<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دندان پزشک کاذب</title>
<link>http://psudodentist.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 23 Nov 2009 19:29:28 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کاریمدیکاتور(39)</title>
<link>http://psudodentist.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P&gt;- چه خبر دکتر؟&lt;BR&gt;- هیچی؛سلامتی&lt;BR&gt;- پس معلومه این ماه هم نمیخوای کرایه ات رو بدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- معالجه ریشه که هزینه زیادی نداره. بجاش درد دندونت خوب میشه&lt;BR&gt;- مساله پولش نیست.خانمم میگه مرد را دردی اگر باشد خوش است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگر صد میلیون پول داشتی چکار میکردی؟&lt;BR&gt;- سوالات کنکور رو میخریدم&lt;BR&gt;- چرا؟&lt;BR&gt;- که دکتر بشم به مردمم خدمت  کنم&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 19:29:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=psudodentist&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>psudodentist</dc:creator>
<guid>http://psudodentist.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از طب و دیگر شیاطین(1): همه می میرند</title>
<link>http://psudodentist.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;پنجشنبه، بیست‌وهفتم آبان 1388&lt;BR&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://healthisaright.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;کاوس باسمنجی&lt;/A&gt;&lt;/B&gt; (&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://psudodentist.blogfa.com/post-77.aspx&quot; target=_blank&gt;یک&lt;/A&gt; و &lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.psudodentist.blogfa.com/post-229.aspx&quot; target=_blank&gt;دو&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;مرحوم مهدی سحابی&quot; hspace=0 src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/3/33/Mehdisahabi-02.jpg/200px-Mehdisahabi-02.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=right&gt;Let us honour if we can&lt;BR&gt;The vertical man.&lt;BR&gt;Though we value none&lt;BR&gt;But the horizontal one.&lt;BR&gt;WH Auden; The Age of Anxiety [1947]&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=right&gt;&lt;BR&gt;کتاب‌های چندجلدی را دوست ندارم. پروست را اصلاً. از مجسمه‌سازی و نقاشی سر در نمی‌آورم. روشنفکر نیستم. روزنامه‌نگار نیستم. نویسنده نیستم. سرشناس نیستم. شصت‌هفتاد ساله یا سیاسی نیستم. پس، فردا به مراسم ختم مهدی سحابی نمی‌روم تا به رسم مالوف از زبان «فضلای ریش‌وسبیل‌دار» بشنوم که پروست چه جایگاه شامخی در ادبیات فرانسه دارد و ترجمه در جست‌وجوی زمان از دست رفته، چه کار «سترگی» بوده. خانه می‌مانم. از توی جعبه‌های مقوایی خاک گرفته، خاطرات دهه شصت را بیرون می‌کشم و ورق می‌زنم. مرگ آرتمیو کروز فوئنتس را. مزدک سیماشکو را. بارون درخت‌نشین کالوینو را. همه می‌میرند بولیوار را. آن دو تا کتاب نویسنده‌ای را که نباید اسم‌اش را آورد. و چند کتاب دیگر را. همه چاپ اول. با تقدیم‌نامه و امضا. بیشترشان را مترجم به برادرم تقدیم کرده. چندتایی‌شان را به من.&lt;BR&gt;می‌رسم به دانه زیر برف و خروج اضطراری و مکتب دیکتاتورها. هر سه از سیلونه. امضا و تقدیم‌نامه ندارند. این سه تا را از جیب پول داده‌ام و خریده‌ام. پیش از آشنایی با مهدی سحابی. یادگار روزهایی که نسل هنوز نسوخته‌ی من به راهنمایی نسل همچنانِ امیدوار مهدی سحابی، دنبال مسیح بدون کلیسا و سوسیالیسم بدون حزب می‌گشت.&lt;BR&gt;×××&lt;BR&gt;خانه‌ای اعیانی. کمی بالاتر از دوراهی یخچال. طبقه دوم، تحریریه ماهنامه صنعت حمل و نقل است. اعضای تحریریه همان‌قدر از هواپیمایی و ترانزیت کالا می‌دانند که من از اخترفیزیک نسبیتی. شنیدن نام‌های‌شان کافی است تا زانوهای هرجوجه‌دانشجوی کتاب‌خوانی به لرزه افتد. مسعود بهنود. م. قائد. جمشید ارجمند. سیروس علی‌نژاد. کیومرث نائینی. و مهدی سحابی. با آن سبیل آویخته و عینک گردش. دانشجو بودم در ولایت تبریز و هر وقت گذارم به تهران می‌افتاد، عصرها سری می‌زدم به ساختمان مجله و ساکت کنار دست آقامهدی می‌نشستم. ادعای خصوصیت و محرمیت با مهدی سحابی نمی‌کنم ولی هرگز نشنیدم کسی در آن محیط او را جز «آقامهدی» خطاب کند، ‌چنان‌که هیچکس جرات نداشت آقای قائد را جز «آقای قائد» صدا زند.&lt;BR&gt;می‌کوشیدم یا وانمود می‌کردم که می‌کوشم از او کمی ترجمه و ویرایش بیاموزم. که نشد. کتاب و نشر حال و روز خوبی نداشت و خوب یادم هست که آقامهدی آن روزها، به جای بالزاک و پروست و سلین، با ویرایش کتابی کلنجار می‌رفت نوشته پزشکی متخصص، در باره چگونگی نگهداری و تغذیه نوزادان. در عمرم آن‌قدر نخندیده‌ام که از دست لطیفه‌گویی‌های آقامهدی هنگام تصحیح غلط‌های عجیب و غریب نویسنده کتاب روده‌بر می‌شدم. بنده‌خدا نوشته بود که از شش ماهگی می‌شود «احلیل» به خورد نوزاد داد. شاید آقامهدی ده بار احلیل را خط زد و به جای‌اش نوشت حریره بادام و کتاب را پس فرستاد پیش ناشر و هر بار نویسنده احلیل را سر جای‌اش گذاشت و کتاب را برگرداند.&lt;BR&gt;آخرش نویسنده خودش آمد با توپّ پر، که ویراستار به چه حقی در طبابت دخالت می‌کند. آقامهدی تلاش کرد با ظرافت برای نویسنده توضیح دهد که شش ماهگی سن چندان مناسبی برای آغاز احلیل خوردن نیست و این میل و اشتها معمولاً در سنین بالاتری در آدمیزاد پدیدار می‌شود و طفل شش ماهه همان بهتر که حریره بادام بخورد. نویسنده در آستانه جوش آوردن بود که آقامهدی رفت و لغت‌نامه دهخدا را از قفسه کتاب‌خانه بیرون کشید و مدخل احلیل را به او نشان داد. نویسنده بی‌نوا، دستان‌اش لرزیدن گرفت، سرخ شد و عرق‌ریزان گفت: «عرض شود که همان حریره بادام بهتر است» و رفت. آقامهدی با نهایت آرامش افتاد به جان متن و جایگزینی حریره بادام با احلیل و من تا دو ساعت از شدت خنده سرم را به میز می‌کوبیدم.&lt;BR&gt;×××&lt;BR&gt;رنو پنجی قراضه داشت، دو در. خانه نقلی‌شان در برق‌ آلستوم بود و ما تهران‌ویلا می‌نشستیم. گه‌گدار پیش می‌آمد که مرا تا پل ستارخان برساند. در راه از خاطرات زیستن در فرنگ می‌گفت. نه از موزه لوور و کتاب‌خانه بریتانیا و اپرای لااسکالای میلان. یادمان‌هایی داشت نغز و زنده و دست اول، از بلبشوی هیپی‌گری و نسل ال‌اس‌دی در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد میلادی. گردهمایی ده‌هاهزار هیپی در فرانسه را حکایت می‌کرد که چند ماهی گرد آمده بودند و همگی ناچار از آن که به آیین‌ها و مقررات هیپی‌گری تن دهند. از جمله به طبیعی بودن همه چیز. از چند نفر ایرانی حاضر در اردوگاه می‌گفت که تاب تک‌تک قوانین سخت‌گیرانه هیپی‌گری را داشتند، الا یکی را. ایرانی‌جماعت نمی‌تواند در قضای حاجت به سنگریزه و برگ درخت بسنده کند. هیپی‌های ایرانی خود را در معرض لعن و نفرین همقطاران و خطر اخراج از اردوگاه قرار داده بودند، به هزار کلک چند بطری خالی در گوشه‌ای جاسازی کرده بودند و به وقت نیاز، با آب پرشان می‌کردند و به قانون‌شکنی می‌نشستند. بعد از چند ماه، در زمین استراحت‌گاه ایرانیان چمنی سبز رسته بود، حال آن‌که استراحت‌گاه دیگران خشک و بی‌بر بر جای مانده.&lt;BR&gt;×××&lt;BR&gt;دوسه بار در تعطیلات بس دراز نوروزی، به عید دیدنی‌اش رفتیم. همسر فرانسوی‌اش را دیدیم که از من یکی بهتر فارسی حرف می‌زد و پسران‌اش کاوه و سهراب را. کاوه، در عصر حکومت نظامی سال پنجاه‌وهفت به دنیا آمده بود و سهراب، زیر بمباران هواپیماهای صدام حسین. نقل چگونگی انتقال زائو از خانه تا بیمارستان، از زبان همسر آقامهدی، اِولین، شنیدنی بود.&lt;BR&gt;و ناگهان آقامهدی از ایران رفت. شنیدم برخی گمان برده‌اند از دل‌نگرانی عاقبت ترجمه آن دو کتاب بدفرجام رفت. دوستان‌اش خیلی سر به سرش گذاشتند از باب شوخی، ولی فقط شوخی بود و هرگز کسی از میان حاکمان خرده‌ای بر او نگرفت بر سر آن دو کتاب. ماجرا چیزی دیگر بود و بدبختانه، بسیار ساده‌تر. همسرش ایستاد که به وطن و خانواده‌ام پشت کردم، سنت‌های ایرانی و زندگی در انقلاب را پذیرفتم و عسرت و بی‌کاری پس از آن را و هشت سال جنگ و کمبود پشت‌بندش را. ولی حالا پای بچه‌هایی در میان است که نباید به رفاه و آسودگی و آینده‌شان خیانت کرد. بچه‌ها را به فرانسه برد و آقامهدی کمی بعد بهشان پیوست.&lt;BR&gt;یک سال بعدش، زیر پل ستارخان دیدم‌اش. از اوضاع و احوال آن سوی آب پرسیدم. گفت که راضی است و برای بچه‌ها خیلی خوب است. حتی دادگاه محلی به استناد گزارش مدرسه، آقامهدی و همسرش را احضار کرده‌ بود که چرا این دو پسر شنا بلد نیستند و اگر فردا بیفتند توی رودخانه سن و غرق شوند چه کسی جواب‌گوست. و این که موظف‌اند اسم بچه‌ها را در کلاس شنا بنویسند وگرنه قانون پوست از سرشان می‌کند و این‌که اگر دردشان بی‌پولی است، بگویند تا دولت کمک‌شان کند.&lt;BR&gt;چکه‌ای احترام و سرسوزنی اطمینان از آتیه جگرگوشه‌گان، آیا توقع بی‌جا یا زیادی است برای شهروند ایرانی در زادگاه‌اش؟&lt;BR&gt;×××&lt;BR&gt;مهدی سحابی هم رفت.  از مردان نسل او کمتر کسی مانده و از رویاهای نسل من، که چشم‌مان به دست‌ آنها بود و گوش‌مان به زبان‌شان، تقریباً هیچ نمانده. «همه می‌میرند». بعضی در فرانسه. کسان خواهند گفت که دور، دور جهانی شدن است و مهاجرت نخبگان از تبعات ناگزیر و بی‌گریزش و خواهند گفت که عصر غم غربت با سر بر آوردن اینترنت و چت، به مرگ طبیعی مرده است. پس چرا کامیاب‌ترین غربت‌نشینان می‌سرایند که «بعد در آب خزر پاکم کنید / در دل خاک وطن خاک‌ام کنید»؟ چرا می‌سپارند تا نعش‌شان را نه در پرلاشز، که در بهشت زهرا به خاک بسپارند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=right&gt;پی‌نوشت‌ها:&lt;BR&gt;1- آن دو کتاب، بچه‌های نیمه‌شب و شرم هستند. شرم جایزه بهترین ترجمه سال را گرفت – اشتباه نکنم در زمستان 1366- و رییس‌جمهور وقت [مقام رهبری بعدی] در مراسم اهدای جوائز، لوح جایزه و چهارده سکه بهار آزادی به مهدی سحابی تقدیم کرد.&lt;BR&gt;2- اِحلیل = ذَکَر، قَضیب، آلت‌تناسلی مردانه [لغت‌نامه دهخدا]&lt;BR&gt;3- بیتِ «بعد در آب خزر ...» از طنزنویسی است ایرانی و غربت‌نشین. مطلع شعر این است: «چون که من مُردم به ایران‌ام برید / نزد یاران و عزیزان‌ام برید».&lt;BR&gt;4- پرلاشز گورستانی است مشهور در بلاد پاریس. صادق هدایت و غلامحسین ساعدی آنجا خفته‌اند. متاسفانه. &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 21:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=psudodentist&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>psudodentist</dc:creator>
<guid>http://psudodentist.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاریمدیکاتور (38)</title>
<link>http://psudodentist.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>&lt;blockquote&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;- واقعا فکر نمیکردم این قرص های ویتامینی اینقدر روحیه ادم رو عوض کنه&lt;br /&gt;- مگه چه ویتامینی میخوری؟جدیده؟&lt;br /&gt;- آره.قرص ویتامین ایکس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- کنفرانس الزایمر چطور بود؟مقاله ات رو ارائه دادی؟&lt;br /&gt;- اوه!!!!!امروز بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- حالا بستری شدن تو بیمارستان اموزشی به همون بدیه  که میگن؟&lt;br /&gt;- نه!همه چیز خوبه.درسته  کسی حالم رو نمیپرسه ولی روزی سی نفر میپرسن اسهالت چطوره؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;
&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 21:12:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=psudodentist&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>psudodentist</dc:creator>
<guid>http://psudodentist.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دندان‌کاغذی(34): روایت یک شیفت کاری من</title>
<link>http://psudodentist.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://19.media.tumblr.com/tumblr_komeem8CSe1qzlhvjo1_500.jpg&quot; style=&quot;width: 447px; height: 336px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;9صبح- دو روز تمام استراحت کرده‌ام و حالا می‌روم تا یک روز شاد و موفق را اغاز کنم.&lt;br /&gt;9:15- در کلینیک به همه سلام می‌دهم و لبخند می‌زنم.منشی از من رو بر می‌گرداند. پس حتما بابت بلوایی که روز چهارشنبه سر کوتاهی و کارشکنی‌های او راه انداخته‌ام، از من ناراحت است.&lt;br /&gt;9:17- همه چیز در اتاقم به‌هم‌ریخته است. سعی می کنم عصبانی نشوم و از پرستار می‌خواهم تا همه چیز را جمع‌و جور کند.&lt;br /&gt;9:20- اولین بیمارم یک بچه‌ی سه‌ساله است که به‌هیچ وجه حاضر به نشستن روی صندلی دندان‌پزشکی نیست. او را مرخص می کنم. حالا مجبورم نیم‌ساهتی تا رسیدن مریض بعدی بی‌کار بمانم.&lt;br /&gt;9:30- طبق معمول من از بیماران ویزیتی سهم ندارم، مگر کشیدن دندان‌ یا چسباندن روکش؛ مخصوصا با بلوای روز چهارشنبه.&lt;br /&gt;10:00- مریض بعدی رسید؛ یک دختربچه لوس و نازک‌نارنجی. احتمالا منشی عزم کرده تا حال مرا بگیرد.&lt;br /&gt;10:10- دخترک همکاری نمی‌کند، مدام نق می زند و می‌خواهد دست مادرش را بگیرد. پرستارم دست و پا چلفتی‌ست. مجبورم تنهایی دخترک را کنترل کنم.&lt;br /&gt;10:15- یک نفر را برای ویزیت سراغ من می‌فرستند. همانطور که حدس می‌زدم؛ یک جوان کراکی که اصرار دارد دندان پوسیده‌اش را بِکشم. برایش آنتی‌بیوتیک تزریق می‌کنم و ردش می‌کنم.&lt;br /&gt;10:30- ویزیتی بعدی باز هم یک دختربچه است؛ این‌بار یک کودک عقب‌مانده‌ی ذهنی که تشنج دارد و نمی‌تواند روی صندلی آرام بگیرد. او را به یک متخص اطفال معرفی می‌کنم.&lt;br /&gt;10:35- پرستارم را تهدید می‌کنم اگر یک بچه دیگر پایش را داخل اتاق من بگذارد، قلم پای هر دوشان را خورد خواهم کرد.&lt;br /&gt;10:36- پرستار می‌زند زیر گریه و به حالت قهر از اتاق خارج می‌شود.&lt;br /&gt;10:37- در را پشت سرش می‌بندم و بلند، جوری که او هم در بیرون از اتاق بشنود اعلام می‌کنم دیگر حق ندارد پایش را داخل اتاق من بگذارد تا تکلیف او را با مدیر مجموعه روشن کنم، امروز را هم می خواهم بی‌پرستار کار کنم.&lt;br /&gt;10:50- یک ویزیتی دیگر، یک پیرمرد حاجی‌بازاری که می‌خواهد برای ترمیم تمام دندان‌هایش یک رقم کلی به‌او بگویم و کلی تخفیف بدهم. می دانم این جماعت مشتری‌بشو نیستند. یک رقم گنده می‌پرانم تا خودش بلند شود و بیرون برود.&lt;br /&gt;11:00- پیرمردی برای تحویل دست‌دندان آمده؛ اما پروتزش به‌هیچ وجه در دهانش گیر ندارد. می‌خواهم برای ری‌لاین پروتز از او قالب بگیرم اما از اینکه باز هم مجبور است چند روزی را بدون دست دندان سر کند شاکی می‌شود و داد و قال راه می‌اندازد.&lt;br /&gt;11:05- دیگر نمی‌توانم غرولندهای پیرمرد را تحمل کنم و جوابش را می‌دهم. دست‌دندان را به‌طرف من پرتاب می‌کند، در را به‌هم می‌کوبد و بیرون می‌رود. &lt;br /&gt;11:06- برای یک لحظه جهره منشی را می بینم که لبخند موذیانه‌ای به لب دارد. می‌دانم همه این اتفاقات زیر سر اوست. &lt;br /&gt;11:30- دو مریض باهم از راه می رسند. هر دو ادعا می‌کنند در همین ساعت وقت داشته‌اند. سعی می‌کنم بر اعصابم مسلط باشم. به هر دو بی‌حسی می‌زنم و یکی را به این بهانه که دندانش کاملا بی‌حس شود بیرون می‌فرستم.&lt;br /&gt;11:31- دنبال راه‌کاری می‌گردم تا بتوانم حال منشی و پرستارم را با هم بگیرم.&lt;br /&gt;12:05- خانم جوانی برای امتحان روکش دندانش آمده اما هرچه می‌گردم روکش را پیدا نمی‌کنم.&lt;br /&gt;12:15: انگار مجبورم منت پرستارم را بکشم تا بیاید و روکش را پیدا کند.&lt;br /&gt;12:20- پرستارم راضی می‌شود که داخل اتاق بیاید و دنبال روکش بگردد. چشمانش پف کرده‌اند. اما او هم چیزی پیدا نمی‌کند. تازه معلوم می‌شود کار هنوز از لابراتوار نرسیده است.&lt;br /&gt;12:21- عصبانی می‌شوم و پرستار را از اتاق بیرون می‌اندازم.&lt;br /&gt;12:35- منشی در اتاق را می زند. لب‌هایش از دو طرف تا بناگوش باز شده. خبر می‌دهد که رییس کلینیک در اتاقش منتظر من است. می‌دانستم دست آخر زیرآب مرا خواهند زد.&lt;br /&gt;12:36- حالا که قرار است توبیخ شوم تصمیم می‌گیرم دست پیش بگیرم و به بهانه ناکارامدی سیستم و عدم کفایت مدیر مجموعه از کلینیک استعفا دهم.&lt;br /&gt;12:38- در اتاق رییس را می‌زنم و وارد می‌شوم. تمام همکاران کلینیک با یک کیک بزرگ کشلاتی منتظر من هستند.&lt;br /&gt;12:40- آقای مدیر درحالی‌که بادی به غبغب انداخته، اعتراف می‌کند تمام اتفاقات امروز نقشه‌ای بوده که او کشیده تا مرا در روز تولدم غافل‌گیر کند.&lt;br /&gt;13:00- بعد از روبوسی و فوت کردن شمع‌ها و بریدن و خوردن کیک، پیش رییس می‌روم و برایش اعتراف میکنم که امروز روز تولد من نبوده و این توطئه‌ست که با همکاران کشیده‌بودیم تا از او شیرینی بگیریم.&lt;br /&gt;13:01- سعی می‌کنم پیش از آنکه دیر شود از جلوی چشمانش دور شوم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عکس از فتوبلاگم  &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://iamdentist.tumblr.com/&quot;&gt;(i am dentist)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 21:50:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=psudodentist&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>psudodentist</dc:creator>
<guid>http://psudodentist.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاریمدیکاتور (37): سیامک هم مرد!</title>
<link>http://psudodentist.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>&lt;blockquote&gt; &lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;- تو قند نداری؟&lt;br /&gt; - چرا. انفاقا قندم بالاست.&lt;br /&gt; - اگه دستت نمیرسه بگو کجاست خودم بردارم. چایی‌ام سرد شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; - راستی سیامک هم مرد&lt;br /&gt; - طفلکی.زن وبچه داشت؟&lt;br /&gt;- نه! سرطان داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اون مریض تخت سه رو مرخص کردی؟&lt;br /&gt;- نه. یک‌ساعت پیش فوت کرد.&lt;/font&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://psudodentist.blogfa.com/cat-8.aspx&quot;&gt;&lt;strong&gt;کاریمدیکاتورهای قبلی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;
&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 04:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=psudodentist&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>psudodentist</dc:creator>
<guid>http://psudodentist.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک نقاشی و یک لبخند، هدیه برای اقای دکتر</title>
<link>http://psudodentist.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>
&lt;blockquote&gt;&lt;img src=&quot;http://10.media.tumblr.com/tumblr_krbkyv4O2G1qzlhvjo1_500.jpg&quot; /&gt;&lt;p&gt;باقی عکسهای فتوبلاگ را ببینید &lt;a href=&quot;http://iamdentist.tumblr.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;(i am dentist)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;
&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 20:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=psudodentist&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>psudodentist</dc:creator>
<guid>http://psudodentist.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دندان کاغذی(33): تجربیات لج‌درآر دندان‌پزشکی</title>
<link>http://psudodentist.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;1- لجم می‌گیرد از کسی که دندان‌هایش سال‌هاست رنگ مسواک را به خود ندیده و جرم ضخیمی همه آنها را پوشانده است بی‌آنکه خیالش ذره‌ای آزرده باشد و من یک ساعت تمام برای جرم گیری دندان‌هایش وقت می‌گذارم؛ وقتی کار تمام شد آینه دست می‌گیرد و به نقطه کوچکی میان دو دندانش اشاره می کند و می‌پرسد: یک نقطه از جرم بین این دو تا دندونم مونده.&lt;br /&gt;2- لجم می گیرد از کسی که وقتی برای پرداخت هزینه پنج هزار تومانی چسباندن یک روکش میان تراول‌های پنجاه و صد تومانی دنبال یکی دو اسکناس ریز می گردد، همزمان عجز و لابه می کند: نمیشه هزار تومن به من تخفیف بدین؟&lt;br /&gt;3- لجم می‌گیرد از کسی که بابت نداری حاضر می شود تقریبا مجانی و تنها با اخذ هزینه لابراتواری، برایش دست‌دندان بسازم اما پس از قالب‌گیری از فک‌ها با اعتماد به نفس از من می خواهد: دکتر جان دندان جنس خوب برای من بگذار.&lt;br /&gt;4- لجم می‌گیرد از پدر و مادری که کودکشان امادگی جسمی و روحی برای انجام یک کار سنگین دندان‌پزشکی مانند پالپکتومی یا کشیدن دندان عفونی را ندارد و زیر دست من عربده می‌کشد و لگد می‌پراند. اما والدینش اصرار می‌کنند تا به هر صورتی که شده برایش کار کنم چون از گریه‌های مداومش عاصی شده‌اند و تمام شب قبل را نخوابیده‌اند.&lt;br /&gt;5- لجم می گیرد از کلاهی که سر رفتار بازاری‌ها سرم می‌رود؛ که جلسات اول و دوم دست در جیب می‌کنند و هزینه ای بیشتر از قیمت خدمات را پرداخت می‌کنند تا اعتماد من را جلب کنند، اما در جلسه اخر من را قال می‌گذارند و با یک بدهی بزرگ غیب می‌شوند. &lt;br /&gt;6- لجم می گیرد وقتی آدم نداری، با درد دندان به سراغ من می‌اید و ما با هم توافق می کنیم بدون اخذ هیچ هزینه‌ای درد را برای او فرو بنشانم، در انتهای کار با آنکه هم من و هم خودش می‌دانیم آهی در بساط ندارد، با اعتماد به نفس دست در جیب می‌برد و اصرار می‌کند تا هزینه درمان را بپردازد.&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 19:17:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=psudodentist&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>psudodentist</dc:creator>
<guid>http://psudodentist.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگهی مناقصه دندانپزشک</title>
<link>http://psudodentist.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://18.media.tumblr.com/tumblr_kqpw7yUu7Z1qzlhvjo1_400.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به یک دندانپزشک باتجربه یا بی تجربه، کور یا بینا، کچل یا مودار، یک دست یا بی دست نیازمندیم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شرحی بر این آگهی: در کشور ما به‌جر دندان‌پزشکان، صنف محترم دیگری نیز به صورت غیر قانونی، به ارائه خدمات دندان‌پزشکی به ملت شهیدپرور مشغول‌اند؛ دندان‌پزشکان تجربی. از انجا که این صنف محترم به صورت زیرزمینی و دور از چشم ماموران وزارت بهداشت کار می‌کنند معمولا تلاش دارند تا در حاشیه نام و تابلوی یک دندان‌پزشک بساط به فعالیت بپردازند.&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 06:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=psudodentist&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>psudodentist</dc:creator>
<guid>http://psudodentist.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاریمدیکاتور (36)</title>
<link>http://psudodentist.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>&lt;blockquote&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;- شما در عرض دو سال 48 تا از دندون‌هاتون رو پر کردين،اون‌وقت توقع داريد بيمه به جاي جريمه، تشويقتون هم بکنه؟&lt;br /&gt;- دقيقا! کار نيکو کردن از پر کردن است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- هرقدر دوست داري بهت پول ميدم! يک دارويي به من بده زودتر بميرم!&lt;br /&gt;- پول اضافه لازم نيست. ما وظيفه‌مون رو درست انجام ميديم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- دوتا شيشه عرق بيدمشک، يک شيشه عرق چهل گياه و خارشتري بدين!&lt;br /&gt;- ولي مادر جان، من جراح عروقم، عطاري که نيستم!&lt;br /&gt;- ببخشيد پسرم، من ديدم رو تابلو نوشتين حراج عروق. اومدم از حراجي خريد کنم!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.salamatiran.com/NSite/FullStory/?Id=28867&amp;Title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%8A%D9%85%D8%AF%D9%8A%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1&amp;type=3&quot;&gt;لینک مطلب در هفته نامه سپید&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://psudodentist.blogfa.com/cat-8.aspx&quot;&gt;&lt;strong&gt;کاریمدیکاتورهای قبلی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 07:57:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=psudodentist&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>psudodentist</dc:creator>
<guid>http://psudodentist.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خطر ابتلا به ایدز؛ وارد نشوید</title>
<link>http://psudodentist.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;blockquote&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src=&quot;http://www.salamatiran.com/Images/News/Larg_Pic/10-6-1388%5CIMAGE633874152876942500.jpg&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;چرا مردم به دندان پزشکی به عنوان یک مکان پر خطر می نگرند&lt;br /&gt;دکتر سیامک شایان امین&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;شکایت مرد مبتلا به ایدز از دندان پزشک.&lt;/strong&gt;
این جمله تیتر خبری است که در حدود یک ماه پیش در صفحه نخست یکی از نشریات
زرد، با فونت درشت به چاپ رسیده بود و از دادخواهی مردی در دادگاه حکایت
می کرد که بر اثر مراجعه به دندان پزشک به بیماری ایدز مبتلا شده است. این
مرد مدعی شده بود بر اثر مراجعه به مطب دندان پزشکی در حدود دو ماه قبل،
بر اثر رعایت نشدن نکات بهداشتی، به بیماری ایدز مبتلا شده است. &lt;br /&gt;متن
این خبر بیشتر از چند جمله نبود. ادعای مجهول یک مرد در مورد ابتلا به
بیماری ایدز، و شکایت او به دادگاه، درحالی که هیچ اشاره ای به جزییات
خبر، مثلا دلایل وی در مورد آلوده شدن به ویروس HIV در اثر درمان دندان
پزشکی و حتی مراحل پیگیری این دعوی در دادگاه یا حکم دادگاه نشده بود. اما
جملات کوتاه این خبر و البته خبرهای مشابه در طی سال های اخیر، اثر خود را
بر ذهن مخاطب گذاشته است: باید از درمان های دندان پزشکی ترسید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هشدار از خطری که در کمین است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بیماری
ایدز، بیماری مهلک قرن لقب گرفته است که در هر ساعت چندین نفر بر اثر
ابتلا به آن، جان خود را از دست می دهند. آگاه سازی های مسئولین بهداشت و
درمان دولت ها و NGOها در این زمینه نتیجه داده است و امروز مردم بیش از
پیش از خطر ابتلا به این بیماری آگاه شده اند. آنها بر اثر حجم تبلیغات
آگاه کننده و هشدار دهنده، راه های انتقال این بیماری را به خوبی آموخته
اند. بسیاری از آنها در مورد جزییات زندگی مدرن که ممکن است آنها را در
برابر ابتلا به این بیماری به مخاطره بیاندازد، کنجکاو شده اند و سعی
میکنند از طریق برنامه های بهداشتی رسانه ها، پاسخ سوال های خود را جستجو
کنند. رسانه ها، اعم از روزنامه، تلویزیون، رادیو و البته صفحات پزشکی
روزنامه ها و مجلات نیز تلاش می کنند پاسخ مناسبی، در حدی که عرف حاکم بر
جامعه را جریحه دار نکند، به مخاطبان خود ارایه دهند:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;- آيا ويروس ايدز از طريق اقدامات پزشكي، دندانپزشكي، و آزمايشگاهي منتقل مي شود؟&lt;br /&gt;-
بله. اگر پزشك و يا دندانپزشك و یا سایر کارکنان مراکز بهداشتی درمانی
آلوده باشند و رعايت احتياط را نكنند و يا اگر وسايل درماني آنها آلوده
شده باشند و بدون ضدعفوني مورد استفاده قرار گيرند، آلودگي انتقال مي
يابد. (وب سایت آفتاب)&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اما نکته ای که در این میان چندان
مورد توجه مورد توجه قرار نمیگیرد، لزوم اطلاع رسانی شفاف و کامل به مخاطب
است؛ آنچنان که علاوه بر آگاه سازی از خطر ابتلا، به جزییات کامل و مبسوطی
از این بیماری دست یابد و دچار سوءتفاهم و برداشت نادرست و دیگرگونه از
ماجرا نشود. (ادامه مطلب)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.salamatiran.com/NSite/FullStory/?Id=28392&amp;Title=%D8%AE%D8%B7%D8%B1%20%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D9%84%D8%A7%20%D8%A8%D9%87%20%D8%A7%D9%8A%D8%AF%D8%B2%D8%9B%20%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF%20%D9%86%D8%B4%D9%88%D9%8A%D8%AF&amp;type=3&quot;&gt;&lt;strong&gt;لینک مطلب در هفته نامه سپید&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 23:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=psudodentist&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>psudodentist</dc:creator>
<guid>http://psudodentist.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
