تبليغاتX
دندان پزشک کاذب

دندان پزشک کاذب

همه ما دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی مشهد خاطرات خوبی از خاندان دکتر درهمی داریم. چه انها که پزشکی می خواندند و تا چند سال پیش در کلاسهای پاتولوژی٬ از محضر دکتر عبدالوهاب درهمی بهره می بردند و چه دانشجویان دندانپزشکی که هنوز یکی از محبوب ترین اساتید دانشگاهشان را دکتر محمد درهمی٬ پسر ارشد دکتر درهمی٬ میدانند. هر دوی این بزرگواران انسان های فرهیخته٬ با مطالعه و پر حافظه ای هستند که جملات نغز و کرامات رفتاری آنها جزء خاطرات جدانشدنی دوران تحصیل دانشجویانشان است.

یادداشت زیر را به طور اتفاقی در پایگاه دندانپزشکی ایرانیان یافتم. خاطره ای کوتاه از دکتر عبدالوهاب درهمی که اگرچه چندان خنده دار نیست اما مرا برگرداند به دوران شیرین دانشگاه. سال ۸۴ از طرف ماهنامه پورسینا مصاحبه ای داشتیم با درهمی بزرگ که از قضا بسیار مورد استقبال قرار گرفت و ماهنامه را به چاپ دوم رساند. یافتن نشانی از دکتر درهمی را بهانه ای قرار دادم برای انتشار متن این مصاحبه در وبلاگم که حتم دارم برای تمام آنهایی که او را می شناسند خواندنی و نوستالژیک است.

کتردرهمی، استاد پاتولوژی ما دردانشگاه مشهد بود. در جلسات متعدد گفته بود که منشأ سرطان همیشه یک سلول است و با جهش یا موتاسیونی که در آن اتفاق می افتد، باعث ایجاد سرطان می شود.
جلسه پنجم یا ششم بود که یکی از همکلاسی های سبزواری، اجازه گرفت و از دکتر پرسید:
"استاد! فرمایش شما صحیح اما نمی شود در آنِ واحد دو یا چند سلول باهم سرطانی شوند؟"
استاد سکوت کرد و در فضای جلوی کلاس شروع به قدم زدن کرد. اقتدار خاص دکتر موجب سکوت محض در کلاس شده بود! حدود یکی دو دقیقه دستها پشت کمر، سر پایین، از چپ به راست و راست به چپ کلاس قدم زد و همه مانده بودند که چه پاسخی خواهد داد و انتظار پاسخ مهمی داشتند!
بعد آمد جلوی ردیف، مقابل آن همکلاسی ایستاد و با حرکات خاص خود، آرام دست را بالا آورد و انگشت سبابه اش را به سمت او نشانه رفت و با صدای بلند فقط گفت:
"تو..... خَ.....ری"!!
پس از دو سه ثانیه شلیک خنده دانشجویان سالن لابراتوار را منفجر کرد!!
بعد هم دکتر درهمی بدون هیچ حرف دیگری، درس جلسه قبل را ادامه داد . . .

+ اتوبیوگرافی دکتر عبدالوهاب درهمی

+ مصاحبه با دکتر عبدالوهاب درهمی

+ تقلید بامزه ای از صدای دکتر درهمی: بشنوید. دانلود کنید

mohandes
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:36  توسط سیامک شایان  | 

از وقتی شنیدم میثم یواشکی و دور از چشم همسرش وبلاگ نویسی را دوباره آغاز کرده مشتری ثابت نوشته های او شده ام. پیشتر گمان میکردم فقط بلد است است طنز بنویسد و صدای دندانپزشکان را بلند کند٬ اما گویا او وقتی میخواهد جدی بنویسد هم میتوان مطالب او را خواند و دوست داشت. متن زیر تاثیرگذارترین متن انتخاباتی است که خوانده ام. منتظر بهانه ای مثل نزدیک شدن به دور دوم انتخابات بودم که آن را در وبلاگم بگذارم تا آدم های بیشتری بخوانند: 

همیشه از اینکه آبا و اجدادم اینقدر سهل انگار بودند که اون مملکت پیشرفته به یک مملکت ضعیف و توسری خور تبدیل شد حرص می خوردم. فکر می کردم چرا مردم وقتی لیاخوف روس به دستور محمدعلی شاه مجلس رو به توپ بست ساکت نشستند. مگه اون سه شنبه لعنتی دوم تیر ۱۲۸۷ مصادف با ۲۳ جمادی الاول ۱۳۲۶ همه مرده بودند که از مجلسشون دفاع نکردند. یا وقتی یازده مرداد ۱۲۸۸ شیخ فضل الله رو دار میزدند اونهایی که بهش رای داده بودند کجا بودند؟!خیلی چیزا واسم سواله یعنی حتی نمی دونم این اتفاقات خوب بود یا بد! ولی بهشون فکر می کنم و از دست اجدادم به خاطر اینکه در نهایت به اینجا رسوندنمون شاکی می شم.یعنی اگه واقعا اونجور در حق مدرس اجحاف شده که حتی رای خودش رو هم در انتخابات مجلس هفتم سال  ۱۳۰۷بهش ندادند هیچکس دیگه ای نمی تونسته بگه رای من کو؟ فقط خودش اعتراض کرده؟!

باز هم نمی دونم خوبه یا بده. اینکه کمتر از دو روز مونده به انتخابات یکی به مردم بگه آی مردم به فلانی ها رای بدهید و اونا باید رای بیارن! به هر حال انتخابات رو کسانی اجرا و نظارت کردند که همان شد که باید ولی به چشمای دختر دو ساله ام که نگاه می کنم ملتمسانه ازش می خوام خودش و بچه هاش منو ببخشند.برای اینکه هیچی نمی دونم. نمی تونم. گیج و مبهوت و شاکی از تاریخ ... به دور دوم فکر میکنم. باز نمی دونم باید برم و دوباره رای بدم یا بهتره که...

mohandes
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:58  توسط سیامک شایان  | 

گلبول سفيدي كه سربازي اش به تاخير افتاده بود با حسرت به ميكروبها نگاه مي كرد

این کاریمدیکاتور میثم وصل حال خود او بود، تا دیروز، که با سر تراشیده به سوی پادگانی آموزشی در یزد راهی شد. حدود دو سال کندی کرد و رفتنش را به تاخیر انداخت تا از جمع کلاس صد و چند نفره‌ی پزشکی 7۸ آخرین کسی باشد که فارغ‌التحصیل می‌شود و دفترچه اماده به خدمت را پر می‌کند و باز چیزی حدود شش ماه در انتظار ماند تا نوبت به رفتن او برسد.

میثم استاد بازی با زلفان سیاه و خوش‌حالتش بود. به گواه همین عکس‌ها که می‌بینید، هر بار که او را می‌دیدم به موها و ریشش فرم تازه‌ای داده بود. سال‌ها منتظر بودم تا او را با شمایلی تازه ببینم که زمین تا آسمان با صورت‌های قبلی‌اش متفاوت بود، با سر کچل. اما در نهایت قسمت نشد. 

رفتن او بهانه ای شد برای یادآوری خاطرات خودم از خدمت بیست ماهه و مرور تمام خاطرات ترش و شیرینی که با او داشتم. دلم می خواست برای رفتن یک یادداشت ویژه در وبلاگش میگذاشت اما مطابق مارموز بازی همیشگی اش تنها کاری که کرد نوشتن همین تک جمله بود: یه لحظه گوشی...الان میام!

mohandes
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:53  توسط سیامک شایان  | 

مسعود که تبحری در نوشتن و پرداختن مطالب طنز و نغز دارد به مناسبت روز دندانپزشک این تذکره را درباره من نوشته و هدیه کرده است:

آن دندانپزشك مهربان، آن ژورناليست پرتوان، آن صاحب امتياز و مدير مسئول هوا٬ آن دبير اجرايي جشنواره ها، آن جايگاهش پشت تريبون، آن دوربين ديجيتالشNikon، آن مسئول برگزاري مسابقات ادبي، آن گرايشش به مسواك ابدي، آن دختران را جاذب، دندانپزشک کاذب، آن يگانه در ايران زمين، سيامك شايان امين، از شگفتيهاي روزگار است و اسبي پركار است.

نقل است که روزی پاشنه پا در زنخندان بیمار گذارده و انبردست در ریشه دندان دوانده و می کشید. لختی زور بزد، اثر نکرد. پس پاشنه ی پا برگرفت و انبردست کشید، بیمار نیز کشیده شد. بیش کشید، بیشتر کشیده شد. و کنونش جنب پنجره بود. پس اندیشه ای کرد و بیمار به پایین افکند و دندان در انبردست بماند. پس بیمار را دیگر دندان درد نگرفت (رحمه الله) از نهایت هاذقیت که سیامک داشت.

حکایت کنند که کخ داشت و وی را چون فراغ بالی می رسید، کک به تنبان جماعت می انداخت. روزی بر یونیت نشسته بود و گفت که مرا کسالت عارض گشته از نهایت دست در دهان آدمیزادگان کردن و خون ریختن. و آن به که این میثم در گور کنم (بی هیچ خونی) که کنونش دست کوتاه باشد و خرما بر نخیل. پس مردمان را بگفت که این میثم نیکو مردی ببود و خدایش بیامرزاد که در راه طرقبه می بود و ناکام برفت. و مردمان فغان می کردند و قاه قاه می خندید.

چون به سربازی می رفت، یاران را فراخواند از جهت وداع و ایشان را آش بداد که خود عمری به آش خوردن می شد. پس یاران را بگفت آنک کله مو بلند در برابر و آنک اشارت آن تیغ ِ تیز. پس بتراشید تراشیدنی. و یاران بریختند و تراشیدند و به طرفه العینی هرآنچه از موی و پشم و پیله و کرک و پر ببود، بریختند از نهایت دِق ِدلی. پس آینه در برابرش نهادند و دم گرفتند: کل ِ کل تاس ِ مسی، کلا رو بردن عروسی ...پس ایشان را بگفت: این همه که کردید و خواندید، پشمم نباشد ... و نبود!

و او را جز طبابت سودایی دیگر در سر است که همانا کار جورنال است. پس مشهد رها نموده و رحل اقامت در پایتخت فکند که اینجا روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و فصل نامه و سال نامه و ویژه نامه زیاد داردی و مرا در ازمنه ی دانشجویی 40 نشریه ببود از مدیری و سردبیری و نویسندگی تا الی ماشالله، و کنون آن چهل چارصد کنم به برکت دوستان که ایشان را (به طرفه ای) مقاله گیرم و در روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و فصل نامه و سال نامه و ویژه نامه بگنجانم و باشد که کسی را اطلاع حاصل نگردد از یکی بودن مطالب در دو سه نشریه، و اگر گردد هم به ما چه مربوطی دارد که نوشته ی دوستان است و مر اعتبارشان در خواستگاری رفتن. پس نشریه از پس نشریه فتح نمود که یکی روزنامه بود و یکی هفته نامه و یکی ماهنامه و الخ و اینان همه به قلم خود و دوستان آراسته نموده و ترکشان می کرد از برای نشریه ای بهتر. و او را در تعویض جا و مکان و نشریه و آن دیگر چیز! و وبلاگ دستی بر آتش بود که نام این وبلاگ فامیل من است و نخواهم باشدش و این دیگری حسب حال منی بود که یاری نداشتم و حال که دارم و این دیگری دندانپزشک کاذب است ... و کنون که این سطور می نگارم هیچ بعید نباشد که آن نیز تعطیل کرده بباشد و رفته باشد (از پی کارش) حفظه الله ...

mohandes
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:48  توسط سیامک شایان  |