تبليغاتX
دندان پزشک کاذب - دندان کاغذی(28): ویزیت تلفنی

دندان پزشک کاذب

پرستار عصا را از پیرزن گرفت و به او کمک کرد روی صندلی یونیت دندان‌پزشکی بنشیند. چند دقیقه ای گذشت تا دکتر در چارچوب در اتاق ظاهر شود. همان طور که مشغول صحبت با تلفن همراهش بود، پیش امد و روبروی بیمار ایستاد. آینه معاینه را در دست گرفت و در دهان پیرزن نگاهی انداخت. مشغول چانه زدن بر سر چند عدد بود که یکی از دیگران بزرگتر بود. با دست و سر اشاره کرد به پیرزن که دست‌دندان‌ها را از دهان در بیاورد. دست دندان‌ها با یک انقباض کوچک عضلات دهان پیرزن به بیرون جهید. پیرزن با دست‌های لرزانش دندان‌ها را درآورد و در دستمالی که منشی به او داد، گذاشت.
دکتر دندان‌های ساییده و پر از جرم سبز و زرد و قهوه‌ای را که دید سری تکان داد. حجمی که پیرزن از دهانش بیرون آورده بود بیشتر به یک سنگ‌واره می‌مانست تا دست دندان. میان مکالمه‌اش وقفه‌ای انداخت تا بپرسد: چند ساله این دست دندان‌ها رو داری مادر جان؟
اما منتظر جواب نایستاد. با مخاطب آن سوی خط پای عدد تازه‌ای را پیش کشید و بحث را ادامه داد. تنها حرکت لب‌های چروکیده پیرزن را دید که از دو سو کش آمد و به خنده باز شد. دست پیش آورد و با پَنس، پشت و روی دست‌دندان را وارسی کرد. دوباره تلفن را از مقابل دهانش جدا کرد: باید برایت یک دست دندان تازه بسازیم مادر، این لگن دیگه به کارت نمی‌آد.
جمله بعدی را بر زبان نیاورد. همانطور که جدل سر بالا و پایین کردن رقم‌ها را ادامه می‌داد در ذهنش مرور کرد: مگه اینکه بخوای بدون دست‌دندان بذارنت روی قبر.
از این فکر خنده‌اش گرفت. پیرزن هم انگار جمله دکتر را شنیده باشد میان رعشه مداوم سر، دوباره لب‌های چروکیده‌اش را تکان داد و این بار با صدا خندید. دکتر خنده‌اش را دید و لبخند زد. دهان پیرزن بدون دست‌دندان‌ها به نظرش یک گالش کهنه و از فُرم‌افتاده می‌آمد که لبه‌هایش به داخل برگشته بود. این بار از مخاطب آن‌سوی خط فرصتی خواست تا مفصل‌تر برای پیرزن حرف بزند: ببین مادر، اگر دست دندان خوب با دندان آلمانی بخوای میشه ششصد تومن، با دندان امریکایی میشه هفتصد تومن، با دندون ایرانی هم میتونیم برات بسازیم به پونصد تومن. یک جور تازه دست‌دندان هم آمده به نام دست‌دندان ژله‌ای، که هم خیلی راحت است هم سبک ...
هنوز به قیمت دست دندان ژله ای نرسیده بود که یک دختر جوان سراسیمه وارد اتاق شد، به اطراف نگاهی انداخت و به سمت پیرزن آمد: تو اینجا چه کار می کنی مادر جان؟ و رو کرد به دکتر: ببخشید آقای دکتر، مادر بزرگ من مشکل اختلال حواس داره، ما قرار بود بریم مطب بغلی برای مشکل ادرارش، یک لحظه ازش غافل شدم، نمی‌دونم چطوری سر از اینجا درآورد...
لب‌های پیرزن از هم باز بود و همچنان می‌خندید. خنده‌اش کهنه‌ترین و چندش‌آورترین خنده‌ای بود که تا ان روز دکتر به چشم دیده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 23:6  توسط سیامک شایان  |