ذائقهی موسیقیایی من همیشه مورد شماتت رفقاست؛ از یک طرف طرفدار هیچ سبک خاص موسیقی نیستم و موسیقی را مناسب حس و حالم انتخاب میکنم، از آن سو هیچ علاقهای به موسیقی غیر فارسی ندارم و تنها به شنیدن همین یکی دو جین خواننده فارسی زبان قناعت کردهام.
با آنکه هیچ علاقهای به شنیدن کارهای لوسآنجلسیها ندارم، همیشه کنجکاوم نتیجه زحمات یک قشر ارزشی را برای یک بار هم که شده بشنوم. درست همان حس و حالی که نسبت به کارهای کیمیایی دارم، و همیشه با خودم عهد کردهام که دیگر فیلمهایش را نخواهم دید و باز سر اکران هر فیلم تازهاش در سینما بودهام.
تمام این مقدمه برای اشاره به این نکته بود که اعتراف کنم از سر اتفاق آلبوم آخر گروه بلککتز به دستم رسید و از روی کنجکاوی ترانههایش را شنیدم. جدا از اینکه مانند همیشه نشنیدنی و مزخرف بود، در اولین اهنگ دست به خلق یک فاجعه زده بودند؛ جایی که آستانه ترانهشان یکی از سمفونیهای معروف بتهون است و در ادامه در میآید که: قربون اون قند لبات برم دختر ایرونی
تنها نکته قابل دفاع کار، اسم آلبوم بود: دیمبولوژی Dimbology که به نظرم بهترین انتخاب برای نام این آلبوم بود، عنوانی که دقیقا محتوای کار را به مخاطب معرفی میکرد. خواستم بابت این حسن انتخاب از برادر هنرمند، شهبال شبپره تشکر کرده باشم.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 2:26  توسط سیامک شایان
|

