مرد درحالیکه کاغذ درون دستش را روی میز می کوبد، فریاد می کشد: من کاری ندارم اقای دکتر، دندون خانومم رو سالم دست شما سپردم، حالا هم می خوام سالم تحویلم بدی.
درحالیکه سعی می کنید آرامش خودتان را حفظ کنید کاغذ را می گیرید و متن روی ان را میخوانید:
همکار محترم، با سلام، به اطلاع میرساند متاسفانه دندان بیمار ارجاعی شما به دلیل پرفوریشن وسیع ناحیه فورکا قابل نگهداری نمیباشد.
سعی میکنید لبخند بزنید، شاید بتوانید تا حدی خشم مرد را کنترل کنید. با خودتان فکر می کنید، پیشترها متخصصین اندو معرفت بیشتری داشتند و آبروی داری می کردند، نه اینکه کاغذ بدهند دست مردم که گندی که دندانپزشک شما زده، لاپوشانی نمیشود.
به زن بیچاره نگاه میکنید که صمالبکم گوشه اتاق ایستاده و رجز خوانی شوهرش را روبروی شما تماشا می کند. خودتان هم فکر نمیکردید که چنین بلایی سر دندان کسی بیاورید. شب بازی پرسپولیس و الغرافه قطر بود که درمان ریشه دندان زن را آغاز کردید. دندان درب و داغانی که اگر فراموش نکرده بودید به بیمار گوشزد میکردید شانس چندانی برای ماندن ندارد. اما میزباننوازی دروازهبان پرسپولیس که به هیچ توپ مهاجمان قطری نه نمیگفت، برای شما به عنوان یک طرفدار دوآتشه قرمزها، حال و حوصله کار نگذاشته بود. درست مقارن با خوردن گل پنجم پرسپولیس بود که بیمار جیغ کوتاهی از درد کشید. به داخل دندان که نگاه کردید توربین درون دستتان خشک شد. از وسط دندان خون مثل چشمه می جوشید و بیرون میزد.
حالا که متخصص اندو طی یک نامه افشاگرانه، دست رد به سینهتان زده بود نمیدانستید جواب شوهر بیمار را چه باید داد. به چشم های گره کرده مرد نگاه می کنید و یاد یک دقیقه سکوت بازیکنان تیم استقلال پیش از بازی دیروز، به احترام مردی که پس از باخت آبیها پای تلویزیون سکته کرد، میافتید. آرزو میکنید کاش پرسپولیسیها نیز همینقدر مرام برای شما بهخرج بدهند.
مرد یقه شما را گرفته و فریاد می کشد که منشی داخل میشود و خبر میدهد آقایی به نام سیامک حبیبی تشریف آوردهاند. ناخوداگاه با دست چنان محکم به سرتان می کوبید که شوهر بیمارتان هم جا میخورد و یک لحظه از حرکت میایستد. چیزی بیشتر از یک ماه سعی داشتید مدیر اجرایی هفتهنامه سپید را ترغیب کنید تا برای ترمیم دندانهایش پیش شما بیاید، شاید بتوانید خارج از محیط شلوغ روزنامه و حین ترمیم دندانهایش یکی از دختران دو قلوی او را خواستگاری کنید. پیشبینی تان این بود که این بهترین روش برای جواب گرفتن از حبیبی است؛ چراکه او از امپول بیحسی می ترسد و تاب مقاومت در برابر خواسته شما را ندارد و حالا پس از یک ماه، درست در همین موقعیت او سر رسیده است.
هیچ راهی برای فرار از این مخمصه ندارید. آینده کاری و زناشویی شما در خطر است و اگر زودتر نجنبید زندگی تان به فنا میرود. پس کاغذ پیش نویس مطلب این هفته دندان کاغذی را پاره میکنید و میگویید: اصلا این هفته به سپید مطلب نمیدم حبیبی هم اگر غر زد یک جوری دمشو میبینم.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:8  توسط سیامک شایان
|

