البته خودش هم نمي توانست قبول کند که سير بيماري اينقدر سريع باشد. منتظر اين بود که درمان شود. چراکه وقتي که براي درمان راديوتراپي به بيمارستان ميرفتيم به من گفت که بعد از راديو تراپي بليط بگير که براي دو هفته به ايران برگرديم.
حتي روز آخري که حالش بد شده بود و به بيمارستان رفتيم، تاکيد کرد به به همه بگوييد که ما براي خريد رفتهايم. يعني دلش نمي خواست که هيچ احدي درباره او نگران شود.
و دوباره تاکيد مي کند که : بيماري خيلي سريع پيشرفت کرد. ما فقط چهار روز بيمارستان بوديم.
حالا حتم دارم که از پشت پرده اشک به ما مينگريست و سخن مي گفت. ترديد داشتم که بايد صحبت را در همين جملات ختم کنم يا باز هم ادامه دهيم.
- اما چيزي که من را آرام مي کند اين است که ميدانم کانسر ريه يکي از آن بيماريهايي است که خيلي درد داشت و او را زجر ميداد. گروه پزشکي هم به من يادآوري کرده بودند که حداکثر شانسي که ميتوانند به او بدهند 30 درصد است، آن هم با زجر و روي تخت بيمارستان. 14 تا 15 ماه هم اميد به زندگي. اما رضا بدون اينکه درد بکشد، بدون اينکه تنگي نفس داشت باشد و خيلي آرام از دنيا رفت. فقط شب آخر کمي تنگي نفس داشت که ما اورژانس خبر کرديم و در بيمارستان تنگي نفسش خوب شد، از اتاق اورژانس به بخش منتقل شد. همان شب آخر هم خواست نوهاش را ببيند که ديد و بعد خيلي آرام خوابيد و صبح ديگر بيدار نشد.
- چه تاريخي بود؟
- اول اگوست، دهم مرداد.
سکوت براي چند لحظه فضاي اتاق را پر مي کند. نميدانم ديگر چه چيزي براي پرسيدن مانده. سکوت را با اين سوال ميشکنم: واکنش دوستانشان چه بود؟
- همه شوکه شدند. واقعا. همه شوکه شدند. هيچ کس اصلا باور نمي کرد...
بغض گلوي همه ما را گرفته. خيره ميشوم در چشمان مهرباني که کمي انسوتر از درون قاب به ما لبخند مي زند. همسرش بغض را فرو ميدهد: ... ولي زمانش نبود، اصلا، هنوز خيلي ميتوانست براي همه مفيد باشد. و دوباره سکوت.
- واقعا نمي دانم که جاي پرسيدن اين سوال هست يا نه، اما مشتاقم بدانم که دکتر قبل از مرگشان وصيتي براي شما يا فرزندانشان داشتند؟
- همان شبي که حالش بد شد و رسانديمش به بيمارستان، دستگاه را روي دهانش گذاشتند تا تنفسش راحتتر شود، در همان حال که نميتوانست حرف بزند خواست که قلم و کاغذ برايش بياوريم، من و برادرم انجا بوديم. بچهها هنوز نرسيده بودند. همانجا قلم را دست گرفت و روي کاغذ نوشت به حامد و حاله که: با مادرتان مهربان باشيد. همين.
هومن محمدزاده عذرخواهي مي کند تا اخرين سوال اين گفتو گو را بپرسد: در مورد انتخاب محل دفن دکتر هم اگر امکان دارد برايمان توضيح بدهيد.
- سه سال پيش يک روز به من گفت که دکتر فريد را ديدهام که از دوستان دکتر گلستاني است. شايد او بتواند واسطهاي شود تا در منطقه گلستان به من قبر جا بدهند. خوب، طبيعي بود که عکسالعمل من اين باشد که بگويم اين حرفها چيه و چرا اين کارها را مي کني؟ گفت که دلم مي خواهد در گلستان دفن شوم. براي اين کار شايد دو سه ماه وقت و انرژي صرف کرد. چون گويا گورستان آن منطقه مختص مردم همان منطقه است و به مردم غير بومي فروخته نمي شود. در نهايت با سختي شوراي شهر را مجاب کرد تا در عوض يک کمک چهار ميليوني به انجمن شهر يک قبر جا در اختيار او قرار بگيرد. البته اين کمک هم اثربخش نبود و در نهايت با هماهنگي برادرم اين قبر جا در اختيار ما قرار گرفت.
این متن را میثم چهار سال پیش به نیت چاپ در ماهنامه دانشجویی پورسینا نوشت که من سردبیرش بودم و هفته پیش برای بار دوم در ویژه نامه روز پزشک٬ هفته نامه سپید٬ به چاپ رسید. هنوز هم بعد از چند سال که آن را میخوانم حزن عجیبی تمام وجودم را فرا میگیرد:
چهار ماه و دوازده روز از وقتي كه براي اولين بار گفت «پايم درد مي كند» و من فكر كردم كه باز مثل هميشه از خستگي و كار زياد است و نصيحتش كردم كه بيشتر مراقب خودش باشد و استراحت كند، مي گذرد. بهتر كه نشد معرفي اش كردم به يكي دو تا از اساتيد تا خيال خودم هم راحت بشود. همينطور يكي يكي كورتون بود و مسكن،با همان آرزو و خيال، كه تجويز مي شد. چه كسي آن موقع فكرش را مي كرد كه يك درد پاي ساده، چهار ماه و دوازده روز طول بكشد و آخرش هم به نتيجه نرسد. نمي دانم آخرش به فكر كدام يكي افتاده بود كه يك راديوگرافي ساده هم برايش درخواست كند و تازه اين يعني اول دلهره، يعني اينكه ديگر شوخي بردار نيست. از همان آخ اول هم دلم به شور افتاده بود، ولي به رويم نياوردم. بهترين كاري كه مي توانستم بكنم اين بود كه پيش بهترين متخصصها ببرمش و نگذارم ساده از كنارش بگذرد. سه ماه مثل گربهاي كه بچهاش را به دندان مي گيرد از اين بيمارستان به آن بيمارستان و از اين مطب به آن مطب، هر كجا مي دانستم رفتم. يواش يواش داشتم درك ميكردم چرا همراهيهاي بيماران اينقدر پشت در مطب سر و صدا ميكنند و به سادگي از كوره در ميروند. ميفهميدم يك هفته معطل كردن بيمار كه نه؛ حتي يك روز تأخير، وقتي نمي داند چه اتفاقي قرار است بيفتد چه دلشوره اي در دل مضطرب همراهان بيمار ايجاد مي كند، يا وقتي يك تشخيص اشتباه . . . چه مي دانم، هر جا كه مي رفتم نه راضي بودم و نه مي توانستم شكايت كنم. مثل بقيه عصباني ميشدم، داد ميزدم، جر و بحث مي كردم و وقتي تنها ميشدم و كلاهم قاضي ميشد هر كار مي كردم جزو محكومين قرار ميگرفتم.
دلشورههاو نگرانيهاي بيماري از يك طرف، ترسها و تشويشهاي ديگر هم جاي خودش. مثل سپند روي آتش ارام و قرار نداشتم، براي گرفتن نتيجه هر آزمايش و تصوير برداري كه مي رفتم از قبل هزار و يك نذر و نياز مي كردم كه اشتباه كرده باشم، كه اينبار هم از آن هزاران اشتباهي باشد كه در اين مدت مرتكب شده بودم و به خير و خوش تمام شده، چه دروغهايي كه اين مدت سر هم نكردم تا كسي سر از اينهمه نگراني در نياورد. هنوز هم نميدانم كاري كه انجام دادهام درست بوده يا نه؟ خودم را كه ميگذاشتم جاي بيمار فكر ميكردم اگر خودم گرفتار چنين مشكلي بودم هيچ دلم نمي خواست كسي اينطور بازيام بدهد و بيهوده اميداوارم كند. هميشه دلم ميخواست با چشمان باز با سرنوشت بجنگم، حتي اگر اميدي به موفقيت نداشته باشم. برايم كاملاً بديهي بود كه حق هر بيماري است دانستن بيمارياش و مسير درمانش و اينكه بداند چرا اينهمه عكس و آزمايش و MRI برايش انجام مي شود.
احساس بدي است كه فكر كني حق كسي را زير پا ميگذاري كه به اندازه جانت دوستش داري؛تنها به خاطر اينكه ضعيفي، به خاطر اينكه جرأتش را نداري مسئوليت نادانستههايت و ناتوانيهايت را به عهده بگيري، ميخواهي فرار كني از سوالات بعدي. يادم است مدتها پيش در دستنوشتههاي يكي از بيماران بستري در بيمارستان رواني خواندم: «علم واقعي و مفيد آن علمي است كه به مهمترين سوال بشريت يعني چرا رنج مي برم جواب و راه حل ارايه دهد»
قيافهاش را مثل كابوس جلوي چشمهانم ميديدم. خوب آدم غصهاش مي گيرد وقتي ببيند بين تو و يك آدم بيسواد چيزي بيشتر از اين تفاوت نيست كه نهايتاً ميتواني اضطراب و تشويش را بيشتر كني. براي همين است كه مي ترسي ، ميترسي كه نه مرهم بلكه درد باشي، مي ترسي و فرار ميكني، كه ترجيح ميدهي با او چشم توي چشم نشوي، يا اگر شدي فقط لبخند بزني و دروغ هايي بگويي كه هميشه از آن متنفر بودهاي، كه وقتي گزارش پاتولوژي را مي گيري كسي نفهمد آن دو سه ساعتي كه تلفنت را قطع كردي و كسي نتوانست پيدايت كند كجا بودي و چرا تنها توي اتاق تاريك نشستي و زل زدي به شمع نيمسوزي كه ذره ذره آب ميشد و اشك ريختي و گوشه برگه جواب بيوپسي را روي آخرين شعلههاي شمع گرفتي تا بسوزد، اينكه تنها تو ميداني و تو كه چه اتفاقي افتاده و دارد ميافتد و تا مدتها چطور بار اين راز را كه مثل خرچنگ به گلوي تو هم چنگ انداخته و دارد آرام آرام تمام سلولهاي بدنت را پر نبض ميكند و نميتواني كسي را پيدا كني كه حتي برايش تعريف كني كه از فردا درد است فقط و شيميدرماني و درد و ضعف و لاغر شدن و درد و رنج و شمارش معکوس تا . . . شايد هيچكس نتواند بفهمد، همانطور كه خودت هزاران بار شنيدهاي و ديدهاي و تنها يك باافسوس يا چيزي كمتر آن را از سر گذراندهاي. شايد هيچوقت نميتوانستي تصورش را بكني كه روزي كسي اينچنين دوستش داري از تو بپرسد: اين كانسر متاستاتيك كه توي جواب آزمايش نوشته يعني چه؟ و تو مجبور باشي سرت را بگرداني طرف پنجره و همانطور كه با خودكارت بازي مي كني، بگويي: چيزي نيست، يكجور عفونت ساده است، ان شاالله با دارو خوب مي شود.
همه ما دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی مشهد خاطرات خوبی از خاندان دکتر درهمی داریم. چه انها که پزشکی می خواندند و تا چند سال پیش در کلاسهای پاتولوژی٬ از محضر دکتر عبدالوهاب درهمی بهره می بردند و چه دانشجویان دندانپزشکی که هنوز یکی از محبوب ترین اساتید دانشگاهشان را دکتر محمد درهمی٬ پسر ارشد دکتر درهمی٬ میدانند. هر دوی این بزرگواران انسان های فرهیخته٬ با مطالعه و پر حافظه ای هستند که جملات نغز و کرامات رفتاری آنها جزء خاطرات جدانشدنی دوران تحصیل دانشجویانشان است.
یادداشت زیر را به طور اتفاقی در پایگاه دندانپزشکی ایرانیان یافتم. خاطره ای کوتاه از دکتر عبدالوهاب درهمی که اگرچه چندان خنده دار نیست اما مرا برگرداند به دوران شیرین دانشگاه. سال ۸۴ از طرف ماهنامه پورسینا مصاحبه ای داشتیم با درهمی بزرگ که از قضا بسیار مورد استقبال قرار گرفت و ماهنامه را به چاپ دوم رساند. یافتن نشانی از دکتر درهمی را بهانه ای قرار دادم برای انتشار متن این مصاحبه در وبلاگم که حتم دارم برای تمام آنهایی که او را می شناسند خواندنی و نوستالژیک است.
کتردرهمی، استاد پاتولوژی ما دردانشگاه مشهد بود. در جلسات متعدد گفته بود که منشأ سرطان همیشه یک سلول است و با جهش یا موتاسیونی که در آن اتفاق می افتد، باعث ایجاد سرطان می شود.
جلسه پنجم یا ششم بود که یکی از همکلاسی های سبزواری، اجازه گرفت و از دکتر پرسید:
"استاد! فرمایش شما صحیح اما نمی شود در آنِ واحد دو یا چند سلول باهم سرطانی شوند؟"
استاد سکوت کرد و در فضای جلوی کلاس شروع به قدم زدن کرد. اقتدار خاص دکتر موجب سکوت محض در کلاس شده بود! حدود یکی دو دقیقه دستها پشت کمر، سر پایین، از چپ به راست و راست به چپ کلاس قدم زد و همه مانده بودند که چه پاسخی خواهد داد و انتظار پاسخ مهمی داشتند!
بعد آمد جلوی ردیف، مقابل آن همکلاسی ایستاد و با حرکات خاص خود، آرام دست را بالا آورد و انگشت سبابه اش را به سمت او نشانه رفت و با صدای بلند فقط گفت:
"تو..... خَ.....ری"!!
پس از دو سه ثانیه شلیک خنده دانشجویان سالن لابراتوار را منفجر کرد!!
بعد هم دکتر درهمی بدون هیچ حرف دیگری، درس جلسه قبل را ادامه داد . . .+ اتوبیوگرافی دکتر عبدالوهاب درهمی
+ مصاحبه با دکتر عبدالوهاب درهمی
+ تقلید بامزه ای از صدای دکتر درهمی: بشنوید. دانلود کنید
از وقتی شنیدم میثم یواشکی و دور از چشم همسرش وبلاگ نویسی را دوباره آغاز کرده مشتری ثابت نوشته های او شده ام. پیشتر گمان میکردم فقط بلد است است طنز بنویسد و صدای دندانپزشکان را بلند کند٬ اما گویا او وقتی میخواهد جدی بنویسد هم میتوان مطالب او را خواند و دوست داشت. متن زیر تاثیرگذارترین متن انتخاباتی است که خوانده ام. منتظر بهانه ای مثل نزدیک شدن به دور دوم انتخابات بودم که آن را در وبلاگم بگذارم تا آدم های بیشتری بخوانند:
همیشه از اینکه آبا و اجدادم اینقدر سهل انگار بودند که اون مملکت پیشرفته به یک مملکت ضعیف و توسری خور تبدیل شد حرص می خوردم. فکر می کردم چرا مردم وقتی لیاخوف روس به دستور محمدعلی شاه مجلس رو به توپ بست ساکت نشستند. مگه اون سه شنبه لعنتی دوم تیر ۱۲۸۷ مصادف با ۲۳ جمادی الاول ۱۳۲۶ همه مرده بودند که از مجلسشون دفاع نکردند. یا وقتی یازده مرداد ۱۲۸۸ شیخ فضل الله رو دار میزدند اونهایی که بهش رای داده بودند کجا بودند؟!خیلی چیزا واسم سواله یعنی حتی نمی دونم این اتفاقات خوب بود یا بد! ولی بهشون فکر می کنم و از دست اجدادم به خاطر اینکه در نهایت به اینجا رسوندنمون شاکی می شم.یعنی اگه واقعا اونجور در حق مدرس اجحاف شده که حتی رای خودش رو هم در انتخابات مجلس هفتم سال ۱۳۰۷بهش ندادند هیچکس دیگه ای نمی تونسته بگه رای من کو؟ فقط خودش اعتراض کرده؟!
باز هم نمی دونم خوبه یا بده. اینکه کمتر از دو روز مونده به انتخابات یکی به مردم بگه آی مردم به فلانی ها رای بدهید و اونا باید رای بیارن! به هر حال انتخابات رو کسانی اجرا و نظارت کردند که همان شد که باید ولی به چشمای دختر دو ساله ام که نگاه می کنم ملتمسانه ازش می خوام خودش و بچه هاش منو ببخشند.برای اینکه هیچی نمی دونم. نمی تونم. گیج و مبهوت و شاکی از تاریخ ... به دور دوم فکر میکنم. باز نمی دونم باید برم و دوباره رای بدم یا بهتره که...
گلبول سفيدي كه سربازي اش به تاخير افتاده بود با حسرت به ميكروبها نگاه مي كرد
این کاریمدیکاتور میثم وصل حال خود او بود، تا دیروز، که با سر تراشیده به سوی پادگانی آموزشی در یزد راهی شد. حدود دو سال کندی کرد و رفتنش را به تاخیر انداخت تا از جمع کلاس صد و چند نفرهی پزشکی 7۸ آخرین کسی باشد که فارغالتحصیل میشود و دفترچه اماده به خدمت را پر میکند و باز چیزی حدود شش ماه در انتظار ماند تا نوبت به رفتن او برسد.
میثم استاد بازی با زلفان سیاه و خوشحالتش بود. به گواه همین عکسها که میبینید، هر بار که او را میدیدم به موها و ریشش فرم تازهای داده بود. سالها منتظر بودم تا او را با شمایلی تازه ببینم که زمین تا آسمان با صورتهای قبلیاش متفاوت بود، با سر کچل. اما در نهایت قسمت نشد.
رفتن او بهانه ای شد برای یادآوری خاطرات خودم از خدمت بیست ماهه و مرور تمام خاطرات ترش و شیرینی که با او داشتم. دلم می خواست برای رفتن یک یادداشت ویژه در وبلاگش میگذاشت اما مطابق مارموز بازی همیشگی اش تنها کاری که کرد نوشتن همین تک جمله بود: یه لحظه گوشی...الان میام!
مسعود که تبحری در نوشتن و پرداختن مطالب طنز و نغز دارد به مناسبت روز دندانپزشک این تذکره را درباره من نوشته و هدیه کرده است:
آن دندانپزشك مهربان، آن ژورناليست پرتوان، آن صاحب امتياز و مدير مسئول هوا٬ آن دبير اجرايي جشنواره ها، آن جايگاهش پشت تريبون، آن دوربين ديجيتالشNikon، آن مسئول برگزاري مسابقات ادبي، آن گرايشش به مسواك ابدي، آن دختران را جاذب، دندانپزشک کاذب، آن يگانه در ايران زمين، سيامك شايان امين، از شگفتيهاي روزگار است و اسبي پركار است.
نقل است که روزی پاشنه پا در زنخندان بیمار گذارده و انبردست در ریشه دندان دوانده و می کشید. لختی زور بزد، اثر نکرد. پس پاشنه ی پا برگرفت و انبردست کشید، بیمار نیز کشیده شد. بیش کشید، بیشتر کشیده شد. و کنونش جنب پنجره بود. پس اندیشه ای کرد و بیمار به پایین افکند و دندان در انبردست بماند. پس بیمار را دیگر دندان درد نگرفت (رحمه الله) از نهایت هاذقیت که سیامک داشت.
حکایت کنند که کخ داشت و وی را چون فراغ بالی می رسید، کک به تنبان جماعت می انداخت. روزی بر یونیت نشسته بود و گفت که مرا کسالت عارض گشته از نهایت دست در دهان آدمیزادگان کردن و خون ریختن. و آن به که این میثم در گور کنم (بی هیچ خونی) که کنونش دست کوتاه باشد و خرما بر نخیل. پس مردمان را بگفت که این میثم نیکو مردی ببود و خدایش بیامرزاد که در راه طرقبه می بود و ناکام برفت. و مردمان فغان می کردند و قاه قاه می خندید.
چون به سربازی می رفت، یاران را فراخواند از جهت وداع و ایشان را آش بداد که خود عمری به آش خوردن می شد. پس یاران را بگفت آنک کله مو بلند در برابر و آنک اشارت آن تیغ ِ تیز. پس بتراشید تراشیدنی. و یاران بریختند و تراشیدند و به طرفه العینی هرآنچه از موی و پشم و پیله و کرک و پر ببود، بریختند از نهایت دِق ِدلی. پس آینه در برابرش نهادند و دم گرفتند: کل ِ کل تاس ِ مسی، کلا رو بردن عروسی ...پس ایشان را بگفت: این همه که کردید و خواندید، پشمم نباشد ... و نبود!
و او را جز طبابت سودایی دیگر در سر است که همانا کار جورنال است. پس مشهد رها نموده و رحل اقامت در پایتخت فکند که اینجا روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و فصل نامه و سال نامه و ویژه نامه زیاد داردی و مرا در ازمنه ی دانشجویی 40 نشریه ببود از مدیری و سردبیری و نویسندگی تا الی ماشالله، و کنون آن چهل چارصد کنم به برکت دوستان که ایشان را (به طرفه ای) مقاله گیرم و در روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و فصل نامه و سال نامه و ویژه نامه بگنجانم و باشد که کسی را اطلاع حاصل نگردد از یکی بودن مطالب در دو سه نشریه، و اگر گردد هم به ما چه مربوطی دارد که نوشته ی دوستان است و مر اعتبارشان در خواستگاری رفتن. پس نشریه از پس نشریه فتح نمود که یکی روزنامه بود و یکی هفته نامه و یکی ماهنامه و الخ و اینان همه به قلم خود و دوستان آراسته نموده و ترکشان می کرد از برای نشریه ای بهتر. و او را در تعویض جا و مکان و نشریه و آن دیگر چیز! و وبلاگ دستی بر آتش بود که نام این وبلاگ فامیل من است و نخواهم باشدش و این دیگری حسب حال منی بود که یاری نداشتم و حال که دارم و این دیگری دندانپزشک کاذب است ... و کنون که این سطور می نگارم هیچ بعید نباشد که آن نیز تعطیل کرده بباشد و رفته باشد (از پی کارش) حفظه الله ...

















