تبليغاتX
دندان پزشک کاذب - دندان کاغذی(23): اگزودنتیست

دندان پزشک کاذب


نهیب می‌آید که: بِکِش! چند مرد نخراشیده مرا کشان‌کشان می‌برند تا کنار یونیت دندان‌پزشکی و فورسپس گداخته را در دستانم می‌گذارند. نه فقط دستم، که تمام وجودم گُر می‌گیرد. از شدت درد فریاد می کشم. اشک کاسه چشمانم را پر می کند. به دست راستم نگاه می‌کنم که فورسپس در آن فرو رفته و با گوشت و پوستم یکی شده. حجم انبوهی شبیه یک مرد روی یونیت نشسته است. دهانش را چنان باز کرده که می‌توانم تا انتهای حلقش را ببینم. دوباره نهیب می‌آید: بِکِش! نگاهی به دندان‌های مرد می‌اندازم که همه سفید و سالمند. می‌گوید: دکتر همه را بکش. می خواهم خودم را راحت کنم و دست‌دندان بگذارم. سرم را بالا می‌کنم و انگار که دنبال کسی باشم که نهیبش به من امر به کشیدن می‌کند، می‌گویم: این دندان را نمی‌کِشم، سالم است، هنوز جا دارد برای ماندن. صدایم بارها و بارها در فضا انعکاس می‌یابد: نمی‌کِشم، نمی‌کِشم... صدای قهقهه‌ می‌آید، از همه‌سو، در یک لحظه انگار تمام زمین و زمان به حرفم می‌خندند: نمی‌کِشه، نمی‌کِشه، سالمه، سالمه...
نگاه می‌کنم به کسی که روی یونیت نشسته و خط ممتدی از آدم‌ها که از همان پای یونیت پیچ و تاب می خورد و تا دورها امتداد می‌یابد. همه نگاهم می‌کنند و نیشخند می‌زنند. منتظر ایستاده‌اند تا یکی پس از دیگری روی این یونیت بنشینند تا دندان‌هاشان را یکی یکی از استخوان بیرون بکشم و قالب بگیرم برای پروتز کامل.
چاره‌ای ندارم جز آنکه پیش بیایم و فورسپس را حلقه کنم دور دندان. با آنکه می‌دانم دندان از تاج می‌شکند و ریشه درون استخوان فک باقی می‌ماند. این اتفاقی است که هر روز، بارها و بارها برایم می‌افتد. تقدیر من این است؛ کشیدن دندان و دندان، یکی از پی دیگری، طی زجری مداوم.
باد می وزد و هرم گرما را به صورتم می‌پاشد. قطره های عرق روی پیشانی‌ام می‌غلتند و پایین می‌آیند. فورسپس را دور دندان می اندازم و به چپ و راست فشار می‌آورم. دندان تکان نمی‌خورد. انگار که با استخوان فک یکی شده باشد. فشار می‌دهم و فشار می‌دهم و تاج دندان می‌شکند. تمام آنها که در نوبت کشیدن دندان‌شان ایستاده‌اند شروع می کنند به تکرار یک کلمه: اگزودنتیست... اگزودنتیست...
این نام را یکی از همکاران کلینیک روی من گذاشت و باقی ماند. چراکه برای کشیدن هیچ دندانی درنگ نمی‌کردم.  
با الواتور مي‌افتم به جان دندان. ساعت‌ها وقت مي‌گذارم تا ريشه‌ها را از استخوان بيرون بکشم. مرد از جا بلند مي‌شود و جاي خود را به نفر بعد مي‌دهد. به نفس‌نفس افتاده‌ام. دیگر تاب ایستادن ندارم. روي زمين مي‌نشينم. نهيب مي‌آيد که: « بلند شو!» فرياد مي‌کشم: «خسته‌ام! رهايم کنيد! تا کي بايد تقاص گناهانم را پس دهم؟»
دست می کشم روی پیشانی و قطرات عرق را پاک می کنم. بغض گلویم را چنگ می زند و راه نفس کشیدنم را می‌بندد. مي‌خواهم فورسپس را به زمين بيندازم اما چنان در گوشت دستم فرو رفته که جدا نمي‌شود.
حجم عظيم و بي‌شکلي روبه‌رويم مي‌ايستد. طوری‌که تمام جثه‌ام در سایه اش قرار می‌گیرد. با خشم فرياد مي‌زند: «بلند شو! همه اينها منتظرند.» تکان نمي‌خورم. تازيانه درون دستش با صداي مهيبي هوا را مي‌شکافد و بر صورتم فرود مي‌آيد. چاره‌اي جز برخاستن ندارم. دستم را به يونيت مي‌گيرم و مي‌ايستم.
مي‌دانم که مرده‌ام و بيرون کشيدن دندان اين جانداران نخراشيده تقاص تمام دندان‌هايي است که در عمر بيست و چند ساله کار دندانپزشکي، بی‌دلیل، از دهان ديگران بيرون کشيده‌ام؛ بی‌هیچ بهانه‌ای. شاید تنها به این دلیل که حس نگه‌داشتن انها را نداشتم یا نمی خواستم بر سر قیمت درمان دندان با صاحبش راه بیایم. بايد قدري در کشيدن دندان‌ها مکث مي‌کردم.
اما کاش تمام این اتفاقات يک خواب بود. يک خواب شوم و کش‌دار که هرچه می کنم تمام نمی شود. نمی‌دانم چرا بیدار نمی‌شوم. شاید هم مرده باشم و باید تا ازل همچنان به کشیدن زجرآور دندان‌ها ادامه دهم.
* اگزودنتیست واژه خود ساخته‌ایست به معنای دندان‌پزشکی که زیاد دندان‌ می کشد.

لینک مطلب در هفته‌نامه سپید
+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:4  توسط سیامک شایان  |