- اون
توله رو بفرست بیاد داخل.
خطابم
به پرستارم بود. من هیچ علاقهای به کودک جماعت ندارم و بیآنکه قصد هرگونه توهینی
داشته باشم، پشت سر پدر و مادرها، بچههاشان را «توله» خطاب میکنم. اما این عدم
علاقه موجب نمیشود از کار برای بچهها سر باز زنم. اگرچه با اکراه، اما طی عهد
لجوجانهای که با خود بستهام کار برای کودکان را بهعنوان قسمت نامطبوعی از
شرایط کاریام انجام میدهم.
روز از
نیمه گذشته بود و رفتو آمدها در مرکز بهداشت به آخر خود رسیده بود. آخرین گام
ماراتون کاری آن روز ترمیم دندان کودکی چهار ساله بود که برای اولین بار به دندانپزشکی
پا میگذاشت.
در
دندانپزشکی اطفال پروتوکلی داریم به نام «کنترل کودک»، برای هدایت رفتار و در
اختیار گرفتن بیمار حین درمان دندانپزشکی؛ شامل توصیههایی برای برقراری ارتباط
با کودک، ویزیت تنهای کودک برای حذف اثر مخرب حضور والدین، شرح جزییات درمان به
زبان ساده و نشان دادن وسایل برای کاستن از اضطراب کودک. اما کاربردی ترین قسمت
این پروتوکل برای کنترل بیماران چموش یا مضطربی است که از اتاق و درمانهای دندانپزشکی
میترسند یا همکاری مطلوبی ندارند. سیاست تشویق و تنبیه، بالا بردن صدا و ترساندن
کودک برای جلب جبری همکاری و البته «اعمال قانون» به روش فیزیکی؛ به عنوان «آخرین
تیر جعبه امکان» برای در اختیار گرفتن کودک. من دانشجوی سال آخر بودم و پنهانی در
یک مرکز بهداشت در پایینشهر کار میکردم. با اینکه متن پروتوکل را از بر بودم اما
تجربهای چندانی در برخورد و کنترل کودکان نداشتم. این بود که بهمجرد گریه و عدم
همکاری کودک به سراغ قسمتهای آخر پروتوکل میرفتم و بچهها را از راه ترس در
اختیار می گرفتم.
پسرک
مصداق عینی یک کودک غیر همکار بود. تمکین و مماشات فایده نداشت. همراه دو پرستارم
دست و پایش را گرفته بودیم اما باز حریف لگد پرانی و بیتابی آن توله نمیشدیم. اصرار
داشتم کارم را ادامه دهم و او نمیگذاشت پس چارهای نبود جز اینکه برای اولین بار
سراغ انتخاب آخر بروم. آن هم در میدان دید مادرش که در آستانه در اتاق ایستاده بود
و از فاصله چند متری کار مرا زیر نظر داشت. بهیاد ندارم چند چک روانه صورت آن بچه
کردم. یک آن بهخودم امدم و دیدم چپ و راست صورتش را نشانه گرفتهام و او زیر دستم
نعره میزند. برای اولینبار تسلیم گریههای یک کودک شدم. دست از کار کشیدم. یونیت
را برگرداندم و او را هدایت کردم سمت در خروجی.
مادرش
مهلت خواست تا خودش بچه را آرام کند. تا سراغ یک استکان چای بروم و برگردم همه چیز
زیر و رو شدهبود. مادر کودکش را روی یونیت نشاند و عقبتر ایستاد. نمیدانم با
کدام جادو آن کودک سرکش را رام کرده بود که تا انتهای کار بیدفاع زیر دستم نشست و
دم بر نیاورد.
این
روزها که واکنش خواهرم را حین رفتار دیگران با خواهرزاده چند ماههام میبینم
احساس یک مادر را نسبت به کودکش بیشتر میفهمم. تاب نمیآورد حای شوهرش برخورد
نامهربانانهای با جگرگوشهاش داشته باشد. برایم عجیب است چگونه آن مادر دیدن آن
صحنه را تاب آورد و به صورتم تف نیانداخت.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 14:5  توسط سیامک شایان
|

