تبليغاتX
دندان پزشک کاذب - دندان کاغذی(27): از رنجی که می‌بریم

دندان پزشک کاذب

ساعت ده و نیم شب، کار آخرین بیمارم تمام می‌شود. به‌سرعت همه‌چیز را جمع و جور می کنم و لباس می پوشم. تلفنم برای صدمین بار زنگ می‌خورد تا همسرم برای صدمین بار یادآوری کند که چیزی به اتمام جشن تولد خواهرزاده‌اش نمانده و اگر تا ده دقیقه دیگر در میهمانی نباشیم بهتر است تا ابد گورم را از جلوی چشمان او گم کنم. لیست بیست نفره بیماران امروز را نگاه میکنم و از شدت خستگی آه می کشم. هنگام خروج منشی به آخرین بیمارم اشاره می‌کند که برای پرسیدن چند سوال هنوز در اتاق کارم منتظر ایستاده. وارد اتاق که می‌شوم دختر جوان با شیفتگی مرا در کت و شلوار مشکی‌ام تماشا میکند. چشمانش برق می‌زند. از من می‌خواهد نحوه صحیح مسواک‌زدن را به او اموزش دهم. درحالی‌که حلقه ازدواجم را در انگشت می‌چرخانم . می‌گویم امروز وقت این کار ندارم و از مطب بیرون می‌زنم.
فرصت برای دوش گرفتن نمانده. مجبورم خودم را با بوی نامطبوع اوژنول و دندان تراش‌خورده به مردم تحمیل کنم. وقتی به میهمانی می‌رسم همه مشغول خوردن شام هستند. سعی می‌کنم خودم را میان افراد فامیل گم و گور کنم و بیشترین فاصله را از زنم داشته باشم. هنوز لقمه اول را در دهان نگذاشته‌ام چند نفر از زنان جوان فامیل دوره‌ام می‌کنند تا درباره سفید کردن دندان بپرسند. درحالیکه نگاه خشمناک زنم را از دور احساس می‌کنم. لقمه درون دهانم را فرو می‌دهم و درباب عواقب جبران ناپذیر بلیچینگ سخنرانی غرایی می‌کنم. ترجیح می‌دهم تا به جمع بزرگان فامیل داخل شوم شاید از گزند سوالات دندان‌پزشکی خلاص کنم اما گیر سوسن جون، یکی از پیردختران فامیل می‌افتم که با روی گشاده مرا به سمت خود می‌خواند تا درباره دست دندان ژله‌ای که گویا تازه به بازار آمده بپرسد. می‌گویید که از ماجرا اطلاعی ندارم. میروم در جمع جوان‌ترهای فامیل که گوشه‌ای دوره نشسته‌اند و بلوتوس‌بازی می‌کنند. یکی‌از پسرهای فامیل خودش را نزدیک می‌کند و درحالی‌که از خجالت سرخ شده قیمت نگین‌دندان را می‌پرسد. به‌او چشم غره می‌روم و اشاره می‌کنم که اول رد شیر را از گوشه دهانش پاک کند.عموی زنم در بالکن سیگاری تعارف می‌کند و درباره شانس موفقیت درمان ایمپلنت برای افراد سیگاری می‌پرسد و می‌شنود که هیچ شانسی برای ایمپلنت ندارد. دهانش را جلوی شما باز می‌کند تا آبسه پای یکی‌از دندان‌های خلفی‌اش را نشان‌دهد. بوی تند پیاز توی صورتم میزند.
سوال و جواب‌های دندان‌پزشکی تا روی راه‌پله‌ها و وقت خداحافظی ادامه می‌یابد. نفس راحتی می‌کشم که از شر فامیل کنه‌ام رها شده‌ام. اما هنوز سوار ماشین نشده‌ام که تلفنم زنگ می‌خورد. یکی از دوستانم دندان‌درد شدیدی گرفته و دنبال راه چاره می گردد.

پ.ن: این فقط یک داستان است و من هنوز زن ندارم!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 2:29  توسط سیامک شایان  |