گلبول سفيدي كه سربازي اش به تاخير افتاده بود با حسرت به ميكروبها نگاه مي كرد
این کاریمدیکاتور میثم وصل حال خود او بود، تا دیروز، که با سر تراشیده به سوی پادگانی آموزشی در یزد راهی شد. حدود دو سال کندی کرد و رفتنش را به تاخیر انداخت تا از جمع کلاس صد و چند نفرهی پزشکی 7۸ آخرین کسی باشد که فارغالتحصیل میشود و دفترچه اماده به خدمت را پر میکند و باز چیزی حدود شش ماه در انتظار ماند تا نوبت به رفتن او برسد.
میثم استاد بازی با زلفان سیاه و خوشحالتش بود. به گواه همین عکسها که میبینید، هر بار که او را میدیدم به موها و ریشش فرم تازهای داده بود. سالها منتظر بودم تا او را با شمایلی تازه ببینم که زمین تا آسمان با صورتهای قبلیاش متفاوت بود، با سر کچل. اما در نهایت قسمت نشد.
رفتن او بهانه ای شد برای یادآوری خاطرات خودم از خدمت بیست ماهه و مرور تمام خاطرات ترش و شیرینی که با او داشتم. دلم می خواست برای رفتن یک یادداشت ویژه در وبلاگش میگذاشت اما مطابق مارموز بازی همیشگی اش تنها کاری که کرد نوشتن همین تک جمله بود: یه لحظه گوشی...الان میام!










